نقد بنیادین بر توهمات تغییر: تحلیل فلسفی اتکا به خارج و بیبرنامگی درونی
در جستجوی راه رهایی از استبداد، بسیاری از جوامع گرفتار چرخهای از امید و ناامیدی میشوند که ریشههای عمیقی در کژفهمیها و خطاهای راهبردی دارد. متن پیش رو، نقدی صریح و بیپرده بر دو توهم بنیادین در مسیر تغییر و انقلاب ارائه میدهد: اتکا به قدرتهای خارجی و فقدان سازماندهی درونی. این نوشتار، با رویکردی فلسفی و انتقادی، به کالبدشکافی این معضلات میپردازد و میکوشد تا لایههای پنهان روانشناختی و جامعهشناختی آنها را برملا سازد، و بدینسان، چگونگی دور ماندن از هدف غایی آزادی را تبیین کند. این تحلیل نه تنها به وضعیت کنونی ایران نظر دارد، بلکه به مثابه آینهای است برای بازتاب خطاهای مشابهی که در هر حرکت جمعی برای تغییر مشاهده میشود.
توهم ناجی خارجی: بازخوانی منطق روابط بینالملل و سیاست قدرت
اولین توهمی که در این مسیر سر بر میآورد، تصویرسازی از قدرتهای خارجی به مثابه “ناجی” یا “امام زمانی” است که هدف غاییاش برقراری دموکراسی، ریشهکنی استبداد و ترویج سکولاریسم در سراسر جهان است. این نگاه، نه تنها سادهانگارانه است، بلکه اساساً با منطق روابط بینالملل و سیاست خارجی دولتها در تضاد قرار دارد. دولتها، صرفنظر از شعارها و ارزشهای ظاهریشان، موجودیتهایی هستند که بقا، تمامیت ارضی و منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی مردم خود را در اولویت قرار میدهند. انتظار اینکه این قدرتها برای تحقق آرمانهای والای بشری، از منافع حیاتی خود چشمپوشی کنند یا حتی به زیان خود عمل نمایند، از یک سو، ناشی از درک نادرست از ماهیت قدرت در صحنه جهانی است و از سوی دیگر، نشانهای از نوعی درماندگی درونی و تمایل به برونسپاری مسئولیت خطیر تغییر است. این تصویر موهوم از ناجی خارجی، نه تنها از واقعیت به دور است، بلکه فرآیند شناخت و تحلیل واقعبینانه را نیز مختل میسازد. چگونه میتوان از بازیگرانی که حتی در تحقق کامل دموکراسی و آرمانهای خود در مرزهای ملیشان دچار لکنت و نقص هستند، انتظار داشت که ناجی جهانی باشند؟ این تناقض آشکار، خود بزرگترین دلیل بر غلط بودن مبنای این شناخت است و توقعات بیجایی را به وجود میآورد که تنها به دور شدن از هدف اصلی میانجامد.
این توقعات نابجا، که از تحریمهای روزانه تا حمله نظامی را در بر میگیرد، در نهایت به بنبست “تغییر صد در صدی” میرسد که هیچ نیروی خارجی، جز از راه یک مداخله نظامی تمامعیار، قادر به تحقق آن نیست. اما حتی این راهکار نیز، به گواه تاریخ و تجربه تلخ کشورهای دیگر، نه تنها مطلوب نیست، بلکه منجر به ویرانی و جنگ داخلی میشود که خواست هیچ ملت آزادهای نیست. آنچه از قدرتهای خارجی انتظار میرود، در بهترین حالت، نقشی حمایتی و در “کنار مردم بودن” است که ماهیت دقیق آن نیز غالباً در هالهای از ابهام باقی میماند. آیا این “کنار مردم بودن” به معنای ایفای نقش رسانهای، اطلاعرسانی از وضعیت داخلی، یا صرفاً عدم مراوده با حکومت مستقر است؟ این انتظارات مبهم، خود شاهدی است بر سردرگمی درونی و عدم توانایی در تعریف دقیق خواستهها. واقعیت این است که قدرتهای خارجی، حتی در صورت نارضایتی از یک حکومت، صرفاً در شرایطی که مردم یک کشور خود به میدان بیایند و با حضور میلیونی در خیابانها، کنترل مناطق را به دست گیرند و یک “اپوزیسیون قدرتمند” را به ظهور رسانند، حاضر به تغییر رویه و مذاکره با نیروی جایگزین خواهند بود. در چنین نقطهای است که منافع آنان با منافع مردم همسو میشود، چرا که میخواهند آینده خود را با حکومت جدید تضمین کنند. اما تکیه بر این نقش حمایتی به جای نقش آفرینی اصلی، همان اشتباهی است که حرکتهای مردمی را فرسایشی کرده و از رسیدن به مقصود باز میدارد.
فقدان سازماندهی درونی: تحلیل ریشههای بیبرنامگی در اپوزیسیون
دومین محور انتقاد، که به نوعی مکمل و نتیجه اتکای بیجا به نیروی خارجی است، فقدان برنامهریزی و سازماندهی درونی، و مشخصاً “بیبرنامگی” در صفوف اپوزیسیون و نیروهای تغییرخواه است. انقلاب، در ذات خود، یک پدیده جمعی است؛ نیروی تکتک انسانها، هرچند ارزشمند، در برابر ساختار قدرت تا دندان مسلح، ناچیز و آسیبپذیر است. تنها از طریق همافزایی و همبستگی جمعی است که این نیرو به پتانسیلی عظیم برای دگرگونی تبدیل میشود. با این حال، در سپهر سیاسی ایران، و تا حدودی در سطح جهانی، شاهد روندی هستیم که به موجب آن، “عدم وابستگی به هیچ گروه و حزب” به نشانهای از “روشنفکری مدرن” و استقلال فکری تلقی میشود. این نگاه، هرچند ممکن است در ظاهر جذاب و مترقی به نظر برسد، اما در عمل به پراکندگی، انزوا و تضعیف توان جمعی میانجامد. انسانهایی که خود را از چارچوبهای سازمانی آزاد میبینند، اغلب فاقد قدرت عمل و نفوذ لازم برای ایجاد تغییرات ساختاری در مقیاس وسیع میشوند. این “مد فشنگونه زندگی”، که تکیه بر فردیت محض دارد، عملاً به ابتر ماندن حرکات جمعی منجر شده و مردم را از هدف نهایی آزادی دورتر میسازد.
جایگزینی اشتباه: لابیگری به جای سازماندهی داخلی
در فقدان احزاب و گروههای متشکل و قدرتمند، اپوزیسیون به جای تمرکز بر جذب اعضا، تدوین برنامه مشخص و ایجاد همبستگی درونی، انرژی خود را صرف لابیگری با قدرتهای خارجی و جلب حمایت آنان میکند. این “جایگزینی اشتباه”، یعنی واگذاری مسئولیت نجات مردم از مردم به قدرتهای خارجی، یکی از عوامل اصلی رکود و بنبست کنونی است. اپوزیسیونی که به جای کار میدانی، جذب نیروهای فعال و سازماندهی اعتصابات و اعتراضات، وقت خود را صرف گفتگو با رؤسای جمهور و وزرای خارجه میکند، نه تنها از واقعیت جامعه خود دور میشود، بلکه یک توهم از قدرت و نفوذ را در اذهان عمومی پدید میآورد. حال آنکه نیروی واقعی در تعداد “فعالان میدانی”، “نفوذ در ارگانهای دولتی” و توان به خیابان کشاندن “میلیونها نفر” است، نه در تعداد فالوورها یا ترند شدن هشتگها. این رویکرد سطحی، از یک ناتوانی عمیق در درک مکانیسمهای واقعی تغییر و ساختار قدرت حکایت دارد.
فقدان مانیفست و چشمانداز آینده: پوپولیسم احمقانه
یکی از اوجهای این بیبرنامگی، فقدان یک “مانیفست مشخص” و “تصویری روشن از آینده” است. این نوعی “پوپولیسم احمقانه” است که به اسم “مردم باید تصمیم بگیرند”، از بیان صریح اهداف و آرمانها طفره میرود. هر حرکت سیاسی، هر انقلاب، نیازمند “ایمان جمعی” است؛ ایمانی که بر پایه یک “خواسته مشخص” و “آیندهای تعریفشده” شکل میگیرد و آنقدر قدرتمند است که افراد حاضرند برای آن از جان خود بگذرند. نمیتوان از مردمی که هدف نهایی مشخصی ندارند یا آن را به بعد از سقوط حکومت موکول میکنند، انتظار “از جانگذشتگی” داشت. نمایندگان مجلس اگر بدون برنامه و ایده وارد عرصه شوند، چگونه میتوانند نماینده واقعی مردم باشند؟ اپوزیسیون نیز باید با شجاعت، آرمانهای خود را (مثلاً جمهوریتی لائیک) بیان کند، مسیر رسیدن به آن را مشخص سازد (خشونتآمیز یا خشونتپرهیز) و به این ترتیب، همداستانان خود را گرد آورد. این ایمان جمعی، نیروی محرکه اصلی هر انقلابی است و بدون آن، حتی “سه و نیم تا ده درصد از مردم” که برای یک انقلاب فعالانه نیاز است، شکل نخواهد گرفت. فقدان این ایمان، در واقع، تاراج سرمایه اصلی تغییر است.
همافزایی توهمات: چرخه معیوب تعویق انقلاب
بهرهگیری از توهمات، چه توهم ناجی خارجی و چه توهم روشنفکریِ بیبرنامگی، چرخهای معیوب و فرسایشی ایجاد میکند که مردم را از هدف غایی آزادی دور نگه میدارد. تکیه بر قدرتهای خارجی، از یک سو، به توهم “رهایی بدون تلاش” دامن میزند و از سوی دیگر، توان و انگیزه برای سازماندهی درونی را تضعیف میکند. بیبرنامگی و فقدان تشکل نیز، مانع از شکلگیری نیروی قدرتمندی میشود که بتواند در لحظه مناسب، حمایت خارجی را جلب کرده و فشار لازم را برای تغییر ایجاد کند. این دو عامل، به مثابه دو بازوی یک دایره بسته، یکدیگر را تقویت و تغذیه میکنند و نتیجهای جز تعویق انقلاب و دلسردی عمومی نخواهد داشت.
راهکار: بازپسگیری عاملیت و خودسازماندهی هدفمند
برای خروج از این وضعیت، جامعه و به ویژه نیروهای تغییرخواه، نیازمند یک “بینش درست” و انقلابی هستند. این بینش، در وهله اول، به معنای باز پسگیری “عاملیت” از نیروهای خارجی و بازگرداندن آن به “مردم ایران” است. مردم، نه به عنوان تودههایی بیشکل، بلکه به عنوان مجموعهای متشکل، هدفمند و دارای ایمان جمعی، تنها نیروی قادر به کنار زدن یک حکومت فاسد هستند. این امر مستلزم تشکیل احزاب قدرتمند با مانیفستهای روشن، جذب اعضای فعال و متعهد، و برنامهریزی دقیق برای آینده است. انقلاب، فرایندی است که از درون جامعه میجوشد و با آگاهسازی، تشکلیابی و ایمان به یک هدف والاتر، به ثمر مینشیند. هرگونه تلاش برای برونسپاری این مسئولیت، یا تن دادن به بیبرنامگی به بهانه “روشنفکری”، تنها به سراب آزادی منجر خواهد شد و فاصله را تا رهایی بیشتر و بیشتر خواهد کرد. در نهایت، شناخت صحیح معادلات جهانی و درک واقعبینانه از نقش محدود قدرتهای خارجی، در کنار التزام به خودسازماندهی و تعریف روشن اهداف داخلی، تنها راه عبور از توهمات و رسیدن به آن “آزادی و رهایی” حقیقی است که ملت ایران در پی آن است.
صفحه اصلی |
کتابها |
اشعار |
دانلود رایگان








