حیجان: جوش و خروش هستی در طلب آزادی
عنوان «حیجان» در نگاه نخست، مفهوم شور، هیجان، و التهاب را به ذهن متبادر میسازد. اما در گسترهی اثر نیما شهسواری، آنچنان که از مقدمه و دو فصل نخست کتاب برمیآید، «حیجان» از یک مفهوم صرفاً روانشناختی فراتر رفته و به هستهی اصلی یک جهانبینی عمیق فلسفی و زیستمحیطی تبدیل میشود. این واژه، نیروی حیاتی سرشار و بیپایانی را نمایندگی میکند که در کالبد همهی جانداران ساری است، آنان را به حرکت وا میدارد، و از هر نوع حصار و ستمی گریزان است. مقاله حاضر به بررسی این مفهوم جامع از منظر فلسفی و روانشناختی، با اتکا به متن ارائه شده، خواهد پرداخت.
بیانیهی مؤلف و بنیادهای فلسفی «حیجان»
بیانیهی مؤلف، ستون فقرات اندیشهی او را تشکیل میدهد و راه ورود به جهان «حیجان» را میگشاید. او خود را «رزمندهای» میداند که برای «آزادی یگانه منجی جانداران» قیام کرده است. این نگاه، بلافاصله نظامهای قدرت سنتی و متعارف، اعم از الوهی و انسانی، را به چالش میکشد. فریاد او در برابر «ظلمهای بیکران خداوند، الله، یهوه، عیسی، انسان و یا هر نام دیگری که غایت و هدف را هماره باقدرت تلاقی داده است» نه تنها یک اعتراض مذهبی یا اجتماعی، بلکه ردیهای بنیادین بر هرگونه خودکامگی و سلب اراده از موجودات زنده است. در اینجاست که «حیجان» در معنای شورش، طغیان، و جوشش انقلابی علیه ستم، خود را نشان میدهد. این شورش، اخلاقی جهانشمول را پیریزی میکند: «احترام و آزار نرساندن به دیگر جانداران، گیاهان، حیوانات و انسانها». این اصل، مرزهای انسانمحوری را در هم میشکند و یک اخلاق زیستمرکزگرا یا حتی هستیمحور را بنیاد مینهد که در آن هر جاندار، به صرف هستیاش، از حق حیات، آزادی و کرامت برخوردار است. «حیجان» در این بستر، تبدیل به ارادهای کیهانی برای حفظ و شکوفایی هر شکل از حیات میشود. علاوه بر این، رویکرد عملی مؤلف در استفاده از فناوری برای حفظ طبیعت و اجتناب از بکار بردن کاغذ، نشان از تلاشی آگاهانه برای همسویی عمل با فلسفه دارد. او «رزم پاک» خود را از آلودگی به «ثروت مادی» دور میدارد، که این خود نشانهای از خلوص هدف و عدم سوداگری در «حیجان» درونی اوست؛ حیجانی که سودای رهایی همگانی را دارد نه منفعت فردی.
فصل «فردید»: اسارت، رهایی و جوشش درونی
فصل «فردید»، با زبانی شاعرانه و عمیق، استعارهی اسارت و اشتیاق برای رهایی را به اوج میرساند. پرندهای در قفس، نمادی قدرتمند از هر موجود زندهای است که در بند است؛ چه قفسهای فیزیکی، چه زندانهای اجتماعی، و چه حصارهای روانی و ذهنی که انسان بر خویشتن اعمال میکند. «درون حصر بی بال است او جان / قفس بر پیش در خویش است مهمان». این دو بیت، تصویرگر وضعیت هستیشناسانهای است که در آن جان، گرچه بی بال، اما بال پرواز را در خود دارد، در حالی که قفس، که خود زاییده و مهمان خویشتن است، مانع رهایی میشود. این پرنده «ندارد تاب هیچی بر دلش زان / که از شادی آن شادی گریزان». این عبارت، حکایت از دردی عمیقتر از صرفاً جسمی دارد؛ درد از دست دادن “امکان” شادی، یا حتی گریختن از شادیهای دروغین و محدود قفس. این رهایی تلخکام و دردناک است، زیرا مستلزم دریدن و شکستن است؛ شکستن حصارهایی که شاید به ظاهر پناهی هم بوده باشند. انسان در اینجا «قاتل آزادی جان» معرفی میشود، نه تنها در قبال پرندگان و حیوانات، بلکه در قبال خویشتن. شهسواری به بصیرتی روانشناختی میرسد که نشان میدهد انسان «خود از خود خویشتن را او وثوق است» و «خودش را در دل زندان به جان برد». این خود-زندانبانی، نوعی از فراموشی یا سرکوب «حیجان» درونی است؛ نیروی پرواز و جهش که در جان انسان نیز وجود دارد اما به دست خود او به زنجیر کشیده شده. اما «حیجان» نمیمیرد. «به استشمام آزادی برون داد / دوباره خویش خواند و خویش جان داد». اینجاست که نیروی درونی رهایی، علیرغم همه اسارتها، دوباره سر بر میآورد و به فردید (ظاهر شدن) دوباره میپردازد. این بیداری، منجر به شکستن زنجیرها و پرواز میشود؛ پروازی که نه تنها برای پرنده، بلکه برای «همه انسان همهجانان و هر خان» است. «حیجان» در این فصل، شورشی است که از اعماق جان هر موجود زنده برمیخیزد و به سوی آسمان آزادی پر میکشد. «بگو انسان به انبات است حیجان»، این مصرع پایانی، انسان را نیز همچون یک گیاه، بخشی از چرخهی «حیجان» میداند که میروید و شکوفا میشود، و در این فرآیند، «جام جهان جان است هی جان» – هستی و جان او، جزئی از این جوشش کیهانی است.
فصل «تنیده»: تجلی «حیجان» در تجربه هستیشناختی یک حیوان
فصل «تنیده»، به شکل خارقالعادهای، روایت را از منظر یک حیوان (احتمالاً یک گربه) به تصویر میکشد و ابعاد روانشناختی و هستیشناختی «حیجان» را در بستر زندگی روزمره آشکار میسازد. این تغییر دیدگاه، خود یک اقدام فلسفی مهم است؛ خروج از انسانمرکزی و ورود به سوبژکتیویتهی یک موجود غیرانسانی. حیوان راوی، با «دریایی از سؤالات» مواجه است؛ «این مسیر دنبالهدار تا به کی ادامه پیدا خواهد کرد؟» این پرسش، یک پرسش وجودی است که معمولاً به انسانها نسبت داده میشود. حیوان نیز، همچون انسان، با تکرار، ملال و گذر زمان دست و پنجه نرم میکند. او گرما را حس میکند، از همنوعانش (دو خواهر عاشقپیشه، دخترک بازیگوش) و انسانها (دوپایان) آگاه است و با آنها ارتباط برقرار میکند. مشاهدهی «دو خواهر که با عشق بر هم حریمی بر پا کردهاند»، در او حسرت و اشتیاق به چنین دنیایی را برمیانگیزد، اما «جانم را از درون خواهد سوخت». این نشاندهندهی عمق احساسات و توانایی حیوان در تجربهی حسرت و درد عاطفی است. این حیوان، انزواطلب است، از «مرد عبوس» که نگاهش «امیالی چنگ میزند که برای بر آوردنش جانی بر دلم نیست» و خشونتاش آگاه است و از او میگریزد. این تصویر، نه تنها به انسانهای ظالم اشاره دارد، بلکه استعارهای از مواجههی موجودات ضعیفتر با قدرت و ستم است.
نقطه عطف فصل «تنیده» و اوج تجلی «حیجان»، لحظهی کشف بارداری است: «تکانی بر جانم تمام ریشهی افکار را خشکانده است / نوید تازهای از جان دیگری بر جهانم داده است». این «تکانه»، نه فقط یک حس فیزیکی، بلکه یک شوک هستیشناسانه است که معنای وجودی حیوان را یکباره دگرگون میکند. «آیا نوبت مادری من فرا رسیده است؟». این پرسش، پایان ملال و تکرار است و آغاز فصلی تازه از «حیجان» درونی. بارداری و مادر شدن، نیرویی کیهانی است که حیوان را از انزوا و بیحالی بیرون میکشد و او را با منبعی لایزال از عشق و هدف پیوند میزند. این «حیجان» حیاتی، تمام وجود او را در بر میگیرد: «همهی جانم در شک و تردید غوطه میخورد، شاید این هم بازی تازهای است که اینبار جانم با من گشوده است». در اینجا، «حیجان» از شور و التهاب به یک نیروی خلاقه و حافظ حیات تبدیل میشود. میل به حفظ و پرورش فرزند، چنان قدرتمند است که حیوان را به پذیریش کمک از همان «دوپایان» (انسانها) وا میدارد و او را برای غذا خوردن بیشتر ترغیب میکند تا «او هم از جانم سیراب شود».
زایمان، اوج درد و رنج، اما همزمان اوج «حیجان» خلقت است: «زجر میکشیدم و با فریاد او را ز خویش برون میراندم، نه اینگونه نبود او به جانم بود از جانم بود و راندنش کاری دوردستتر از من، کاری نشدنی و محال بر من». این دیالکتیک کشش و دفع، رنج و پیوند، تجربه بنیادین تولد است. «هر چه بود من سوختم و در آتش خاکستر شدم، هر بار در تنهایی و ظلمات به نعرههایم سوختم و هیچکس در پناهم نبود تا او به برون رسید». این سطور، تجلی رنج وجودی است که به واسطه «حیجان» تولید مثل، به فرایندی مقدس و متحولکننده تبدیل میشود. نوزاد کوچک، «بیهیچ مو و به رنگ صورتی»، برای مادر به «الماس والای جهان» تبدیل میشود. میل به بلعیدن و پنهان کردن او، نه از سر ستم، بلکه اوج عشق و غریزهی محافظت است؛ تلاشی برای مصون نگاه داشتن این تجلی ناب «حیجان» از گزندهای دنیا. لحظهی شیر دادن، اوج پیوند و یکی شدن است: «آرام از شیرهی جانم میمکید و باز عاشقترم کرد، به هر مکشش جانم را به خویش خواند و فرو داد از او شدم به جانش رفتم و یک جان شدیم». «حیجان» در اینجا، فوران عشق بیقید و شرط، تجدید حیات و معنای وجودی است. مادر، که پیش از این خسته و منزوی بود، با این پیوند، «دوباره شدم از نو سر آغاز شدم و باز تراویدم». او دیگر تنها نیست، بلکه در وجود فرزندش، ریشه میدواند، ساقه میدهد و به آسمان میرسد. این «حیجان» نه تنها درونی و فردی است، بلکه ارتباطی ازلی و ابدی بین مادر و فرزند و در نهایت، بین همهی موجودات زنده برقرار میکند.
تحلیل جامع: ابعاد فلسفی و روانشناختی «حیجان»
در نهایت، «حیجان» در کلیت این اثر، مفهومی چندوجهی است که در سطوح مختلف فلسفی و روانشناختی قابل تحلیل است. از منظر فلسفی، «حیجان» بیانگر یک هستیشناسی پویا و رهاییبخش است که بر آزادی، احترام متقابل، و کرامت ذاتی همهی جانداران تأکید دارد. این مفهوم، به چالشی بنیادین علیه هرگونه اقتدارگرایی، چه آسمانی و چه زمینی، تبدیل میشود و به سمت یک اخلاق زیستمحور حرکت میکند. این دیدگاه، انسان را از جایگاه برتر خود فرود آورده و او را در کنار دیگر جانداران قرار میدهد، نه به عنوان ارباب، بلکه به عنوان جزئی از یک کل ارگانیک و حیاتی.
از منظر روانشناختی، «حیجان» تجلی نیروی زندگی است که در برابر ملال، تکرار، انزوا و ستم مقاومت میکند. این نیرو، در قالب شورش علیه اسارت (فردید)، و در قالب عشق بیکران و غریزهی مادری (تنیده) خود را نشان میدهد. «حیجان» هم جستجوی معنا در مواجهه با نیهیلیسم زندگی روزمره است و هم منبع این معنا در پیوند با دیگری و تجدید حیات. این واژه، هم شور و هیجان ناشی از آزادی بیرونی را در بر میگیرد و هم فوران نیروهای حیاتی درونی که به خلق و بقا میانجامد. کشف بارداری و تجربهی مادری، نمونهی اعلایی از چگونگی دگرگون شدن یک هستی خسته و بیرمق به موجودی سرشار از هدف و عشق است. در این فرآیند، خود واقعی (Self) حیوان از بطن “حیجان” میروید، رشد میکند و به بالاترین تجلی خود میرسد. «حیجان» به ما یادآور میشود که در اعماق هر جانداری، صرفنظر از گونهاش، نیرویی عظیم و اصیل نهفته است که به سوی آزادی، عشق، و بقا گرایش دارد. این اثر شهسواری، با گسست از سنتهای انسانمحور، دعوتی است به بازاندیشی در جایگاه خویش در جهان و درک عمیقتر از «حیجان» یگانه و مشترکی که همهی هستی را در خود تنیده است.








