برنامه «جان» و ویژهبرنامه «سرانجام ایران»: مقدمهای بر آینده یک ملت
برنامه «جان» و ویژهبرنامه «سرانجام ایران» به روایت نیما شهسواری، یک مقدمه عمیق و چندلایه را برای اندیشیدن به آینده یک ملت میگشاید. این سخنرانی ابتدایی، نه تنها به طرح مسئلهای سیاسی-اجتماعی میپردازد، بلکه با ظرافتی ستودنی، مبانی فلسفی و روانشناختی لازم برای تحلیل و کنشگری در برابر چنین مسائلی را نیز پیش رو مینهد. محوریت این گفتگو، از یک سو بر گریزناپذیری دگرگونی در ایران پس از جمهوری اسلامی و از سوی دیگر، بر ضرورت نقشآفرینی آگاهانه شهروندان در ساختن این آینده متمرکز است.
عاملبودگی و مسئولیت: رویکرد اگزیستانسیالیستی به سرنوشت ایران
در هسته این روایت، یک ایده فلسفی بنیادین نهفته است: این که سرنوشت ایران، همچون سرنوشت هر جامعهای، نه یک جبر از پیش تعیینشده بلکه حاصل کنشها، تصمیمات و انتخابهای آگاهانه کنشگران آن است. شهسواری با رد قاطعانه نگاه «وهمآلود» به سرنوشت یا انتظار برای «مقدرات»، تأکید میکند که «سرانجامی رو خودمون رقم بزنیم». این رویکرد، تجلی بارزی از فلسفه اگزیستانسیالیستی است که بر آزادی، مسئولیت و امکان خلق معنا توسط انسان در جهانی بیمعنای ذاتی تأکید دارد. انسانها، در این دیدگاه، محکوم به آزادیاند و این آزادی با باری از مسئولیت ساختن آیندهای که آرزویش را دارند، همراه است. این نگاه به شدت با مفهوم «عاملبودگی» (Agency) در روانشناسی اجتماعی همخوانی دارد، جایی که فرد یا گروه خود را نه صرفاً قربانی شرایط، بلکه توانمند برای تأثیرگذاری و تغییر میداند. در شرایطی که سالها حاکمیت استبدادی، حس بیقدرتی و تقدیرگرایی را در جامعه نهادینه کرده، طرح چنین ایدهای نه تنها فلسفی، بلکه یک مداخله روانشناختی در جهت احیای امید و تحریک به کنشگری است.
تمایز میان واقعیت و حقیقت: مبنایی برای تحلیل و کنش
جوهره اصلی تحلیل شهسواری، در تفکیک دقیق و حیاتی میان «واقعیت» و «حقیقت» نمود پیدا میکند. این تمایز، نه فقط یک بحث انتزاعی فلسفی در حوزه معرفتشناسی، بلکه یک ابزار کاربردی و ضروری برای هرگونه حرکت سیاسی و اجتماعی به شمار میرود. «واقعیت»، آن چیزی است که هست؛ عینیت قابل مشاهده، آمار و ارقام، نیروهای بالفعل، تواناییهای عینی دشمن و توانمندیهای واقعی خودی. اینها دادههای خام جهان پیرامون ما هستند که «هیچکس در جهان نمیتواند این را کتمان کند». اما «حقیقت»، آن چیزی است که «باید باشد». این «باید»، برآمده از ارزشها، آرمانها، اخلاقیات و فلسفه انسانی شکل میگیرد. حقیقت، تجلی آرزوهای ماست؛ ایرانی آزاد، برابر، مرفه با جانهایی محترم.
چالش بزرگی که شهسواری بدان اشاره میکند و ریشه بسیاری از ناکامیها و توهمات در جنبشهای اجتماعی است، گمشدن در «حقیقت» مطلوب و نادیده گرفتن «واقعیت» موجود است. از منظر روانشناختی، این پدیده را میتوان با مکانیزمهای دفاعی ذهن و «سوگیری تأیید» (Confirmation Bias) توضیح داد. هنگامی که یک فرد یا گروه، با آرزوهای بسیار قوی برای «حقیقتی» خاص، مواجه میشود، ذهن تمایل دارد تا واقعیتهایی را که با این حقیقت همخوانی ندارند، انکار یا تحریف کند. این انکار میتواند از سر ناتوانی در پذیرش سختیها، یا از سر ایجاد یک «توهم رهایی» برای حفظ روحیه باشد. شهسواری به وضوح به این خطر اشاره میکند که «واقعیات غیرقابل انکاری که در برابرشان هست رو هم انکار میکنن» و «تمامی واقعیات رو زیر پا میگذاره برای اون چیزی که به عنوان اون توهم خودش نسبت به رهایی داره». این دستوپنجه نرم کردن با دروغهای خودساخته، مانع اصلی در «جنگیدن با دشمن» میشود، زیرا «آیا میشه با حقیقتهای ساخته در ذهنمون به مصاف دشمن در برابر بریم؟ آیا اصلا شدنی هست؟».
فلسفهی نهفته در این هشدار این است که برای رسیدن به «حقیقت» (آرمان آزادی و برابری)، ابتدا باید «واقعیت» (وضعیت فعلی ایران، تواناییها و ضعفهای حکومت، میزان واقعی مخالفین) را به دقت و بدون تعصب شناخت. این به معنای دست کشیدن از حقیقت نیست، بلکه به معنای یافتن راهبردهای واقعبینانه برای تحقق آن است. حقیقتِ آرمانی «غیرقابل عدول» است، اما مسیر رسیدن به آن باید «با نگاه واقعبینانه و عاقلانه» طی شود. این تقابل واقعیت-حقیقت، همچنین میتواند به رویکرد رئالیسم سیاسی در برابر ایدهآلیسم اشاره داشته باشد؛ در حالی که ایدهآلها (حقیقت) ضروریاند، اما اقدام عملی باید بر پایه درک واقعبینانه از قدرت و محدودیتها باشد.
گریزناپذیری دگرگونی: تضاد دیالکتیکی و سرکوب نیازهای بنیادین
دومین محور مهم، بحث از گریزناپذیری تغییر است. شهسواری دلایل متعددی را برای این ادعا ارائه میدهد که هم جنبههای فلسفی و هم روانشناختی دارند. از منظر فلسفی، یک «قبیلهای با اعتقاد جزمی» که «متکثرالفکر» بودن جامعه ایران را برنمیتابد، محکوم به فناست. این همان «دیالکتیک» هگل است؛ تز (حاکمیت جزمگرا) با آنتیتز (جامعه متکثر و مطالبهگر) در تضاد قرار میگیرد و سنتزی (دگرگونی) را ضروری میسازد. از منظر روانشناختی، حکومت جمهوری اسلامی به دلیل «نگاه بسته و جزمی» و «دگم» خود، توانایی پاسخگویی به «نیازهای ابتدایی مردم» را از دست داده است. این عدم پاسخگویی، نه تنها در حوزه آزادیهای سیاسی، بلکه حتی در «بدیهیات زندگی» و «آزادیهای فردی و اجتماعی» مشهود است. این سرکوب نیازهای بنیادین انسانی، از نیاز به امنیت و رفاه گرفته تا نیاز به خودمختاری و ابراز وجود، به تدریج به نارضایتیهای عمیق و انباشته تبدیل میشود که در نهایت به نقطه گسیختگی میرسد. «دریایی از استبداد» که بدیهیات را دریغ کرده، از لحاظ روانشناختی موجب «به ستوه آمدن» و در نهایت طغیان میشود.
چشمانداز آرمانی: ایرانی آزاد و برابر (اخلاقگرایی سیاسی)
انتظارات شهسواری برای آینده ایران، از نظر آرمانی، بسیار جامع و بلندپروازانه است: ایرانی آزاد که «نه فقط انسانها که نه فقط زنان که همه جانها در آن برابر هستند»، زندگی در رفاه و آسودگی، تغییر ارزشهای جمعی، دگرگونی ساختار سیاسی و اقتصادی به سمت برابری و احترام به «جانها». این آرمانشهر، تجلی غایی «حقیقت» مطلوب است که قرار است از دل «واقعیت» موجود برخیزد. این چشمانداز، نشاندهنده یک «اخلاقگرایی» (Ethicism) عمیق است که کنش سیاسی را نه صرفاً برای کسب قدرت، بلکه برای تحقق یک نظام ارزشی والاتر و انسانیتر ضروری میداند.
سناریوهای گذار: تحلیل پیامدهای فلسفی و روانشناختی
پیشنهاد چهار سناریوی «کودتا»، «فروپاشی»، «اصلاحات» و «انقلاب» برای آینده ایران، یک چارچوب تحلیلی مهم را ارائه میدهد. از لحاظ فلسفی، هر یک از این سناریوها پیامدهای متفاوتی برای مفاهیمی چون «مشروعیت»، «اقتدار»، «عدالت» و «آزادی» دارند.
کودتا
تغییر از بالا که اغلب بدون مشارکت گسترده مردمی صورت میگیرد، از منظر مشروعیت دموکراتیک چالشبرانگیز است، هرچند میتواند به سرعت به بیثباتی پایان دهد.
فروپاشی
نشاندهنده از هم گسیختگی کامل ساختارهای قدرت است، که هم میتواند فرصتی برای خلق از نو باشد و هم خطری برای هرجومرج و خلاء قدرت. فروپاشی، از دیدگاه فلسفه تاریخ، میتواند نمادی از پایان یک دوره و آغاز دورهای جدید باشد که از طریق بینظمی به نظم جدیدی برسد.
اصلاحات
تلاش برای تغییر در چارچوب ساختار موجود است. شهسواری با وجود «بیزاری همه وجود» از این گزینه، بر ضرورت «نگاه واقعبینانه» به آن تأکید میکند. این نکته از نظر روانشناختی اهمیت دارد؛ کنار گذاشتن تعصبات و پیشداوریها، حتی در مورد گزینههایی که از نظر عاطفی ناخوشایند هستند، برای تحلیل دقیق و واقعبینانه ضروری است. این بلوغ فکری و عاطفی، نشاندهنده توانایی جداسازی آرمانها از تحلیلهای ابزاری است.
انقلاب
گزینه مطلوب شهسواری، که نمادی از دگرگونی «۱۸۰ درجه»ای و «کُن فیکون» کردن تمامی ساختارها و ارزشهاست. انقلاب در این معنا، نه فقط تغییر سیاسی، بلکه یک «تغییر انسانها» و آفرینش «ارزشهای تازه» را هدف قرار میدهد. این نگاه به انقلاب، یک رویکرد جامع «فلسفه سیاسی» است که تغییر را در تمامی ابعاد هستی اجتماعی و فردی ضروری میداند.
خودمختاری ملی و عاملبودگی داخلی: رد چشمداشت به قدرتهای بیرونی
تأکید بر عدم تخصیص بخش خاصی به دخالت «قدرتهای خارجی» در سرنوشت ایران، یک موضع فلسفی قوی درباره «خودمختاری ملی» (National Autonomy) و «عاملبودگی داخلی» (Internal Agency) است. شهسواری روشن میسازد که این تصمیم نه از سر نادیدهگرفتن واقعیت، بلکه به دلیل تمرکز بر «حیطه اختیارات و قدرت خود مردم» و «اتفاقاتی که درون ایران قرار است بیفتد» است. این انتخاب، از نظر روانشناختی، میتواند به تقویت اعتماد به نفس جمعی و جلوگیری از حس قربانیبودن در برابر قدرتهای بیرونی کمک کند. جامعهای که برای تغییر خود، چشم به خارج دارد، همواره در معرض بازیچه شدن یا ناامیدی قرار میگیرد. این رویکرد، مخاطب را به درون، به ظرفیتهای خودی و به مسئولیت خویش در قبال آینده سوق میدهد.
نتیجهگیری: دعوت به تفکر عمیق و کنشگری آگاهانه
در نهایت، مقدمه «سرانجام ایران»، بسیار فراتر از یک معرفی ساده است. این یک دعوت به تفکر عمیق و کنشگری آگاهانه است. دعوت به بازنگری در نحوه نگرش ما به جهان، به تمایز گذاشتن میان آنچه هست و آنچه باید باشد، و به پذیرش مسئولیت برای ساختن آیندهای که آرزویش را داریم. این برنامه نه تنها قرار است به «مفاهیم» بپردازد و ابزارهای تحلیلی را در اختیار مخاطب قرار دهد، بلکه در ژرفای خود، به یک رواندرمانی جمعی نیز میپردازد: مواجهه با واقعیتهای تلخ، رها شدن از توهمات شیرین، و نهایتاً، بازسازی امید و اراده برای فردایی بهتر، اما این بار با چشمانی باز و گامهایی استوار بر زمین واقعیت. این پیامی است که از سرود «جان» برمیخیزد: زندگیای که با آگاهی و مسئولیت ساخته میشود، نه با جبر و تقدیر.








