تحلیل بحران هستیشناختی و مسیر دگرگونی بنیادین در جامعه معاصر
در کالبد جامعهای که گویی در غبار روزمرگی و انفعال فرو رفته، صداهایی از درون متن برمیخیزد که حکایت از یک بحران عمیق هستیشناختی و اجتماعی دارد. متنی که پیش روی ماست، نه تنها به نقد وضعیت سیاسی و اجتماعی موجود میپردازد، بلکه عمیقاً در ریشههای روانشناختی و فلسفی این انحطاط کندوکاو میکند و راهی برای برونرفت از آن پیشنهاد میدهد. این متن، بحران کنونی را در گذار از کنشگری اصیل سیاسی به پذیرش منفعلانه شهرتپرستی و سلبریتیمحوری میبیند، جایی که هویت و وجودیت جمعی در سایه فردیتهای مشهور رنگ میبازد. مردم دیگر در جستجوی احزاب و ایدهها نیستند، بلکه آینده را از سلبریتیها، چه سیاسی و چه هنری، طلب میکنند. این پدیده، از منظری فلسفی، نمایانگر فقر آرمان و از منظری روانشناختی، نشانهای از سرخوردگی جمعی و کاهش اعتماد به نفس در توانایی کنشگری مستقل است. وقتی سلبریتیها به مثابه ناخدای کشتی اجتماع تلقی میشوند، بار مسئولیت از دوش افراد برداشته شده و به شمایلهای رسانهای منتقل میگردد، که خود به دور شدن از معنای اصیل “انقلاب” و دگرگونی بنیادین میانجامد.
فقدان آرزو: ریشههای روانشناختی و فلسفی انفعال
نقطه مرکزی این تحلیل، فقدان “آرزو” در دل مردمان است. متن به درستی تشخیص میدهد که استبدادها و نظامهای حاکم، چه در ایران و چه در سراسر جهان مدرن، با تهی کردن “آرزو” از معنا، میل به آن را در انسانها از بین بردهاند. از منظر روانشناختی، آرزو موتور محرک زندگی و معنابخش تلاش است. انسانِ بدون آرزو، دچار نوعی آنهدونیا (نارضایتی از لذت) جمعی میشود که او را از هرگونه کنشگری فعال باز میدارد. این “فقدان آرزو” ریشه در شرایط زندگی روزمره دارد؛ مردمان آنچنان غرق در مشکلات و مصائب معیشتی شدهاند که ظرفیت خیالپردازی و رویاپردازی برای آینده را از دست دادهاند. از نگاه فلسفی، این وضعیت به مثابه مرگ غایتگرایی در وجود انسان است. انسان موجودی است که با رو به آینده داشتن و طراحی اهداف، به زندگی خود معنا میبخشد. وقتی این غایتگرایی از او سلب میشود، دچار پوچی و بیمعنایی وجودی میگردد. او دیگر نه تنها برای “خواستهها” تلاش نمیکند، بلکه حتی نمیداند چه “بخواهد”. این سرگردانی وجودی، راه را برای انفعال، بیتفاوتی و واگذاری سرنوشت به نیروهای خارجی یا فروریزشهای درونی هموار میکند.
از نفی تا ایجاب: نیروی محرک “خواستن” در دگرگونی
متن تأکید میکند که مردم نه به خاطر آنچه “نمیخواهند”، بلکه به خاطر آنچه “میخواهند” حاضر به جانفشانی و تغییر میشوند. این گزاره از بُعد روانشناختی بسیار حائز اهمیت است؛ روان انسان به سوی اهداف مثبت و سازنده گرایش دارد. تمرکز صرف بر “نفی” و “نبودن” یک چیز، در نهایت به بنبست انرژی روانی و احساسی میانجامد. شورشهای صرفاً سلبی، حتی اگر به نتیجه برسند، اغلب به خلأیی منجر میشوند که با محتوای ایجابی پر نشده است و این خود میتواند بستری برای ظهور استبدادی جدید یا هرج و مرج گردد. از منظر فلسفه سیاسی، این تاکید بر “خواستن” به معنای گذار از “آزادی سلبی” (آزادی از چیزی) به “آزادی ایجابی” (آزادی برای انجام کاری و رسیدن به چیزی) است. آزادی صرفاً رهایی از بند نیست، بلکه تحقق پتانسیلهای انسانی و ساختن جهانی مطلوب است. بنابراین، بیدار کردن “آرزو” و “امید” نخستین گام برای بازگرداندن “میل به تغییر” و “جنبش” در جامعه است.
تصویرگری آینده: ساخت اتوپیا و بیداری امید
برای احیای این “آرزو”، متن پیشنهاد “تصویرگری” از فردای ایران را مطرح میکند. این تصویرگری نه تنها باید ذهنی باشد، بلکه باید به شکل مشخص و بلند فریاد زده شود. از دیدگاه روانشناختی، انسانها به روایتها و تصاویر ملموس نیاز دارند تا بتوانند با آنها ارتباط برقرار کرده و انگیزه پیدا کنند. تصویرگری روشن از آیندهای آزاد، عادلانه و برابر، به افراد کمک میکند تا یک نقشه شناختی (cognitive map) از اهداف خود بسازند و خود را در آن آینده تصور کنند. این فرآیند، نه تنها به بیدار شدن امید کمک میکند، بلکه باعث میشود افراد درک کنند که برای چه چیزی باید تلاش کنند. از منظر فلسفی، این “تصویرگری” معادل “ساختن یک اتوپیا” یا یک “آرمانشهر” است. گرچه اتوپیا ممکن است هرگز به معنای کامل محقق نشود، اما کارکرد اصلی آن به عنوان یک ستاره راهنماست که جهت حرکت را مشخص میکند و نیروهای انسانی را در مسیری مشترک همسو میسازد. بحث از آزادی بیان تا چه اندازه، حقوق زنان، حقوق همجنسگرایان، چگونگی تامین حقوق، مبانی قانونگذاری، و مواضع در قبال اعدام، همه مصادیقی از این تصویرگری است که میتواند آرزوها را از ابهام به عینیت برساند.
ایمان جمعی: تجمیع ارادهها و شکلگیری آرمان مشترک
فراتر از آرزوهای فردی و تصویرگریهای ذهنی، متن به ضرورت ایجاد “ایمان جمعی” اشاره میکند. از بُعد روانشناختی اجتماعی، “ایمان جمعی” به معنای یک باور و اعتماد مشترک است که افراد را به هم پیوند میدهد و به آنها قدرت کنشگری جمعی میبخشد. این ایمان، تنها یک احساس نیست، بلکه ترکیبی از باورهای عقلانی، تعهدات اخلاقی و همبستگی عاطفی است که به یک گروه هویت و هدف مشترک میدهد. این هویت مشترک، مانع از انزوای فردی و “پز روشنفکری” میشود که به بیطرفی و عدم تعلق به گروهی خاص افتخار میکند. از منظر فلسفی، احزاب و سازمانها، اگرچه ممکن است در طول تاریخ دچار کژتابی شده باشند، اما در ذات خود ابزارهایی برای تجمیع ارادههای فردی و تبدیل آنها به یک “اراده عمومی” هستند. “ایمان جمعی” نیروی محرک این اراده است که به آن مشروعیت و پایداری میبخشد. این ایمان، زمانی شکل میگیرد که آرزوهای فردی در یک “آرمان” مشترک تبلور یابد و افراد با پذیرش این آرمان، حاضر به همکاری و حتی جانفشانی برای تحقق آن شوند.
جانفشانی: بازتعریف هستی فردی در راه آرمان والاتر
اینجاست که مفهوم “از جان گذشتن” معنای عمیقتری پیدا میکند. متن میگوید که برای احیای “جان” و “ارزش جان” در جامعهای که ارزشها وارونه شدهاند، نیاز است از جان گذشت. از نگاه فلسفی-اگزیستانسیالیستی، جانفشانی نه صرفاً به معنای مرگ فیزیکی، بلکه به معنای گذشتن از هستی فردی، امنیت شخصی و منافع آنی برای یک آرمان والاتر است. این عمل، یک اعتراف به این حقیقت است که جان فردی، اگرچه گرانبهاترین دارایی اوست، اما در بستر یک معنای جمعی و در راه آزادی و عدم آزار دیگر موجودات، میتواند به والاترین درجه ارزش خود برسد. از منظر روانشناختی، این عمل نشاندهنده غلبه بر غریزه بقا و دستیابی به سطحی بالاتر از خودشکوفایی است که در آن، فرد خود را بخشی از یک کل بزرگتر میبیند و سعادت خود را در سعادت جمعی جستجو میکند. این از جان گذشتگی، نه از سر ناامیدی و پوچی، بلکه از سر ایمان به آیندهای روشن و با هدف “احیای جان” است، جانی که در آن “آزادی میداندار باشد و آزار نرساندن به دیگر موجودات تنها قانون و قاعده آزادی باشد.” این تعریف از آزادی، یک تعریف ایجابی است که بر مسئولیت و عدم آسیبرسانی تأکید دارد، نه صرفاً رهایی مطلق از قیدها.
انقلاب به مثابه امر مطلق: گذار از تقدیرگرایی به مالکیت سرنوشت
در نهایت، متن “انقلاب” را به یک “باید” غیرقابل عدول ارتقا میدهد. این “باید” نه یک گزینه سیاسی، بلکه یک ضرورت وجودی برای سرنوشت ایران است. از منظر فلسفی، “باید” در اینجا معادل یک “امر مطلق” کانت است؛ عملی که نه به خاطر نتیجه، بلکه به خاطر ماهیت خودش باید انجام شود. این انقلاب، بر خلاف سناریوهای احتمالی کودتا، فروپاشی یا اصلاحات جزئی، یک مسیر خودساخته و آرمانگرایانه است که بر پایه آرزوها، تلاشها، امیدها و ایمان جمعی بنا میشود. از بُعد روانشناختی، این تاکید بر “باید”، به معنای رد تقدیرگرایی، اتکا به نیروهای خارجی یا انتظار منفعلانه برای “فروپاشی” است. این یک فراخوان به پذیرش مسئولیت جمعی و فردی برای ساختن آیندهای است که با اراده خود مردم رقم میخورد. این یعنی گذر از وضعیت “واگذاری سرنوشت” به “مالکیت بر سرنوشت”. این تغییر پارادایم، نه تنها ارزشهای کنشگری، ایمان و آرمانگرایی را دوباره احیا میکند، بلکه انفعال، بیبصیرتی و در خود ماندگی را به ضد ارزش تبدیل کرده و بستری برای ظهور احزاب و جنبشهایی با آرمانهای روشن و برنامهریزی شده فراهم میآورد.
نتیجهگیری: فراخوانی به دگرگونی بنیادین
بدین ترتیب، مقاله مورد نظر عمیقاً به چالشهای وجودی، روانشناختی و فلسفی جامعه کنونی میپردازد و راه حلی جامع را در احیای “آرزو”، “تصویرگری آینده”، “ایمان جمعی” و “جانفشانی آگاهانه” برای رسیدن به انقلابی که “باید” باشد، ترسیم میکند. این راه نه تنها یک تغییر سیاسی، بلکه یک دگرگونی بنیادین در ارزشها، دیدگاهها و نوع نگاه انسان به خویشتن و آیندهاش است. این فراخوانی است برای بیدار کردن نیروی درونی انسانها و جمع کردن آنها حول یک آرمان مشترک برای ساختن فردایی که نه تنها مطلوب است، بلکه ضروری و اجتنابناپذیر است.








