در حکمتی که با زبانی خشن و فلسفی از تاریخِ خونین برمیآید، یک جمله به صورت یک ضربالالمثل تکرار میشود: «مالک هر تن منم مست». این جمله، نه تنها یک ادعا — بلکه یک اعلامیهٔ الهی است. مرد پر موی، در اینجا، نه فقط یک مالک انسانی است — بلکه خود را خدا میداند. او، نه فقط بدن را میگیرد — بلکه جان را میگیرد. او، نه فقط یک آدم است — بلکه یک تجلی خداوندی است. این مقاله، به تحلیل عمیق این تقلب فلسفی میپردازد: چگونه قدرت، با استفاده از زبان، خود را به خدا تبدیل میکند؟ و چرا، هرگاه کسی بگوید: «من مالک هر تن منم مست» — در واقع، دیگر یک انسان نیست — بلکه یک خدایی مصنوعی شده است؟
از مالکیت به تقدیس: ساختار تبدیل قدرت به خدایی
در تمامی تمدنهای بشری، قدرت برای مشروعیت خود، به دنبال تقدیس بوده است. امپراتوران، به عنوان «نیابت خدا» تلقی میشدند. پادشاهان، به عنوان «خداوند زمین» نامیده میشدند. اما در حکمت ما، این تقدیس، به شکلی بسیار خشن و مستقیم تجسم یافته است. مرد پر موی، نه به ادعای نمایندگی — بلکه به ادعای ذاتیت میپردازد. او نمیگوید: «من نمایندهٔ خدا هستم». او میگوید: «مالک هر تن منم مست». این جمله، یک تعریف ذاتی است. او، نه یک نماینده — بلکه خود مالک است. و این مالکیت، نه یک حق سیاسی — بلکه یک حق الهی است.
این تبدیل، یک فرآیند دقیق است. ابتدا، قدرت، بدن را میگیرد. سپس، جان را میگیرد. سپس، هویت را میگیرد. و در نهایت، خود را به عنوان خدا تعریف میکند. چرا؟ زیرا فقط خدا میتواند مالک جان باشد. و اگر من مالک جان هستم — آنگاه، من خدا هستم. این منطق، نه یک اشتباه — بلکه یک استراتژی اصلی است. قدرت، برای حفظ خود، باید خود را بالاتر از قانون، بالاتر از اخلاق، و بالاتر از انسانیت قرار دهد. و تنها راه این کار، تبدیل خود به خدا است.
«مست» بودن: یک حالت وجودی، نه یک احساس
جملهٔ کلیدی، عبارت «مست» است. این کلمه، در زبان عامیانه، یک حالت موقتی است — ناشی از نوشیدن شراب. اما در این شعر، «مست»، یک حالت وجودی است. مرد، «مست» است — نه چون نوشیده است — بلکه چون مالکیت را تجربه کرده است. او، در مالکیت غرق شده است. او، در تصرف غرق شده است. او، در تقدیس خشونت غرق شده است.
این، دقیقاً همان چیزی است که در تاریخ، اتفاق افتاده است. دیکتاتوران، بعد از سرنگونی دشمنانشان، به جای آزادی، به مالکیت مطلق غرق میشدند. آنها، دیگر نه یک رهبر — بلکه یک خدا میشدند. آنها، دیگر نه یک انسان — بلکه یک نماد میشدند. آنها، دیگر نه یک فرد — بلکه یک ساختار میشدند. و این، دقیقاً همان چیزی است که مرد پر موی در این شعر میکند. او، با گفتن «مست»، میگوید: «من دیگر انسان نیستم. من، خدا شدم».
این، چرا شعر، این جمله را در چندین خط تکرار میکند: «مالک هر تن منم مست»، «از آن من تویی مست»، «به ملکش بر پیمبر نیش بود است». این تکرار، یک تأسیس است. یک تأسیس برای این وهم: مالکیت، خدایی است.
مقایسه با تقدس در دین: خدایی که میخورد
در ادیان متعدد، خدا، مالک جان است. اما در ادیان متداول، خدا، مالکیت را به صورتی مهربانانه و محترمانه تعبیر میکند. خدا، مالک است — ولی رحمتمند است. خدا، مالک است — ولی عادل است. خدا، مالک است — ولی بخشایشگر است.
اما در حکمت ما، خدا، مالکیت را به صورتی خشن و بیرحم تعبیر میکند. او، مالک است — ولی میخورد. او، مالک است — ولی میکُشد. او، مالک است — ولی تسلیم میخواهد. این خدا، نه یک خدای رحمت — بلکه یک خدای تغذیه است. خدایی که با خون، تغذیه میشود. خدایی که با خشونت، زنده میماند. خدایی که با تسلیم، تقدیس میشود.
مرد پر موی، در اینجا، نه یک نمایندهٔ خدا — بلکه خود خدایی است که در قالب انسان ظاهر شده است. او، نه به معابد میرود — بلکه به میدان جنگ میرود. او، نه به نماز میخواند — بلکه به تیغ مینگرد. او، نه به کتاب میخواند — بلکه به خون مینویسد. این، دقیقاً همان چیزی است که در جنگهای صلیبی، در تجارت بردهداری، و در جنگهای داخلی امروزی، اتفاق میافتد: قدرت، خود را به خدا تبدیل میکند — و این خدا، نه یک خدای عشق — بلکه یک خدای خشونت است.
تیغ و تقدیس: مراسم تقدیس در نام خدا
یکی از ترسناکترین تصاویر شعر، این است: «به گردن تیغ بود و دید در آن». این جمله، نه یک توصیف — بلکه یک مراسم تقدیس است. تیغ، در اینجا، نه یک ابزار برای کشتن — بلکه یک مقدسات است. خون، نه نشانهٔ مرگ — بلکه نشانهٔ تقدیس است.
در ادیان قدیمی، خون قربانی، برای تقدیس خدایان ریخته میشد. در این شعر، همین مراسم تکرار میشود — فقط با یک تفاوت: خدا، خودش است. مرد، نه یک کشیش — بلکه خدا است. تیغ، نه یک ابزار — بلکه یک ابزار خدا است. و این تیغ، نه برای تنبیه — بلکه برای تولید خدا است.
هر بار که تیغ بر گردن زن میافتد — خدا، تولد مییابد. هر بار که خون بر زمین میریزد — خدا، تقویت میشود. هر بار که مرد، میگوید: «مالک هر تن منم مست» — خدا، تأیید میشود. این، یک چرخهٔ تقدیس است. چرخهای که هرگز متوقف نمیشود — زیرا هرگز، خدا، نیازمند تأیید نیست — بلکه خدا، خود تأیید است.
نقد الهیات: خدایی که مالک جان است
جملهٔ پایانی شعر، یک نقد مستقیم از الهیات مالکیتمحور است: «به ملکش بر پیمبر نیش بود است». این جمله، یک ارتباط مستقیم بین مرد پر موی و خدا را تأسیس میکند. مرد، در اینجا، نه یک فرد — بلکه یک پیمبر است. پیمبری که نه الهام میگیرد — بلکه مالکیت را اعمال میکند.
در ادیان، پیغمبر، کسی است که پیام خدا را میرساند — پیامی که معمولاً عدل، رحمت، و آزادی را تبلیغ میکند. اما پیمبر، در اینجا، کسی است که مالکیت را اعمال میکند. او، نه به ما میگوید: «خدا را دوست داشته باشید» — بلکه میگوید: «خدا را تسلیم شوید. و تسلیم شدن، به معنای تسلیم بدن است».
این، دقیquaً همان نقشی است که در تاریخ، از کشیشان میانهرو تا فقهای سیاسی، ایفا شده است. آنها، نه از طریق عشق — بلکه از طریق ترس، حکومت میکردند. آنها، نه از طریق آزادی — بلکه از طریق مالکیت، حکومت میکردند. آنها، نه از طریق تفکر — بلکه از طریق تسلیم، حکومت میکردند. مرد پر موی، در اینجا، همان پیمبر است — فقط با چهرهٔ یک جنگجو. او، نه یک موعظهکننده — بلکه یک اجرایی است. او، نه یک معلم — بلکه یک مجرم است. و این مجرمان، همیشه در نام خدا عمل میکنند.
نقد تاریخی: از فرعون تا دیکتاتور
در تاریخ، هرگاه قدرت، خود را خدا میدانست — آنگاه، خشونت، تقدیس میشد. فرعون، خود را پسر خورشید میدانست. تسار، خود را خداوند زمین میدانست. هیتلر، خود را نیابت خدا میدانست. در این شعر، این الگو، بدون هیچ تحریفی، تکرار میشود: مرد پر موی، خود را مالک هر تن میداند — و این، به معنای همان چیزی است: من خدا هستم.
این، چرا شعر، این جمله را در چندین خط تکرار میکند. این، چرا شعر، این جمله را به عنوان یک ضربالالمثل تعریف میکند. این، چرا شعر، این جمله را به عنوان یک قانون تاریخی معرفی میکند: «هزار سال از آن روزها رفت… همه جان و زن و فرزند و هرسان، از آنِ دیگری بود است ارزان».
این جمله، نه یک توصیف — بلکه یک تشخیص است. تشخیصی که میگوید: هرگاه قدرت، خود را خدا بداند — آنگاه، جان، ارزان میشود. و این، دقیquaً همان چیزی است که در جنگهای صلیبی، در تجارت بردهداری، و در جنگهای داخلی امروزی، اتفاق میافتد: جان، ارزان است. زن، ارزان است. فرزند، ارزان است. و این ارزانی، فقط زمانی امکانپذیر است که خدا، مالک جان باشد.
نقد فلسفی: چه کسی حق دارد خدا را تعریف کند؟
سؤال اصلی این است: چه کسی حق دارد خدا را تعریف کند؟ چه کسی حق دارد بگوید: «من مالک هر تن منم مست»؟
در حکمت ما، این سؤال، بدون پاسخ باقی میماند — زیرا پاسخ، خودش، نتیجهٔ تحلیل است. اگر خدا، مالک جان است — پس چرا مرد، مالک بدن است؟ اگر خدا، مالک زن است — پس چرا مرد، میتواند عبا را بر او کشد؟ اگر خدا، مالک فرزند است — پس چرا مرد، میتواند فرزند را از مادر جدا کند؟
این سؤالات، نه برای پاسخ دادن — بلکه برای تخریب ساختار مطرح شدهاند. حکمت، به ما میگوید: هرگاه خدا را به عنوان مالک تعریف کنیم — آنگاه، هر مالکیت بر جان، یک عمل الهی میشود. و این، دقیquaً همان چیزی است که در تاریخ، اتفاق افتاده است. و این، دقیquaً همان چیزی است که در امروز، اتفاق میافتد.
نقد ماتریالیسم: وقتی بدن، خدا میشود
در ماتریالیسم، بدن، یک ابزار است. بدن، یک نیروی کار است. بدن، یک منبع تولید است. اما در حکمت ما، بدن، نه یک ابزار — بلکه یک خدا است. خدا، نه در آسمان — بلکه در بدن است. مرد، نه خدا را میخواند — بلکه خودش را خدا میکند. او، با کشیدن عبا، خدا میشود. با نشان دادن آلت، خدا میشود. با ریختن خون، خدا میشود.
این، یک نقد فلسفی بسیار عمیق است. چرا؟ زیرا ماتریالیسم، بدن را به عنوان یک ابزار تصور میکند — و این، یک نگاه انساننفرین است. اما حکمت ما، میگوید: اگر بدن را به عنوان یک ابزار تصور کنی — آنگاه، خودت، خدا میشوی. چرا؟ زیرا فقط خدا میتواند بدن را مالکیت کند. و اگر تو بدن را مالکیت کنی — آنگاه، تو، خدا شدی.
نتیجهگیری: وقتی خدا، یک جرم است
این حکمت، تنها یک شعر نیست — بلکه یک هشدار تاریخی است. هشداری که میگوید: هرگاه قدرت، خود را خدا بداند — آنگاه، هیچگاه از خشونت فرار نخواهید کرد. هرگاه قدرت، خود را خدا بداند — آنگاه، هیچگاه از مالکیت بدن فرار نخواهید کرد. هرگاه قدرت، خود را خدا بداند — آنگاه، هیچگاه از خودتان فرار نخواهید کرد.
راه خروج، تنها یک چیز دارد: عدم پذیرش خدا به عنوان مالک. اگر ما بخواهیم جهانی بدون مالکیت بسازیم — باید خدا را از مالکیت خارج کنیم. باید بفهمیم که خدا، نه مالک — بلکه یک نماد است. نمادی که باید از دست دستهای مالکان دور شود.
وقتی خدا، دیگر مالک نباشد — آنگاه، مرد پر موی، ناپدید میشود. زیرا او، تنها در میدانی زنده است که خدا، مالک است.
سوالات متداول (FAQ)
۱. آیا این حکمت ضد مذهب است؟
خیر. این حکمت، ضد مذهب نیست — بلکه ضد مالکیت مذهبی است. او، نه مذهب را نقد میکند — بلکه آن بخش از مذهب را نقد میکند که بدن را مالکیت میکند. این، نه یک نقد دین — بلکه یک نقد ساختار است.
۲. چرا «مست» بودن، اینقدر مهم است؟
زیرا «مست»، نه یک حالت موقتی — بلکه یک حالت وجودی است. مرد، با گفتن «مست»، میگوید: «من دیگر انسان نیستم. من، خدا شدم». این، یک تبدیل از انسان به خدا است — و این تبدیل، پایهٔ هر دیکتاتوری است.
۳. چگونه میتوانیم از این ساختار فرار کنیم؟
با اینکه خدا را به عنوان مالک تصور نکنیم. با اینکه هرگونه تعریفی که بدن را از فرد جدا میکند، را به عنوان خشونت بشناسیم — نه فرهنگ. با اینکه مالکیت را نه یک حق الهی — بلکه یک خطا بشناسیم. تغییر تصور، تنها راه خروج است.
{
“@context”: “https://schema.org”,
“@type”: “FAQPage”,
“mainEntity”: [
{
“@type”: “Question”,
“name”: “آیا این حکمت ضد مذهب است؟”,
“acceptedAnswer”: {
“@type”: “Answer”,
“text”: “خیر. این حکمت، ضد مذهب نیست — بلکه ضد مالکیت مذهبی است. او، نه مذهب را نقد میکند — بلکه آن بخش از مذهب را نقد میکند که بدن را مالکیت میکند. این، نه یک نقد دین — بلکه یک نقد ساختار است.”
}
},
{
“@type”: “Question”,
“name”: “چرا «مست» بودن، اینقدر مهم است؟”,
“acceptedAnswer”: {
“@type”: “Answer”,
“text”: “زیرا «مست»، نه یک حالت موقتی — بلکه یک حالت وجودی است. مرد، با گفتن «مست»، میگوید: «من دیگر انسان نیستم. من، خدا شدم». این، یک تبدیل از انسان به خدا است — و این تبدیل، پایهٔ هر دیکتاتوری است.”
}
},
{
“@type”: “Question”,
“name”: “چگونه میتوانیم از این ساختار فرار کنیم؟”,
“acceptedAnswer”: {
“@type”: “Answer”,
“text”: “با اینکه خدا را به عنوان مالک تصور نکنیم. با اینکه هرگونه تعریفی که بدن را از فرد جدا میکند، را به عنوان خشونت بشناسیم — نه فرهنگ. با اینکه مالکیت را نه یک حق الهی — بلکه یک خطا بشناسیم. تغییر تصور، تنها راه خروج است.”
}
}
]
}
اگر این مقاله شما را به تأمل دعوت کرد — آن را با دوستانتان به اشتراک بگذارید. چون آزادی، تنها وقتی شروع میشود که یکی از ما، به این سوال پاسخ دهد: «چه کسی حق دارد خود را خدا بداند؟»








