به تکرار و به کرار و در این تکرار

صبح و شام و روزها باهم یکی در کار

او به تخت و اوج و این والانشینی‌ها

جمع اینان قطره‌ای از سیل این تکرار

بار دیگر از نو و آغاز این تکرار

بر سر و صورت زنند و هجوه‌ها بسیار

خالقی جام جهان داده و زین مست است

هر فرشته در برابر قید و در بست است

این‌چنین بر جان آنان این‌چنین فرمود

بر من و پا سر بسایید، بر منِ نَمرود

من جهانی داده‌ام کز خلق آن مستم

در برابر من شما خالق خدا هستم

این‌که من از هیچ جان دادم به بی‌جانان

این‌که آنان را جهانی داده‌ام آسان

این‌که هر دم بازدم می‌آید و تردید

از من و قدرت من است و از من فردید

هر چه در جام جهان باشد همه از آن من

من خدایم من شمایم من شهم بیدار تن

این جهان دارید و تنها کارتان آری من است

سجده بر پای و به خاری در برابر این تن است

هر چه دارید از من است و از من است و از من است

من همه دنیا و دنیا از من و من از من است

مدح گویید و به سجده در برابر این خدا

هر چه در دنیا همه لطف من و لطف از من است

این‌چنین تکرار گشت و این جهان تکرار گشت

هر نفر در سایش و ساییدن سر کار گشت

باز هم آن ناله‌ها و یاوه‌ها و قصه‌ها

باز هم آن شاه و شاهیِ جهان از آن خدا

باز هم مدح و ستایش بر خدا یزدان آه

باز هم این کرده تکرار است و این تکرار راه

خستگی دارد خدا زین جام جم پس چین چرا

هردگی با لودگی در هم در آیین خدا

باز آن یزدان شده غمگین از این تکرار آه

صوراسرافیل و بر پایش ببوسد آن خدا

حوریان با هر لوندی در برش ای خالقا

ما نمی‌خواهی و تاب از ما برید از ما خدا

بر دو پایش غلم سرتاسر به او اصرار کرد

آن ملیجک می‌کشد خود را که او بیدار کرد

جبرئیل و خوش‌نوازی‌ها و گفتار وسیع

از خداوندی و شاهی و بزرگی از عظیم

بار دیگر در برش شخصی و او اظهار کرد

چاپلوسی و ستایش بر خداوندار کرد

او بدین خست است و با این چاپلوسی‌ها خدا

روی نتواند بگیرد از دل تکرارها

هر چه بر پایش بگو بوسه زدند و این خدا

خسته از تکرار و از اکرار این صد قصه‌ها

او دگر تاب چنین روزی ندارد این خدا

بار دیگر فکر او تغییر دنیا از سماء

تا بدین جا خوانده و دانسته از این بندگی

حال آن روی دگرها را ببین در زندگی

در جهانِ این‌چنین جمعی زِ حیوان نیز بود

این دگر جان‌ها که بر جان خودش درگیر بود

او که بی‌خواه و به ددخواهی یزدان گیر بود

در جهان منزل به او از ظلم این شب‌گیر بود

او به دنیا آمد و بی‌آنکه خود خواهد چنین

هر که بر دنیا بود او بر همین درگیر بود

لیک این جان را بگو انبات را بر هم چنین

اینکه او بی‌فکر و بر جام جهان درگیر بود

هر چه در دنیا کند بی‌فکر او را این خدا

این‌چنین فردید و در کار خودش درگیر بود

باز هم ظلم و ولیکن این‌چنین مظلوم‌ها

او به هر کاری کند هیچی نفهمد گیر بود

این زمان خوردن است و سر دریدن آن خدا

هر چه در دنیا کند آری خدا تقصیر بود

باز هم کشتن بگو بار دگر آن ظلم‌ها

این‌چنین دنیا فرید و بر همین تکریم بود

بر دگر می‌تازد و از بهر آن خلق آمد آن

این خدا در کار دنیای خودش هم گیر بود

شهوت و خاموشی راندن به جنسی در خلاف

این خدا داند که تدبیر از دل تزویر بود

هیچ در کار خودش مختار بوده آری آن

این خداوندی پر از ظلم و بگو تحقیر بود

این‌چنین می‌بیند و جمع فرشته حوریان

حال در فکر و بر این جام جهان تقدیر بود

یک از آن اردان بگو جمعی زِ فکر و بکر دار

کین خدا بهر چه آورده جهان تدبیر بود

چیست این جام جهان بهر چه آمد این پدید

این‌که تکرار مکرر حاصلش هم پیر بود

هر که در جام جهان باشد همو هیچ است و آه

این همه اسبابِ بازی خدا تکبیر بود

حاصل و فرجام این دنیا چه باشد چیست راه

این‌که آغازش چنین پایان او درگیر بود

آن یکی مهراز و پر مهر است و این افسانه ماه

این جهان هیچی به جز ظلم خدا شب‌گیر بود

بهر چه آورده این حیوان و این خو از کجاست

جان هم را می‌درند و ناله من دیر بود

این‌چنین با خفت و خاری کُشند و خون به راه

این چه ظلمی از برای خالق تزویر بود

شر به شیطان نام او را این‌چنین خواند خدا

آتشی بر جان و دل ذهنش همه درگیر بود

بهر چه اینسان خدا تحقیر دارد این سرا

او به کوچک بودن ما بر جهان تکبیر بود

این جهانِ خلق این دون ماندن ما آن خدا

شادی و تکبیر و تدبیر و همه تزویر بود

سر به پایش مرگ هر مغرور و این هذیان چرا

بهر چه اینسان خداوندی بدو درگیر بود

این‌چنین آن‌ها به فکر و در جهان این خدا

این صدا فریاد اول در جهان پیر بود

دورتر گفتم که یزدان خسته از تکرارها

حال دیگر جان تازه خواهد آری این خدا

این خدا کز روز و شب‌هایش همه یکسان شد است

او از این تکرار در کرار خود نالان شد است

فکر و تدبیری بخواهد در چنین روز آن خدا

این جهان را باید از تغییر و اسبابی به راه

او جهان دیگری خواهد جهان افسانه‌ها

این‌چنین تکرار در آن جای دارد ای خدا

شور در گوشش همه غلمان و افران و حرا

کین چنین باید جهانی ساخت از مزدورها

این‌چنین گفتا که اضرا او دلش پر ظلم بود

شور او کشتن زِ هر جاندار و از هر غلم بود

یک به یک گفتند و هر کس رأی خود را دور داد

آن خدا بر تخت و اینان از برای گور زاد

آن یکی می‌گفت از خلق جهانی که در آن

یک به یک رو در به رو و جان به کشتار جهان

آن یکی می‌گفت آن حمد و ثنا را زور کن

بیش از آن پیشی که دارد در جهان از نور کن

این یکی دارد سخن از شوخی و ارشاد بس

صدهزاری این‌چنین منجک بباران در قفس

او بگوید از دل شهوت از این راندن هوس

بارالها این‌چنین بگذار در انظار خس

او همه حرفان اینان را شنید و فکر کرد

در جهان خویشتن دنیای دیگر ذکر کرد

حال تنها عزلتی بگرفت و در آن بکر کرد

با همه قدرت بر این خلق جدیدش فکر کرد

از صداها از دل رعد و از این افسانه‌ها

گرگ و میش و آتش خاکستر از باران آه

او به خاکی چنگ و از جانش از این اشکال‌ها

این‌چنین زاید خدا در کار خود شد کارگاه

آمد از تنهایی و بر تخت خود جا می‌گرفت

سوربانان طبل و شیپور از دل آوا می‌گرفت

گفت جمعا هر که در خاک و از آنِ کبریاست

روز روزِ خلق این یکتا بگو این عرشیاست

از همه جا آمدند و در برش بر خاک بود

او چنین یزدان قهاری وزین بی‌باک بود

لب سخن داد و بگفتا از چنین خلق نیاز

او نسان آورده بر جام جهان او را فراز

من به قدرت ساختم این خلق را اینسان زِ خاک

این نهای خلقت من باشد این زندار پاک

او نهای بازی و اسبابِ من باشد جهان

با همو دیگر نباشد هیچ تکرار و خزان

او به عقل آذین و در کام جهان تنهای زاد

سیل او ما را زِ هر بیکاریا آزاد باد

هر چه در فکر شما باشد در او اینسان بدید

او نهای خلقت من باشد آن انسان بزید

او دگر ما را ز خاموشی جهان بیرون کند

او مرا در این‌چنین افسانه‌ای افسون کند

او همه بازیِ من باشد جهان را دون کند

او دگر تنها نزارد بر جهانی چون کند

با همان قدرت که در نطفش نهادم من نسان

با دلِ انسان بگو صد حیله را مستون کند

ما دگر از صبح و تا شام و نگاهی بر جهان

ما به کردار نسان و او جهان افزون کند

این‌چنین گفت و ملائک در برابر آن خدا

رأی او سجده به پای این‌چنین انسان خدا

یک به یک آن حور در قامت به خاک و خاکسار

این غلامان جملگی بر پای او اینان به خار

نوبت آن صد فرشته مالکان روز غار

یک به یک در پای او اینان به خاک و خاکسار

شاه در بالا و بر تخت و نسان بر پیش هار

پر تفخر بر چنین خلق و بر اینان خاکسار

ناگه او دید از دل این صد فرشته باک‌‌دار

آن سه تن مغرور، برپا و به روی شاه خار

امر کرد و نهی کرد و گفت بر آن جام دار

جملگی بر پای من بر پای انسان کارزار

شورش و طغیان به پا گشت و چنین آزادگی

در جهان آمد پدید و دور اینان بردگی

آن سه تن بی‌باک پر شور و شجاعت با هدف

پر غرور و با امید و این‌چنین گفتار رفت

این چه آیینی و اینسان چیست این خلق پلید

ذره‌ای مهر و امید از قلب اینان پر کشید

این‌چنین محتاج و اینسان بر جهانی زور بود

این به دنیا آید از ظلمش جهانی کور بود

قلب او محتاج و غرق صد نیازی دور بود

او به کشتار نفس آید جهانش گور بود

عقل در کنکاش این ظلم عظیما ای خدا

بهر چه آورده‌ این انسان فانی را خدا

او کزین دیوانگی‌های جهان دارد نشان

او به دنیا آید و دنیای را دارد خزان

از قِبَل عقلی که در او این‌چنین شب‌گیر بود

جام جم را او به زشتی می‌برد درگیر بود

تا کجا اینسان پلشتی تا کجا این بردگی

تا کجا مرگِ غرور، فریاد در آزادگی

این‌چنین خلقی پدید آورده در انظار دید

او حقیر و هر که در دنیای خود تحقیر زید

تا کجا خواهی که با کوچک نمایی‌های ما

این‌چنین خود را بزرگ و این‌چنین خود پادشاه