از عدن دور و بدینسان رانده از این بارگاه

منزلش بر خاک و بر دار زمین و شاهراه

شاه دنیا با فریبش این جهان را فتنه کرد

با چنین بیداد انسان را، جهان را ختنه کرد

شور این دیوانگی‌های خدا در خون دمید

حال آدم در جهان او این‌چنین افسانه دید

این شروع زشتی و آن صد جنایت آن پلید

او به تختش، جانشین جان همه جان‌ها درید

داغ این ننگ و تجاوز از چه کس در نور بود

آن که دید و شاد از دیدن چه کس چون زور بود

جامه‌ها را او درید و بر تنان زخمی که داد

این چه آیینی چه خفت از خدای کور بود

قتل و درد و مرگ با صدها شکنجه جور بود

این خداوند قساوت این خدای نور بود

هر نفر پر درد در جام جهان و آری آن

از چنین دیدن به خود دنیا خود مسرور بود

کودک‌آزاری و بر جان ضعیفان زاری است

او چنین جان‌ها درید و از جهانی دور بود

هر یکی را کشته و بر جان دیگر دردها

این خدا دیوانه و بر جام جم مغرور بود

خون به پیش و ذبح حیوان و همه از زور بود

این خدا زشتی فرید و بر خودش مسرور بود

یک به یک هر جان حیوان در پس این ظلم‌ها

آن خدا بیند در این دیدن چنین مغرور بود

جنگ و خون و کشتن و فریادهای زور بود

این نسان از ظلم یزدان بر جهان مجبور بود

جنگ در میدان و این کشتار بی‌حد دردها

این همه اسبابِ بازی خدای زور بود

این زنان یک دم همه هیچ و به ذاتش شور بود

او خدا بود و بگفتا ظلم‌ها مکرور بود

کشتن و بر جانشان آتش به سلاخی خدا

از چنین خودکرده آری این خدا مسرور بود

صدهزاری ظلم و از این ظلم‌ها مغرور بود

او به دنیا مهره دارد این خدای نور بود

خالقی کز دیدن این ظلم‌ها شاد و فرا

او از این خودکرده اینسان بر جهان مسرور بود

از برای بازی‌اش اسباب دارد در جهان

او دگر بیند وزین دیدن شده شاد از زمان

این‌چنین بگذشت و او شاد از چنین خلقی که آه

از پس کشتن بگو کشتار دیگر جور بود

حال در فردوس و در آن کاخ‌های بس فرا

او به لذت بیند از دیوانگی انسان خدا

هر زمانی از زمان دیگری اینسان جدا

این‌چنین اسبابِ بازیش جهانی دور بود

وای بس کن این همه دیوانگی‌ها را خدا

این‌چنین ظلم گران از دست انسان فکر شاه

این جهان سر تا تهش ظلم است و بیداد از خدا

از جهان زشتی‌اش برخویشتن مسرور شاه

این همه کم نیست آن بار دگر در فکرها

این خدا بازیِ دیگر سازد از این دردها

او که از بازیچگانش در جهان اینسان خوش است

بازی دیگر بسازد بر جهانش دل‌خوش است

بهر فردا فکر دارد بهر غلیان فکر راه

بهر نظم و بازیِ انسان بگو این مکرگاه

او به سودای جهانی تازه و این کارگاه

با نسان هم‌صحبت است و با نسان از شرمگاه

بازی بسیار و این‌ها هر نفر مهره زِ شاه

بر دل انسان بگو بذر دروغ و دردگاه

نوح را می‌خواند و او را به خود همراه کرد

بازی ظلمش به این دیوانگی‌ها ساز کرد

کشت هر تن را و نسل هر نفس را خار کرد

با همه طوفان و سیل و او خودش را شاه کرد

از دل الواط از لوطی و از صد قوم‌ها

او به بازی می‌دهد انسان و انسان شاه کرد

بارش سنگ و به رجم هر نفس او شاد تا

این جهان را او به بازی خودش بد جاه کرد

از سلیمانی و از داود و از این شاهراه

بر زن دیگر زنا و شوی او را آه کرد

از دل خضر و به کشتار نفس او کودکان

بی‌مهابا او جهان را خانه بدخواه کرد

قاتلان را جاه دارد در سرای و پیش‌راه

او به موسی درس کشتار خودش را یاد کرد

هر نفس از جان و حیوان و نسان و هر گیاه

او به کشتار جهان این نغمه را آغاز کرد

آید از او پور و مریم این جهانش ناز کرد

او به شهوت لانه و فرزند خود را دار کرد

صد هزاران سال از پیدایش این ظلم شاه

تا ابد جام جهان را او به ظلمش باز کرد

قاتلی آمد میان و او که درس شاه داد

این محمد نغمه دیوانگی آغاز کرد

سر بریدن ذبح دستان و به پایش چشم‌ها

الحق او پور خدا بود و جهان را آز کرد

صدهزاران قصه و صدها پیام از آن خدا

بازی آمد بازی دیگر جهان آغاز کرد

درس این دیوانگی‌ها از خداوند نیاز

او به شادی خودش جام جهان را باز کرد

این نه فرجام و به فرجامش بگو آن دورها

ظلم دیگر از پس ظلم دگر آغاز کرد

این عدن بود و جهنم از شما از کافران

نغمه‌ی دیوانگی‌های جهان را ساز کرد

سر بریدن مثله کردن آتش و آبِ مذاب

او بر این دیوانگی‌های خودش هم ناز کرد

باز آن بازی و این مهره به دست شاه شاد

او سرایید و به نغمش این جهان همراز کرد

بارالها بس کن این دیوانگی‌ها را خدا

او از این اشک و به درد این جهان خود شاد کرد

باید این دیوانگی‌ها را به پایان آدمان

هیچ نتواند به جز دست خودت هم‌کار کرد

بی‌دریغا این زمان از ظلم و از بیدادها

این همه دیوانگی‌ها از پی شادی خدا

او چنین اسباب سازد مهره در بازی شاه

نشر صد ظلم است و بی‌پایان همه بازی آه

این نسان آن دید و بی‌تاب از بت بدخواه‌ها

این‌چنین افسون این دیوانگی‌ها شاهراه

جمعی از اینان همه مدهوش و بس دیوانه بود

آن خدا خالق و او عبد و غلام آماده بود

بر دو پای شاه می‌زد او چنین بوسه خدا

از چنین خلق نفهمی او به خود مستانه بود

عارفان بودند و آن پرواز، تجلی از خدا

در پی اوهام و در وهم خدا دیوانه بود

جمعی از اینان به فرمانش همه سرها به دار

او زِ خلق ظالمان بر ظلم خود حیرانه بود

در دلش مجنون و از خون بر عدن دل‌دار وار

تا نهایت او به مزدوری خود جانانه بود

با فریب و خلق هر زشتی شده این کار شاه

او از انسان و جهان خود چنین مستانه بود

در دل این خلق خواب و در دل این ظالمان

بار دیگر جسته فریادی که او آزاده بود

این زمینِ پر عذاب و این جهان خالقان

گو تو فریادی در آن باشد و اینسان شادمان

عاشقانی در جهان رسته بر این بیدادگان

این‌چنین آغاز شور این‌چنین بیدارگان

از تمام دور از دیر و زمانی داد کرد

این جهان آزادگان دید و همه فریاد کرد

باز فریاد و به طغیان و به عصیان بیشتر

این چنین آغاز شور و نفی آن بیداد کرد

هر یکی برنا دلش را در جهان شاه پیر

او به آزادی جهانِ خویش را تیمار کرد

هر یکی فریاد و بیدار او جهان خویش را

او به عزم و با دلش جام جهان بیدار کرد

هر نفس را بهر بیداری و گفتن ظلم شاه

او خدا انسان و ظلم و قدرتا بیزار کرد

با همه فریاد و با طغیان و با شوری که داشت

او همه جام جهان را با خودش بیدار کرد

یک تن و صد تن بگو صدها هزار و بی‌نها

همچنین انسان دلاور جام جم آزاد کرد

این جهان آن‌قدر دارد آن دلاور زادگان

جام جم دنیا و انسان را همو بیدار کرد

فصل دیگر آمده کز این شجاعت شادمان

از خودش از خلق خود ابراز این بیزار کرد

باید این جمع نسان و دور آن آزادگان

در هم و با هم به جمع این جهان آزاد کرد

این تلاقی شد و این آزادگی‌ها در جهان

جام جم را چاره و یزدان و دیوان خواب کرد

آن سه تن مهراز و اردان و بگو شیطان بخوان

با نسان جمع و به جنگ آن خدایان جور کرد

این تلاقی حاصلش بیداری هر نسل و راه

باید این ظلم خداوندی کلامی گور کرد

آن شیاطین از دل و قعر و فرا در راه بود

باید از هم با هم و جمع نسان را جور کرد

از دل دریا بیامد این‌چنین اردان فرا

در پی مهراز و شیطان آمد و ترس خدا

آن خدا با حیله و آن صد فریب و آن ریا

او به فرمانش همه جمع ملائک حورها

دست در دست هم و دیوار و بین این شرا

خواب یک مدح دگر درد و به رنج و کینه خواه

باز هم درد و شکنجه آتش و رنج کرا

این‌چنین نتوان که فریاد جهان را کور کرد

با فریب و حیله و در خواب این مغرورها

او از این بگذشت و بیداری خود را نور کرد

از دل شهوت بیاورد و خدا را شاد باد

او به آزادی زِ دنیا غلم و حوران دور کرد

این‌چنین عزمی زِ مهراز و به شیطان و ردان

او خدا را مکر و حیله ظلمتش را گور کرد

حال دیدار هم و جمعی از این آزادگان

باید از گفتار هم جمع جهان را جور کرد

هر کسی دارد سخن‌هایی فرا از ظلم شاه

از به هم بودن از آن نقشارها صدها به راه

از جهان ظلمت دیوان بد ظلم از خدا

از هزاران دردها درمان این بد دردها

از خدا و بندگی‌هایش حقارت‌های شاه

از پس فریاد آزادی و از دل‌ها رها

از پی خاموشیِ بیمار اینان برده‌ها

از دل بیداری و با هم رسیدن بر رها

این‌چنین جمع همه آزادگان را ناز گشت

گفتن و صدها شنیدن جنگ جان آغاز کرد

از دل هم گفتن و با هم یکی را ساز گشت

نغمه آزادگی را جام جم آواز کرد

اتحاد این نسان و آن دگر طغیانگران

شور و طغیان و شجاعت هم‌دلان هم‌راز کرد

باید این با هم به هم بودن شود آغاز آن

تا جهان را در دل آزادگی آغاز کرد

هر نفر آزاده دارد راه بر کردار شاه

این جماعت شور خواهد تا شود آن لشگرا

با هم از مرداب این یزدان گذر این قتلگاه

با هم و نشر همه آزادگی در این سرا

جمع انسان با همه طغیانگری‌ها جور گشت

نغمه آزادگی جام جهان را نور کرد