این‌چنین پیروز و بی‌پروا به دنیا عاشقان

عشق آنان کرده این جام جم از آزادگان

هر تنی از آن خدایان خود به خود تسلیم کرد

این‌چنین سیلی از آنان در پی تحریم کرد

آن که بی‌حد از خدا دم می‌زد و مدح و ثنا

او نخستین خویشتن را بر رها تسلیم کرد

هر که در آن وادی و در آن سرایی جاه داشت

از خدا نفرت بجویید و چنین تعظیم کرد

این خدایان در پی دون ماندن و دون مایگی است

لیکن آن آزادگان او را چنان تکریم کرد

هیچ تن از خواب و بیدار و از آن یاران خدا

در برش ننمانده و او را به خود تسلیم کرد

این خدا بار دگر تنها و تنهاتر خدا

بار دیگر از ازل روز خودش تنظیم کرد

در پی هیچ و از آن پوچی و هیچی این خدا

زخم خود را با دل پوچی خود ترسیم کرد

حال هیچی در کنارش نیست این تنهای هیچ

او دگر قدرت ندارد قدرتش تسلیم کرد

هر چه غیر و ممکن و دور از خیال و باور است

بر رهایی و به این آزادگی تعظیم کرد

شور و طغیان و به عصیان و همه تن عاشقان

از دلاور بودن خود این‌چنین تکریم کرد

آن خدا در حصر و حالا آن خدا تنها که شاه

بر کسی نتوان و قدرت را زِ خود تسلیم کرد

روز قانون است و روز حکم آری بر خدا

بی‌شمارانی که از ظلم خدا تکبیر کرد

آمدند و حال باید پاسخی داهد خدا

او که از ظلم خودش آگه از آن تجلیل کرد

روز عدل است و عدالت روز راهی در رها

آن همه آزادگی بر قوم ما تدبیر کرد

باید این ظلم و جنایت پاک باشد دورها

آن خدا بار دگر بر ما جهان تهدید کرد

آمدند و یک به یک از دور آری قصه‌ها

در برابر شاه بیمار و به حصر آری خدا

این خدا تاب سخن را دارد از انظارها

ناله‌ها و گریه‌ها آن بی‌شماران ضجه‌ها

آن همه روزی که از دیدار درد ما شما

او به ما خندید و از ظلم خودش تکریم کرد

ما به قلب درد و در رنج و درون غصه‌ها

او از این شاد و به تفریح خودش تأثیر کرد

آن زنی زیر تجاوز ناله‌هایی سر کشید

این‌چنین یزدان بیمار از دل تقدیر کرد

آن نفس را زیر شمشیر و گلوها می‌درید

آن خدا دید و شکستن تخمه را تدبیر کرد

کودکی را در پی آن هیچ او سر می‌برید

خود به خضر و خاضران این حکم را تعلیم کرد

بر ضریحش سر دریدند آن هزاران اشتران

او از این خونریزیِ جام جهان تقدیر کرد

هر نفس را از دل حیوان بریدند و نسان

از خدا اشرف شدن را این‌چنین تجلیل کرد

وا مصیبت از هزاران درد و از این ظلم‌ها

آن خدا شاد است و در بازیِ خود تزویر کرد

هر که فریادی بر آورد و به آزادی رسید

حکم آن تیغ است و خون و آن خدا تلمیح کرد

هر نفس را می‌بریدند و نفس‌ها می‌ربود

این خدا دیوانه بود و بر جهان تأثیر کرد

صدهزاری ظالمان را او به تختی می‌نشاند

از خدایی همینان شاهی‌اش تحکیم کرد

آن قدر گفتند و این‌ها در برابر هیچ بود

باز هم او می‌شنید و بر خودش تجلیل کرد

ضجه آن مادری طفلش بدون سر به آز

او شنید و بار دیگر کشتنش تدبیر کرد

این خدا دیوانه بود و هیچ در دل او نداشت

هر نفس را کشتن و قدرت به خود تأثیر کرد

حال روز حکم و آن روز عدالت از رها

باید اینسان بر جهانِ خویشتن تدبیر کرد

بی‌شماری آمدند و گفت از صد ظلم‌ها

آن خدا بشنید و دنیا هم شنید و حیله کرد

در جهانِ زشت و بی‌جان خدای شرم‌ها

باید آن حکمی که دنیا و جهان را خیره کرد

حکم آمد از دلِ رأی همه جاندارها

باید آن را کس قرائت پس مقدر بر خدا

آمده در پیش حیوانی و آن را عرض کرد

جمع جانداران بر این رأی نهایی ارج کرد

ای خدا ای خالق بدکین و ای مغرور شاه

ای که با ظلمت جهان را برده‌ای در قهقرا

جمع جانداران به تو این نامه را آن عرض کرد

این به حکم عاشقان باشد جهان را نرم کرد

زین پس آن قدرت زِ تو را برکنیم و شاد باش

دیگر از دست تو دنیای همه آزاد باد

انهدام قدرتت این بود آن اول زِ رای

این ستاندن قدرتت جام جهان را سهل کرد

از خدایی از همه شاهی خود معزول باد

تو دگر همچون منی همچون جهانی دور باش

تو به ما یکسان و ما به جان تو یکسان شویم

هر دو از یک ریشه و شاه و گدا یکسان شویم

زین پس آری تو همان جانی و همچون جانِ ما

هر دو از یک سو و در جام جهان مهمان شویم

قدرتت در دست جمع و جان این جاندارها

ما به شور هم جهان آزاد و آن آسان شویم

تو نه آن شاهی و نه خالق نه آن یکتا خدا

در چنین افسانه‌ی آزادگی یکسان شویم

این‌چنین گفتار آنان این‌چنین حکمی که آن

درس آزادی و بر آزادگی مهمان شویم

زین پس آری آن خدا زندار و آزاد و رها

همچو آن جان دگر بر جان دنیا جان شویم

این سخن‌ها را شنید و آن خدا غرید گفت

من جهانم جام دنیا و به اذنم جان شوید

مرگ بر این سیل جانداران نافرمانِ خان

زین حقیران طعمه‌ی درد و بر آن حیران شوید

جمعی آمد آن خدا را برد در آن سو دیار

تو برو بازی بکن شاید به دل آسان شوی

رفته تنها در دل تاریک او تنهای ماند

تا به کار خود جهان خویشتن حیران شوی

فکر آمد بر سرش آن سالیان بس دراز

کز به شاهی خودش اوج حماقت آن شوی

آن که بسیار از دلش ظلم گران بر جای داد

حال هیچی از شکنجه بر دل و جانش نداد

ذره‌ای بر فکر این بازا بگیری بازی است

کشتن و درد شکنجه بر دل و جان یاغی است

ذره‌ای فکری بر این دنیا و پوچی خود خدا

از خودش جام جهانش از همه او عاصی است

آمده در پیش اضرا و خدا نالان بگفت

پس کجا بودی در آن بد روزگاران زار خفت

آن‌چنان اضرا نوازش می‌کند او را که یار

هیچ در کام جهان ناشد که او آرام خفت

حال دیگر روز آزادی بگو آبادی است

باید این آزادگان را در جهانی باقی است

سیل اینان کز دل این سالیان بس دراز

رنج و درد و زجرها او دیده و حالا فراز

حال دیگر روز نشر آن همه آزادی است

جام دنیا از برای هر که در آن باقی است

هر نفس یکسان و هر کس دارد آن جانِ گران

او به مانند دگر جان جهان را حامی است

هر که بر باور به مسلک‌ها خود او بی امان

بر همه ایمان خود او در جهانش باقی است

هیچ تحمیلی و زوری نیست در این کاروان

او به دنیای خودش باور خودش او راضی است

هیچ ظلمی در دل این جام و دیگر زور نیست

آن شکنجه در خزان و این جهان را شاکی است

هیچ کس قدرت ندارد هیچ‌کس والا نشان

این جهان را گو دگر مرگ همه شه شاهی است

هیچ‌کس والاتر از آن یار گو این کار نیست

شاه و خالق خان و یکتا مرگ اینان شاهی است

معتبرتر از نفس در جام دنیا یار نیست

این جهان مرگ همه خان خدا و شاهی است

همدلان در یک ره و همراهان در یک سرا

یک به یک یکسان و این تاج جهانی باقی است

این جهان را آن قضا دارد که قانونی در آن

بر کل و اجماعِ این جام جهان را کافی است

این جهان آزاد و آزادی شود مهمان بر آن

این همه دنیا ما را در جهانِ یاغی است

حال دیگر این قضا معنای هر عدل است و داد

بر دگر نفی همه آزار و این را حامی است

هر چه می‌خواهی بکن بر کار خود مشغول تا

جان دیگر نفی آزار و جهان آزادی است

حال دیگر روز پرواز است و این مغرورها

از جهانی کز دل عزم خودش آن باقی است

این‌چنین فرجام ما در قلب تاریکی جهان

قلب ما از نور این آزادگی‌ها راضی است

باید از این راه و از این شاهراه و دور راه

پاسداری باید از آزادی و این رزمگاه

ما دگر آزاد و این جام جهان آزاد شد

این جهان از عزم ما قلب رهایی شاد شد

باید این را تا ابد حرمت وزین تکریم تا

جام دنیا را بر این آزادگی‌ها باقی است

هر که در دنیا بود او حال آزاد است راه

هر چه حیوان و نسان انبات او شاه است ماه

جان او خوش‌تر زِ هر باور زِ هر میعادگاه

هر که در دنیای خود آزاد و آزاد است شاه

حال تعبیر همه رؤیای ما دور است شاد

این جهان معنای رؤیای من و ما است ماه

هیچ‌کس در قلب این دنیا دگر مجبور نیست

آن خدا قدرت نسان گو و دگر آن زور نیست

اردلان و ارمغان و هر چه مهران است شاد

شر به شیطان و به طغیان جملگی جام است شار

ما رها از بند هر بیداد و از این دام‌ها

ما جهان دیگری سازیم و این راه است راه

بار دیگر نغمه و فریاد تا آن دورها

این جهان را ما رها از دست آن بد زورها

طعمه مرگ است آن همه ظلمت همه ظلم خدا

این رها پیش است و این راه رهایی در فرا

این همه هم‌رزم و هم‌پیمانِ من در پیش تا

جام جم را ما دگرگون از دل شب‌گیرها

این جهان را ما بدل از هیچ در این شاهراه

جام جم آزاد باشد از من و از ما شما
‏ ‏