محتاج نفس گر نکشد کام بگو میرد پس
عمر او بی نفس آری همه در چند لحظه‌است

محتاج بر آن آب حیات و همگان در یکصف
چون کسی آب ننوشد زنده او یک هفته‌است

محتاج بر آن غوط و غذا خوردن کس
این ماه و دگر ماه بگو آن دگری او زنداست

محتاج بر این شهوت و وحشی هر کس
او کشت خودش روح و تنش او بند است

انسان همه با جان نیاز و همه تن او مُرد است
جانِ محتاج به کوچک شدن و او خود پست

بار دیگر تو بخوان چامه شعاری از ما
شعر ما را تو به طغیان و غروری بر جاه

محتاج نفس غوط و شراب و شهوت
او همه برده و در زشتی و او در غل بست

محتاج یکی جان به یکی و همه دنیا زند است
عمق نفس آزادی انسان و جهان از بند است

مردن به از این وهم جهان و همه دنیا بند است
ما را به نفس کار نباشد تا که آزادی هست

محتاج به آبا نشده قاتل کس
محترم رود و به باران و همه جان زند است

محتاج بگو بر دل خوردن همه جان قاتل هست
از کشتن دیگر نفس او جان و جهان شرمند است

بر شهوت و با عشق توحش تو بگو آکند است
لعنت زِ نسان لذت و با جور جهانی خسته است

مردن به از این وهم جهان و همه دنیا بند است
ما را به نفس کار نباشد تا که آزادی هست