آن طفل ببین پاک همو فطرت جانان
غم دارد و از اشک دریا شده حیران

بر روی همو کشت نفر جان تو حیوان
او اشک زِ دنیا نفسی برد خدایان

این چیست خدایا زِ تو این خلق چو انسان
این او که نفس برده از ما و زِ جانان

او کودک و خود بین که خدا بود چو انسان
سر می‌برد و می‌درد او جان تو جانان

در گوش سرود آمد از آن جبر تو قادر
از خشم خداوند ابوالقاسم و جابر

از ذبح از کشتن و از خون به تو قربان
از دشمنی و رجم و حدود قهر خدایان

خالق به چنین نظم تو باشی تو که یزدان
این طفل اسیر و شده آن مسخ خدایان

تفریح همو گشت ببین کشتن جانان
آزار تو جانم نفسم عشق تو حیوان

آتش زند او گربه‌ی ما و فلج آن سگ
ویران تو ببین لانه‌ی موران و به جان برگ

از گردن آن قوچ برید و فوران خون
سیل آمد از آن خون و ببین خلق تو مجنون

فرجام چنین طفل ببین سیل خدایان
آن عبد به کشتار و همان عبد به سلطان

گو با من و با من تو بخوان یار تو جانان
با مهر دگرباره شود خلق و جهانان

از بطن مرام خود و از راه رهایی
از بودن در فخر از نشر سیاهی

از پاکی و گو از دل آن جنگ بر آن جبر
از صد و هزاران ره دیگر تو بگو جمع

حالا تو ببین او به نخست و ره تابان
او گشت به نشر و به رها عزل خدایان

او حامی قانون و قضا نشر رهایی
روحش تو ببین آمده بر خویش سیاهی

او فطرت خود را که بیاراست همو راست
او کارد وجان را به رهایی و ببین ظلمت او کاست

او خلق شد آری به دگربار هویدا است
فرجام تلاشا به رهایی به دل ما است