من از زندگانی بریدم بشر
ببین تیغ بر دست و پایان نفر

زِ هرجا نگاهی کنم در جهان
زِ تو ظلم بینم ببین ای فغان

تو مجنون بسازی زِ آزاده تن
زِ آن شیر ژیان و پیلانِ تن

تو کشتی همه عاطفه مهر و عشق
اسارت کشیدی خرد ذهن و فکر

تنان را تو بستی به شلاق حد
زنان را تو کشتی به تیغ حسد

زبانم شده لال گفتار شعر
زِ خواندن کتابان دیوان کبر

به حیوان قسم سیرم از زندگی
ببین تیغ و پایان هر بندگی

و مردن چه به باشد از زندگی
هماره تو کشتی مرا زندگی

به کِی شرح گویم خدایان عذاب
تو بیدار کی قدرت هذیان و خواب

قسم شادی آری حرام این زمان
ببین ظلم‌ها را خدایان جهان

دگربار زِ دل چامه‌ای ساختم
تو گو من نهالی خزان کاشتم

ولیکن بگویم به کرا سخن
تو بیدار خواهم به حیوان قسم