به دنیا آمده در خاندانی
شریف و تن اصیل و جاودانی
به دنیا آمده در خاک تبریز
همه جانها به ایران بود لبریز
شده او گل به باغ و تاک ایران
شریفان زاده و فریاد پیران
به خانه آن پدر بین را که آرام
همه جانش فدای خاک ایران
به همنوع خودش او در تلاش است
برای زیستن بر او علاج است
همه جانش برای مردم ایران
فقیران و دلیران و تو شیران
زِ جانش او گذر تا خاک پاک است
همه قدرت در آن را اشتراک است
همه آن تن شریف و مرد بینند
به مشکل آن مدد دستان بگیرند
زِ مادر او بدارد زن رهایی
برای خویشتن بر جان باقی
مدد دارد به هر تن ناامیدی
امیدش گشته شادی بر نصیبی
به خانه خاندانش غرق پاکی
همه مردم بگفتا شرح باقی
به دنیا آمده در خاک رویید
شد او بشلا همه خواهش به امید
زمان بودنش در نوجوانی
به دل آن سالیان و آن تباهی
قجر آن مفتخواران خاک ایران
به یغما داده و بیداد ایران
همه خاک و سرا بر اجنبان داد
به زنباریِ خود ایران نشان داد
نه حکمت دارد و عصمت نه ایمان
به زشتی و به فقر و خاک دیوان
همه قدرت بدست شاه بیداد
نفسها بر حذر از مکر این شاه
همه دنیای آنان مستی و خاک
همه خاک و نفسها برده بر باد
بگو مشتی که شاه و پادشاه است
و مشتی کز نفس هم بینصاب است
همه مردم به قعر جهل و بیداد
ندارد حق و شاه از این جهان شاد
همه ایران ما در قهقرا است
به دوران قدیم او را به راه است
و شاهی کز حرم دارد سراها
به بازی میدهد ایران و هر جاه
در آن روزی که بشلا را جوان است
به دیدار چنین ایرانمان است
نفس قلبش همه رنجور این خاک
ببیند مردم و آن مشت ناپاک
پدر گوید برو دور از وطن باش
برو بر خاک اجنب درس خوان باش
برو تا درس آنان را بگیری
وطن برگردی و بر آن بمیری
همه جانت فدای خاک ایران
سزای ما از این دیوان بگیری
برفتا دور در آن خاک و بستان
بر آن مهد رهایی باده مستان
برفتا دید اینجا نیست آنجا
چه قدر اینان به پیش و ما به پس راه
چه قدر والا نشسته مردمانش
چه قدر دور از تحجر خاندانش
به شاهی میدهد آن شرط تا آن
به اذن مردمان خورشید تابان
همه مردم به خواندن راهدار است
برای خواندنش دولت به کار است
بر او میدارد آن حق میدهد جان
که هر کس غرق دنیا و به کار است
دگر آن دین نباشد بر تو اجبار
نیامد شاه و یزدانی به تکرار
قضا قانون آن از مردمان است
برای خویشتن خود در عیان است
بخواند تا بداند این جهان چیست
نه از گفتار دیگر بر عیان است
بدیدا این جهان از عزم آنها است
چنین کرسی نشاندن جان آنها است
بر این اشجر اگر اینسان به افرا است
به خون پاکیِ این مردم اینجا است
بیامد در دل خاکش بر ایران
بگفتا از نظرها از تو ایمان
بگفتا این رهایی حق ما است
همه ظلم جهان بر خاک پا است
بگفتا باید عزمی و به فریاد
زِ خاک پاکمان را کرده دلشاد
بدور آن ترس آن دیوانگیها
برای فجر دور آن اختگیها
بشور و با دل و فریاد آن گفت
رهایی حق ما باشد به ایران
بیا در خاک در قلب هم ایران
بیا با دست هم آزاد ایمان
بیا این خاک را بار دگر ساز
به جان من تو این خاک دلیران
مثال او دگر در خاک بسیار
جوانانی که آمد خاک بر یار
بیامد آن هزار فریاد ایران
به بیداری کند این خاک ایمان
به میدان آمده مردم در این خاک
به بیداری دلیران و به دل پاک
بیامد داد و زن فریاد ایران
که آزادی همه حق تو ایمان
به قدرت باید آن شرطی بنا کرد
زِ مردم باید آن مجلس بنا کرد
که در بین همان مردم زِ ایران
رهایی را به این شرطش به پا کرد
همه مردم همه آزادگان راه
به قلب و در دل میدان و افرا
بیامد مشت را آنان هوا کرد
زِ بیداری خود این را بنا کرد
بگو بشلا به قلب مردمان تا
رهایی را برای خود به پا کرد
به میدان جمعی از بربر اجانب
به تیر و خنجر و کشتن حقایق
بیامد تا نفس را از جهان برد
به کشتن مردم و آزادگی خورد
بیامد تا به زور مشت دیوان
کند ایران ما را بست ویران
ولیکن مردمی کز رادمردی
به میدان بود تا جان پایمردی
نه دور افتاده نه با ترس ایران
همه مردم پر از شور و به ایمان
به میدان آمده آن ترک مغرور
که دیوان را کند دور و به مجبور
ستاند حق خود را از تو ایران
بر آن آزادگیها بر تو ایمان
همه شور و همه فریاد و میدان
به امید رهایی بر دل ایمان
رها دارد زمین و خاک از آن
زِ دیوان و پلیدان و اسیران
همه با هم یکی یکدل به فریاد
رهایی را کند آن نغمه از داد
به میدانها و در شور رهایی
نتاند او بریدن آن تباهی
که مردان و زنان یکدل به یک راه
به شرط آن شود شاه از دل ما
چه سختیها و دردان را که دیدند
بر ایمان و رهایی پر کشیدن
نشد با هیچ زوری و به تیغی
کند ایران ما را ناامیدی
همه با هم به پیروزی و در راه
زمین آورده دیوان و همان شاه
به فخر مردمان او سر به راه است
رهایی بر دل انسان ماه است
شده این خاک از عزم نفسها
رها تنها رها از عدل و داد است
بگو بشلا که با هم با نفس راه
به خاک ایران با فریاد افرا
به بیداریِ مردم کوشها کرد
برای بسط آزادی چه ها کرد
زِ خود بگذشت حالا خاک ایران
از او خواهد رهایی را به ایمان
همان تن کز علوم علم دیوان
شده پر بال از مهر و به ایمان
شد او فریادرس شد او وکیلان
به مجلس ملی و بر خاک ایران
به میدان آمده در پیش راه است
همو فریاد را او بر پناه است
به فریاد همه مظلوم ایران
بگو آن دادرس بر دیو و آه است
به قانون آورد حق اسیران
زِ بندار او برون دارد دلیران
هر آنکس در دل دیوانگان است
به زندان و به زشتی در فغان است
برون دارد همو را اینچنین راد
که جان و دل بر آن آزادگان است
به قانون میدهد او رأی تا ماه
نبیند اینچنین مردم نهان است
همه جانش در این بیداد درگاه
که آزادی به کام عاشقان است
چرا اینسان نشیند وای فریاد
که دخت ما به درد و در فغان است
بیا این جامه را برکن که بیداد
شده رکن جهان و شاه خان است
همه جانش برای بسط از داد
که ایران را به آزادی رهان است
شد او حامیِ ملت از نسان داد
که شاه این زمین از او فغان است
چه بسیاری از این آزادگان راد
که با فریاد خود ایران رهان است
که با فریاد خود ایران رهان است
همه شاهان ایران را فغان است
از آنان بر دل و خشم و به فریاد
که شاه خاک بر ترس و نهان است
نتاند این گرفتن نغمه فریاد
به کشتار همه آزادگان است
زِ اجنب دارد او اینسان مدد تا
که مجلس را برد بر کام خان است
بیاورده به سیلی از اجانب
همه مجلس به خون و در فغان است
به آتش او کشیده راه از داد
بر این همکاری اجنب که خان است
به خود میبالد از دیوانگی شاه
که با کشتار انسان شاهشان است
همه خاکش تو ایران خشم آن شاه
به خاک و خون کشد شاهی که بدخواه
به دست اجنبان یاری از آن خان
همه ایران به استبداد دیوان
و بشلا میکند رختش به ایمان
همه جانش فدای خاک ایران
به خاک مادری آید دلیران
همه ترکان ما شیران ایران
رود بر خاک پاکش پایمردی
به تبریز رها خاک دلیران
همه اجنب زِ خاک ما برون باد
به فریاد همه غران شیران
ندارد ترسی او در راه این خاک
همه با هم همه یکدل و دلپاک
همه جان در کف و بر خاک ایران
رهایی برکند از کام دیوان
به میدان و به جنگ و شور مردی
به فریاد همه خاک دلیران
به تیر و ترکش دیوانگان شاه
همه جانها کند آزاد ایران
و بشلا یار ما در این سرا شاد
از این همبستگی فریاد شیران
به میدان و به جنگ شاد و در راه
که ایران را کند آزاد دیوان
همه اجنب به قدرت پیش در پا
به دست خاری شیران اسیران
به فریاد و به عزم اینچنین ماه
بگو آزاد باشد خاک ایران
بیامد تیر خنجر قلب بشلا
شکافد جان آن مستان دیوان
زمین افتاده و در دور آن ماه
به جمع آمد همه شیران ایران
دلیران ترکبانان ترک خوانان
همه یکدل دفاع از خاک ایران
به زیر لب کند نجوا به فریاد
همه بشلای ما آن مرد دلشاد
رهایی جان ما جان دلیران
کند آزاد این خاک از تو ایران
نفس تا باشد آن در راه حق است
به بیباکی و آن در راه فخر است
اگر مردم نبودم راه من راد
که دنیا را کند آزاد شیران
ببستا چشم لبخندش به دنیا
بگو این جاودانه راه ایران