سخنی با شما

به نام آزادی یگانه منجی جانداران
بر خود وظیفه می¬دانم تا در سرآغاز کتاب‌هایم چنین نگاشته¬ای به چشم بخورد و همگان را از این ‏درخواست باخبر سازم.‏
نیما شهسواری، دست به نگاشتن کتبی زد تا به‌واسطه آن برخی را به خود بخواند، قشری را به آزادگی ‏دعوت کند، موجبات آگاهی برخی گردد و این‌چنین افکارش را نشر دهد.‏
بر خود، ننگ دانست تا به‌واسطه رزمش تجارتی برپا دارد و این رزم پاک را به ثروت مادی آلوده ‏سازد.‏
هدف و آرمان، من از کسی پوشیده نیست و برای دانستن آن نیاز به تحقیق گسترده نباشد، زیرا که ‏هماره سخن را ساده و روشن‌بیان داشتم و اگر کسی از آن مطلع نیست حال دگربار بازگو شود.‏
بپا خواستم تا برابر ظلم‌های بیکران خداوند، الله، یهوه، عیسی، انسان و یا هر نام دیگری که غایت و ‏هدف را هماره باقدرت تلاقی داده است، فریاد برآورم و آزادی همه جانداران را فراهم‌سازم. رهایی ‏جاودانی که دارای یک قانون است و آن احترام و آزار نرساندن به دیگر جانداران، گیاهان، حیوانات و ‏انسان‌ها است.‏

بر خود ننگ می¬دانم که در راستای رسیدن به این هدف والا که همانا آزادی است قانون رهایی را ‏نقض و باعث آزار دگر جانداران شوم.‏
با مدد از علم و فناوری امروزی، می¬توان راه گذشتگان را در پیش نگرفت و دگر چون گذشته برای ‏نشر کتب از کاغذ استفاده نکرد، زیرا که این کاغذ از تن والای درختان زیبا غارت شود و موجبات ‏مرگ این جاندار و تخریب طبیعت را حادث گردد.‏
من خود هیچ‌گاه نگاشته¬هایم را بر کاغذ، جان درخت نشر ندادم و تنها خواسته¬ام از ناشران کتب نشر ‏ندادن این نگاشته¬ها بر کاغذ است. حال چه از روی سودجویی و چه برای ترویج و اطلاع‌رسانی.‏
امروز می¬توان با بهره¬گیری از فناوری در برابر مرگ و تخریب درختان این جانداران والا ایستادگی ‏کرد، پس اگر شما خود را مبلغ افکار آزادگی می¬دانید که بی¬شک بی¬مدد از این نگاشته نیز هیچ‌گاه به ‏قتل طبیعت دست نخواهید زد. اگر هم تنها هدفتان سودجویی است و بر این پیشه پا فشارید بی¬بهره از ‏کشتار و قتل‌عام درختان می¬توانید از فناوری بهره گیرید تا کردارتان از دید من و دیگر آزاد اندیشان ‏به‌حق و قابل‌تکریم گردد.‏
به امید آزادی و رهایی همه جانداران

پیشگفتار

به ایران زاده گشتم و در این خاک پرورانده شدم، بی‌شک بیشتر از هر کجای جهان با این مردمان ‏احساس قرابت و نزدیکی کردم و از آنان نام گرفتم، همه در کنار هم دردها را چشیدیم و به دردی ‏مشترک که فقدان آزادی بود به حال دنیای خویشتن گریستیم، ‏
چه دنیایی بود این دنیای ایرانیان، بیش از صد سال به تعقیب آزادی دویدند و هر بار از آن دورتر و دوتر ‏شدند، وا مصیبتا که آن را به نیکی نشناختند و اگر شناختند هزاری چماق‌دار به کمین ایستاده تا آن را به ‏تحمیل خویشتن از اختیار بر جبر بر مردمان بخورانند و اینگونه هر بار ایران تب‌دارتر از پیش ‏

به خزان رفت، به درازای سالیان بسیار از جان گذشتیم و هیچ از پیش نبردیم که مکاران بیشتر از ما ‏دانستند و بهتر از ما نقشه‌ی راه داشتند تا به جهالت ما هر چه آرزو کردند را به غصب آرزوی دیگران ‏از آن خویش کنند و آنگاه مردمان بی آرزو را که در طلب مرگ زنده‌اند سلاخی کنند. ‏
ز چه روی دست به نگاشتن چنین کتابی زدم و اینگونه به عظمت و بزرگی ایران خواندم؟
مگر آن نبود که طبیعت وطن ما است و ما را هیچ‌گاه توافقی به وطن‌پرستی نخواهد بود؟ ‏
آری بدینسان همه‌ی عمر باور داشته و دارم که وطن، همه‌ی طبیعت پاک جهان است و هم‌وطنان هم ‏باوران جهان ما، لیک این مردمان هزاری درد بردند و به رنج در آویختند، هزاری تلاش کردند و ‏سرآخر تمام دویدن‌ها دور از نقطه‌ی شروع واماندند، باید که به همراهی آنان فریاد می‌زدیم، باید که از ‏دردهای مشترک می‌گفتیم و آنان را نوید به جهانی می‌دادیم که لایق زیستن در آن‌اند، ‏
باید آنان را فرا می‌خواندیم که آزادی از آن شما خواهد بود اگر به تلاش و همت راه پیشه کنید و ‏اینگونه بود که خواندم آنچه باید بر آنان نجوا می‌کردم و بذر امید به دل‌هایشان می‌پروراندم،
من به ایران زاده شدم و در این خاک جان گرفتم، پس نخست به این خاک پاک دینی به گردن بود ‏که فریادمان ادای دینی به خون بیشمار آزادگان شد، پس از آن بی شک رزم ما در برابر ناملایمات، ‏نابرابری و ظلم‌های در پیش است، آنگونه که نخست به جنگ با قدرت ادیان در برابر رفتیم و فریاد در ‏برابر اسلام سر دادیم، به رنج در برابر که ایران زادگاهمان را به فنا برد نیز فریاد زدیم و در برابرش ‏ایستادیم که فریاد ما بر ناملایمات ایران و اسلام فریاد بر هر زشتی که به قدرت آلوده و در شهوت ‏خلاصه است خواهد بود، ‏
آنان که هدف از فریاد ما را می‌دانند که بی مدد از هر نگاشته به کنارمان خواهند بود و آنان که در پی ‏نابودی ما بر آمده‌اند بی شک به هر دستاویز چنگ خواهند برد تا ما را از میدان به در برند، لیک آنان ‏که ندانسته به پیش آمده‌اند بدانند که جنگ ما برای خاک و وطن نیست، به تعریف ارزش‌های ما وطن ‏بی‌نام است، وطن همه‌ی جهان است و هم‌وطن هم باوران است، ‏
آنان بدانند که آنچه به نظم در آمد و ایران آزاد را تصویر کرد، از زبان کسی است که بی‌پروا دل در ‏گروی آزادی داشت، اگر به هر گوشه از دنیا زاده بود به جنگ در برابر می‌شتافت و مظالم را از میان ‏بر می‌داشت، قدرت را به چالش می‌کشید و به تقسیط و تشریک آن همت می‌گماشت و حال آنچه در ‏ایران آزاد فریاد زد، دینی بود به گردن از فریاد هزاری آزادگان، رزمی بود به آنچه از مظالم در برابر ‏است و تشبیه از آن به هزاری کوی برزن در جهان تصویر شده و میلیون‌ها از دردش به تنگ آمده‌اند ‏که گاه به ایران و گاه به دریای بیکران جهان زنده‌اند

حال بخوانید و بدانید که به مرام ما وطن، ناموس، خاک اجدادی و هزاری عناوین پوسیده بی معنا ‏است، ما را تنها به آزادگی راه بود و جان را مقدس شمردیم که پیوند اینان به نزدیکی هم جهانی به ‏وسعت آرمان همگان خواهد ساخت، ‏
تا ساختنش فریاد کن، نهراس که چه می‌گویند، چه می‌کنند، چه سرانجام خواهی داشت، فرجام جهان ‏را به فریادهایت تصویرکن که حقیقت در فریادهای ما نهفته است.‏

که‎ ‎جز‎ ‎این‎ ‎نبود‎ ‎مهر‎ ‎و‎ ‎دلدادگی

به‎ ‎نام‎ ‎غروری‎ ‎که‎ ‎هست‎ ‎در‎ ‎برم
یگانه‎ ‎ستایش‎ ‎به‎ ‎پاکی‎ ‎دلم

به‎ ‎نام‎ ‎همه‎ ‎جان‎ ‎مظلومگان
به‎ ‎جاندار‎ ‎و‎ ‎برجان‎ ‎ز‎ ‎جاندارگان

به‎ ‎نام‎ ‎مرادم‎ ‎رهایی‎ ‎جان
رهایی‎ ‎گیتی‎ ‎و‎ ‎حیوان‎ ‎نسان

به‎ ‎نام‎ ‎محبت‎ ‎به‎ ‎رزمی‎ ‎زِ‎ ‎مهر
دگرگونی‎ ‎انسان‎ ‎به‎ ‎فکر‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎ذکر

به‎ ‎نام‎ ‎مه‎ ‎و‎ ‎ماه‎ ‎و‎ ‎آن‎ ‎تارکی
به‎ ‎نام‎ ‎رهایی‎ ‎و‎ ‎آزادگی

به‎ ‎نام‎ ‎شجاعت‎ ‎به‎ ‎نام‎ ‎رها
شجاع‎ ‎دل‎ ‎رها‎ ‎دل‎ ‎به‎ ‎تنها‎ ‎به‎ ‎ما

به‎ ‎نام‎ ‎همه‎ ‎سوز‎ ‎و‎ ‎سرما‎ ‎و‎ ‎پاک
به‎ ‎آزادگان‎ ‎و‎ ‎قلمدار‎ ‎پاک

به‎ ‎نام‎ ‎تو‎ ‎فخر‎ ‎و‎ ‎غروری‎ ‎و‎ ‎پاک
یه‎ ‎آزاده‎ ‎مغرور،‎ ‎یه‎ ‎بیباک‎ ‎پاک

به‎ ‎نام‎ ‎یه‎ ‎قلعه‎ ‎دژ‎ ‎استوار
ز‎ ‎پاکی‎ ‎و‎ ‎فخر‎ ‎و‎ ‎هم‎ ‎آن‎ ‎اقتدار

به‎ ‎نام‎ ‎نمادی‎ ‎نشانی‎ ‎زِ‎ ‎رزم
نمادی‎ ‎به‎ ‎آیین‎ ‎آزاد‎ ‎عزم

به‎ ‎نام‎ ‎نفسده‎ ‎یه‎ ‎جنگل‎ ‎یه‎ ‎سرو
به‎ ‎نام‎ ‎درختان‎ ‎و‎ ‎رود‎ ‎و‎ ‎یه‎ ‎برگ

به‎ ‎نام‎ ‎تو‎ ‎شهپر‎ ‎تو‎ ‎حیوان‎ ‎جان
یه‎ ‎آتش‎ ‎به‎ ‎جان‎ ‎خداوند‎ ‎خان

به‎ ‎نام‎ ‎زن‎ ‎همسنگی‎ ‎و‎ ‎زندگی
یه‎ ‎فریاد‎ ‎دائم‎ ‎یه‎ ‎تابندگی

به‎ ‎نام‎ ‎دگرجنس‎ ‎و‎ ‎فحش‎ ‎و‎ ‎قفس
یه‎ ‎فریاد‎ ‎نارس‎ ‎به‎ ‎مرگ‎ ‎نفس

به‎ ‎نام‎ ‎یه‎ ‎مردی‎ ‎و‎ ‎آزاد‎ ‎و‎ ‎راد
به‎ ‎دور‎ ‎از‎ ‎خداوند‎ ‎و‎ ‎قدرت‎ ‎معاد

به‎ ‎نام‎ ‎هرآن‎ ‎کس‎ ‎که‎ ‎آزاده‎ ‎بود
چه‎ ‎با‎ ‎دین‎ ‎و‎ ‎بیدین‎ ‎رها‎ ‎باده‎ ‎بود

به‎ ‎نام‎ ‎هنر‎ ‎راه‎ ‎آزادگی
هنرمند‎ ‎بینا‎ ‎به‎ ‎دلدادگی

به‎ ‎نام‎ ‎یه‎ ‎عرفان‎ ‎به‎ ‎معنا‎ ‎شناخت
خردپیشگان‎ ‎را‎ ‎همین‎ ‎است‎ ‎و‎ ‎تاخت

به‎ ‎نام‎ ‎همه‎ ‎فلسفه‎ ‎بر‎ ‎خرد
به‎ ‎اندیشه‎ ‎و‎ ‎فکر‎ ‎و‎ ‎برهان‎ ‎و‎ ‎رد

به‎ ‎نام‎ ‎سرانجام،‎ ‎گذشت‎ ‎زمان
به‎ ‎تاریخ‎ ‎و‎ ‎دانش‎ ‎به‎ ‎استاد‎ ‎خان

به‎ ‎نام‎ ‎علوم،‎ ‎علم‎ ‎دلدادگی
یه‎ ‎رهرو‎ ‎به‎ ‎سوی‎ ‎تو‎ ‎آزادگی

به‎ ‎نام‎ ‎وطن‎ ‎خاک‎ ‎خود‎ ‎خویش‎ ‎ساز
سرایی‎ ‎به‎ ‎هم‎ ‎باوران‎ ‎پیش‎ ‎راز

به‎ ‎نام‎ ‎هرآن‎ ‎کس‎ ‎به‎ ‎ذهنم‎ ‎نبود
در‎ ‎این‎ ‎کارزار‎ ‎سرودن‎ ‎سرود

پس‎ ‎از‎ ‎بهره‎ ‎از‎ ‎نام‎ ‎و‎ ‎نامآوران
بگویم‎ ‎به‎ ‎تو‎ ‎شرح‎ ‎سالار‎ ‎و‎ ‎جان

یه‎ ‎افسانه‎ ‎گویم‎ ‎به‎ ‎رویا‎ ‎خیال
بگو‎ ‎راه‎ ‎آزاد‎ ‎و‎ ‎راه‎ ‎کمال

سخن‎ ‎را‎ ‎برانم‎ ‎زه‎ ‎طغیان‎ ‎زمان
یه‎ ‎سروِ‎ ‎سر‎ ‎افراشته‎ ‎در‎ ‎جهان

از‎ ‎او‎ ‎نقل‎ ‎گویم‎ ‎یه‎ ‎افسانه‎ ‎راست
که‎ ‎باشد‎ ‎در‎ ‎این‎ ‎جام‎ ‎دنیای‎ ‎کاست

و‎ ‎شاید‎ ‎همان‎ ‎شرح‎ ‎گویم‎ ‎نشد
ولیکن‎ ‎تو‎ ‎این‎ ‎را‎ ‎بدان‎ ‎او‎ ‎شکفت

که‎ ‎او‎ ‎سرو‎ ‎دشتی‎ ‎و‎ ‎آزادگی
پر‎ ‎از‎ ‎مهر‎ ‎و‎ ‎پاکی‎ ‎و‎ ‎دلدادگی

و‎ ‎سازد‎ ‎جهان‎ ‎را‎ ‎زِ‎ ‎اندیشه‎ ‎خود
برانگیزد‎ ‎اندیشه‎ ‎و‎ ‎مهربُد

که‎ ‎شاید‎ ‎سرانجام‎ ‎او‎ ‎این‎ ‎نبود
ولی‎ ‎راه‎ ‎او‎ ‎زنده‎ ‎پاینده‎ ‎بود

و‎ ‎گویی‎ ‎در‎ ‎این‎ ‎بین‎ ‎و‎ ‎نقلی‎ ‎به‎ ‎کم
ولیکن‎ ‎تو‎ ‎حکمت‎ ‎بیاموز‎ ‎جم

توانی‎ ‎تو‎ ‎چون‎ ‎اوی‎ ‎آن‎ ‎ره‎ ‎شوی
یه‎ ‎ماهی‎ ‎آزاد‎ ‎و‎ ‎در‎ ‎ره‎ ‎شوی

یه‎ ‎دادگستر‎ ‎آری‎ ‎و‎ ‎رحمت‎ ‎رها
یه‎ ‎مؤمن‎ ‎به‎ ‎آزادگی‎ ‎و‎ ‎فرا

یه‎ ‎تنهای‎ ‎تنها‎ ‎به‎ ‎ضد‎ ‎خدا
میان‎ ‎خدایان،‎ ‎شکنجه‎ ‎و‎ ‎آه

و‎ ‎در‎ ‎دل‎ ‎به‎ ‎خاک‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎گیتی‎ ‎جهان
سرایی‎ ‎است‎ ‎بگو‎ ‎مهد‎ ‎تاریخ‎ ‎جان

سرایی‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎ما‎ ‎از‎ ‎ایرانیان
نگینی‎ ‎و‎ ‎انگشتری‎ ‎در‎ ‎زمان

بگو‎ ‎خاک‎ ‎ما‎ ‎از‎ ‎خلأ‎ ‎محو‎ ‎و‎ ‎هیچ
بیاراسته‎ ‎آدمی‎ ‎را‎ ‎ز‎ ‎هیچ

بشر‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎فرهنگ‎ ‎آذین‎ ‎نمود
دمادم‎ ‎نفس‎ ‎رای‎ ‎از‎ ‎کین‎ ‎ربود

به‎ ‎خاکی‎ ‎که‎ ‎شد‎ ‎خالق‎ ‎آری‎ ‎بشر
یه‎ ‎خاک‎ ‎مدافع‎ ‎ز‎ ‎عقل‎ ‎و‎ ‎خرد

وزین‎ ‎خاک‎ ‎اصالت‎ ‎رود‎ ‎بر‎ ‎درک
چو‎ ‎آزادگی‎ ‎و‎ ‎خرد‎ ‎طعمه‎ ‎شک

و‎ ‎خلق‎ ‎و‎ ‎نژاد‎ ‎و‎ ‎همه‎ ‎جان‎ ‎وطن
اگر‎ ‎دور‎ ‎باشد‎ ‎ز‎ ‎آزاد‎ ‎تن

شود‎ ‎طعمه‎ ‎از‎ ‎ره‎ ‎خدا‎ ‎و‎ ‎عدن
بهشتی‎ ‎برای‎ ‎یه‎ ‎قشر‎ ‎و‎ ‎یه‎ ‎تن

و‎ ‎این‎ ‎خاک‎ ‎نامش‎ ‎که‎ ‎ایران‎ ‎سراست
یه‎ ‎دریای‎ ‎قوم‎ ‎و‎ ‎یه‎ ‎ویران‎ ‎سراست

که‎ ‎امروز‎ ‎آن‎ ‎این‎ ‎غم‎ ‎غرق‎ ‎است
سرای‎ ‎اسارت‎ ‎بگو‎ ‎مرگ‎ ‎هست

و‎ ‎دیروز‎ ‎آن‎ ‎مهد‎ ‎آزادگی
یه‎ ‎کورش‎ ‎تو‎ ‎گو‎ ‎مرگ‎ ‎بر‎ ‎بردگی

شهنشاه‎ ‎پرقدرتی‎ ‎در‎ ‎زمان
و‎ ‎او‎ ‎نفی‎ ‎بر‎ ‎تو‎ ‎اسارت‎ ‎به‎ ‎خان

چنین‎ ‎بدعتی‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎دنیای‎ ‎داد
و‎ ‎پهناگر‎ ‎آزادگی‎ ‎بود‎ ‎و‎ ‎داد

یه‎ ‎تن‎ ‎آبرویی‎ ‎زِ‎ ‎ایرانیان
نه‎ ‎ایران‎ ‎که‎ ‎گو‎ ‎بر‎ ‎سراسر‎ ‎جهان

ز‎ ‎کورش‎ ‎گذشتیم‎ ‎و‎ ‎هی‎ ‎تاختیم
و‎ ‎ناگه‎ ‎بر‎ ‎آن‎ ‎اجنبان‎ ‎باختیم

و‎ ‎اسکندران‎ ‎خون‎ ‎و‎ ‎خان‎ ‎و‎ ‎خوان
و‎ ‎ایران‎ ‎ما‎ ‎طعمه‎ ‎آتش‎ ‎به‎ ‎خان

خیانت‎ ‎به‎ ‎ضد‎ ‎شهان‎ ‎چیره‎ ‎گشت
و‎ ‎ایران‎ ‎سرامان‎ ‎به‎ ‎ویرانه‎ ‎گشت

دلاور‎ ‎همه‎ ‎مرد‎ ‎و‎ ‎زن‎ ‎سرزمین
ز‎ ‎طغیان‎ ‎و‎ ‎شورش‎ ‎خداوند‎ ‎کین

سبب‎ ‎بر‎ ‎رهاییِ‎ ‎ایران‎ ‎نشد
و‎ ‎آتش‎ ‎زمین‎ ‎و‎ ‎زمان‎ ‎چیره‎ ‎شد

زمانی‎ ‎گذر‎ ‎گو‎ ‎تو‎ ‎ایران‎ ‎حصار
و‎ ‎انسانیت‎ ‎غرق‎ ‎در‎ ‎چوب‎ ‎و‎ ‎دار

و‎ ‎مالک‎ ‎بر‎ ‎این‎ ‎سرزمین‎ ‎اجنبان
و‎ ‎قدرت‎ ‎به‎ ‎دست‎ ‎خداوند‎ ‎و‎ ‎خان

ارشکی‎ ‎زِ‎ ‎ایران‎ ‎و‎ ‎بیدار‎ ‎گشت
و‎ ‎ملک‎ ‎کیان‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎ما‎ ‎ساز‎ ‎گشت

ز‎ ‎تاریخ‎ ‎ایران‎ ‎و‎ ‎اشکانیان
چه‎ ‎بسیار‎ ‎گفتار‎ ‎فرزانگان

پس‎ ‎از‎ ‎اوی،‎ ‎ساسان‎ ‎و‎ ‎ساسانیان
یه‎ ‎شهنامه‎ ‎آموزگار‎ ‎تو‎ ‎ایرانیان

بخوان‎ ‎تا‎ ‎که‎ ‎حکمت‎ ‎بیاموز‎ ‎تن
بفهمی‎ ‎تو‎ ‎معنای‎ ‎شعر‎ ‎و‎ ‎سخن

و‎ ‎این‎ ‎ذکر‎ ‎مارا‎ ‎نه‎ ‎خلق‎ ‎زمان
نه‎ ‎افسانهای‎ ‎از‎ ‎گذشته‎ ‎جهان

که‎ ‎دیوان‎ ‎شعری‎ ‎تو‎ ‎گو‎ ‎راه‎ ‎حق
به‎ ‎کام‎ ‎تو‎ ‎آزادگی‎ ‎از‎ ‎تو‎ ‎خلق

دوباره‎ ‎به‎ ‎تاریخ‎ ‎این‎ ‎سرزمین
بگویم‎ ‎مغان‎ ‎و‎ ‎خداوند‎ ‎و‎ ‎دین

و‎ ‎زردشت،‎ ‎به‎ ‎ایران‎ ‎ما‎ ‎رویکرد
اوستا‎ ‎سرود،‎ ‎گاتها‎ ‎نوی‎ ‎گرد

و‎ ‎راهش‎ ‎ملایمتر‎ ‎اسلامِ‎ ‎خان
ولیکن‎ ‎هم‎ ‎الله‎ ‎و‎ ‎آتش‎ ‎فغان

و‎ ‎یکتا‎ ‎و‎ ‎قدرت‎ ‎از‎ ‎آن‎ ‎خداست
بسازد‎ ‎برایت‎ ‎هزار‎ ‎دخمه‎ ‎باز

و‎ ‎دنیای‎ ‎ما‎ ‎ره‎ ‎به‎ ‎آزادی‎ ‎است
نه‎ ‎راه‎ ‎پرستیدنِ‎ ‎ساقی‎ ‎است

و‎ ‎زردشت،‎ ‎ایران‎ ‎و‎ ‎صدها‎ ‎حصار
خداوند‎ ‎و‎ ‎الله‎ ‎آن‎ ‎درد‎ ‎و‎ ‎زار

و‎ ‎داستان‎ ‎اشرف‎ ‎همان‎ ‎ره‎ ‎همان
و‎ ‎کشتار‎ ‎و‎ ‎قربان‎ ‎حیوانِ‎ ‎جان

هزاری‎ ‎به‎ ‎زشتی‎ ‎و‎ ‎زشتی‎ ‎سرور
و‎ ‎راه‎ ‎خدا‎ ‎آن‎ ‎همان‎ ‎بودِ‎ ‎بود

و‎ ‎این‎ ‎خانه،‎ ‎از‎ ‎پایه‎ ‎ویرانه‎ ‎است
چه‎ ‎مزدا‎ ‎در‎ ‎آن‎ ‎و‎ ‎مسیحان‎ ‎نشست

سخن‎ ‎از‎ ‎زمان‎ ‎بود‎ ‎و‎ ‎ایرانزمین
بگو‎ ‎دین‎ ‎و‎ ‎از‎ ‎قلب‎ ‎این‎ ‎سرزمین

که‎ ‎قدرت‎ ‎به‎ ‎خود‎ ‎دید‎ ‎و‎ ‎آن‎ ‎هار‎ ‎گشت
و‎ ‎ایران‎ ‎سرا‎ ‎طعمه‎ ‎بر‎ ‎خار‎ ‎گشت

ز‎ ‎بین‎ ‎شهان،‎ ‎شاه‎ ‎و‎ ‎ساسانیان
یکی‎ ‎موبدان‎ ‎شاه‎ ‎ایرانیان

و‎ ‎ایران‎ ‎ما‎ ‎را‎ ‎یه‎ ‎ویرانه‎ ‎کرد
سرا‎ ‎را‎ ‎به‎ ‎خونهای‎ ‎خود‎ ‎چاره‎ ‎کرد

و‎ ‎فتنه‎ ‎در‎ ‎ایران‎ ‎ما‎ ‎ساز‎ ‎شد
همه‎ ‎شاه‎ ‎بازیچه‎ ‎دستار‎ ‎شد

به‎ ‎ضرب‎ ‎همه‎ ‎مؤمنان‎ ‎موبدان
شهنشاه‎ ‎را‎ ‎رقص‎ ‎و‎ ‎آوازهخوان

و‎ ‎ایران‎ ‎ما‎ ‎غرق‎ ‎در‎ ‎چالش‎ ‎است
بگو‎ ‎این‎ ‎سرا‎ ‎درد‎ ‎و‎ ‎پر‎ ‎خواهش‎ ‎است

همه‎ ‎مردمان‎ ‎تنگِ‎ ‎از‎ ‎زردُشان
ولی‎ ‎امر‎ ‎زردشتیان‎ ‎موبدان

شهنشاه‎ ‎بازیچه‎ ‎و‎ ‎سست‎ ‎تن
به‎ ‎دست‎ ‎خدا‎ ‎او‎ ‎نشیند‎ ‎به‎ ‎من

و‎ ‎ایران‎ ‎ما‎ ‎فقر‎ ‎آن‎ ‎اقتدار
یه‎ ‎کشور‎ ‎پر‎ ‎از‎ ‎خائن‎ ‎و‎ ‎کارزار

که‎ ‎دور‎ ‎از‎ ‎زمین‎ ‎و‎ ‎هم‎ ‎ایران‎ ‎ما
عرب‎ ‎بود‎ ‎و‎ ‎تازی‎ ‎و‎ ‎خون‎ ‎و‎ ‎خدا

محمد،‎ ‎پیام‎ ‎خدا‎ ‎ساز‎ ‎شد
و‎ ‎قرآن‎ ‎و‎ ‎الله‎ ‎زمین‎ ‎هار‎ ‎شد

ولی‎ ‎امر‎ ‎یزدان‎ ‎خداوند‎ ‎خان
به‎ ‎آخر‎ ‎رسید‎ ‎قتل‎ ‎جاندارگان

بگو‎ ‎دین‎ ‎اسلام‎ ‎نهای‎ ‎خدا
نهادینه‎ ‎کرد‎ ‎قتل‎ ‎و‎ ‎کشتار‎ ‎و‎ ‎آه

به‎ ‎اسلام‎ ‎و‎ ‎جهل‎ ‎و‎ ‎جنون‎ ‎و‎ ‎جهاد
به‎ ‎رجم‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎حد‎ ‎و‎ ‎هزار‎ ‎درد‎ ‎و‎ ‎آه

محمد‎ ‎نیایی‎ ‎زِ‎ ‎الله‎ ‎خون
بشد‎ ‎شاه‎ ‎و‎ ‎شهراه‎ ‎و‎ ‎شهر‎ ‎جنون

به‎ ‎حکمت‎ ‎غنیمت،‎ ‎به‎ ‎تاراج‎ ‎زار
به‎ ‎قتل‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎غارت‎ ‎بگو‎ ‎یار‎ ‎غار

به‎ ‎درسی‎ ‎و‎ ‎دادِ‎ ‎خداوند‎ ‎خان
اسیران‎ ‎جهاد‎ ‎قتل‎ ‎و‎ ‎عام‎ ‎و‎ ‎اذان

به‎ ‎درسش‎ ‎به‎ ‎کشتارِ‎ ‎در‎ ‎راه‎ ‎خون
و‎ ‎صد‎ ‎عارفی‎ ‎ساخته‎ ‎از‎ ‎جنون

محمد‎ ‎به‎ ‎قرآن‎ ‎علی‎ ‎و‎ ‎ولی
عمر‎ ‎زاده‎ ‎از‎ ‎خون‎ ‎و‎ ‎صدق‎ ‎و‎ ‎ولی

یه‎ ‎خون‎ ‎زاده‎ ‎و‎ ‎خون‎ ‎پرستی‎ ‎زِ‎ ‎خون
و‎ ‎خونخوارها‎ ‎را‎ ‎بگو‎ ‎بن‎ ‎جنون

و‎ ‎ایران‎ ‎نامقتدر‎ ‎موبدان
و‎ ‎غارت‎ ‎غنیمت‎ ‎به‎ ‎کام‎ ‎فغان

دگربار‎ ‎آن‎ ‎را‎ ‎نخوان‎ ‎او‎ ‎عرب
عرب‎ ‎را‎ ‎بگو‎ ‎او‎ ‎چه‎ ‎ما‎ ‎بود‎ ‎تب

و‎ ‎افکار‎ ‎و‎ ‎تعلیم‎ ‎هر‎ ‎آدمی
بسازد‎ ‎زیادی‎ ‎به‎ ‎سوی‎ ‎کمی

اگر‎ ‎این‎ ‎محمد‎ ‎به‎ ‎ما‎ ‎زاده‎ ‎بود
هم‎ ‎ایرانیان‎ ‎بربر‎ ‎آن‎ ‎باده‎ ‎بود

به‎ ‎حیوان‎ ‎قسم،‎ ‎درد‎ ‎این‎ ‎آدمی
یه‎ ‎تقسیط‎ ‎و‎ ‎قسمت‎ ‎بود‎ ‎هر‎ ‎دمی

که‎ ‎ایران‎ ‎عرب،‎ ‎هردو‎ ‎انسان‎ ‎بود
و‎ ‎انسان‎ ‎بگو‎ ‎قطره‎ ‎از‎ ‎جان‎ ‎بود

که‎ ‎گر‎ ‎تو‎ ‎به‎ ‎آزادگی‎ ‎ره‎ ‎شوی
به‎ ‎قانون‎ ‎آن‎ ‎مؤمن‎ ‎و‎ ‎حق‎ ‎شوی

دگر‎ ‎جانِ‎ ‎جاندارگان‎ ‎را‎ ‎خوش‎ ‎است
نه‎ ‎الله‎ ‎و‎ ‎کشور‎ ‎نه‎ ‎انسان‎ ‎مست

مسلمان‎ ‎و‎ ‎الله‎ ‎و‎ ‎یزدان‎ ‎و‎ ‎آه
به‎ ‎غارت‎ ‎بَرد‎ ‎خاک‎ ‎ایران‎ ‎سرا

و‎ ‎ایران‎ ‎ما‎ ‎شد‎ ‎چو‎ ‎حمام‎ ‎خون
تجاوز‎ ‎زنان،‎ ‎کودکان‎ ‎و‎ ‎جنون

ز‎ ‎خونهای‎ ‎اجداد‎ ‎ما‎ ‎این‎ ‎سرا
همان‎ ‎آسیابان‎ ‎و‎ ‎نانی‎ ‎ز‎ ‎کاه

به‎ ‎آتش‎ ‎بیفتاده‎ ‎آیین‎ ‎ما
رسوم‎ ‎و‎ ‎خرد‎ ‎معرفت‎ ‎دین‎ ‎ما

یه‎ ‎دیوان‎ ‎هفتاد‎ ‎من‎ ‎گو‎ ‎نوشت
از‎ ‎این‎ ‎درد‎ ‎و‎ ‎رنج‎ ‎و‎ ‎بگو‎ ‎کینِ‎ ‎زشت

ولیکن‎ ‎به‎ ‎دیوان‎ ‎همین‎ ‎را‎ ‎بدان
که‎ ‎ایران‎ ‎ما‎ ‎خون‎ ‎به‎ ‎کام‎ ‎خُدان

هم‎ ‎ایران‎ ‎بیفتاد‎ ‎بر‎ ‎مسلِمان
یه‎ ‎ویرانه‎ ‎گشته‎ ‎گذشته‎ ‎زمان

زمان‎ ‎از‎ ‎پی‎ ‎هم‎ ‎همی‎ ‎راه‎ ‎گشت
و‎ ‎ایران‎ ‎به‎ ‎پنجاهوهفت‎ ‎ساز‎ ‎گشت

در‎ ‎این‎ ‎بین‎ ‎به‎ ‎صدها‎ ‎و‎ ‎آزاده‎ ‎تن
بیامد‎ ‎ولی‎ ‎حیف‎ ‎گویم‎ ‎زِ‎ ‎کم

که‎ ‎در‎ ‎و‎ ‎صف‎ ‎آنها‎ ‎مرامی‎ ‎ز‎ ‎آن
به‎ ‎تاریخ‎ ‎و‎ ‎تدبیر‎ ‎و‎ ‎عرفان‎ ‎آن

نیاز‎ ‎است‎ ‎هزاران‎ ‎نوشتن‎ ‎سرود
سراییدن‎ ‎شعر‎ ‎آنان‎ ‎سرور

و‎ ‎دیوان‎ ‎ما‎ ‎از‎ ‎دل‎ ‎دیگر‎ ‎است
نه‎ ‎از‎ ‎گفتن‎ ‎ایران‎ ‎و‎ ‎ایرانپرست

چه‎ ‎آسان‎ ‎سرودن‎ ‎از‎ ‎این‎ ‎انقلاب
از‎ ‎این‎ ‎وهم‎ ‎و‎ ‎کشتار‎ ‎و‎ ‎انسانِ‎ ‎خواب

نگفتم‎ ‎سببهای‎ ‎آن‎ ‎را‎ ‎چرا
و‎ ‎شاید‎ ‎در‎ ‎آینده‎ ‎گفتیم‎ ‎راه

ز‎ ‎شاه‎ ‎و‎ ‎شهنشاه‎ ‎و‎ ‎قلدر‎ ‎یه‎ ‎خان
ز‎ ‎کشتار‎ ‎و‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎دروغ‎ ‎و‎ ‎فغان

بگفتم‎ ‎از‎ ‎آنها‎ ‎دو‎ ‎آزاده‎ ‎راه
به‎ ‎شاهنشه‎ ‎و‎ ‎بر‎ ‎تو‎ ‎مردم‎ ‎مراد

و‎ ‎این‎ ‎مردمان‎ ‎مست‎ ‎قرآن‎ ‎و‎ ‎دین
بکشتند‎ ‎همه‎ ‎آدمان‎ ‎سرزمین

وگر‎ ‎این‎ ‎ندانی‎ ‎و‎ ‎این‎ ‎انقلاب
تو‎ ‎دیوان‎ ‎ببند‎ ‎بهر‎ ‎خواندن‎ ‎کتاب

که‎ ‎راه‎ ‎رهایی‎ ‎و‎ ‎آزادگی
به‎ ‎دانش‎ ‎تو‎ ‎بیدار‎ ‎از‎ ‎بردگی

و‎ ‎تاریخ‎ ‎و‎ ‎قبل‎ ‎از‎ ‎همان‎ ‎انقلاب
گذشتیم‎ ‎و‎ ‎گوییم‎ ‎از‎ ‎آن‎ ‎التهاب

که‎ ‎دیوانهای‎ ‎مست،‎ ‎ملای‎ ‎کین
نشستا‎ ‎به‎ ‎تخت‎ ‎شهان‎ ‎سرزمین

کز‎ ‎آزادگان‎ ‎گو‎ ‎و‎ ‎آن‎ ‎عاشقان
دو‎ ‎من‎ ‎ریش‎ ‎را‎ ‎دارد‎ ‎او‎ ‎بر‎ ‎نشان

همو‎ ‎کشت‎ ‎هرآن‎ ‎کس‎ ‎تو‎ ‎آزادگان
همه‎ ‎مرد‎ ‎و‎ ‎زن‎ ‎جان‎ ‎دگر‎ ‎باشِگان

بگو‎ ‎توده‎ ‎جاهد‎ ‎و‎ ‎ملیگرا
بگو‎ ‎بازی‎ ‎و‎ ‎دستِ‎ ‎الله‎ ‎و‎ ‎آه

و‎ ‎یکتن‎ ‎چو‎ ‎آن‎ ‎مردِ‎ ‎آزادهای
شد‎ ‎اسباب‎ ‎جماعت‎ ‎تو‎ ‎گو‎ ‎هرزهای

و‎ ‎هرکس‎ ‎از‎ ‎این‎ ‎وادی‎ ‎و‎ ‎این‎ ‎سرا
شروع‎ ‎و‎ ‎تو‎ ‎پایان‎ ‎هزاران‎ ‎عزا

همه‎ ‎دست‎ ‎در‎ ‎دست‎ ‎دژخیم‎ ‎شق
یه‎ ‎ایران‎ ‎بسازد‎ ‎پر‎ ‎از‎ ‎درد‎ ‎حق

و‎ ‎علت‎ ‎زِ‎ ‎پستی،‎ ‎فرومایگی
یه‎ ‎شه‎ ‎بود‎ ‎و‎ ‎خلقی‎ ‎ز‎ ‎دیوانگی

و‎ ‎آزادگان‎ ‎هرکه‎ ‎در‎ ‎این‎ ‎سرا
همه‎ ‎طعمهی‎ ‎مرگ‎ ‎و‎ ‎خون‎ ‎و‎ ‎خدا

و‎ ‎بیعت‎ ‎نخستین‎ ‎در‎ ‎این‎ ‎انقلاب
همه‎ ‎مردمان‎ ‎غرق‎ ‎اعماق‎ ‎خواب

ولیکن‎ ‎تو‎ ‎خیره‎ ‎بر‎ ‎این‎ ‎ره‎ ‎شوی
بر‎ ‎این‎ ‎ماجرا‎ ‎خیره‎ ‎آن‎ ‎شه‎ ‎شوی

تو‎ ‎دانی‎ ‎که‎ ‎این‎ ‎بیعت‎ ‎مردمان
ز‎ ‎تقیه‎ ‎سبب‎ ‎بود‎ ‎و‎ ‎ملای‎ ‎خان

دروغی‎ ‎که‎ ‎بر‎ ‎مردمان‎ ‎راست‎ ‎بود
ریایی‎ ‎که‎ ‎بر‎ ‎مردمان‎ ‎کاست‎ ‎بود

سخنگویی‎ ‎از‎ ‎هم‎ ‎دروغ‎ ‎و‎ ‎ریا
شده‎ ‎شاه‎ ‎شاهان‎ ‎خداوند‎ ‎آه

سخن‎ ‎از‎ ‎رهایی‎ ‎و‎ ‎حق‎ ‎میزند
ز‎ ‎انسان‎ ‎و‎ ‎احزاب‎ ‎دم‎ ‎میزند

و‎ ‎قبل‎ ‎از‎ ‎جلوسیدن‎ ‎این‎ ‎سرزمین
بگفتا‎ ‎نخواهم‎ ‎به‎ ‎تاج‎ ‎و‎ ‎نگین

که‎ ‎من‎ ‎آیتم‎ ‎آن‎ ‎مبلغ‎ ‎خدا
مرا‎ ‎مسکنی‎ ‎باشد‎ ‎آن‎ ‎قم‎ ‎جاه

و‎ ‎بعد‎ ‎از‎ ‎جلوسیدن‎ ‎این‎ ‎خاک‎ ‎پاک
بگفتا‎ ‎ز‎ ‎دولت‎ ‎شهنشاه‎ ‎خاک

و‎ ‎دیگر‎ ‎به‎ ‎هاری‎ ‎زبان‎ ‎میزند
و‎ ‎قاتل‎ ‎دم‎ ‎از‎ ‎دولتان‎ ‎میزند

حکومت‎ ‎که‎ ‎نه‎ ‎گو‎ ‎عفونت‎ ‎خدا
یه‎ ‎درد‎ ‎نهادینه‎ ‎پر‎ ‎رنج‎ ‎و‎ ‎آه

یه‎ ‎ملای‎ ‎نادان‎ ‎و‎ ‎ننگین‎ ‎و‎ ‎زشت
یه‎ ‎اخفش‎ ‎بگو‎ ‎او‎ ‎محمد‎ ‎سرشت

اگر‎ ‎والدان‎ ‎من‎ ‎و‎ ‎ما‎ ‎شما
به‎ ‎جای‎ ‎فغان‎ ‎خوانده‎ ‎بود‎ ‎از‎ ‎چرا

از‎ ‎آن‎ ‎کهترین،‎ ‎کهتر‎ ‎آدمان
ز‎ ‎دیوانه‎ ‎مجنون‎ ‎یه‎ ‎ملای‎ ‎خان

به‎ ‎جانت‎ ‎قسم‎ ‎ای‎ ‎تو‎ ‎حیوان‎ ‎پاک
نبود‎ ‎این‎ ‎سرشت‎ ‎از‎ ‎من‎ ‎و‎ ‎ما‎ ‎و‎ ‎خاک

ولیکن‎ ‎پرافسوس،‎ ‎اجداد‎ ‎ما
نبود‎ ‎از‎ ‎خرد‎ ‎دور‎ ‎باشد‎ ‎خدا

به‎ ‎جای‎ ‎همان‎ ‎قیل‎ ‎و‎ ‎قال‎ ‎آرزو
بشین‎ ‎و‎ ‎بخوان‎ ‎از‎ ‎سخنهای‎ ‎او

کتبهای‎ ‎اسلام‎ ‎و‎ ‎تفسیر‎ ‎آه
و‎ ‎قرآن‎ ‎شده‎ ‎راهبر،‎ ‎بر‎ ‎تو‎ ‎شاه