پر از رقص و آواز و اشباح تن
یه سیل از سجود فرشته نشان
دو بال بریده یه خوناب خان
یه صحنی پر از مرد و زنها غلام
یه حوری هفتاد من خان کام
یه دژخیم و مزدور ردای سیاه
دو صد مرد و زن سر ز تنها جدا
یه حوضی به خون از درون خون چشم
برون چشمها پر ز درد و ز اشک
یه قربان سرا پر ز خون تا کمر
بگو دست و سرها و تیغ و تبر
یه حمام اشک از زنان باکره
و مرگ بکارت بدین قاعده
دو سه جامه مشکی و شاخی به سر
یه دست و یه پا زیر تیغ تبر
هزاران نفر عور و عریان به کف
یه شلاق و خون و دهان غرق رفت
یه زن پاکتن در برابر خدا
یه بیمار جنسی هزار اشک و آه
یه دست بریده و آبشار خون
خدا میجود درد و مرگ و جنون
یه تن مؤمن و روز دار خدا
یه افطاری خون و حیوان کشا
یه ابر سپید و به باران اسید
دو صد یاغی و آب شد سررسید
زمین سپید نوری از زرد رنگ
و آن استخوان پر ز درد است رنج
یکی میل جنسی دگرباش تن
تجاوز به تن آتش و غرق غم
یه زن دردکش حیض و آن زایمان
خدا در لواط و غلامان فغان
یه سیل محارب به یزدان خدا
بگو دستوپا را همه تن جدا
یه سیلی زه خون رو به الله خان
و بلعیدگان سر دهد آن اذان
یه الله و محراب دو سر زیر پا
یکی چشم خونین دگر سرجدا
یه دیگی پر از جان جاندارگان
و هیزم به آتش بگو کافران
هزاران نفر بسته بر تخت کین
تجاوز به تن جان خدا در کمین
یه شیطان بیبال و غرقابِ خون
سرش در میان آتش الله دون
یه ابر سه شاخ آن سپید تخت ظلم
و زن را برید عورت و ختنه گل
یه لشکر ز حیوان ریز و درشت
همه سربهسر ذبح و خونها شکفت
یکی نور و تقبیل انسان خدا
یه هیبت ز آب منی خون ردا
یه الله دیدا به ساحق زنا
تجاوز بگو مرگ و آتش خدا
و حیوان خونین و مرگ نفس
تجاوز وطی از خدایان پست
یه میدان و تن زیر خاک تا کمر
مسلمان یهودی و سنگ و تبر
یه سر زیر خاک و یه چرک و اثر
یه عورت بریده و خون قمر
یه زنجیر آتش به دست یه تن
شکست استخوان جسمها در کفن
دو صد بدتر از شرححال خدا
بگو ضجه فریاد بگو اشک آه
یه رؤیای صدقی و معراج روح
یه عرفان و بیداری من تو کوه
ز کابوس یزدان و بیدار ما
نشد حجت و راه دانش به پا
که طغیان شد عارف به الله و دین
بگو خواند و دانش و سمع و ببین
نخستش بگو خوانده قران کین
سپس غرق تورات و انجیل و دین
نه یکبار و ده بار و صدبار خواند
از این رنج و ظلم خدا او رساند
بخواند و بدانست و عارف بشد
از این ظلم یزدان دو صد بار مرد
یه سر بود و صدها هزاران کتاب
ز تاریخ و قانون حدیث و خدا
همه تشنه بود او به فهم کمال
به دانستن و خواندن الله و حال
هر آنکس سخن داشت یزدان خدا
شده گوش سپرده دلش را به ما
به خود گفت الله نباشد و نیست
و بازیچه انسان و آن پوچ کیست
ولیکن چه خوش بوده حال شما
و یزدان حضور دارد و آن خدا
خدا گر نباشد بشر هست مست
دو صد بدتر از آن خداوند پست
به قدرت شمایل بدارد خدا
خدا چیست جز قدرت و کین و آه
و طغیان ما غرق خواندن کتاب
فقط تشنه دانستن انسان خدا
و خواند و نوشت و شنید او به ما
سرودا به خالق به آزاد راه
و سالار جنگ و به ضد خدا
نمادی ز طغیان و عصیان و ما
و طغیان ما رمز باشد و راز
یه لب دوخته سینه پُر او رها
نگوید سخن را به یک تن نفر
که پس خود بداند سپس خلق بر
بخواند بداند جهان را خدا
قلم دست و پایان و هر درد آه
بگو سالیان درازی گذشت
بخواندن نوشتن ز جنگش بگشت
و سالار جنگا ببین اینسرا
رهایی به خانه نخستین به راه
و شورش در ایرانمان ساز شد
و او جنگسالار این راه شد
بگو در ره آزادگان بود عزم
بگو جان به آزادی و جنگ رزم
بگو جنگ آزادی و عزم تن
به قلب جهنم جهان بود رزم
نفس راه آزادگی بود و بس
برفت در میان شکستن قفس
ولیکن نبود عزم ایرانمان
نه آزاد ایران نه تنها همان
دگرباره ره را بگو راه جنگ
به خواندن نوشتن بگو فاش ننگ
نشست قلب تنهایی و خواند و گفت
نوشت و بخواند و نوشت و بگفت
گذشت سالیان از پس همدگر
ندانم یکی ده و کامل اثر
گذشت و نهایت بدین جا رسید
که طغیان سخنور به آزاد دید
کلامش به ایرانمان نشر شد
بگو وحی آزادی از صبر شد
بگفتا شنید او سکون و خروش
ز نقد و ز تهدید و دشنام فحش
و بیدار قشری کلامش به رزم
خدایان بریده سرش را به عزم
بگو مردمی نام او را شنید
یه تن یار و دیگر به نفرت رسید
و کس بیتفاوت کنارش گذشت
و آن سیل در خواب و تکرار مشق
کلامش بگفت و یه موجی رسید
یه طوفان خشم و یه جهلی دمید
یکی خواند و شد آینه رو به خود
خودش جست در رزم او کالبد
یکی لعن و نفرین به او داد و بس
یکی گفته شیطان راند است پست
همه گفتن از او و طغیان شنید
و افسانه آغاز رهایی دمید
پس از گفتن و صد هزار گو و گفت
خداوند جلاد و خشمش شکفت
یه دستبند و پابند و زندان و حصر
بگو از شکنجه ز خونین عصر
یه زندان تاریک و نمدار و گود
یه دژخیم و الله و تنهای خرد
یه دست بریده محارب خدا
و پایی بریدند و ننگین خدا
یه تن پر ز تیغ و تبر فحش و خشم
یه دوزخ زمین و یه جلاد وحش
یه سیلاب خون و تنی پر ز خون
یه سودا ز اقرار و وهم جنون
یه طغیان و آزاده جاندار راد
یه رزمی ز طغیان و آزاد داد
و سالار جنگ دست بسته به حصر
خدا تکیه قدرت خدا ننگ پست
خدا گفت و طغیان شنید حرف او
و گردنکش انسان خداوند کور
که شیطان تو ای رانده از آن عدن
تو ای فخر بیمایه آتش به تن
تو پر نفرتی از خدا از بشر
چه خواهی از تو مردمان ای تو شر
تو که پر ز عصیان و شورشگری
یه یاغی و عیار و طغیانگری
تو که خلق من باشی از نطفه من
یه بازیچه از جبر و در حصر تن
کلامت چه باشد برابر به من
یه قرآن بیرزد به هفتاد من
منم خالق آری تو شیطان کم
بترس از من ای اهرمن اهرمن
چه گویی ز حیوان تو ای خلمشنگ
تو دافع ز خلق منی ای دونگ
هر آنچه دلت در گرو بود و هست
همه لطف من نعمتم بود پست
چه گویی که طغیان بر آن حق کنی
به قادر تکبر بر او شق کنی
نفسهای تو امر من دم شود
و با اذن من بازدم کم شود
تو از پاکی تن سخن داریا
تجاوز به تن مرد او آریا
تو خلقی یه بنده یه برده به من
منم خالقا و تو کهتر ز تن
بزن سجده آری طلب کن مدد
که یزدان رحیم عفو او میرسد
کلام خداوند طغیان شنید
در آتش سخنهای او هم رسید
و آزاده پاسخ به یزدان عدن
به الله بیمار و ننگین تن
من عاشق به جاندار و جاندارگان
و نفرت نیاز قدرت الله خان
از انسان طلب احترامی به جان
به آزادی گل به حیوان نسان
و شورشگر آری و طغیان منم
به ضد نیاز و به قدرت تنم
و شاید که من خلق باشم ز تو
بگو اختیار آتشی تخت تو
کلامم همه نشر آزادی است
و طغیان شجاعت به زنداری است
و حیوان نفس جان من راه تو
بسازد جهان آرمان است نو
تو پر فخر و الله تو پر ادعا
و شب مهر و جنگل کجا شه کجا
غرورم همه خرج بیداری است
بگو رزم بر هرچه برداری است
نفس مفت چنگت خداوند پست
تو جبار و قاسم تو خونین پرست
و فریاد من محو قدرت تو پست
بگو محو باد آن نیازان و بست
و پاکی تن را نخوان در کفن
به زور تجاوز به چاقو به تن
منم عزم و فریاد رهایی منم
نه بازیچه دستان تو آن غمم
ستایش همه محو و آزاد تن
رهایی و بیدار دنیا وطن
و یزدان از این پاسخ او خشمگین
و فریاد و حد میزند سهمگین
دو دستان به زیر و به هم بسته است
و شلاق و پشت و نفس خسته است
برید دست طغیان و مزدور بود
به فرمان الله که او کور بود
و دیگر نگو از مصیبت به ما
شکنجه خدا بود و کشتن خدا
پس از روز و شبهای پر درد و رنج
دگرباره یزدان و اندرز و پند
که طغیان بیا زیر یوغ خدا
بشو بنده صالح نکن ادعا
کجا را تو با حرف خود ساختی
تو در رنج و دردی و تو باختی
منم خالقا و تو تنها بترس
سخن را نگو و تو از من بلرز
سخنگوی باش از کرمهای ما
بزن سجده چون آدمان بر خدا
ز لطفم بگو شعرهایی ز عشق
از آن لعب و لعل و از آن جور و فسق
و سوگند من باشد آن افتخار
تو را من دهم جا سرا اقتدار
و طغیان شنید و بگفتا سخن
یه پاسخ به او داد دندانشکن
که یزدان غرورم همه هیچ و روی
سجودم چو انسان و آوای اوی
نه از بهر جاه و نه آن اقتدار
نه از ترس و درد و شکنجه ز غار
که در راه آزاد جاندارگان
بگو مرد فخر و بگو جانفشان
تو دنیای آزاد رها دار آن
طمع را بکش نفی قدرت بخوان
پر از قدرتی محو دارا نیاز
و محو تجاوز به حیوان و آز
شکن این بت اشرفا ای خدا
بگو محو آن بردگیهای راه
به پا دار درفش شجاعت به تن
بخشکان تو قدرت و آزاد زن
و اینگونه آمد میان رزمگو
خدا در دل خشم و آتش به رو
همه جان یزدان برآشفته شد
ز نطق تو طغیان و دیوانه شد
و فتوا به حد و بگو قتل فرد
سر از تن جدا دار و میدان شهر
و بینندگان عبرت از شر بشر
هرآن کس بشورد خداوند نر
هر آنکس بگوید سخن را به کفر
سرانجام او حد و حق، شرع و عرف
و فرمان یزدان بگو امر باد
و دژخیم شورید و او شرم باد
ولیکن بگو قبل آن تیغ کند
وصیت سخن هرچه داری تو تند
که طغیان مغرور سخندار خواند
به هر وارث آزاده فریاد ماند
که ای وارثان راه آزادگی
دلیران شجاعان این زندگی
و آنکس که جانش تفاوت نبود
خدایان و مرگم به تو داد بود
همه نطق آخر به من گوشدار
به راه رهایی و رزمم به کار
سری بودم از فکر و اندیشه نو
و راه و رهایی من ما و تو
مهم نیست بود و نبودم بدان
یه جان را چه ارزش رهایی بخوان
بگویم سخن نقل الله نیست
یه الله نام و هزاران ستیز
و قدرت یکی از شمایل خداست
نیاز شهوت و ظلم و آری خداست
نخواهم سخن را درازش کنم
هر آنچه بگویم سخن باد کم
به پایان دهم این نفس را سخن
اگر طالبی پُر سخنهای من
به آرمان و زیبا و در رزم ما
رهایی بگو راهبر عزم ما
بگفتا پر از فخر آخر سخن
و سر را بریدند آذین وطن
و طغیان بگو جان خود مرگ داد
و نشر رهایی و در ارگ باد
بگو مرد راهش ببین زنده ماند
بگو رزم او این جهان را تکاند
گذر سالیانی بر ایران گذشت
بگو قبضه قدرت به یزدان بگشت
ولیکن سخنهای طغیان زمین
به تدریس و با گفتن از مردمین
هزاری و طغیان به ایران شکفت
نه ایران که جام جهان او که گفت
سخنهای نو صد هزار ایدهها
یه ایرانزمین لرزه آری رها
و قشری و سرباز آزاد ما
ز ترکان و گیلک ز لرهای ما
ز هر قوم ایران زبان و نژاد
از آن حزبها و گروه و نهاد
چه با نفرت و عشق از یاد او
همه یکصدا همچو آن تار مو
بگو یکدلان را بسازد زمان
و ایران و آزاد و آرمان جهان
به سودای آزادگی جانبهکف
رسیدن به آزاد ایران هدف
نه ترسی ز شلاق بود و نه رنج
همه یکصدا نغم آزاد گنج
بگو شور ایرانیان را گرفت
و طغیان و همت بگو پا گرفت
و دیندار و بیدین به پا خواست گفت
رهایی از آنم خودت دین و کفر
یه دست در میان دست ایرانیان
همه دست در دست ایرانمان
وطن بود صحنی پر از مردمان
ز هر قوم و هر جای از ایرانمان
هدف ساخت ایران از آن مردمان
هر ایده سرایی به ایرانمان
که از شیعه سنی، یهود و نصار
بهایی و بیدین مجاهد هزار
همه هر چه باور در ایرانمان
همه صاحب ملک و آن خانمان
و این اتحادی از ایرانیان
همین راه بیداری ما جهان
و قشری و نفرت ز طغیانمان
بگو صف اول به کام جهان
و تصویر ایران شکوهی عظیم
همه دست در دست این سرزمین
چنین دور فکر دل ایرانزمین
بگو آن مجاز واقع دنیا ببین
و این اتحاد بین ایرانیان
قلم قاصر از گفتن این کلام
مثالی بگویم تو آن گوش دار
و حیرت بکن عزم خود هوش دار
به میدان نامی بگو شهریار
همه دست در دست هم کارزار
سیهپوش مزدور و یزدان کین
بیامد میان مردم ایرانزمین
نه یک تن یه مزدور باطوم به دست
هزاران نفر مسخ الله مست
که با تیر و قداره آمد میان
به هجوه کشید مردم ایرانمان
به هرکس زدی ضربتی عدل و داد
و تیری به میدان و فریاد و داد
ولیکن همه دست در دست هم
کسی پس نرفت صف مردم وطن
و مزدور و آن هجوههایی که گفت
نه فریاد و با مکر حیله شکفت
یه شیعه هویدا از ایرانیان
بدو گفته از آن امام زمان
برادر مسلمان چرا دینفروش
نترسی ز الله و یزدان خروش
تو از دین ما امتی از خدا
چرا پشت کردی ولایت به ما
ولیکن خداوند رحمان رحیم
بکن توبه عفو میرسد از حکیم
بیا دور باش از دل این آدمان
از این حزب بدکاره شیطان نشان
تویی مالک روز و فردایمان
به پیوند با ما تویی شاهمان
و گفتار مزدور خداوند خان
و ترسی که مهمان بر این مردمان
ز بین چنین قوم، جماعت عیان
بگو ترس دور از دل شیعیان
و ناگه لب از لب گشود و شگفت
به یزدان و یارش چنین رأی گفت
من آن شیعه عاشق امام زمان
نه آن دینفروش همچو ملایتان
بگو دین من کو و آیینتان
و راهم بگو کربلا و بخوان
نه عفو تو خواهم نه جاه و مقام
نه آزادی و قید و بست و فغان
بگو لعن بر تو به شیطان خزان
من آزاده باشم و جانم فشان
و پایان سخن تلخ مزدور کام
و فرمان آتش به شیعه فغان
بهپیش آن دلیران و ایرانیان
سپر گشته بر جان آن شیعیان
و رگبار سرب آتش و خون به راه
به جان مردمان مرگ در کوله راه
و مصداق افسانه بسیار بود
بگو درب آزادگی را گشود
همه تنبهتن جان فدای رها
و فریاد و آزادگی را بخواه
نشد ساده ایران رها از خدا
چه بسیار پرپر شد آن گلسرا
ولیکن چه والاتر از این رها
و جان در گرو مسلک آزاد راه
به قول تو فرزانه ای پیر طوس
خرد ورز، شاه سخن عزم طوس
اگر مایهی زندگی بندگی است
دو صد باره مردن به از زندگی است
ندانم زمانی که ایران رهاست
ولیکن رهایی از آن شماست
و گو با من ایران رها بود ماه
ز یزدان و یوغ و اسارت خدا
ز ننگین خدایان و ملای ننگ
از این مست قدرت چو تیمور لنگ
و ایران رها مهد آزادگی
به خواندن شجاعت به دلدادگی
همه در جهان کوش و جان دادگی
و تشنه به فهم تو آزادگی
به داد آن کشیدند ملای ننگ
خدم هم حشم هم تو مزدور و انگ
همه قاتلان، قاتل ایرانزمین
یه مزدور جانی وزارت ز کین
بگو صد هزاران از ایرانیان
ز آزادگان روز و از خاوران
بگو طعمه از قتل و غارت خدا
وزارت نجاست بگو مکر گاه
چه آنان که در کوی و دانشسرا
و یا طعمه بر دولت کودتا
همه دردمندان و ظلم دیدگان
پدر مادران کودکان همسران
همه یکصدا رو به داد و سرا
گذشتند ز ملای ننگ و خدا
و پایان ظلم باید و داد ما
همه دردها را رها باد راه
و تدریس آزادگی از سرا
و جام جهان حیرت و آن خدا
بیا و بیاموز رها را ز ما
ز قلب چنین شور از ایران رها
که ملای ننگ و هوادار آه
بگو بخشش آزاد از ایران سرا
همین بس نبود درس آزادگی
که ایران ما عشق و دلدادگی
و هرکس که باور ولایتفقیه
بگو صاحب دین و دنیا وسیع
همه آمدند و به هر باوری
به هر دین و ایمان سیاستوری
ز قوم و نژاد و ز آیین زبان
ز عرفان و قانون و باور نشان
همه سربهسر مالک ملک خویش
به قانون رهایی و پابند کیش
و ایران بگو شد یه دانشسرا
و ترویج آزادگی را به پا
هر آنکس در ایران به فهم و کمال
بگو محترم او قضا را به حال
و آزادگی درس ایرانیان
همه درک کردند و آزاد جان
و ایران و حرمت به جان رها
رهاییِ حیوان نسان و گیاه
بگو خانهای از تو حیوان جان
طبیعت بگو محترم بر نسان
و کشتار حیوان دگر عار بود
طعام از دل آن گیاه کار بود
نبود بهرهگیری ز حیوان جان
تجاوز و قربان و کشتار خان
و ایران شده پر ز شادی و ساز
همه عاشقان رهایی و باز
و سالها گذر در پی روزگار
و آبادی آزاد و آزادکار
جهان در پی اینچنین روزگار
تلاش و به کوشش در آن کارزار
و انسان همه سربهسر جانفشان
یه فریاد بود و رهایی بخوان
بگو سالها در پی هم گذشت
جهان آرمان و رهایی نشست
همه صاحب کشور حیوان رها
یه قانون رهایی و عزل خدا
سرودم همه نظم را رزم من
به سودا رهایی و فریاد تن
بخوان نام آزادگی را بخوان
به حیوان قسم جز همین نیست خان
یه فریاد باشا به رزم رها
بگو عزل بادا خدایان خدا
و مرگ کسی نیست پایان راه
به عزم و تلاش خودت باش ماه
که آزاد باشی تو ای رزمخواه
دلاور تویی معنی راه ما
و بستم سرودی ز تاریخ و رزم
که بیدار باشی و بیدار عزم
همه جان و ایمان و آیین رها
همه جان جانان رهاباد ما
جهان در گرو عزم و کوشش ز ما
رها باد این جامجم آن خدا