دو تن راست راد و دو آزاد شاد
به قلب جهنم به زندان زاد
بیاورده آنان سیه چال شاه
به مرگ تو آزادی و مرگ داد
همه جرم آنان به گفتار بود
سراییدن نغمه آزاد بود
زِ ملت بگفتا و از خلق تا
بدر آن اسارت بدر مست ماه
زِ جنبش بگفتا و از شور راه
که حق خودت دست خود هست جاه
به دل فقر گفت و از آن اختلاس
زِ افساد و از فاسدان و فساد
از آن زشت شاه و از آن مکر شاه
زِ دیوانگان و به قدرت به جاه
از آن قبض آزادی و دستگاه
همه قدرت از آن تنی هست شاه
زِ بیداد در این زمین و زمان
زِ دیوانگان مست قدرت فغان
زِ آن زشتی و از کژی و زِ کاست
از آن دولت جعلی و کودتا است
از آن خیل انسان که دور از صفا است
همه جان آنان به و درد و جفا است
به زندان و در حصر و آزادهها
سیاسی مرامان به ضد تو شاه
از آنان بگفتا و خود حصر کرد
به زندان شاهی و در حصر کرد
دو تن بود و آن دو پر از فکرران
یکی اردلان و دگر ارسلان
بگفتا چنین اردلان این سرا
همه تشنه آزادی و نیست شاه
چنین گفت آن ارسلان ما به راه
همه جام جم را دگرگون به جاه
دو تن قلب زندان و گفتار کرد
زِ راه رهایی و فریاد کرد
بگفتا که ایران شود راست راد
به آزادی آزاد و آزاد داد
همه کاستی را دل آن جفا است
به فقدان آزادی و در سرا است
اگر جام جم را بتان شکل کرد
دگرگون جهان را بر آن ذکر کرد
همه جان آن قلب آزادگی است
رهایی نها و به جاودانگی است
بگفتا چنین اردلان ذکر کرد
همه روزها بر آن فکر کرد
یکی روز او را ببردا فغان
شکنجه کند جسم را روح خوان
دگر روز آن ارسلان و به راز
همه جان و تن را دریدند باز
سخنهای از دل و در قلب حصر
بیامد به میدان و سیلی به بذر
یکایک نفسها در آن گفت داد
چنین آمد و بذرها را شکافت
همه گوش تا گوش از اردلان
سخنهای او آن مریدان خان
شده اردلان جمع انسان مراد
به آزادی و راه آزاد داد
دو تن قلب زندان و حالا نسان
شنید از سخنها و افکارشان
یه زیباتر و او سخن در رها است
بگو اردلان شد مراد و خدا است
دو تن باهم و هر دو تن در عزا
به یک راه دل آن تو بیدار خواب
به عزم و به جنگ و به فریادشان
همه جمع انسان به دیدار جان
همان بذر را او شکفت و به دشت
ببین خرمن گل به دنیای گشت
صدایش به زندان فراز و رها است
هزاران و میلیون شناسد که خواست
چنین گشته آن اردلان رادمرد
شده راه آزادی و راست گشت
و آن ارسلان قلب زندان و کاست
از او هیچ در این جهان نیست راست
به زندان بیامد برون آن دو تن
همان اردلان ارسلان و گزند
بدیدار دیوار فرو ریخت کار
بیامد برون شاهدار ایلدار
برون آمده حزب از آن تو داد
به فریاد و بر داد و بر تیرداد
برون و شده رهبر آزادگان
به حزب رهایی و او پیش خوان
و در بین آن ارسلان گم به دور
زِ مرئوس و رهبر شدن او چه دور
شده رهبر آن اردلان پیشدار
همه راه و دنیا بر آن پیش خار
به میدان و در جنگ فریاد راه
به آزادی آزاد در پیش خواه
همه حزب انسان به میدان راد
برای رهایی و فریاد راد
همه جان به کف در پی و پشتکار
رهایی گزیند بر این نیشدار
همه جان آن اردلان ارسلان
به راه رهایی و در پیشران
به زندان بیفتاده آن ارسلان
ولیکن به قدرت شد او اردلان
که او رهبر آری بر آن حزب بود
گرفتند به زندان بر او زشت بود
یکی اردلان رهبر و راهکار
و دیگر چنین ارسلان بسط داد
زِ هم دور و از هم نداند خبر
همه راه خود پیش دارد نفر
و جنجال در خاک ما این سرا
به میدان و در انقلاب و فرا
نفرها همه پیش در جنگ بود
زِ آزادی و راه بر خلق بود
از آن حزب او راهبر گفت تا
به میدان رسیدن به آزاد راه
همه تن به میدان و در شور راه
برای رسیدن به آزاد جاه
همه با هم و قلب میدان و شاه
ضعیف از همه قدرت دیرگاه
ندارد دگر شاه او را به جاه
برون دارد او را زِ این رزمگاه
و جمع همه آدمان پیشخواه
به آزادی و بسط آن دادگاه
کسی راه را او فرو دارد آن
به راهش به آن پایمردی و خوان
همه یکدلان یکصدا در فرا
برای رهایی و در بادها
تکان میدهد جمع انسان بمان
به راه خودت باش و این را بخوان
و امروز و آن انقلاب کذا
بیاراست ایران ما را زِ کاست
بیامد یکی رهبر و دورشاه
شد او شاه ایران و او شاهراه
همه تن سخنهای او در کذا
به کذابه لفافه او در عزا
شنید اردلان راه او را بخواند
به دور از خود و خویشتن او براند
که این نیست آن راه آزادگی
همه گفتن او عبد و از بندگی
دروغ است راهش و پوشالی است
همه راه او کذب و تو خالی است
همه جان او قلب حصر سرا است
بریدن نفس او رهایی و خواست
همه دور از ما و از باور است
بیاراست بر حصر و دون آور است
نباشد به راه من و خلق تا
که او مرگ و اینان نگون آور است
در این بین افکار او ازدیاد
بیامد سخن از نفر پست زاد
همو شاه گشته به ایران زمین
همان خون و ملای و ملای کین
همان مرگ راه و همان قتلگاه
همان زشتی و کینه دار از تو شاه
بگفتا بیا جمع ما اردلان
بشو نائب ما امام زمان
بیا قدرت از تو به راهی که راست
همه جان ایران برای تو خواست
بیا شاه شو قدرت از تو خدا است
تو صاحب به جان و بر این بیشهها است
شنیدا چنین اردلان مست شد
زِ قدرت شنید و دلش منگ شد
یه سو راه بوده و بر آزادگی
یکی قدرت و راه دونمایگی
همو نیست در راه ما نیست شاه
و او پر کژی و به زشتی است شاه
نبود آن همه راه ما این به کاست
همه جای ایران به خود او که خواست
منا روزها را به شب کرد یاد
به زندان و حصر از آن سینه خواست
چه روزی بود این همه روزها
چه شد بر من آری چه شد مست شاه
همه جان دنیای من رفت راه
به زشتی کژی و به این سینه شاه
به دل دارد او صد دلا دادها
از آن جنگ دیروز و آن شاهراه
از آن روزگان دیر و زِ ما
زِ بیداری انسان و جنگی به شاه
و این سوی بر او همه جاه بود
شده قدرتا او چنین شاه بود
همه خاک ایران به زیر دو پای
منم شاه و بر این نسانهای جای
من از هیچ بر تخت وآری نشان
بشم پادشاه و به دادی کشان
همه جان ایران رها دار پای
همه خاک در پیش و جاه است جای
ولیکن نه این راستین نیست راد
قضا اینچنین قلب دیدار شاد
مرا ره ندارد بر این راه رفت
به حکم من آری قضا شعف ضعف
نتاند به آن خاک را پاک کرد
به آزادگی راه را ساز کرد
که این خانه از پایبستش خراب
نتاند که قانون آن قلب خواب
من از هیچ و بر هیچ خواهم رسید
به اسبابِ بازیِ شاهانه دید
ولیکن دلا مست آن قدرت است
زِ شاهی خود او چنین فرصت است
توانم همه خاک را دارم آن
که زیر دو پا و شوم مست خان
مرا قدرتا دارد اینسان به نور
و شاهی شوم شاه بر جان غرور
نتاند گذر از چنین اردلان
بیامد به راه تو ملای خان
شد او نائب شاه و او شاهراه
شده کاسهلیس خدایان هار
به قدرت همه نور و آن زور کاست
از او هیچ مانده به دنیای خواست
به قدرت کند امر او در فرا
و قدرت دگر بر تو عرش و به راه
تو فرمانبری و تو فرمانده راه
همه در دل آن حقارت به شاه
شده شاه و شاه دگر شاه خواه
اسارت کشیده دلش را به راه
زِ خود دور او مست آن قدرت است
شده راهدار و در این رخصت است
به فرمان شاه میدرد جان ما
شریک چنین کشتن راه شاه
همه تن پر از خار و در تنگراه
به زشتیِ دیروز برگشت شاه
و صد برتر از آن دگر روزها
خودش گشت خشت چنین پایگاه
به جوخه به میدان و در تیربار
به دیدار او بیند آن اقتدار
به زندان و در حصر در این تیرداد
هزاران نفر طعمه بر مرگ زاد
به زندان و در قلب آن بیشمار
چه بسیار از قلب انسان به دار
و او شاه این سرزمین گشت شاد
به زندان و قصری که خود ساخت راد
همه بیشماران و آویز دار
بگفتا بیا اردلان نامدار
همه جمع اینان به ما در شکار
به کشتار اینان شود راست دار
بیامد بدید و لبش خند بود
زِ قدرت همه مست و دربند بود
به جمع همه عاشقان قلبدار
یکی را شناسد که او کیست زار
ببیند و قلبش به لرزین فتاد
به مرگ رهایی و در حصر زاد
چه نامی چه نیکو چه زیبا است یار
ببین اردلان را به چوبست دار
نفس میخورد خنده را میدرد
به قدرت همه جان خود میدرد
به جهل و جنون گوید از این که یار
به پرواز آزادیاش در قصار
دگر بار گفت و دگربار خواند
به پرواز آزادیاش در حصار
چه مست و چه ننگین و چه شاهکار
به فریاد خود خویشتن در حصار