آن ملک مورا بیامد پیش در راه جهان
رهسپار لانهای گشتا به پهنای زمان
در زمینی سخت جایی جسته بودا خویش ران
در پی تشکیل قومی بر بیامد خویش جان
گام اول آن زمین را حفر کردا پیشبان
تا که قصری او بیاراید به رویت پیشخوان
سخت مشغل شد به کار خویش تا راه پیش
قومی از موران به بار آورده او در پیشگاه
آن زمین را سخت کندا و به کار خویش بود
از همه همت برای کردنش در پیش بود
با دو دستانش بزد خاکا کنار و نیش بود
با همه دندان و جانش او بدین همکیش بود
با تلاش و سختیِ سختانه کوشیدن به راه
این ملک قصری بپا آورده با دستان به راه
او خودش کند و به قعر این زمین در پیش بود
کند و در قلب زمین قصری که آن از خویش بود
بعد از آنکه این زمین را کند و در شکل نخست
دور او جمعی از آن موران به دورش بیش بود
آمدند و دست در دستان هم در راه خویش
آنچنان قصری بیارایند و دارد جام بیش
هم به هم با هم به دل یک در چنین مستانه راه
عزم را جزمی که با آن ساختن باید فرا
از دل هیچی به زعم خویشتن با هم قسم
قصر زیبایی کند آن اتحادا تن به تن
در سرآخر گشت این لانه برای موریان
خانهای کز بهر آن قومی پدیدار از تنان
از همه راه آمده در پیش جمع موریان
جملگی در فکر دارد پیش بردن روزیان
آن ملک آن تن که در این خانه او همکار شد
بهر سازش بر چنین قصری چنین در کار شد
او شدا بانو نخستین در چنین حق رانه شاه
او شدا مادر به جمع موریان بیپناه
قبل کندن در دلش باری و در تن خویش بود
بهر این نوزادها باید که جمعی پیش بود
این همه مور جوان خواهد به پیش و بیش بود
تا که قومی سازد از بهر همینان پیش بود
باردار است و ملک در گوشهای بنشست او
جمع موران از دل دردش همه دلگیر بود
هر که هر چه در توان دارد بیاورد است زود
تا ملک را از گزندی دور و اینسان دیر بود
اجتماع موریان با هم یکی شد پیش راه
در برابر دشمنان با هم یکی و نیر بود
جملگی با هم برای یک هدف آن زیستگاه
تا خود و دنیا و بیش از خویش هم در پیش بود
آن ملک حالا دگر زور زمین دار است بار
باید آن سیل جوان را پیش دارد پیش زود
بر زمین بنشسته و حالا دگر آورد یار
آن یکی در جمع اینان بیشتر از خویش بود
موری آمد سر سیاه و دم سیاه و لیک خوان
جستهاش بیش از دگر موران و او در پیش بود
آمده دنیا که با کارش جهان را پیش دار
تا به عزمش هر نفر از مورها درگیر بود
او همه دنیا به کار خویش در او پیشگام
با همه جانش تلاشی کرد و او تک تیر بود
از همان روز نخستین آمده در پیش راه
تا که دنیا را به تغییر آورد درگیر بود
میرود بیرون و با آن دانه گندم او به راه
از خودش بیش است و سنگینی به جان خویش بود
بر تن و بر دوش او اینسان کشد آن جسم را
با همه تاب و توانش در پی آن نیر بود
دل به کارش او سپرده با همه جانش به راه
تا که همنوعش از این کردار او تدبیر بود
بر تنش دارد به سنگینی کشد تا آن سرا
موریان را جملگی محتاج دیگر نیز نود
او به هم و با تلاشش ساخته لشگر فرا
آن همه بُرد است او بیند مثالی نیر بود
از سر کار آمده مشتی نبات آورده جاه
جمع اینان از تلاش او به خود جان سیر بود
بعد فارغ آمدن از کار بیرون او به کار
او به راه دیگری اینسان به خود درگیر بود
از حصاری سازد و این خانه را او در پناه
آورد تا هیچ تن فکر چنان شبگیر بود
صبحها رفته به باغ و آورد از غلهها
شب به کار این پناه خانشان درگیر بود
خانهای سازد که در آن هر تنی بودا خراب
بر دل آسایشی منزل کند او شیر بود
از همه جانش گذر میدارد او این مست ماه
تا که دنیای بهی سازد برای مورها
این تنی مور است و باید همنوعش را نور کرد
با همه جانش جهان او چنین پر نور کرد
بیغم از دنیا نباشد غم بدارد از جهان
آن که پر درد است و درمانش چنین او جور کرد
روزگاران را گذر دارد به روی مورها
تا زمستان آید و سرما به روی و پیشها
فصل سرما است و قحطی فصل جان کندن به راه
جمع موران جمع دارد غوطههایی از غذا
حال روز سرد و سرما است اینان خردگاه
از دل سرما و از فقدان غوط است و غذا
روزگاران را گذر میکرده و افسوس ماه
بیند آن جمعی که در حال تلف خوردن غذا
وای نتوان من چنین بنشسته آری در سرا
بایدا کاری کنم باید به پیشم پیش راه
لقمهای در کام نتوانم گذارم هیچگاه
تا به غوطی آورم بر جان این هم کیشها
مور مادر پیش رفت و پیشگامان قصهها
تا به سرما غوط آورده مهیا پیش راه
در دل سرما برون رفتن همه در پیش رو
جان ما بنشین نخواهد رفتنت آن هیچ گو
بایدا رفتن تلاشی عزم ما را تازه کرد
این جهان را از برای خویشتن آن خانه کرد
رفت سرما سخت بر رویش همه جانش درید
سخت لرزید و به پیش از پیشتر حیران دوید
کو کجا باشد غذایی از برای مورها
باید آن را من بجویم دست پر باید به راه
رفته در جست و به جوی ذرهای جو دید او
بر دلش گیرد بتازد بیش او در پیش رو
رفته بر جمع همه موران که حیران بیش بود
بیند او با کار خود برپای خود بر خویش بود
بار دیگر رفت در سرما و بازم پیش راه
او به غوطی آورد جان همه را پیشگاه
پشت او صف بلندی آمده تا آن کند
بر تلاش خود همه جام جهان اذعان کند
رفت هر تن پیش و بر دوشش همه جو زیر بود
دست در دست همه آن حلقه از زنجیر بود
شاد و خوش بودند از دارایی این موریان
او شعارش کار بیش و کار کردن خویش بود
فصل سرما در گذر با آن رشادتهای یار
جملگی آن موریان بر کار خود درگیر بود
بار دیگر فصل کار است و به جمع آورده نان
تا به سرما غوط بر جان همه تن نیر بود
یک به یک بیرون شدند و در پی کار و تلاش
آن یکی مورینه در پیش و در آن تصویر بود
او همه سلانه سلانه رود در پیش راه
میکشد او در نفس شادان و در خود گیر بود
تازه روزی بود اینان شاد او در شادراه
یار زیبایی بدید و بر وصالش نیر بود
جو به دوشش میکشید و زیر لب این را بخواند
میشود او را به دل آورده چون تدبیر بود
ناگهان آمد به رویش جسم سختی جان او
درد دارد جان و تن او سوزد و در مرگ بود
بیمهابا در گذر بودا یکی انسان به راه
جان او را درد داد و هیچ داند او چرا
سخت در خویش و به پیچ جان خود جانش درید
درد در جانش به خود میپیچد و آن قدر دید
دید دنیایی به رویش پیش دارد پیش ماه
با یکی یارش به پیش آورده او این قصه را
جمع موران در تکاپو و به جستن مور ماه
او کجا مانده چرا دیر آمد او در این سرا
یک به یک در پیش و در جستار آن مور سیاه
پیشگام و پیشبان و پیشراه و پیش خواه
آمدند و جملگی دیدند او را در مزار
او زمین افتاده در خاک و به خون بود از صدا
عزم اینان یک به یک با هم برای مور ماه
هم همه فریاد سر داد و مدد بر جان ماه
او به روی دوش آورده همه تن رهسپار
راه آن قصرا به پیشا دارد و در پیش راه
میبرد او را به آن منزل که خود سازد به راه
خانهای بر جان آنان کز دل تیمار خواه
هر کسی آید به پیشش روی ماهش را بدید
بوسهای بر جان او زد جان و جامه را درید
آن ملک آمد به پیش دست بر پیشانیاش
او کشید و بوسهای بر روی ماه او رسید
هر تنی تیمار میدارد همه جان سیاه
با هر آنچه دارد او در پیش میدارد فرا
آمده بالین او آن یار زیبا فکر ماه
با دو چشمانش به شادیِ خودش در زیر راه
جملگی موران به کوهی پشت و هم در قلهها
اینچنین هر درد را درمان آن تدبیر ماه
آن تنی کز درد دادن بر دل آن مورها
بینظر بگذشت از درد همه تن دورها
رفت بر میدان شهری و رسیدا پیش راه
جملگی مردم به دنبال خود و در پیش خواه
چند روزی پیشتر مردی به زیر چرخ رفت
جان او دردابه خون بود و بدون حرف رفت
هیچکس بر او نظر دارد که او پر درد بود
جان و تن را زخمی و او خون خود در غرق بود
یک به یک از او گذر کردند و او را کس ندید
در دل دردش به خون آمد همه جانش درید
هر تنی از او گذشتا هیچ گفتا کیست او
اینچنین در درد و درمانش چه باشد هیچ رو
آن نفر از او گذر کردا خودش دردی بداد
درد بر موران بداد و درد را تصویر بود
یک به یک بی آنکه بر او چشم دوزد پیش راه
در گذر بودند و اینها آن نشان تزویر بود
آن یکی آمد به پیش و لطمهای بر جان او
از چنین درد دلش او شادمان و شیر بود
نالهها میکرد و کس فریاد او را کس شنید
این همه خیل نسان آن جملگی شبگیر بود
سر به پایین آورد با درد او آهی کشد
هر کسی این آه را بشنیده از جم سیر بود
لیک آن تن جملگیها در پس و در پیشراه
هر کسی بر کار خود مشغل به فکر خویش بود
سرد و آرام و به جان خود برد آن مرگ را
نالههایش نالهی آخر به دنیا دیر بود
مرد آرام در دل شهری که در آن بیشمار
سیلی از انسان به فکر خود به کار خویش بود
سرد و آرام و به سرما جان او تبدار راه
راه جمع این نسان نالان آن شبگیر بود
اینچنین پایان خوش ناشد که دست اتحاد
جمع انسان را به پیش آورده لیکن دیر بود
دیر را بر زود آورده همه دنیا فرا
آورد تا جام دنیا را همه تغییر بود