شعر در وادی مستانه سرودن کار نیست
کار باشد کار ما این یاغیِ عیار نیست

شعر ما شرح شعور و نغمه از آزادی است
فتنه در کار خداوندی و شاه و شاهی است

شعر هذیان و دروغ و نشر کذبم کار نیست
کار باشد کار این جاهل‌معابان و بگو درباری است

شعر ما فریاد مانده در گلوی یاغی است
عزم جزم جنگ‌سالار و بگو فریادی از آزادی است

بهر گفتن از رخ و شیدایی و آن خال یار
از رخ مهتاب و حیران بودن صد شاخسار

این‌چنین وهم بزرگی، کار ما این کار نیست
کار باشد کار مدهوشان شهوت این‌چنین بازاری است

شعر ما درد است و درمان هزاری دردها
نشر صد امید و پیدایش زِ باور رزمگاه

گفتن از زیبایی و زیباترین زیبا خدا
مدح و پابوسی و کف لیسیِ این مزدورها

این‌چنین گفتند و شعر شاعری را بارگاه
کاسه‌لیسان در جهان بسیار و این شد کارگاه

لعن و نفرین بر چنین شعر دروغین وهم‌زا
شعر از آنِ شما، ما را برون آن خانه و آن خانقاه

شعر ما فریاد مانده در گلوی یاغی است
عزم جزم جنگ‌سالار و بگو فریادی از آزادی است