بوی خون آید و اجساد و به دل خاکستر
ضجه و ناله‌ی انسان به دل تیر و تبر

دیدن و جان دادن در بر و در روی خودت
آن صدایی که به آواز و به اشک و فکرت

جستن مرگ به جای این همه رنج و عذاب
میخ داغی به تنت آن نفست غرق طناب

هر کجا چشم رود میله شده دیوار است
دست و پا بسته و زنجیر همه تن بیمار است

صبح و بار دگر آتش همه از لطف الله
ضجه‌ی تن نفسی آید از آن ظلم خدا

خنده و قهقهه بیمار خدا از آن عرش
دختر باکره در زیر تجاوز از مکر

قبل کشتن همه پاکی تنش را ذبح است
بعد کشتن به تن و بر جسدش در فکر است

فکر بیمار و مریضی که پرا از شهوت
و خدا غرق به صیغه به جماع بر عشرت

سیل انسان به زمین سجده گر این حکمت
و خدا ملعبه و او که رضا از خلقت