چشمان پسر باز شد در سیل حقارت
در خانه‌ی بیچاره‌ی فقدان بضاعت

این بچه که بیمار شد از فقر و حسادت
از دیدن ثروت، همه مستی و اصالت

هی داد کشید و همه عمرش به هدر رفت
آن زخمه‌ی بیداد، بر جان و نشان رفت

این زخمه‌ی بیداد، عقدست بر این جان
عقدست زِ فقری زِ حقارت دل انسان

پوشید پسر جامه‌ی مستی و اصالت
پیمان به خودش تا که رسیدن به تو ثروت

او با هدفش رفت به چنگال اسارت
دزدید زِ اشراف با تیغ شکایت

فرجام پسر حصر همه غرق اسارت
این چوبه دار است کشتار و حقارت

نالان پسرک آمده در محکم پستی
آنجای که بیداد بگو رکن و به هستی

لرزان پسرک بر طرف جوخه دار است
پژواک اسارت به همه گوش نزار است

سنگینی زنجیر بر آن جسم و وجودش
بین بال شکسته تو از آن روح و غرورش

بیچاره پسر ضجه‌کنان در پی مستی
فریاد بر آورد پسر پستی هستی

هق‌هق به گلو کامه‌ی آخر به نفس برد
فرجام پسر مرگ و به فریاد کلان خرد