جمع انسان را ببین بی میل در این وادی آه
این‌چنین از هیچ می‌سازد هزاران کس به ناگاه

بهر آن مهر و برای بیشتر ماندن سرا
در دل دانشسرا و قلب دولت کارگاه

گر نباشد در دل و میدان شهر و آن چرا
از همه دنیای تو هیچی نماند جز گناه

با هزاران مکر و تهدید و دروغ و این ریا
این‌چنین آن صحنه پر گشت است از انسان خدا

این مثال کهنه‌ای بر قلب تاریک جهان
یک نفر در قدرت و صدها نفر برده به جاه

یک به یک بی‌میل و بر ضد شما لیکن چرا
سیل انسان در دل شرم است و در این شرمگاه

از برای نان و از تهدید و این غولان کاه
این‌چنین بازارتان گرم و ببین سیلی به راه

شرح و مشروعیت سیل نسان طالب خدا
شرم بر تقیه بر این تزویر و بر این صد ریا

خویشتن را چون هویدا در دل و دار جهان
از دل پوچی به هیچ و از دل هیچ از خدا

تا به کی دستی بر این و پای دیگر بر گرا
خامش این تزویر این تقیه چنین بد شرمگاه