گوشه‌ای از معبر این شهر نشسته طفل مسکینی
به رویش کفش‌ها درهم به جای نقل و شیرینی

گذر از او نسان‌ها یک به یک بی‌درد درتکرار
من از خود پرسم آیا کر همه کورند بالاجبار

گذر مردی از او، او را نگاهی کرد
به فکر خویش بود چشمش گذر در اتفاقی کرد

زنی آمد به همراه دو طفلش دست در دستان
نگاه طعنه‌آمیزی به او بر او خدایی کرد

نگاهش بر گرفت از این‌چنین انسان و از عالم
بدوز آن چشم زیبا را به عرش و بر فراز آدم

خدا را او سپاسی و به کار خویش مشغل شد
به دور از این جهانا او همه اول به آخر شد

حکایت می‌کنم لبخند بر لب داری ای طماع
تو که در حرص غرقی و تو مست قدرتی یکتا

چه شد آن طفل فرزند تو آیا نیست چون زیرا
که تو بر پور خود لعنت فرستادی و کشت او را

از آن شکر و سپاس طفل مدهوشی و تو مستی
به جانش شکر او بدتر زِ هر فحشی و هر پستی

به تو رو می‌کنم گویم سخن با تو نسان افکار
که دستی آید و دست دگر دنیا شود بیدار

بدین دست مدد جان خودت را جان‌و‌ احیا کن
بگیر با دست خود دست دگر را و تو رؤیا کن