بی‌هدف دنیای را دنبال کن
در چنین ویرانسرایی هی بنوش و حال کن

نوش جانت خون جانداران خدا او آفرید
بهر طاعت از فرامینش به تو جاهی رسید

زیستن در پوچی و دنیا گذر در چشم و رو
برده‌ی خوبی نباشی آن جهنم روبرو

ترک هر فرمان جزا دارد بگو یا رب خدا
گر تو عصیان می‌کنی دوزخ برایت ناکجا

کشته‌ای آدم‌کشی صد خبط دیگر داشتی
جنگ یزدان راه دارد خود بهشتی کاشتی

در چنین غلیان عدل و در چنین داد از خدا
بوی خون می‌آید و بوی جنون از ناکجا

قلب در سینه شکاف و خنجری آید گلو
قبض روحت می‌کند وحشت زِ مرگا جان او

با هزاران درد و رنج و اشک هی فریاد کن
بر خدا و مرگ آری پس سلامی یاد کن

دوزخی دارد خداوند رحیم و مهربان
هر شگنجه‌گاه انسان در برش آری خزان

خوردن از چرک و کثافت خوردن آب مذاب
بر تنت زنجیر داغ آمد بگو یزدان عذاب

ضجه‌ها و ناله‌ها و اشک‌ها و غصه‌ها
رعشه بر تن آورد ترسیم رؤیای خدا

سوختن در آتش و شلاق دردی از عذاب
جشن در خون از خداوند کریه بد عَقاب

مثله کردن رود خون لذت ببین آری خدا
لذت از زجر تو و من شاد باشد شاه ما

شاه من آزادی و شاه شما باشد خدا
این سرانجام چنین دیوانگی باشد شما

خشت از جانت به بت‌ها می‌نهی ای کهربا
آتش دوزخ زمین می‌سوزد و بت هم خدا

سوختن در آتش و برپای خود فریاد ما
جنگ تا روز رهاییِ من تو و ما و شما