قصه‌ی ظلم خدا آه دراز است فغان
ظلم بر عالم و آدم به تو حیوان و به جان

قصه‌ی ظلم خداوند شه ظلمان به زنان
بس دراز است چنین قصه‌ی تلخی به عیان

سخنش باب زنان دنده‌ی چپ از مردان
درد آن حاملگی عادت و هر ماه و فغان

تویی آن عامل تحریک تو شیطان زمان
تو گناهی و سبب رانده شدن آن انسان

حق تو نیم و تو وارث شده‌ای نصف از آن
آنچه مرد می‌برد از حق پدر وارث آن

به حکم آمده شاهد شده‌ای وای بر آن
دو نفر زن به یکی مرد نیرزد عجبان

بزن آن زن که به فرمان تو فرمان ببران
تو شدی برده‌ی الله و زنا برده فغان

زن تنها شده بازیچه‌ی دست ظلمان
بخر او را و به مهرش تو بدر جان زنان

بزن آن سنگ به چشم و بزن آن سنگ به جان
بکش این وسوسه را بل هوس ای شاه شهان

قتل‌عام همه زن‌ها و نماد از شیطان
بکش آن زن که شده ساحره افسونگرمان

هدف از خلقت او آلت دست مردان
چون خدا مرد و به شهوت شده او شاه شهان

صد هزاری تو بگو ظلم خدا بر زنمان
این خدا ظالم و ظلمش همه آید به جهان

بس کن این خواندن و برخیز تو ای مظلومان
زن ما شور و همان شیر زن محرومان

تو بپاخیز و بدر این کفن بی‌کفنان
تو نمادی زِ رهایی و رها از دلمان

بشکن این بت و نام همه ظلمان و شهان
همه جاندار و همه جان شده آزاده جهان

لفظ زن دور و بگو جان به جهان آمد بیش
همه آزاده و بی‌باک بگو آزاد کیش

این جهان را به دگرگونی و انسان به فرا
همه جان لایق آزادی و آزاد به راه