یکی بردا به دوشش بار دنیا
همه دنیا به شانههای افرا
به دوشش میکشد در پیش روی است
جهان در کار دید و زخم روی است
همه بار نسانها دوش او راه
همه در پیش از این سخت در جاه
به زیر بار دنیا شانه خم کرد
زِ دنیا او برید و ناله سر کرد
ولیکن باز با امید فردا
به دوشش میکشد مستانه سر کرد
هر آنکس دید او را گفت این مرد
همه جانش به زحمت بود از درد
ولیکن هیچگاهی او نیارام
که جانش در پی آن خانه فرزند
عرق از پیشوانش آمد و حال
به گرما جوشد و بسته از آن بال
به سرما دستهایش سوخت جان داد
ولی بارش زمین نگذاشت آن راد
به پیش است در تمام روزها سخت
همه دنیا به دوشش میکشد مست
که جام جم به روی خاندانش
به آرامی گذر باید خداوند
همه سختیِ این دنیای بر دوش
به بار است و به فقر و وای بر کوش
در این سختانه او جان را سپردن
همه جانش به راه او سپردن
زِ دنیا دارد او آن زن که بیجان
چه آید روی آن هیچی خداوند
دو یاری چون گلا در پیش رو بود
دو زیبا ناز در آن روبرو بود
دو دختر شاهکار این جهان زشت
از آنها زندگی را پیشگو بود
همه دنیای او در آن سه تن جان
همه جانش گرو بر یار ایمان
به پیش از پیش در پیش است اینسان
که دنیا را همه آسوده آن جان
اگر باری به دوشش پیش راه است
نفس تنگ است او را مرگ جاه است
به زیر آن همه سنگینیِ بار
به خود فریاد دارد بهر آن یار
همه دنیای را میتان به سر کرد
جهان را پیش زشتی در به در کرد
اگر لبها از آنان خندهای داشت
جهان را پیش خواهد برد او کاشت
نهال عاشقی را در دل باغ
که بستانش جهان دیگری داشت
به سختی میکند کار و همه بار
به دوشش میکشد جام جهان دار
زِ عمق این تلاش و این همه کار
چه دارد پیش هیچی در به در یار
به قدر آنکه نانی را به آبی
کند در هم به سیری نیست تابی
توأم با فقر این جان را به در برد
به زیر بار آری آن پدر مرد
همه روزان او در کار سخت است
ندارد خانهای بد داد بخت است
به استیجار آن خانه که در آن
به روز دیگری از خانه بیران
دو فرزندش به دوش و پیش راه است
از این زشتی جهان او در شکار است
چرا اینسان به رویم سخت شد جان
چرا دنیای ما را در تباه است
زِ ارثش مانده بر او دور راهی
زمینی در پس آن سنگراهی
نسان در پیش آن هیچ و تنی نیست
مگر پر درد چون این مرد در زیست
بگفتا هیچ راهی روی من نیست
مگر در آن زمین نالانه مردی است
همه خرج همان بیغوله را کرد
به دور خود بیاورد است از درد
به سختی میکند کاری که اینسان
بیاراید زمینی را فرا کرد
بگفتا بایدا در پیش هر روز
به جانانش یکی خانه به پا کرد
که جانانم در آن منزل گزیند
بسازم خانهای را پیش و آن کرد
بسازد خانهای را بست ویران
زِ دنیا و گزندی لطمهای درد
به نیمه آمده آن خانه ویران
ندارد پول تا آن را به سامان
برفتا گوش تا گوش زمین گشت
بیاید خاندان در این خرابان
که از جان دلش آجر بیاورد
بجوید آن خرابان خانه را دشت
خرابان خانه را هیچ است ویران
به خانه پیش دارد پیشتر کشت
بدر آن خاندان هیچی است در مال
ندارد سقفی و اینسان خرابان
ندارد جای شستن در دلش نیست
همه دنیای را پرواز بیبال
زِ تنهای کثیف و پاک جانها
حمامی خانهای را هیچ تن بال
به چشمان شما را هیچ تان دید
پدر بیند بسوزد خویش آگاه
نیابد اینچنین دنیا نشاید
همه سر بر زمین و هیچ تان نید
چرا باران به روی خانه آمد
چرا از این همه کار هیچ آید
همه جانش بسوزد دید انسان
ببندا آسمان را ای خدا مرد
خدایا اینچنین با من نیازار
به باران چکهها از سقف آمد
به روی برف این خانه که دفن است
نیازار این تن خسته نیازار
به برف و سردی جان تو فرزند
به آن سقفی که با چوبی بر آن بست
همه دستان طفلانم چرا زخم
پر از دردم پر از مرگم پر از خشم
یکی لانه ندارد این سرا جان
به آرامی کنم این عمر را خان
چرا پس من مگر کاری نکردم
چه کم دارم چرا اینان که مُردند
خدایا ذرهای با ما بیا راه
بیاور این جهان بر خاک ای شاه
بیا و شرم را در روی بین کن
بیا شرم پدر را آتشین کن
نخواهم هیچ تنها شادیِ یار
خدایا با من خاکی همین کن
چنین گفت و دگرباری به سو کار
به روی دوش آن سنگینیِ بار
به پیش و فکر بر آن خانه هربار
چه دارد بر جهان او جز همان یار
شنیدا دوردستا گفت آهی
از آن دیری از آن دوری تباهی
چه گفتا گوش را او تیز جان کرد
چه میگوید جهان را ناله آن کرد
زِ روی خانهای را هست ویران
یکی افتاده دختر وای این جان
تکاپو قلب او در داد این گفت
خدایا یار من آسوده او خفت
به زیر افکنده او آن بار بر دوش
سراپا سیمه بر آن کوی در دور
به زیر لب همه نجوا چنین گفت
خدایا یار من آسوده او خفت
به پیش و رفت او در خانه ویران
بدیدا کس نباشد وای ایمان
یکی از دور بر او اینچنین گفت
به سر فرزند تو در باغ و خون خفت
به پیش و وای مستانه در آن دور
به فریادی که یزدان را کند کور
بگوید یار من در خون خود خفت
خدایا بس کن و صدبار این گفت
به روی تخت او سرد است بیجان
سرش در خون و جانش نیز اینسان
همه دنیا به روی و دور آن مرد
بچرخا یار در تخت است فرزند
بگفتند از برای راه درمان
بیاور کیسههای زر فراوان
بگفتا هیچ در جیبم که زر نیست
ندارم هیچ پولی کار من چیست
بگوید اینچنین آن زن به ایشان
گزندی بر دل این آدمان نیست
همه تن پول خواهد پول را جان
به بیپولی شوی بیچاره درمان
ندارد هیچ مرهم راه جانت
اگر پولی نداری مرگ خواند
همه دنیا جهانش در گرو پول
به بیپولی شوی بیچاره معلول
همه دنیا دکترها همین گفت
اگر پولی نداری جان تو مفت
بمیرد پیش رویت هیچ تنها
به پول او را رهایی دادهای راه
پدر جمع سخنها را شنیدا
به دنیای خودش بیند به کرا
ندارد هیچ در دنیای او راه
همه دنیا به روی شاخهها نا
ندارد تاب این دنیای پستی
ندارد جان بودن در پلشتی
ولیکن جان دختر در گرو راه
بپوید او جهان را دخترش ماه
برفتا آن سرا ویرانه را شاه
به هر قیمت فروشد نیست کس خواه
که دوار باشد و قلبش به ویران
ندارد هیچکس زر دادن اینسان
برفتا پیش گفتا ای خلایق
نفس جانم شده بیمار و عاشق
همه عشقم به روی تخت ویران
به پولی میرود روحش از آن جان
به هر کس دارد او اینسان چنین گفت
رفیق و آشنا همکار و تن گفت
ندارد هیچکس بر او نداد است
همه دنیای را آسوده راه است
برفتا پیش نزد صاحب کارش
همان تن پولدار و پول خوار است
بگفتا لب به رویش تا سخن گو
بگفتا هیچ نارم دست و این مو
برفتا نادم و نالان و در راه
به صورت دخترش بود است هرجا
همان مردی که هیچی نارد او مو
به رویش بسته شالی ارغوان پو
ندارد هیچ راهی پیش در راه
برفتا قلب بیماران سرا جاه
زِ دنیا او گریزان است در کوه
به هر راهی زدا هیچی نتان پو
به بیحالی نگاهش آسمان برد
به یزدان نالهای را پیشبان گفت
خدایا برکنا روحم از این تن
ولی جان دلم آسوده بر من
نگاهش را به پیش و دید در دور
یکی بنوشت بر دیوار کم روح
خرید جان و دل را پیشران خواند
خرید کلیه را پیش جان راند
یکی ده تا و صدها پیش در رو
همه طالب خریدن بود این سو
بدیدا گفت دارد اینچنین پو
یکی ناشد هزاران پیش در رو
بگفتا بایدا این کار کردن
تواند جان دختر را رهاندن
یکی بر آن یکی او گفت در دور
چسان باید پدیدا پول در کوه
یکی گفتا و او را شاد از کار
که با این خرج دختر میشود راد
برو با هم به راه و راه در پیش
نتاند جسم او را پول بر پیش
برفتا روی آن تختی که بیمار
کند جسمش به پولی روی هموار
بیامد روی تختش دکتری خار
بگفتا هیچ دانی چیست این کار
تو جانی در برت آن نیستن راه
نتانی جان خود را پیش درگاه
نتانی شایدا در دورتر مرد
زِ جانت هیچ باقی نیست تن خرد
بیا از اینچنین کاری گذر دار
که مردن را به پیشات خوانی ای یار
سرش بر دور دستان آسمان دید
فلک را آن خداوندان و جان دید
بگفتا ای خدا شکرت که اینبار
دعایم را اجابت کردهای یار
همه دنیای من جانان من بود
همه لبهای او را خنده بگذار