یکی زن بود و آن دیگر نفر مرد
مثال دیگران زندار در درد
همینان زندگی را مثل دیگر
گذر دارد ببیند روی فرزند
هماره زن به خانه بود و اینسان
که شویش بازگردد خانه از بند
همه دنیای اینان بود اینسان
یکی در کار و دیگر خانه پابند
گذر میکرد و گر درد داشت این تن
به خاموشی برد این شمع را زن
نبودا آنچنان فکر و همه راه
چه روزی آیدا از ما تو فرزند
دل زن هر نفس در راه این بود
که فردا قعر تن گیرد تو فرزند
خلاصه مرد و زن با هم در این راه
گذر میکرد و دنیا از تو خرسند
یکی روزی بیامد آنچنان نحس
که شویش درد دارد قلب آن مرد
به سختی میتپد بیتاب و اینسان
به پایان میرسد برگی چنین زرد
به آرامی و بر تختی که بیمار
کند جان را زِ تن بیرون وآن کرد
به پایان و به مرگ و آخر راه
بمردا از همه دردش همان کرد
زنی ماند و به تنهایی و در خویش
گذر باید زمان را حال در پیش
گذر کردن همه روز و همه شب
به زر محتاج و دنیا دارد آن تب
زِ شویش مانده آن ارابه آن چرخ
که با چرخش بچرخاند نفس سخت
به جایی کز دلش برده نفر فرد
به جایی او بخواهد رفتنش رفت
بدین روزی که آمد پیش در رو
بفهمیدا به خود دارد نفر فرد
یکی در جان او زندار و بیجان
همه جانش گرو بر جان آن فرد
به سختی میکند کار و بدینسان
همه فکر و جهانش پر زِ هر درد
همه روز و همه شبها بدین فکر
چه آید بر سر فرزند پر درد
نتانم او شکم را سیر کردن
نتانم من گرفتن جای آن مرد
به دورش آن نفر دیدن شنیدن
بگفتا راه جستن از چنین درد
بیا من میشناسم آن نفر را
که آسوده گذر کردی تو ای درد
توانی چیزها بردن از آن مرد
به لطفش میشوی فرمند و زرمند
نتانم اینچنین کاری نتانم
از این کرده غمینم من فغانم
مگر چی باشد اینسان کار کردن
مثال امروز باری بار کردن
نتانم این نهایش پست و جرم است
سرانجامش به زندان و به ظلم است
توانی آن شکم از پور را سیر
توانی جامه بر تن دار امید
ولکن بگذر از من هیچ تنها
نخواهم من شنیدن هیچ هرگاه
همه گفتار او تندی ولیکن
به دل میپروراند عزم این راه
گذر دارد به دل در فکر آن طفل
چه آید بر سرش دوری از آن مهر
نتانم من نتانم رفتن این راه
نتانم سیر کردن جان آن ماه
خدایا چیست این فرجام ما شاه
چه دارم آخرش چی مانده بر ما
یکی روزی بیامد درد جان داشت
به سختی در تکاپو ناله آن داشت
برفت و او نشید و در به در راه
ندارد پول درمانش به کرا
بگفتا مرگ بر این جام دنیا
ندارم من زری در پیش پس راه
اگر روزی نفس جانم تو فرزند
به درد آمد چه دارم پول در چنگ
سرش را پس به پیش و رفت تا جاه
به زندان منزلی دارد در این راه
گذر با قلب رنجور و پر از آه
تپشهایی که لرزه داد بر ما
دو دستش بسته و پایش به پا بند
رود با پای بسته او دماوند
همه تن هیچ بیند از چنین راه
از آن راه و به رهرو پیش آن شاه
به پایین آورد سر را نبیند
نبیند چشم خونین را نبیند
نبیند از برای چیست در راه
چرا مانده در دل ویرانه آن ماه
چرا دستان و پاهایش ببستند
مگر مادر نبود اینان که هستند
به جرمش او کند صدبار تکرار
بگوید آن به سیری کردن یار
بگوید چشم خود را شاه بسته
میان عیش و لذت او نشسته
به قانون گوید و او را بدینسان
ابد تاجان به زندان او نشسته
به غل بردند و او را پا در آن جاه
به زندانی که در آن شر نشسته
به میلهها نگاهی دارد و بیش
بدین حصر و اسارت مرگ در خویش
بدین روزی که او افتاده در آن
به سختی و در این کندن زِ خود جان
به روزی میگذر در روز او راه
بیامد پیش فرزندش به اکراه
شمایل از دل آورده به بیرون
هر آنکس بیند او را گفت از خون
و درد افتاده فریادش هوا رفت
ببردا و بر آن زن تن چهها رفت
به سردی جان خود را خویش در داد
به خود آمد درون پیله افتاد
همه دورش قفس بیروح آن جان
بخواهد او برون آوردن آن جان
نگاهش بر دل آن میله بود آن
بدیدا سر برون آور چو انسان
به رویش میکشد دست نوازش
به دورش حلقهای بر میله از آن جان
همه تختش شد آری مادرش بود
به جانش گفت غم داری نفس نور
به تنپوشش سر افتاد است ای جان
پدر جانم نماندی هیچ پنهان
به میله چشم دوزد بیمهابا
به فریادی بیامد پور در راه
به آغوشش کشید و این جهان رفت
همه درد و همه دیوانگان رفت
تو از من بودی و ای یار ای جان
چرا اینگونه آوردند به میدان
به چشمم اشک آمد ریخت بر جان
همه خون تنش را شست آسان
به زیر گوشش آن نجوای جان کرد
هماره بخششی خواهد فغان کرد
بگفتا جان من این جاه ما نیست
پلشتیهای این دنیای بد زیست
به آغوشش کشد او را و اینبار
برو برگرد بر جانم جهان چیست
به هر جا میرود او جذب این تن
نتاند ذرهای دوری از آن زن
نتاند هر نفس با او نفس رفت
نفس جانش همه با جان او رفت
همه روز و شبش را با تو فریاد
کشد ای وای چرا این خانه برپا است
گذر دارد زمان و میرود راه
از آن روز نخستین سال از ماه
همه دنیای مادر جان یار است
به چشمانش نگاهش او به خار است
همه جانش به دلتنگیِ آن یار
زمانی او به پیشش در کنار است
گذر کرد و به سال دوم اینبار
نباید این دو با هم یار زار است
به اشک و در فغان و شیون و داد
نباید دور کردن جان نثار است
از او بگرفته و داد از تو فریاد
ببردا خانه را ایتام دار است
به تنهایی نشیده گوشه تنها
نگاهش میله را در بر شمار است
به گفتار آمده با میلهها شاد
دلش کودک ببیند او شکار است
به فریاد و زند سر را به دیوار
به خون آغشته و خندان نظار است
به سرعت میدود با جیغ و فریاد
کجایی جان من جانم نزار است
به دیدار چنین روزی که دیوان
به اشک چشم او آن هم نزار است
بیاورده دوباره اوی بر ماه
ببیند او و فریادش هوار است
به بوسه غرق دارد او نفس جان
که جانش در دل جان تو یار است
به آغوشش کشد با چشم گریان
بگوید آه دوری راهدار است
بیا طفلم عزیزم گوشهی جان
همه جان مرا جانت نثار است
همه روزان او در پیش و در راه
گذر کرد و شد آن طفلش کم افرا
به پشت میلهها و شیشه ای نور
بدیدا کودکی را پیش در رو
یکی از عاملان زندان و کار است
بیاورده به زندان شاهکار است
به دست او بدیدا خوردنی گفت
جهان پیشتر دنیا چه کار است
بر او آن طفل نقشاری جهان بست
بدیدارش جهان و رخت جان بست
چه زیبا شاد آنان زندگی را
به همسالان خود بازی و آن مست
مرا بردند هر روز و در آن جاه
یکی بود و دو تا و طفلها شاه
به بازیِ خود و دنیای کردند
به شادی این جهان را لانه کردند
همه شادند و بیپروا در آن جان
به خوردن بیشتر را ناله کردند
من و آن والدان در جاه و میدان
به دور هم به شادی خانه کردند
شنیدا این جهان در پیش آن ماه
از آن صد میله او را ناله کردند
منا هیچی ندارد در چنین جاه
به جز آن میلهها شادانه کردند
بیامد طفل در پیش تو مادر
بگفتا هیچ دارم من نه خواهر
ندارم هیچ در دنیای من نیست
همه دنیا من تنهای فردی است
من آن بازی بخواهم سن و همسان
به دنیای منا هیچی در آن کیست
من از این میلهها پر نفرتم زان
قفس در پیش ما تاب نفس نیست
بگفتا خواهما دوری گزینم
به پرواز و دهان را پیش بینم
بگفتا مادرم خواهم که اینسان
زِ پیشت پر کشم دنیا ببینم
بدو گفت و خموش آن مادر پیر
در این گفتن گذر صد سال از دیر
همه جانش شکست و پرپر آن شد
از این گفتن همه جانش خزان شد
پر از درد و پر از فریاد و اینبار
به خاموشی رهی رفت و نهین شد
به سر دارد هزاران فکر بر ماه
به رخسار نفس دلتنگ بین شد
زِ ما دور است ما دور از نفس وای
چرا جام جهان پس اینچنین شد
ندارم لحظهای تاب از تو در دور
تو حق داری که جانت اینچنین شد
اگر من باشم او در این قفس باد
دو پایش بسته و بالش شکستار
نتانم دور از او ماندن زمانی
به خودخواهی من او در نهین باد
بگفتا من نباید بودم اینسان
اگر این تن نباشد رفتن آسان
رود پر میکشد آزاده پرواز
از این حصر و قفس او دور زین بار
بگفتا رفت او در لانه تنها
به پروازش پریدن ساده برپا
دو بالش را گشود و پیش در راه
به رفتا در هوا پرواز این داد
زِ چشمش اشک جاری زیر لب گفت
توانی پر کشیدن یار تنها
بیامد جمعی از زندانیان راه
بدیدا آن زنی بیهیچ پروا
به پرواز آمده قمریِ آزاد
زِ دنیا پر کشید و ناله این داد
توان پرکشیدن یار تنها
برو از این قفس آزاد هرجا
به روی ریسمانی مانده در جاه
به روی دار او آزاد از شاه