هــوا گرگ و میش است و مه غلیظی آسمان را فرا گرفته،
در میان جنگلی زیبا با درختانی سر به آسمان کشیده، کلبه‌ای به چشم ‏می‌خورد، از دودکش آن دودی به آسمان نمی‌آید و از دور خانه‌ای ‏متروکه دیده می‌شود، این کلبه به اعماق جنگل مدفون شده و در میان ‏درخت‌های این جنگل زیبا منزلگاهی پیر به چشم می‌آید
خورشید در حال طلوع از میان ابرها سر برمی‌آورد و نور کم‌سوی ‏خود را به درون کلبه می‌دمد، درون کلبه خالی است و هیچ وسیله‌ای ‏در آن به چشم نمی‌خورد، کلبه دارای اتاق‌هایی است که ما را درون ‏یکی از این اتاقک‌ها می‌کشاند و با مردی کهن‌سال روبرو می‌شویم، ‏مردی خمیده با ریش‌ها و موهایی سپید که تا روی گردنش را ‏پوشانده است.‏
موهای مواج و ریش‌های پریشانش از او چهره‌ای دور از تمدن پدید ‏آورده، کسی که گویی سالیان دراز از آدمیان به دور مانده و در ‏تنهایی خویش زیسته است،
مردی هشتادساله با لباس‌هایی ژنده، چکمه‌هایی بلند، او میان اتاقک ‏در حال راه رفتن و تکاپو است، سرفه‌های بلندی می‌کند و در حال ‏تکان دادن میزی است، به سختی و با زحمت بسیار این کار را با دقتی ‏در خور تأمل انجام می‌دهد، میز را به میانه‌ی اتاق می‌کشاند، سپس ‏صندلی را به کنار میز می‌رساند، دوباره در اتاق چرخی می‌زند و ‏برگه‌های کاغذی به روی میز می‌گذارد،
قلمی در دست دارد و به پشت میز می‌نشیند، در این اتاقک جز این ‏پیرمرد فرتوت و آن میز و صندلی، یک تفنگ دو لول شکاری نیز ‏توجه را به خود جلب می‌کند، تفنگی بزرگ که در گوشه‌ی اتاق ‏تکیه داده شده است،
پیرمرد از پشت میز سر می‌چرخاند و به تفنگ نگاه می‌کند و دوباره ‏خود را در برگه‌ها و نگاه به آنان غرق می‌کند، در نگاه پیرمرد ‏می‌توان فکرهای زیادی را جست، مشخص است که او در سر هزاران ‏فکر بی‌سرانجام دارد
پرنده‌ای به پشت پنجره‌ی اتاق می‌آید، با نوکش به پنجره می‌کوبد، ‏پیرمرد که در افکار خود غرق است، ناگاه به خود می‌آید و با عجله ‏از اتاق بیرون می‌رود و به اتاقی دیگر رهسپار می‌شود، به شوق آمده و ‏درب اتاق را باز می‌کند و چندی بعد با کیسه‌ای کوچک در دست از ‏اتاق خارج می‌شود، به سوی اتاق قبلی باز می‌گردد،
پرنده در انتظارش پشت پنجره نشسته است،
پیرمرد پنجره را می‌گشاید، پرنده جستی می‌زند و به روی درختی که ‏در نزدیکی پنجره است می‌نشیند، هوای آزاد به درون می‌آید و پیرمرد ‏با اشتیاق بسیار هوا را به درون سینه می‌کشد، گویی قسط بلعیدن هوا را ‏دارد و در حال صرف غذایی بس لذیذ است
باد به ریشش می‌زند و کمی آن را تکان می‌دهد، پیرمرد دست در ‏کیسه می‌برد و از درونش مقداری گندم بیرون می‌کشد و از آن بر ‏زمین می‌ریزد، چندی بعد پرنده به سوی گندم می‌آید و با شوق زیاد ‏شروع به خوردن می‌کند، در آن بین صدایی از خویش بیرون می‌دهد ‏و پیرمرد در تمام مدت نظاره‌گر او است،
از دیدن سرزندگیِ پرنده لبخندی بر لبان پیرمرد نقش می‌بندد، چندی ‏نگذشته که تعداد بیشتری پرنده نیز به گندم‌ها نزدیک می‌شوند و از ‏آن تناول می‌کنند، پیرمرد دوباره دستی در کیسه برده و گندم بیشتری ‏بر زمین می‌پاشد و حال دیگر قسط بستن پنجره را دارد، آن را می‌بندد ‏و نگاهی از پشت پنجره به پرندگان می‌کند،
تصمیم خویش را تغییر می‌دهد و دوباره پنجره را باز می‌کند تا از ‏هوای آزاد و نگاه کردن به آن‌ها لذت ببرد، به روی صندلی می‌نشیند ‏باز غرق در فکر می‌شود، هنوز چندی نگذشته که سراسیمه از جای ‏برمی‌خیزد و به اتاق بازمی‌گردد و با ظرف و کوزه‌ای در دست از ‏کلبه خارج می‌شود.‏
کمی در جنگل گام برمی‌دارد و نزدیک به درختی می‌رسد، ظرف را ‏بر زمین گذاشته و از کوزه درون ظرف را پر می‌کند، شیر ظرف را ‏می‌پوشاند و تمام سطح را پر می‌کند، پیرمرد به کناری می‌رود و در ‏انتظار می‌ایستد، چندی بعد سه بچه گربه‌ی کوچک از بالای درخت ‏پایین می‌آیند و به سوی ظرف می‌روند، او به آنان چشم دوخته و ‏نگاهش پر از شوق است، شادی به آن چهره‌ی فرتوت رنگی نو ‏بخشیده و چشمانش خیره به گربه‌ها و جان و زندگیِ آن‌ها است، ‏چندی بعد گربه‌ها از آنجا دور می‌شوند و پیرمرد ظرف را به دست ‏گرفته به سوی کلبه باز می‌گردد
بار دیگر پشت صندلی منزل کرده و به فکر فرو رفته است
من کیستم،
من کیستم
زیر لب چند بار این جمله را تکرار می‌کند
من کیستم
گویی این جمله، آن قدر در فکرهایش لانه کرده که دیگر تاب نگاه ‏داشتنش در خیال نیست و حال باید که به زبان بیاید و دمادم بر ‏جهانش ‌بتراود، نگاهی به تفنگ در گوشه‌ی اتاق می‌کند، زیر لب ‏می‌گوید که زمانی نمانده، تو نیز چون من انتظار بکش
سخنش را می‌گوید و مصمم برگه‌ها را مرتب می‌کند، قلم را در ‏دست گرفته و شروع به نوشتن می‌کند، چندی بعد برگه را پاره و به ‏زمین می‌اندازد، چند باری این کار را تکرار می‌کند که یک‌باره از ‏جای برمی‌خیزد و تفنگ را به دست می‌گیرد،
فریاد می‌زند،
حال زمان انجام است، حال زمان رها شدن است،
تفنگ را به زمین می‌گذارد و دوباره سراسیمه به روی صندلی ‏می‌نشیند،
زیر لب می‌گوید:‏
باید، باید
سرش را به روی کاغذها می‌گذارد و چشمانش را می‌بندد، گویی به ‏خواب عمیقی فرو رفته، زمانی نگذشته که بادی تند وزیدن کرده و ‏پنجره را به هم می‌کوبد، پیرمرد سراسیمه از جایش برمی‌خیزد،
خواب بوده است یا نه؟
به سوی پنجره می‌رود، پنجره را می‌بندد، دوباره به روی صندلی ‏بازمی‌گردد، قلم را به دست می‌گیرد و زیر لب بارها می‌گوید:‏
باید،
دوباره چندی بعد قلم از دست می‌اندازد و از جای برمی‌خیزد و به ‏سوی همان اتاقک که باری گندم و شیر آورده بود می‌رود،
اتاقک آشپزخانه‌ی این کلبه است، مقداری شیر از کوزه در لیوان ‏می‌ریزد و قدری شیرینی در دست مشغول خوردن می‌شود، پس از ‏صرف آن به پذیرای کلبه‌ی متروک می‌آید که خالی و بی‌هیچ ‏وسیله‌ای است، به سمت اتاق دیگر می‌رود که در آن تختی دیده ‏می‌شود،
به روی تخت آرام می‌گیرد، تنش خسته و رنجور بر تخت می‌لغزد، ‏می‌خواهد به خوابی فرو رود و خود را برای ساعتی دور از این حجم ‏افکار کند،
خسته است و دوای این خستگی خوابی آرام خواهد بود، شاید ‏ساعت‌ها پیش از آمدن ما در آن اتاق به فکر فرو رفته بود، حال که ‏خسته در جای خویش آرمیده و به خواب فرو رفته ما هیچ از دنیای او ‏نمی‌دانیم
چندی نگذشته که پیرمرد دوباره از جای خود برمی‌خیزد و دوباره به ‏سمت اتاق و آن میز و صندلی بازمی‌گردد، مصمم‌تر از بار پیش قلم ‏در دست می‌گیرد و بر سربرگ کاغذ می‌نگارد
من کیستم
به راستی من کیستم؟
خود نیز از آن بی‌اطلاع‌ام و به این دنیا با چنین مردمان از خویشتن ‏هیچ نمی‌دانم و هیهات که به طول عمر ندانسته‌ام
من انسانم و تمامیِ این مردمان انسان‌اند؟
چندی پیشتر تصمیم گرفتم تا به زندگی خویش خاتمه دهم، ‏همان‌گونه که همواره فکر می‌کردم و دوست داشتم تا به جبر روزگار ‏تن در ندهم و مرگ خویش را به دستان خود سازم، به جنگ با جبر ‏روم و با اختیار به زندگی‌ام خاتمه دهم
از مرگ نهراسم، آن را به آغوش بکشم، خاری را به چشم نبینم، ‏محتاج دیگری نشوم و پیش از فرتوت شدنم، با آسودگی به آسمان ‏پرواز کنم، من از دیرباز پایان زندگی خویش را خویشتن ترسیم ‏کرده بودم، آن‌گونه که به دست خود باشد و در اختیار خویشتنم
حال به این مهم جامه‌ی عمل می‌پوشانم و به زودی آن را عملی ‏خواهم کرد، تمامیِ کارهای لازم را انجام داده‌ام، وسایل منزل را به ‏دردمندان هدیه دادم، پیش از مردنم تفنگی برای خویشتن تدارک ‏دیدم تا با آن به زندگی خاتمه دهم، لیکن کمی پیشتر از این راغب ‏شدم تا قبل از مرگ بنویسم،
نمی‌دانم اسمش چیست، مسلما بیش از یک وصیتنامه است، به راستی ‏ندانستم در طول عمر کیستم، شاید بخوانند و بفهمند چه کسی بوده‌ام، ‏شاید کسانی چنین زیسته و در این دنیا گام نهادند، نام چنین ‏جاندارانی چیست و چگونه در این دنیا می‌زیند
کاش چنین تنها نباشند و به هم‌نوعان خویش بپیوندند و در کنارشان ‏از تنهایی برون آیند، چه زیبا است اگر چو من کس دیگری باشد و ‏هیچ‌گاه به مثال من تنها نباشد، چه سخت و دشوار برای کسی که ‏عمری ننگاشته و بسیار کم خوانده است حال نگاشتن و شرح اوصاف ‏خویش دادن بر جماعت همه‌چیزدان نهای دشواری خواهد بود، اما ‏توان ما چه بسیار که تلاش ما راهگشای هر نکرده‌کاری بر این دنیا در ‏انفعال انسان‌ها است
ساعت‌ها و روزها است که پشت این میز می‌نشینم و می‌نویسم، ‏می‌نویسم و پاره می‌کنم تا شاید بهتر بنویسم، به خواب رفتم و در آن ‏دیدم که خواهم مرد، شاید آن تلنگری بود تا بدانم، شاید این تردید ‏باعث شکستنم در برابر جبر روزگار باشد، از این رو خواهم نگاشت، ‏هر چه می‌توانم می‌گویم و به دیگران یادگار خواهم گذاشت تا بدانند ‏و…‏