دیا: سلام
لوگ: سلام، کجا بودی؟
دیا: امروز هم طبق معمول از صبح سر کار بودم، تو چی کار کردی؟
لوگ: میدونم سر کار بودی، چرا امروز اینقدر دیر اومدی؟
دیا: تو راه برگشتن، یک گربه دیدم، فکر کنم ماشین بهش زده بود تا ببرمش دکتر طول کشید، تو چی کار کردی؟
لوگ: هیچی بابا، منم از صبح سر کار بودم، برش داشتی بردی کلینیک تو این وضعیت؟
دیا: وضعیتی نیست، شام چیزی خوردی؟
لوگ: داداشِ من، سؤال رو با سؤال جواب نده، تو این وضعیت این برنامهها چیه برامون درست میکنی؟
دیا: نه وضعیت خاصیه و نه برنامهی خاصی
لوگ: آقا این بار اولت نیست که هزار بار من و تو سر این قضیههای الکی با هم بحثمون شده، کی میخوای تمومش کنی؟
دیا: چیزی نشده که خودم خرج کردم و از سهم خودم کم میکنم
لوگ: خودم و خودت نداره، من میگم از صبح رفتی تا این موقع شب جون کندی، هر روز هر روز نمیشه که به این گربه و اون سگ کمک کرد، اصلاً بابا جان این همه آدم دارن تو این دنیا زندگی میکنن، به من تو چه آخه؟
دیا: برادر اگر قرار باشه، همه از کنارشون راحت بگذرن که دیگه هیچی از هیچکی باقی نمیمونه
لوگ: نه اینکه نمیگذرن، ول کن ما رو کردی مسخرهی خاص و عام، صبح پاتو از خونه میذاری بیرون، یک کاسه شیر همراته، دیگه همهی بچههای اینجا فهمیدن یه چیزیت میشه
دیا: باشه آقا، شماها خوب منم بد روزگار، به زندگی خودت برس، من حال و حوصلهی توضیح چیزی رو ندارم که واسه شما مسخره و خندهداره
لوگ: من که نگفتم تو مشکلی داری، من حرفم اینه که این کارات معنی نداره، تو چی کار داری به سگ و گربه، بچسب به زندگی خودت
دیا: زندگیِ خودم؟ میشه دقیقاً توضیح بدی زندگی خودم یعنی چی؟
لوگ: آره، زندگی خودت، درست، کارت، آیندت
دیا: همهچیز دنیا تو همین خودم که خلاصه نمیشه، همونجوری که تو هم واست خیلی چیزا مهمه منم برام همینجوریه، الآن اگر تو از کنار خیابون رد میشدی، میدیدی یک آدم افتاده کنار خیابون، یا نه اصلاً یک بچه افتاده کنار خیابون یا شایدم مادرت، خواهرت یا یک کدوم از اعضای خانوادت، از کنارشون میگذشتی؟
لوگ: ولمون کن بابا، تو خواهر مادر ما رو با سگ و گربهی کنار خیابون مقایسه میکنی؟
دیا: نه خب راست میگی، جون داشتن و زندگی فقط مال ما آدمها است
لوگ: معلومه که راست میگم، بابا شماها یه چیزی شنیدین و تز روشنفکریتون اوت کرده
دیا: میتونی واسم یه دلیل بیاری که چرا جون ما از حیوونا با ارزشتره
لوگ: آره، یک دلیل چیه، میلیون تا دلیل میارم واست،
جونمون با ارزشتره چون عقلمون با ارزشتره هر چیزی هم است واسه رشد من و توئه، اصلاً بحث چی داریم من و تو، یک سری چیزهای احمقانه
دیا: بیشتر بودن عقلمون، بهمون این اجازه رو میده که هر کاری دلمون خواست با هر کسی بکنیم؟
لوگ: نه بیشتر بودن عقل تو بهت این اجازه رو میده که خودت رو مچل یک مشت سگ و گربهی ولگرد کنی که معلوم نیست اصلاً، بود و نبودشون واسه چیه
دیا: بود و نبودشون دست من و تو نیست ولی حالا که هستن، مگه میشه از کنارشون بیتفاوت گذشت و نسبت بهشون بیتفاوت بود
لوگ: من با این حرفهای تو کاری ندارم خدا رو صد مرتبه شکر که اصلاً به بود و نبود اونها هم کار ندارم، نه اذیتشون میکنم و نه کمکشون، همون خدا که درد میده، درمونشم میده لابد
دیا: یعنی منظورت اینه که ما در ازای هر دردی که تو دنیا است فقط بشینیم و دست به دعا منتظر فرج و راهگشایی خدا باشیم، اونوقت تو وقتی واسه یه آدمی هم همچین اتفاقی بیفته بازم فقط دستت و بالا میبری و منتظر رفعت خدا میشی؟
لوگ: واقعاً از نظر تو بین سگ و گربه و انسان فرقی نیست؟ چی بگم دیگه
دیا: فرقمون دقیقاً تو چیه، تو عقل سرشاریِ که داریم، به واسطهی اون عقلمون دقیقاً تو دنیا داریم چیکار میکنیم؟
در ثانی من دارم از موجودی میگم که جون داره و تو عذابه، یعنی باز خطکشمونو تو دست بگیریم و زمان جون دادنشون به این فکر کنیم، انسانِ یا حیوان و اگر انسانِ تو چه دستهای قرار میگیره
لوگ: آقا من اصلاً نمیفهمم تو داری چی میگی، من میگم من و تو عقل داریم، پس باید واسه زندگی خودمون تلاش کنیم، خدا خودش به فکر همهی اونها هست
دیا: ما عقل داریم و از حیوونها هم بیشتر میفهمیم، ولی موضوع مهم اینه که دقیقاً از عقلمون چه استفادهای میکنیم، به واسطهی این برتری که داریم، کار درستی تو زندگیمون انجام میدیم؟
اصلاً نمیتونم اینو بفهمم، چرا تو هر وقت هر چی که میشه سریع به دوش خدا میندازی، یعنی تو مشکلات ریز و درشت زندگیِ خودت فقط به این فکر میکنی که خدا همه چیزو حل کنه، یا اینکه خودتم برای بهتر شدنش کاری میکنی؟
لوگ: نه دست به دامن خدا نمیشم، البته همیشه نمیشم ولی بعضی اوقات هم چرا که نه خب در حد خودم واسه مشکلاتم تلاش میکنم، ولی خب خدا بزرگه، یک مشکلی رو که میده خودش هم حتماً واسش چاره کرده، منم یک وسیلم، خدا خودش میگه اول همهی کارها رو بکن و بعدش همه چیزو بسپر به من و توکل کن
دیا: به نظرت همین رفتار ما باعث پسرفت تو زندگیمون نمیشه؟
این قدر در انتظار بودن، باعث نمیشه که منفعل بشیم و واسه پیشرفت زندگی و دنیا هیچ کار نکنیم؟
لوگ: من که نمیگم ما هیچ کار نکنیم، من میگم خدا یه امید تو دل ماهاست، تلاش میکنیم ولی خب یه گوشه چشمی به اون امید داریم
دیا: اما چقدر این گوشه چشم تبدیل به اون تلاش میشه، چقدر تو زندگی هیچ تلاشی نمیکنیم و همه چیزو موکول میکنیم به همون قدرت بزرگتر، اصلاً چرا بحثو عوض کنیم، یک حیوون گوشهی خیابون داره جون میده، ما بشینیم و واسه خودمون عرفان ببافیم، خدایی که اونو خلق کرده خودش هم به اون کمک میکنه، به نظرت چند درصد احتمال داره اون حیوون زجر نکشه و فردا زنده باشه، اگه به جای این توکل خودمون باعث نجات اون بشیم چی؟
لوگ: تو اصلاً به خدا اعتقاد داری؟
دیا: مگه موضوع صحبت ما خداست، چرا دوست داری همه چیزو سریع به اعتقاد و خدا ربط بدی، این معتقد بودن یا نبودن من چه سودی به حال حرفامون داره؟
لوگ: نه بحث اصلیِ من و تو خدا نبود ولی در کل به خدا برمیگرده همون سگی که تو اینقدر بهش ارزش میدی از دید خدا نجسِ، بعد تو میری بقلش میکنی و بهش غذا میدی، من میخوام بدونم این کجاش با هم جور در میاد؟
دیا: خب باید اول بدونیم که تو وقتی از خدا حرف میزنی، منظورت دقیقاً کدوم خداست؟
لوگ: مگه چند تا خدا داریم ما؟
دیا: خب خدایی که بشه دربارش حرف زد، مسلماً یکی که به واسطهی ادیان الهی به ما شناسونده شده ولی خدا که تو دل آدمها است بیشماره و هر کس به درون خودش خدایی پرورونده
لوگ: برادر من چرا سفسطه میکنی، دارم از خدا حرف میزنم دیگه
دیا: خدایی که تو به واسطهی اسلام شناختی و بهش ایمان داری، یعنی خودتو تسلیم راهش میدونی و تمام فرامینشو بیکم و کاست قبول کردی و حاضر به اطاعتشی؟
لوگ: آره من از همون خدا دارم حرف میزنم
دیا: خب دربارهی اون خدا چی بگم؟
لوگ: گفتم که میگم اگه تو خدا رو قبول داری نباید پشت کنی به حرفهاش و هر جا هر جور که دلت خواست رفتار کنی
دیا: خب منم برام، یک سؤال پیش میاد تو که خودتو باورمند به همون خدا میدونی، همهی فرامینشو رعایت میکنی؟
لوگ: دروغ چرا، عمل نمیکنم، ولی با کلهام نمیرم تو دل گناه
دیا: منظورم این نبود که سهواً مرتکب گناه بشی، منظورم اینه که آیا قلباً همشو قبول میکنی، هرچیزی که تو کتاب مقدس به یادگار گذاشته قبول داری؟
لوگ: مثل چی؟
دیا: هر چیزی، اصلاً به دینی که داعیهدار ایمان بهشی، آیا چیزی ازش مطالعه کردی تا حالا قرآن خوندی؟
لوگ: خودم، نه
دیا: خب بحث ما خیلی پیچیده میشه و من واقعاً نمیدونم چه جوری میشه کسی به چیزی ایمان داشته باشه که حتی اونو نخونده باشه و بعد اینکه تویی که خودت نخوندیش این باورها رو از چه کسی به قرض گرفتی و دقیقاً سنگ ایمان چه چیزی رو به سینه میزنی؟
لوگ: یعنی چی، یعنی تو خودت خوندی، الآن از صبح تا شب این همه آدم تو خیابون داریم میبینم، باید ریز به ریز قرآن رو خونده باشند که بهش ایمان بیارن؟
دیا: من خوندم و معلومه که باید خوند، آدم چیزی رو که ادعای ایمان بهش داره باید خونده باشه وگرنه دقیقاً به چه چیزی و چه جوری ایمان آورده؟
لوگ: خوندن نداره که خدای به این بزرگی، به زمین و آسمون به درختا به گلها به همه چی که نگاه میکنی یک نشونه است، نیاز نیست که حتماً بخونی تا راجع بهش بدونی
دیا: موضوع بحث ما دقیقاً ارتباط به وجود خدا نداره و من از فرامین و دستورات و آیین خدا صحبت میکنم، اول صحبتمون هم گفتم که تو به همهی این فرامینی که خوندی ایمان داری نه وجودیت خدا که اصلاً جای بحث نداره
لوگ: خب نخوندم ولی شنیدم
دیا: خب، پس هر چیزی که شنیدی و توی قرآن اومد رو بدون فکر قبول میکنی و بدل به ایمان میکنی، حتی حاضر نیستی بهش فکر کنی و قضاوتش کنی؟
لوگ: آره من قبول میکنم چون تو هر فرمانش مطمئناً حکمتی هست
دیا: یعنی مثلاً اگه من بهت بگم که خدا تو کتاب مقدسش، رابطهی جنسی با محارم رو حلال دونسته باز هم قبول میکنی؟
لوگ: یعنی این حرف رو خدا گفته؟
دیا: نه ولی میگم فرض کن، همچین چیزی رو خدا گفته باشه، واکنش تو نسبت بهش چیه؟
لوگ: وقتی این حرف رو خدا نزده من اصلاً ر موردش فکر هم نمیکنم
دیا: باشه، در مورد چیزی حرف میزنیم که خدا گفته،
مثلاً خدا گفته، باید دست کسی که دزدی میکنه رو برید، تو بدون فکر کردن به این موضوع فرمان خدا رو قبول میکنی؟
لوگ: درستِ این حرف خدا است ولی از دید من خدا این حرف رو برای هر دو قشر زده، هر دو قشری که بعدها به فقیر و غنی تبدیل شدن این ظلمها رو هم خود انسان برای خودش به وجود میاره و خدا اینها رو گفته تا آدمها دست از خیلی از کاراشون بردارن
دیا: به نظرت این بریدن دست، ظلم محسوب میشه یا نه؟
لوگ: آره یا شایدم نه اصلاً ظلم محسوب نمیشه، چون این وسط اونی که ازش دزدی شده چی میشه؟
دیا: به نظرت وقتی به یک موضوعی مثل دزدی نگاه میکنیم، نباید دزدی رو به شکل یک مسئله بدونیم، در جواب این مسئله بریده شدن دست اون آدم پاک کردن صورت مسئله نیست؟
ما تو این موضوع، فقط داریم به اصل بریده شدن دست فکر میکنیم، فارغ از تمام اتفاقات پیرامونش و اینکه آیا این بریدن دست ظلمی هست یا نه؟
بحث رو فارغ از اینکه در برابر دزدی و ریشهکن کردن این مسئله چه باید بکنیم، فقط به اونجایی میبریم که یک انسان باید دست دیگری رو ببره، فارغ از تمام این عناوین فقط و فقط به بریده شدن دست فکر کن و جوابشو بده
لوگ: بریدن دست به خودیِ خود ظلم هست آره، ولی چیزی که خدا در مقابلش بریدن دست رو قرار داده یک موضوع بی اهمیت نبوده و اگر آدمای امروزی و توی قانون امروزمون هست و اینقدر عجیب به نظر میاد این نگاه قانونگذار که اون موضوع رو به چی ربط بده، اونا دقیقاً منظور خدا رو از دزدی توی چی میدیدن، ما هیچوقت نمیتونیم خدا رو مقصر بدونیم، خیلی از گناهها و اتفاقایی که برای یک آدم تو زندگیش میافته به خواست خودشه، خدا به آدم عقل داده و قدرت انتخاب
دیا: منظورت رو دقیقاً متوجه نمیشم، تو بریدن دست رو ظلم میدونی ولی خدا رو عاری از ظلم؟
و اگر به این باور داری که منظور خدا از دزدی مفهوم دیگهای بوده که ما به اون واقف نیستیم، امروز دست کسانی رو میبریم که مستحق این عقوبت نیستن، بازم بحث رو از مسیر اصلیش دور کردیم، صحبت من سر اهمیت داشتن و یا نداشتن اون جرم نیست، نگاه ما به اون جرم و مجازاتی که براش برگزیدیم در این لحظه نمیخواد که باشه و در حقیقت فقط به یک موضوع باید فکر کنیم که فرای هر جرم و جنایتی، جزایی که ما برای اون جرم قائل میشیم ظلم هست یا نه؟
لوگ: به نظر من همین طوره، خدا منظوری غیر از دیوار همسایه بالا رفتن و دزدی میدونسته، چون خدا نمیتونه اینقدر سادهلوحانه از بریدن دست حرف بزنه و اینکه به نظر من صحبتهای خدا در مورد عقوبت هر گناهیِ، شاید منظورش این بود که وقتی این ظلم به قدری گسترش یافت این کار رو بکنید، هر چند در حال حاضر تو جامعهی ما بریدن دست رنگی نداره
دیا: در وهلهی اول وقتی تو داری تعریف تازهای از فرامین خدا میدی تنها راهی که پیش روت هست، اینه که ادعای پیامبری کنی و خدای تازهای رو به ما بشناسونی، ما از دینی صحبت میکنیم که از همهی ادیان الهی قابل وثوق تره،
از اسلامی میگی که نه فقط قرآن، تاریخ مدون اون، سیرهی نبوی، سنت پیامبر، حدیث، فقه، تفسیر و خیلی عناوین دیگرو تو خودش جای داده، وقتی از بریدن دست تو قرآن صحبت میکنیم به تفاسیری از دست تفاسیر تو میرسیم، با رجوع به تاریخ میتونیم نمونههای زیادی از بریدن دست رو در زمان حیات پیامبر ببینیم که تفاسیر شما کاملاً رد میشه و ارتباط میان دست روح و دست جسم به کلی از ریشه محو میشه، چیزی که واقعیتِ میان قرآن و سنت پیامبر موثق بوده و حقیقت فرامین خدا است و این تفاسیر فردی در اسلام نوعی بدعت به حساب میاد و هیچ وقت تو دین خدا جایی نخواهد داشت.
وقتی از این صحبت میکنی که تو جامعهی ما بریدن دست وجود نداره، اولاً باید بیشتر و بهتر به شرایط نگاه کنی، مطمئناً میتونی نمونههایی از این ظلمها رو پیدا کنی، دوما صحبت ما پیرامون کل جهانِ، نمونهی این دست بریدن و میتونی تو خیلی از کشورهای دیگه ببینی،
ولی بازم برگردیم سراغ اصل بحثمون که تو تمام فرامین خدا رو لازمالاجرا و بدور از هرگونه ظلم میبینی و اگر فارغ از تمام تفاسیر شخصی چیزی که عینی و قابل لمس و نص صریح قرآن اون رو بیان کرده پیامبرش تو طول حیاتش به اون عمل کرده و کشورهای مسلمون در طول تاریخ به اون صحه گذاشتند رو ببینی در مقابلش چی میگی؟
لوگ: من که آدم خشک مذهبی نیستم که صبح تا شب بشینم و اینها رو بخونم، اگه اینجوری که تو میگی وجود داره و منظور خدا همون بود خب من با حرفات موافقم
دیا: موافق با چی؟
لوگ: موافقم با حرفات، حرفایی که اگه تو میگی باشه چیزی غیر از ظلم محسوب نمیشه، اما به نظرت جواب یک دزد رو چه جوری باید داد، اگه از خودت دزدی کنن، میبخشی؟
دیا: اولاً که باید بدونم اگه من میگم باشه یعنی چی؟
یعنی تو در وجود داشتن این بریدن دست شک داری که مطمئناً خیلی سخت نیست پیدا کردن تصویری که توش، دست انسانی رو بریدن، پس اگه با چیزی موافقی از طرف خودت بگو، بعد از خوندن و شناختن و دیدن،
موضوع صحبت ما دقیقاً بریدن دست بود و اینکه آیا تو این عمل رو ظلم میدونی یا نه؟
و اما بخش دوم سؤالت که اگه دوست داشته باشی در موردش حرف بزنیم
لوگ: نه شک که چطور بگم مطمئن نیستم، دوست دارم در موردش تحقیق کنم، بعد حرف بزنم،
و دوم اینکه اصل این کار رو ظلم میدونم، دوست دارم با هم حرف بزنیم چرا که نه
دیا: تو در مورد دزدی از من سؤال کردی و اینکه جواب دزد رو باید چطوری داد و اینکه اگه از من دزدی بشه، آیا حاضرم اون شخص رو ببخشم یا نه؟
وقتی دربارهی یک جرم صحبت میکنیم، در مرحلهی اول باید بدونیم که چرا در جواب اون جرم مجازاتی رو تعیین میکنیم، شاید یک نگاه شخصی بیانگر این باشه که ما برای انتقام مجازاتی تعیین میکنیم، اما حقا تو نگاه اجتماعی، ما هیچوقت کسی رو به خاطر انتقام کیفر نمیدیم، هدف ما از داشتن قانون اینه که جامعهی بهتری داشته باشیم و این رو هم میدونیم که تنها راه برای مهار این جرائم مجازات نیست،
باید خیلی قبلتر از وقوع جرم به فکر پیشگیری اون باشیم، باید جامعهای بسازیم که توش مردم به واسطهی نیاز و احتیاجشون دست به جرمو جنایت نزنن، پس اصل مهم تو از بین بردن جنایت، ساختن جهان بهتره،
دردها از اونجایی شروع میشه که این قانون، شخصی و برای انتقام نوشته میشه، تو از من میپرسی که حاضری دزد رو ببخشی،
بیا در مورد جنایتی که از نظرمون نابخشودنیِ حرف بزنیم و حکم بدیم، مثلاً توی باورای من، تجاوز بدترین گناهِ، خیلی بدتر و شنیعتر از قتل، بزار به این فکر کنم که اگه کسی به عزیزترین کسم تجاوز کنه چیکار میکنم، خب مطمئناً با شناختی که تو از من داری و چیزی که خودم از خودم سراغ دارم، من برای انتقام حاضرم از همهی دنیام بگذرم و اون جانی رو به بدترین شکل مجازات کنم، شاید حتی از من هم کینهجوتر در جهان وجود داشته باشه که متجاوز به خانوادش رو به بدترین شکل آزار بده،
اما سؤال اینجاست که آیا ما قانون رو برای انتقام مینویسیم؟
آیا قانونگذار، باید پر از کینه و در راه انتقام قانون بنویسه، آیا در زمان عصبانیت قانون نوشته میشه؟
آیا قانون تا این حد، شخصی و در اختیار فرد باید باشه
پس هدف ما از قانونگذاری دقیقاً چیه و کجای موضوع قرار میگیره؟
منِ عصبانی، پر از کینه با آرزوی انتقام، صلاحیت قانونگذاری رو در جامعه نخواهم داشت و قانون باید در راه تعالی جامعه و از بین بردن جرائم نوشته بشه، در فضایی دور از کینه و احساس انتقام
فکر کن، یک دزدی به من دستبرد زد و تمام دارایی من رو برد، حالا من پر از درد حتی تو امرار معاش خودم و خانوادم موندم، قانونگذاری رو میشه به همین من نوعی داد که مطمئناً با کینهای که به دل دارم و احساسی مالامال از انتقام به بریدن دست و یا شاید مرگ اون آدم فرمان بدم، اما مگه قانون برای انتقام نوشته شده؟
تو جامعهای که قانونگذار بدور از هر نوع کینه و انتقام برای صلاح جامعه، پویایی و پیشرفت مردم دست به قانونگذاری میزنه، در وهلهی اول باید بدونه که مجرم از چه بابت مرتکب این گناه شده، حتماً اون به خاطره تفریح و یا آزار رسوندن به دیگران مرتکب این جرائم نشده و نیازها و احتیاجاتش اون رو وادار به چنین کاری کرده، قانونگذار حالا حتی اگر اون به دور از احتیاج هم دست به این کار زده باشه، وظیفه داره که اون رو آموزش بده، بهش بفهمونه که چنین کاری چه تبعاتی برای جامعه داره