دیا: سلام
لوگ: سلام، کجا بودی؟
دیا: امروز هم طبق معمول از صبح سر کار بودم، تو چی کار کردی؟
لوگ: می‌دونم سر کار بودی، چرا امروز این‌قدر دیر اومدی؟
دیا: تو راه برگشتن، یک گربه دیدم، فکر کنم ماشین بهش زده بود تا ‏ببرمش دکتر طول کشید، تو چی کار کردی؟
لوگ: هیچی بابا، منم از صبح سر کار بودم، برش داشتی بردی ‏کلینیک تو این وضعیت؟
دیا: وضعیتی نیست، شام چیزی خوردی؟
لوگ: داداشِ من، سؤال رو با سؤال جواب نده، تو این وضعیت این ‏برنامه‌ها چیه برامون درست می‌کنی؟
دیا: نه وضعیت خاصیه و نه برنامه‌ی خاصی
لوگ: آقا این بار اولت نیست که هزار بار من و تو سر این قضیه‌های ‏الکی با هم بحثمون شده، کی می‌خوای تمومش کنی؟
دیا: چیزی نشده که خودم خرج کردم و از سهم خودم کم می‌کنم
لوگ: خودم و خودت نداره، من میگم از صبح رفتی تا این موقع شب ‏جون کندی، هر روز هر روز نمیشه که به این گربه و اون سگ ‏کمک کرد، اصلاً بابا جان این همه آدم دارن تو این دنیا زندگی ‏می‌‌کنن، به من تو چه آخه؟
دیا: برادر اگر قرار باشه، همه از کنارشون راحت بگذرن که دیگه ‏هیچی از هیچکی باقی نمی‌مونه
لوگ: نه اینکه نمی‌گذرن، ول کن ما رو کردی مسخره‌ی خاص و ‏عام، صبح پاتو از خونه می‌ذاری بیرون، یک کاسه شیر همراته، دیگه ‏همه‌ی بچه‌های اینجا فهمیدن یه چیزیت میشه
دیا: باشه آقا، شماها خوب منم بد روزگار، به زندگی خودت برس، ‏من حال و حوصله‌ی توضیح چیزی رو ندارم که واسه شما مسخره و ‏خنده‌داره
لوگ: من که نگفتم تو مشکلی داری، من حرفم اینه که این کارات ‏معنی نداره، تو چی کار داری به سگ و گربه، بچسب به زندگی ‏خودت
دیا: زندگیِ خودم؟ میشه دقیقاً توضیح بدی زندگی خودم یعنی چی؟
لوگ: آره، زندگی خودت، درست، کارت، آیندت
دیا: همه‌چیز دنیا تو همین خودم که خلاصه نمیشه، همونجوری که تو ‏هم واست خیلی چیزا مهمه منم برام همینجوریه، الآن اگر تو از کنار ‏خیابون رد می‌شدی، می‌دیدی یک آدم افتاده کنار خیابون، یا نه اصلاً ‏یک بچه افتاده کنار خیابون یا شایدم مادرت، خواهرت یا یک کدوم ‏از اعضای خانوادت، از کنارشون می‌گذشتی؟
لوگ: ولمون کن بابا، تو خواهر مادر ما رو با سگ و گربه‌ی کنار ‏خیابون مقایسه می‌کنی؟
دیا: نه خب راست میگی، جون داشتن و زندگی فقط مال ما آدم‌ها ‏است
لوگ: معلومه که راست میگم، بابا شماها یه چیزی شنیدین و تز ‏روشنفکریتون اوت کرده
دیا: می‌تونی واسم یه دلیل بیاری که چرا جون ما از حیوونا با ‏ارزش‌تره
لوگ: آره، یک دلیل چیه، میلیون تا دلیل میارم واست،
جونمون با ارزش‌تره چون عقلمون با ارزش‌تره هر چیزی هم است ‏واسه رشد من و توئه، اصلاً بحث چی داریم من و تو، یک سری ‏چیزهای احمقانه
دیا: بیشتر بودن عقلمون، بهمون این اجازه رو میده که هر کاری ‏دلمون خواست با هر کسی بکنیم؟
لوگ: نه بیشتر بودن عقل تو بهت این اجازه رو می‌ده که خودت رو ‏مچل یک مشت سگ و گربه‌ی ولگرد کنی که معلوم نیست اصلاً، ‏بود و نبودشون واسه چیه
دیا: بود و نبودشون دست من و تو نیست ولی حالا که هستن، مگه ‏میشه از کنارشون بی‌تفاوت گذشت و نسبت بهشون بی‌تفاوت بود
لوگ: من با این حرفهای تو کاری ندارم خدا رو صد مرتبه شکر که ‏اصلاً به بود و نبود اونها هم کار ندارم، نه اذیتشون می‌کنم و نه ‏کمکشون، همون خدا که درد میده، درمونشم میده لابد
دیا: یعنی منظورت اینه که ما در ازای هر دردی که تو دنیا است فقط ‏بشینیم و دست به دعا منتظر فرج و راهگشایی خدا باشیم، اونوقت تو ‏وقتی واسه‌ یه آدمی هم همچین اتفاقی بیفته بازم فقط دستت و بالا ‏می‌بری و منتظر رفعت خدا میشی؟
لوگ: واقعاً از نظر تو بین سگ و گربه و انسان فرقی نیست؟ چی بگم ‏دیگه
دیا: فرقمون دقیقاً تو چیه، تو عقل سرشاریِ که داریم، به واسطه‌ی ‏اون عقلمون دقیقاً تو دنیا داریم چیکار می‌کنیم؟
در ثانی من دارم از موجودی میگم که جون داره و تو عذابه، یعنی باز ‏خط‌کشمونو تو دست بگیریم و زمان جون دادنشون به این فکر کنیم، ‏انسانِ یا حیوان و اگر انسانِ تو چه دسته‌ای قرار می‌گیره
لوگ: آقا من اصلاً نمی‌فهمم تو داری چی میگی، من میگم من و تو ‏عقل داریم، پس باید واسه زندگی خودمون تلاش کنیم، خدا خودش ‏به فکر همه‌ی اونها هست
دیا: ما عقل داریم و از حیوونها هم بیشتر می‌فهمیم، ولی موضوع مهم ‏اینه که دقیقاً از عقلمون چه استفاده‌ای می‌کنیم، به واسطه‌ی این برتری ‏که داریم، کار درستی تو زندگیمون انجام می‌دیم؟
اصلاً نمی‌تونم اینو بفهمم، چرا تو هر وقت هر چی که میشه سریع به ‏دوش خدا میندازی، یعنی تو مشکلات ریز و درشت زندگیِ خودت ‏فقط به این فکر می‌کنی که خدا همه چیزو حل کنه، یا اینکه خودتم ‏برای بهتر شدنش کاری می‌کنی؟
لوگ: نه دست به دامن خدا نمی‌شم، البته همیشه نمی‌شم ولی بعضی ‏اوقات هم چرا که نه خب در حد خودم واسه مشکلاتم تلاش ‏می‌کنم، ولی خب خدا بزرگه، یک مشکلی رو که میده خودش هم ‏حتماً واسش چاره کرده، منم یک وسیلم، خدا خودش میگه اول ‏همه‌ی کارها رو بکن و بعدش همه چیزو بسپر به من و توکل کن
دیا: به نظرت همین رفتار ما باعث پسرفت تو زندگیمون نمی‌شه؟
این قدر در انتظار بودن، باعث نمیشه که منفعل بشیم و واسه پیشرفت ‏زندگی و دنیا هیچ کار نکنیم؟
لوگ: من که نمی‌گم ما هیچ کار نکنیم، من میگم خدا یه امید تو دل ‏ماهاست، تلاش می‌کنیم ولی خب یه گوشه چشمی به اون امید داریم
دیا: اما چقدر این گوشه چشم تبدیل به اون تلاش میشه، چقدر تو ‏زندگی هیچ تلاشی نمی‌کنیم و همه چیزو موکول می‌کنیم به همون ‏قدرت بزرگ‌تر، اصلاً چرا بحثو عوض کنیم، یک حیوون گوشه‌ی ‏خیابون داره جون میده، ما بشینیم و واسه خودمون عرفان ببافیم، ‏خدایی که اونو خلق کرده خودش هم به اون کمک میکنه، به نظرت ‏چند درصد احتمال داره اون حیوون زجر نکشه و فردا زنده باشه، اگه ‏به جای این توکل خودمون باعث نجات اون بشیم چی؟
لوگ: تو اصلاً به خدا اعتقاد داری؟
دیا: مگه موضوع صحبت ما خداست، چرا دوست داری همه چیزو ‏سریع به اعتقاد و خدا ربط بدی، این معتقد بودن یا نبودن من چه ‏سودی به حال حرفامون داره؟
لوگ: نه بحث اصلیِ من و تو خدا نبود ولی در کل به خدا برمی‌گرده ‏همون سگی که تو این‌قدر بهش ارزش میدی از دید خدا نجسِ، بعد ‏تو میری بقلش می‌کنی و بهش غذا می‌دی، من می‌خوام بدونم این ‏کجاش با هم جور در میاد؟
دیا: خب باید اول بدونیم که تو وقتی از خدا حرف میزنی، منظورت ‏دقیقاً کدوم خداست؟
لوگ: مگه چند تا خدا داریم ما؟
دیا: خب خدایی که بشه دربارش حرف زد، مسلماً یکی که به ‏واسطه‌ی ادیان الهی به ما شناسونده شده ولی خدا که تو دل آدم‌ها ‏است بیشماره و هر کس به درون خودش خدایی پرورونده
لوگ: برادر من چرا سفسطه می‌کنی، دارم از خدا حرف می‌زنم دیگه
دیا: خدایی که تو به واسطه‌ی اسلام شناختی و بهش ایمان داری، ‏یعنی خودتو تسلیم راهش می‌دونی و تمام فرامینشو بی‌کم و کاست ‏قبول کردی و حاضر به اطاعتشی؟
لوگ: آره من از همون خدا دارم حرف می‌زنم
دیا: خب درباره‌ی اون خدا چی بگم؟
لوگ: گفتم که میگم اگه تو خدا رو قبول داری نباید پشت کنی به ‏حرفهاش و هر جا هر جور که دلت خواست رفتار کنی
دیا: خب منم برام، یک سؤال پیش میاد تو که خودتو باورمند به ‏همون خدا می‌دونی، همه‌ی فرامینشو رعایت می‌کنی؟
لوگ: دروغ چرا، عمل نمی‌کنم، ولی با کله‌ام نمی‌رم تو دل گناه
دیا: منظورم این نبود که سهواً مرتکب گناه بشی، منظورم اینه که آیا ‏قلباً همشو قبول می‌کنی، هرچیزی که تو کتاب مقدس به یادگار ‏گذاشته قبول داری؟
لوگ: مثل چی؟
دیا: هر چیزی، اصلاً به دینی که داعیه‌دار ایمان بهشی، آیا چیزی ‏ازش مطالعه کردی تا حالا قرآن خوندی؟
لوگ: خودم، نه
دیا: خب بحث ما خیلی پیچیده میشه و من واقعاً نمی‌دونم چه جوری ‏میشه کسی به چیزی ایمان داشته باشه که حتی اونو نخونده باشه و بعد ‏اینکه تویی که خودت نخوندیش این باورها رو از چه کسی به قرض ‏گرفتی و دقیقاً سنگ ایمان چه چیزی رو به سینه می‌زنی؟
لوگ: یعنی چی، یعنی تو خودت خوندی، الآن از صبح تا شب این ‏همه آدم تو خیابون داریم می‌بینم، باید ریز به ریز قرآن رو خونده ‏باشند که بهش ایمان بیارن؟
دیا: من خوندم و معلومه که باید خوند، آدم چیزی رو که ادعای ‏ایمان بهش داره باید خونده باشه وگرنه دقیقاً به چه چیزی و چه ‏جوری ایمان آورده؟
لوگ: خوندن نداره که خدای به این بزرگی، به زمین و آسمون به ‏درختا به گل‌ها به همه چی که نگاه می‌کنی یک نشونه است، نیاز ‏نیست که حتماً بخونی تا راجع بهش بدونی
دیا: موضوع بحث ما دقیقاً ارتباط به وجود خدا نداره و من از فرامین و ‏دستورات و آیین خدا صحبت می‌کنم، اول صحبتمون هم گفتم که ‏تو به همه‌ی این فرامینی که خوندی ایمان داری نه وجودیت خدا که ‏اصلاً جای بحث نداره
لوگ: خب نخوندم ولی شنیدم
دیا: خب، پس هر چیزی که شنیدی و توی قرآن اومد رو بدون فکر ‏قبول می‌کنی و بدل به ایمان می‌کنی، حتی حاضر نیستی بهش فکر ‏کنی و قضاوتش کنی؟
لوگ: آره من قبول می‌کنم چون تو هر فرمانش مطمئناً حکمتی هست
دیا: یعنی مثلاً اگه من بهت بگم که خدا تو کتاب مقدسش، رابطه‌ی ‏جنسی با محارم رو حلال دونسته باز هم قبول می‌کنی؟
لوگ: یعنی این حرف رو خدا گفته؟
دیا: نه ولی میگم فرض کن، همچین چیزی رو خدا گفته باشه، ‏واکنش تو نسبت بهش چیه؟
لوگ: وقتی این حرف رو خدا نزده من اصلاً ر موردش فکر هم ‏نمی‌کنم
دیا: باشه، در مورد چیزی حرف می‌زنیم که خدا گفته،
مثلاً خدا گفته، باید دست کسی که دزدی می‌کنه رو برید، تو بدون ‏فکر کردن به این موضوع فرمان خدا رو قبول می‌کنی؟
لوگ: درستِ این حرف خدا است ولی از دید من خدا این حرف رو ‏برای هر دو قشر زده، هر دو قشری که بعدها به فقیر و غنی تبدیل ‏شدن این ظلم‌ها رو هم خود انسان برای خودش به وجود میاره و خدا ‏این‌ها رو گفته تا آدم‌ها دست از خیلی از کاراشون بردارن
دیا: به نظرت این بریدن دست، ظلم محسوب میشه یا نه؟
لوگ: آره یا شایدم نه اصلاً ظلم محسوب نمی‌شه، چون این وسط ‏اونی که ازش دزدی شده چی میشه؟
دیا: به نظرت وقتی به یک موضوعی مثل دزدی نگاه می‌کنیم، نباید ‏دزدی رو به شکل یک مسئله بدونیم، در جواب این مسئله بریده شدن ‏دست اون آدم پاک کردن صورت مسئله نیست؟
ما تو این موضوع، فقط داریم به اصل بریده شدن دست فکر می‌کنیم، ‏فارغ از تمام اتفاقات پیرامونش و اینکه آیا این بریدن دست ظلمی ‏هست یا نه؟
بحث رو فارغ از اینکه در برابر دزدی و ریشه‌کن کردن این مسئله چه ‏باید بکنیم، فقط به اونجایی می‌بریم که یک انسان باید دست دیگری ‏رو ببره، فارغ از تمام این‌ عناوین فقط و فقط به بریده شدن دست فکر ‏کن و جوابشو بده
لوگ: بریدن دست به خودیِ خود ظلم هست آره، ولی چیزی که خدا ‏در مقابلش بریدن دست رو قرار داده یک موضوع بی اهمیت نبوده و ‏اگر آدمای امروزی و توی قانون امروزمون هست و این‌قدر عجیب به ‏نظر میاد این نگاه قانون‌گذار که اون موضوع رو به چی ربط بده، اونا ‏دقیقاً منظور خدا رو از دزدی توی چی می‌دیدن، ما هیچ‌وقت ‏نمی‌تونیم خدا رو مقصر بدونیم، خیلی از گناه‌ها و اتفاقایی که برای ‏یک آدم تو زندگیش می‌افته به خواست خودشه، خدا به آدم عقل ‏داده و قدرت انتخاب
دیا: منظورت رو دقیقاً متوجه نمی‌شم، تو بریدن دست رو ظلم ‏می‌دونی ولی خدا رو عاری از ظلم؟
و اگر به این باور داری که منظور خدا از دزدی مفهوم دیگه‌ای بوده ‏که ما به اون واقف نیستیم، امروز دست کسانی رو می‌بریم که مستحق ‏این عقوبت نیستن، بازم بحث رو از مسیر اصلیش دور کردیم، صحبت ‏من سر اهمیت داشتن و یا نداشتن اون جرم نیست، نگاه ما به اون جرم ‏و مجازاتی که براش برگزیدیم در این لحظه نمی‌خواد که باشه و در ‏حقیقت فقط به یک موضوع باید فکر کنیم که فرای هر جرم و ‏جنایتی، جزایی که ما برای اون جرم قائل میشیم ظلم هست یا نه؟
لوگ: به نظر من همین طوره، خدا منظوری غیر از دیوار همسایه بالا ‏رفتن و دزدی می‌دونسته، چون خدا نمی‌تونه این‌قدر ساده‌لوحانه از ‏بریدن دست حرف بزنه و اینکه به نظر من صحبت‌های خدا در مورد ‏عقوبت هر گناهیِ، شاید منظورش این بود که وقتی این ظلم به قدری ‏گسترش یافت این کار رو بکنید، هر چند در حال حاضر تو جامعه‌ی ‏ما بریدن دست رنگی نداره
دیا: در وهله‌ی اول وقتی تو داری تعریف تازه‌ای از فرامین خدا می‌دی ‏تنها راهی که پیش روت هست، اینه که ادعای پیامبری کنی و خدای ‏تازه‌ای رو به ما بشناسونی، ما از دینی صحبت می‌کنیم که از همه‌ی ‏ادیان الهی قابل وثوق تره،
از اسلامی میگی که نه فقط قرآن، تاریخ مدون اون، سیره‌ی نبوی، ‏سنت پیامبر، حدیث، فقه، تفسیر و خیلی عناوین دیگرو تو خودش ‏جای داده، وقتی از بریدن دست تو قرآن صحبت می‌کنیم به تفاسیری ‏از دست تفاسیر تو می‌رسیم، با رجوع به تاریخ می‌تونیم نمونه‌های ‏زیادی از بریدن دست رو در زمان حیات پیامبر ببینیم که تفاسیر شما ‏کاملاً رد می‌شه و ارتباط میان دست روح و دست جسم به کلی از ‏ریشه محو می‌شه، چیزی که واقعیتِ میان قرآن و سنت پیامبر موثق ‏بوده و حقیقت فرامین خدا است و این تفاسیر فردی در اسلام نوعی ‏بدعت به حساب میاد و هیچ وقت تو دین خدا جایی نخواهد داشت.‏
وقتی از این صحبت می‌کنی که تو جامعه‌ی ما بریدن دست وجود ‏نداره، اولاً باید بیشتر و بهتر به شرایط نگاه کنی، مطمئناً می‌تونی ‏نمونه‌هایی از این ظلم‌ها رو پیدا کنی، دوما صحبت ما پیرامون کل ‏جهانِ، نمونه‌ی این دست بریدن و می‌تونی تو خیلی از کشورهای ‏دیگه ببینی،
ولی بازم برگردیم سراغ اصل بحثمون که تو تمام فرامین خدا رو ‏لازم‌الاجرا و بدور از هرگونه ظلم می‌بینی و اگر فارغ از تمام تفاسیر ‏شخصی چیزی که عینی و قابل لمس و نص صریح قرآن اون رو بیان ‏کرده پیامبرش تو طول حیاتش به اون عمل کرده و کشورهای ‏مسلمون در طول تاریخ به اون صحه گذاشتند رو ببینی در مقابلش چی ‏میگی؟
لوگ: من که آدم خشک مذهبی نیستم که صبح تا شب بشینم و این‌ها ‏رو بخونم، اگه اینجوری که تو میگی وجود داره و منظور خدا همون ‏بود خب من با حرفات موافقم
دیا: موافق با چی؟
لوگ: موافقم با حرفات، حرفایی که اگه تو میگی باشه چیزی غیر از ‏ظلم محسوب نمیشه، اما به نظرت جواب یک دزد رو چه جوری باید ‏داد، اگه از خودت دزدی کنن، می‌بخشی؟
دیا: اولاً که باید بدونم اگه من میگم باشه یعنی چی؟
یعنی تو در وجود داشتن این بریدن دست شک داری که مطمئناً خیلی ‏سخت نیست پیدا کردن تصویری که توش، دست انسانی رو بریدن، ‏پس اگه با چیزی موافقی از طرف خودت بگو، بعد از خوندن و ‏شناختن و دیدن،
موضوع صحبت ما دقیقاً بریدن دست بود و اینکه آیا تو این عمل رو ‏ظلم میدونی یا نه؟
و اما بخش دوم سؤالت که اگه دوست داشته باشی در موردش حرف ‏بزنیم
لوگ: نه شک که چطور بگم مطمئن نیستم، دوست دارم در موردش ‏تحقیق کنم، بعد حرف بزنم،
و دوم اینکه اصل این کار رو ظلم می‌دونم، دوست دارم با هم حرف ‏بزنیم چرا که نه
دیا: تو در مورد دزدی از من سؤال کردی و اینکه جواب دزد رو باید ‏چطوری داد و اینکه اگه از من دزدی بشه، آیا حاضرم اون شخص رو ‏ببخشم یا نه؟
وقتی درباره‌ی یک جرم صحبت می‌کنیم، در مرحله‌ی اول باید ‏بدونیم که چرا در جواب اون جرم مجازاتی رو تعیین می‌کنیم، شاید ‏یک نگاه شخصی بیان‌گر این باشه که ما برای انتقام مجازاتی تعیین ‏می‌کنیم، اما حقا تو نگاه اجتماعی، ما هیچ‌وقت کسی رو به خاطر ‏انتقام کیفر نمی‌دیم، هدف ما از داشتن قانون اینه که جامعه‌ی بهتری ‏داشته باشیم و این رو هم می‌دونیم که تنها راه برای مهار این جرائم ‏مجازات نیست،
باید خیلی قبل‌تر از وقوع جرم به فکر پیشگیری اون باشیم، باید ‏جامعه‌ای بسازیم که توش مردم به واسطه‌ی نیاز و احتیاجشون دست ‏به جرمو جنایت نزنن، پس اصل مهم تو از بین بردن جنایت، ساختن ‏جهان بهتره،
دردها از اونجایی شروع میشه که این قانون، شخصی و برای انتقام ‏نوشته می‌شه، تو از من می‌پرسی که حاضری دزد رو ببخشی،
بیا در مورد جنایتی که از نظرمون نابخشودنیِ حرف بزنیم و حکم ‏بدیم، مثلاً توی باورای من، تجاوز بدترین گناهِ، خیلی بدتر و شنیع‌تر ‏از قتل، بزار به این فکر کنم که اگه کسی به عزیزترین کسم تجاوز ‏کنه چیکار می‌کنم، خب مطمئناً با شناختی که تو از من داری و ‏چیزی که خودم از خودم سراغ دارم، من برای انتقام حاضرم از همه‌ی ‏دنیام بگذرم و اون جانی رو به بدترین شکل مجازات کنم، شاید حتی ‏از من هم کینه‌جوتر در جهان وجود داشته باشه که متجاوز به ‏خانوادش رو به بدترین شکل آزار بده،
اما سؤال اینجاست که آیا ما قانون رو برای انتقام می‌نویسیم؟
آیا قانون‌گذار، باید پر از کینه و در راه انتقام قانون بنویسه، آیا در ‏زمان عصبانیت قانون نوشته می‌شه؟
آیا قانون تا این حد، شخصی و در اختیار فرد باید باشه
پس هدف ما از قانون‌گذاری دقیقاً چیه و کجای موضوع قرار ‏می‌گیره؟
منِ عصبانی، پر از کینه با آرزوی انتقام، صلاحیت قانون‌گذاری رو در ‏جامعه نخواهم داشت و قانون باید در راه تعالی جامعه و از بین بردن ‏جرائم نوشته بشه، در فضایی دور از کینه و احساس انتقام
فکر کن، یک دزدی به من دستبرد زد و تمام دارایی من رو برد، حالا ‏من پر از درد حتی تو امرار معاش خودم و خانوادم موندم، ‏قانون‌گذاری رو میشه به همین من نوعی داد که مطمئناً با کینه‌ای که به ‏دل دارم و احساسی مالامال از انتقام به بریدن دست و یا شاید مرگ ‏اون آدم فرمان بدم، اما مگه قانون برای انتقام نوشته شده؟
تو جامعه‌ای که قانون‌گذار بدور از هر نوع کینه و انتقام برای صلاح ‏جامعه، پویایی و پیشرفت مردم دست به قانون‌گذاری می‌زنه، در ‏وهله‌ی اول باید بدونه که مجرم از چه بابت مرتکب این گناه شده، ‏حتماً اون به خاطره تفریح و یا آزار رسوندن به دیگران مرتکب این ‏جرائم نشده و نیازها و احتیاجاتش اون رو وادار به چنین کاری کرده، ‏قانون‌گذار حالا حتی اگر اون به دور از احتیاج هم دست به این کار ‏زده باشه، وظیفه داره که اون رو آموزش بده، بهش بفهمونه که چنین ‏کاری چه تبعاتی برای جامعه داره