کشتی نجات و رشتههای DNA در جنون قدرت
سپیدانموی دخترم کنارم نشسته بود و با هم بیرون را میدیدیم.
شاید برف بیاید؛ اگر سپیدی برف در این زمستان سرد، بسان زیبایی روی ماهت زمین را پر کرد، زمین آرام خواهد شد؟
او رویش را برگرداند و خمیازهای کشید، ناخنهایش را درون تنهی مبل کرد و من آرام سرم را میان موهای بلندش بردم.
او هم ایرانی است؛
گربهای که ایرانیاش مینامند و همتای نقشهی ایران، اکنون ایستاده است.
میخواهم قایقی بزرگ بسازم؛ شاید کشتی بود، نمیدانم. میخواهم بزرگ باشد، بزرگتر از تمام کشتیهای دنیا. کشتی مجانین را دیدهاید؟
ناوهای هواپیمابر جنگی را؟
میخواهم از آن هم بزرگتر باشد؛ بزرگترین قایق تاریخ
میخواهم آن را به میان آب بیندازم و با دخترم به سوی هممیهنانم برویم.
راستش نمیدانم این فرامینِ رشتههای DNA درونم است، ژنهای مانده در خونم، یا خاطرات زیستن در جنونم؛ لیک مرا میخوانند.
آن پیرزن نابینا در روستای شمالی ایران مرا میخواند تا دوباره سوار بر قایقم به سوی دارالشفایی رویم که هنوز منفجرش نکردهاند.
آن پیرزن و پیرمرد در روستاهای جنوب که برایم بارها غذا آوردند، آنها هم مرا میخوانند تا به سویشان گسیل شوم
به نظرت خانهی آنان را هم با بمبهایشان منفجر کردند؟
و جماعتی به سرپوشِ جنایت، آنان را به ردای سیاه زنِ متصل به هیولای مرده پیوند زدند؟
راستی “لیدی” هم ایرانی بود؛
او هم در بیابانهای مشهد میزیست.
نوادگانش امروز در مشهد از صدای بمبها چه خواهند کرد؟
آنها هم مرا میخوانند.
تمام بچههای مدرسه میناب مدام مرا میخوانند. هر بار در خواب و بیدار، در زندار و مردار، آنان را میبینم. دیشب به خوابم آمدند؛ دیدم ما را در میان مدرسه بستهاند و هیولایی زردموی به همراه کودککشی تلخجوی و عباداری نحسخوی، به شهوتِ بودنِ ننگینشان، یکبهیک کودکان را میکشند.
دخترم کجایی مادر جان؟
صدایش گوشم را خراشید. مرد زردموی سیخی بلند را به میان سینهی دخترم کرد و فریاد زد: ما بزرگترین ارتش دنیا را داریم!
هیولای کودککش که تبحرش در کشتن کودکان است، در حالی که لبانش باز تا باز، “آز” را وصله بر “نیاز” با ساز و آواز کرده بود، اسلحه را بیرون کشید و کودکان را به گلوله بست. سقف میریخت، دیوارها هجوم میبردند و فریاد میکشیدند. من ردای سیاه جنونِ طاقتفرسای ریشدارانِ بدکیش را میدیدم که به دنبال ردای رسیدن به “برترین” بودند.
ای لعن بر این برتر بودنتان!
دخترم، کشتی را ساختهام. به میان دریا آمدهام. قدری بمانید؛ میخواهم با هم دور شویم. دورتر از تمام دورانها، از تمام نامِ “انسانها” میخواهم دورتر شویم. میخواهم همهتان را در آغوش گیرم.
چند نفر بودید؟
شاید چون تعدادتان از نظر این مجانین کم بود از شما نمیگویند.
شاید چون کوچک بودید از نامهایتان نگفتهاند.
اینان میخندند؛ شادماناند. حتی میرقصند که مجانین، مجانین را کشتهاند. عدهای نام ریشدار را علم کرده و در سوگ او میگریند و همهی مجانین، شما را از یاد بردهاند.
توهم قدرت و افیون برتر بودن ریشداران و مجانین
ریشداران که توهم قدرت به افیون برتر بودن دیوانهشان کرد در این سالها که دست در دست مجانین دور دادند همه را به فلاکت بردند حتی ذرهای به مستانهی قدرت دست نیافتند و حال به ضعف همه را به کشتن میدهند
اینان نه پناهی ساختند نه هشداری نه بوق و کرنایی که مردمان را خبر از بمب دهند و به طول دهها سال که لفظ جنگ را لغلغه کردند و به تحریم گردهها را تبصره کردند هیچ به دفاع نساخته و ساختنشان برابر جنون دیوان پیش هیچ تن را بیش نبرده است
هر دو طرف جنون جنگ در این دوارِ جهل و جهد، کشتن را جار میزنند. جنازهی آزادی را به دار میکشند، میان کالبدش را با کاه پر کرده و با او عکس یادگاری میگیرند.
دقیقهای بیشمار مردمان را به دل این خاورِ پیامبرخیز رها کنید تا خویشتنِ آزادی را دریابند. آنقدر سر در گریبانشان بردید و جنگ افروختید تا دنیایشان را جهنم کنید. حالا به جهنمِ اینان، شما بهشت دارید، بر مردمانتان فخر بهشتی را میفروشید که هیزمِ آتشِ این جهنم شده است؟
مرد زردموی مجنون را اگر جایزه صلح میدادند آرام میشد؟
میگویند خانوادهی نوبل، مردِ بمبساز از قبیلهی جایزهداران را گروگان گرفته و جایزه میخواهد.
بدهید این داغِ جنونافزایِ نامِ بدطینتِ دوران را!
دهانش را پر از “برتر بودن” کنید.
بر اینان بخوانید: «شما برترین ارتش جهانید!
صلحطلبترین مردم کیهانید!
زیباترینِ دورانید!»
آنقدر بگویید، بلکه این شهوتآلودگانِ قدرت، مست از این “شدنِ” مرگافزا، آرام گیرند. آنقدر بکنید تا دست از سر کودکانم بردارند.
تئاتر رسانههای آزاد و حصار دانایی در عصر بمب اتم
مرد زردموی فریاد میزد: «این سیاهردا را ببینید، او سرش در مرز دیگر کشورها است!»
یکی از خبرنگاران گفت: «جنابعالی چند کیلومتر از سرزمینتان دورتر هستید؟»
جناب زردموی که به شدت خشمگین شده بود فریاد زد: «سوال احمقانه نپرسید!»
و رسانههای آزاد از آن پس دانستند آزادانه احمق نباشند و حالا در حصار، دانا شدهاند. وقتی آنان دانا شدند، مرد زردموی ادامه داد:
«برخی میگویند شاید من حوصلهام سر برود. آیا این جنگِ برتر بودن یکنواخت است؟
هرگز!
من بازی دوست دارم و شگرد من بردن در این بازیها است.
آنها میخواستند حمله کنند، خودم شنیده بودم و ما پیشدستی کردیم. پیشدستی نیز از شگرد برترینها است.»
او فریاد زد: «آنها بمبهای بسیار دارند!»
در این میان یکی از خبرنگاران به یاد انبارهای بیانتهای بمبهای زردموی افتاد و زبانش را گاز گرفت تا دانا باشد.
مرد زردموی ادامه داد: «آنها میخواستند بمب اتمی داشته باشند و ما میدانستیم.»
یکی از خبرنگاران که همه چیز را از یاد برده بود گفت: «همتای مجانینِ بغداد، شما چند بمب اتمیِ قابل شلیک دارید؟ و تاکنون در تاریخ چه کشوری بمب اتم شلیک کرده است؟»
هنوز حرفهایش تمام نشده بود که او را با لباسی که آستینهایش از پشت بسته میشد بردند تا مجانینِ دانا، دانایی کنند و این کانایانِ مجنون، کاهلی.
کمی پیشتر، یکی در دوردستتر به مرد زردموی یا کودککشِ کینهجوی خوانده بود: «جنونِ دوار در میان جانت همدردی را کشته است.» و آنان یک ربع ساعت تمام، در حالی که گوینده جانش را از دست داده بود، گلویش را میفشردند و میخواندند: «ما همدرد تو بودیم ای دردافزونِ روزگارِ ما.»
دایرهالمجانین ملل متحد و رینگ قدرت
حالا و شاید فردا، در سازمان ملل خواهند بود؛ دایرهالمجانین به کنار هم خواهند نشست.
کودک کشتهاند، بیمارستان منفجر کردهاند، هتلها را میسوزانند و فرودگاهها را آتش میزنند. «بد به دل راه ندهید، چیزی نیست!» این را یکی از صاحبانِ میل به قدرت در ملل متحد، با سوگِ بسیار گفت و اعلام همدردی کرد. شاید زمانی که گلوی یکی از دخترانم در دستش بود؛ شاید روزی که به میلِ یکی از کوچکدختران به جزیرهای رفته بود.
میگویم بیایید همین صحن جنونافزای سازمان ملل را بدل به رینگ بوکس کنید و مجانین را به سودای برتر شدن، به جان هم رها کنید. شاید آنقدر از ولعِ برتر بودن به صورت هم کوفتند تا هم حوصلهشان سر نرفت و هم ما را به حال خود رها کردند.
نخستین روزِ شروعِ جهد جنون، رنجورمردمان در درد شادان بودند و خبر مرگ هیولای سیاهپوش را جشن میگرفتند؛ لیک حال میبینند که هیولا، هیولا است. هر دو طرف این مخاصمه هیولایند. مردمان، تنها مجانین به درندگی در میانهاند. تنها هیولاها همدیگر را میدرند. میبینم بیشماران را که ردای سیاه جنونِ ریشداران به قعر خاکشان برد و حالا کرواتزنانِ خونآشام به خاک قعرشان بردهاند. مالهکشانِ جنون میخوانند: «شما را در خاک قعر کردند و قعر در خاک شدن پستی است.»
ادکلنهای پاریس و مسابقه سفاکی برای دریدن جان
سیاه جامگان مست جهاد پیشتری چند تن را به خیابان کشتند و مچاله به کیسهها رها کردند
پنج هزار
ده هزار
پنجاه هزار
صد هزار
حالا این زرد مویان خوش پوش و خوش عطر که بوی خون را به تازهترین ادکلنهای پاریس از میان بردهاند چند تن را خواهند کشت
هزار تن را صد هزار تن را و من ماشین حسابهای مجانین به دستانشان را میبینم که دعوایشان بر سر بیشتر کشتن و شاید کمتر کشتن است دنیا را چه دیدی امروز کم کشتن ملاک برتر بودن است و فردا بیشتر دریدنها
آی مردمان هر دو برای کشتن در پیشاند و در این مسابقه، سفاک بودن را خواهند درید. حتی اگر بمب بر سرتان ریختند و با تنی پر از ترکشهای جنون به درِ خانهی همسایگان رفتید، کسی که خود را صاحب آنان خوانده، مرزها را به رویتان خواهد بست و میان بمبها رهایتان خواهد کرد. باید شادان باشید که خودش بمب بر سرتان نریزد؛ و دنیا را کجا دیدی، شاید بر مرز، آنجایی که پناه بردید هم به گلوله بستنتان تا ثابت کنند هر که در قدرت است، هیولا است.
آی مردم! قدرت، هیولا است. از این جنونِ انسانی دور بمانید که هر که در قدرت، با قدرت و در پی قدرت است، هیولا است. مشتی مجنون بر صورهای جنگ دمیدهاند، بر طبلهای ننگ خزیدهاند و آزادی را به میان جنگ میخوانند. بدانید جنگ به وصال قدرت آمد و شوریده در میان سهمگینجنونِ انسانی لولیده است. این جهلِ خلق، جنونِ انسان، جز مرگ، جز رنج، جز نیستی و نابودی هیچ نساخته است.
نه به جنگ؛ کثافت مقدسی که به پاکی میفروشند
هر چه خواندیم جنگ کثافت است، انسان دوباره به شجاعت، به عزت، به اصالت و به وطن، غرق در حماقت آذینش کرد تا کثافت را به پاکی بفروشند؛ و فروختهاند. هر که گفت جنگ نعمت است، اصالت است، ابهت است، راه مقاومت و ایستادگی است، بدان که خویشتنش کثافت است.
من به دریا زدهام. از میناب و مریوان، از بجنورد و بیروت، از حیفا و جاجرود، از دوحه و دانوب تا دریا چقدر فاصله است؟ میتوانید به دریا بیایید. من راه را باز خواهم کرد، با دست تمام سدها را خواهم شکست. زنده بمانید؛ به مدرسه نروید، در خانههایتان بمانید. هیولاها مدرسه میزنند، دارالشفاء میسوزانند و فریاد میزنند: «ما برترین ارتش جهانیم!»
اینان برترین ارتش خاورمیانهاند، آنها برترین ارتش مسلمانان؛ و ما تنها “جانیم”. جانهای کوچکم! میخواهم دور و دورتر شویم، به انتهای زمین برسیم، تمام دریاها و اقیانوسها را بپیماییم و نهایتاً در دورتری، به میان جنگلی آرام زندگی کنیم. آزاد زندگی کنیم و برایتان تا دنیا دنیا است از “جان” بخوانم که یگانهی وجودتان بود و هیولاها به برتر شدن، همهاش را خوردهاند.
سپیدرویِ دخترم با شما بازی خواهد کرد؛ او عاشق بچهها است. بچههایی که هنوز هیولایِ “انسان” نشدهاند.








