میراث کینه و جنون قدرت؛ کالبدشکافی رفتار توده در بیابان جهل
در میان بیابانی طویل و عریض، تودهای بزرگ از انسانهای هاج و واج و مبهوت، به دنبال ماه میگشتند.
کسی فریاد زد: ماه را یافتهام
بیشماری به جستارِ او شتافتند و آخرش در میان عبایی پوسیده، روی کینهتوز پلیدی را جستند که او را «ماه» میخواندند.
تا کنون ماه را دیدهاید؟
کسی که این سوال را خواند، چشمانش را برون کردند و از عبایِ سیاه ملایِ کین پُر کردند تا بدانند ماه را دیدهاند. آخر اینان درازسالایانی است که هیچ ندیدند؛ جایی برای دیدن نیست. از آن دورترانی که تنها «امر» در میانه بود، فرمان به ندیدن رسید و آخرش کسی ماه را ندیده است. ماه در دوردستهایی به هزاران سال از این جماعت دور مانده و آنها تنها به تعقیبِ دیدنِ ماه، روزها و شبها را میچرخند، میگردند، میکوبند و میلولند، اما هیچ نمیجویند
پیش از این ماه ننگین روی، ماهی آسمان را پر کرد که جنون ماه بودن داشت. هر چه دیگرانی کاشتند را برداشت و بر ناف خویش بست و به قلع، قمع را برید و بر خود کرد، او تاج بر سر برابر ماه نشست و شروع ندیدنها بود و حال توده، آویزان بر عبایِ مردِ سیاهپوش پیش رفت و دست و پایش را بوسهباران کرد؛ او را باد کرد و بزرگ بر سر نهاد و حالا همه میدانند که باید او را پرستید.
سجده بر سایهی ماه؛ میراثِ حماقتِ ۵۷
«پیش از آنکه آن عبایِ پوسیده، خورشید را در محاق برد، توده در سایهی بلندِ تاجی میلولید که گمان میکرد آسمان را به زمین دوخته است. در آن روزگارانِ دورتر، سکوت، آیینِ پرستش بود و جلالِ تاج، چشمان را به زمین میدوخت تا مبادا کسی به ارتفاعِ سردِ قدرت بنگرد. توده، رعیتی بود که در تلالویِ زرّینِ آن ماهِ آهنین، امنیتِ بردهوارش را با “جانِ آزاد” معامله کرده بود. اما همانجا، در بطنِ آن ثباتِ گورستانی، نطفهی آن کینهی بزرگ بسته شد؛ کینهای که بعدها در جستجویِ ماهی دیگر، به دامانِ عبایی چنگ زد که بویِ کین و حجره میداد.»
آخر هر بار کسی خواست ماه را نشان دهد داغدارش کردند. توان دیدن ماه واقعی نبود و این حقیقت ماه ساخته بر دستانشان تمام معنای ماه را ساخت.
دورتر زمانی هم میدانستند باید تاجداری را پرستید. پرستیدن، ملاکِ داشتنِ آن ماه بود. بازیِ تاجدار بر ایشان خواند: «میل بر ماه دیدنتان را به امرِ من خواهید داشت» و آنان به امرش درازسالایانی رقصیدند تا آخرش ماه برایشان شد؛ ماهِ پیر و ریشداری که هیچ شباهتی به ماه نداشت. آخر جمعی از دوردستی باری شنیدهاند که ماه، سپیدروی و زیبا است.
ماهشان امر داد؛ یکایک را تنگ داد، رنگ داد و ننگ زاد و اینگونه در میان همان بیابان، هر کس دیگری را سر برید و به زمین انداخت. آخر ماه میخواست در میان تلالویِ قرمزیِ خون، به شعاعِ بودنِ سرخیِ جنون طلوع کند، و طلوع کرده است.
حالا که بیشتر سالی از آن روزگاران گذشت، ماه پیراهن درید و صورت تغییر داد. افسانهها در این بیابان و بر زبان تودهها میخوانند که ماه بر دیگری حلول کرده است. آنان نمیبینند، تنها حس میکنند و در این احساسِ غوطهوری در بیابانها، تنها دانستند باز هم ماهی در میانه است که امر خواهد کرد. امرش جریحتر از دورتر بود؛ میکشت، میخورد، میخواست.
فریاد میزد این ماهِ تازهتصویر
بیایید، من گرسنه شدهام
فوجفوج تودهها میآمدند و به دهانش میریختند. میخورد و باز ادامه میداد. ادامه داد، آنقدر خواست، آنقدر خورد و آنقدر کشت تا آخرش کسی از درد فریاد زد؛ اویی که در میان آروارههای ماهِ مجنون وامانده بود. ماهی کریه در بیابانِ مجانین باز گاز میزد و دوباره فریاد میزد. آنقدر خورد و پاره کرد تا آخرش تودهی نابینا در دل بیابان فریاد زدند و این مصیبت را نخواستند.
نمیدانم دیدهاید اویی را که گفت: «چشم باز کنید و آسمان را بنگرید، ماه در آسمان است.
از او شنیدهای؟
او را در میان آسمان، در برابر دیدگانی که نباید میدید، به مانندِ ماه آویزان کردهاند و باز هم کسی نخواهد دید
بیماهیان؛ جایگاه روشنفکر مستقل در تقابل با دوقطبیهای سیاسی
اما در لبههایِ تاریکِ این بیابان، شبحوارانی ایستادهاند که نافِ جانشان را از هر دو ماه بریدهاند. اینان، نه بر عبایِ کین چنگ میزنند و نه در حسرتِ استخوانهایِ پوسیدهیِ تاج، قبری را نبش میکنند. این «بیماهیان»، مطرودانِ ابدیِ هر دو اردوگاهاند؛ چرا که جرمشان، نخواستنِ ارباب است. آنان در سکوتِ سردِ خویش، به آسمانی مینگرند که ماهش هنوز زاده نشده است. رنجِ اینان، رنجِ بینایی در شهرِ کوران است؛ آنجا که اگر به ماهِ ریشدار سجده نکنی، با تیغِ تاجداران دریده میشوی و اگر بویِ تاج را انکار کنی، در دهانِ ماهِ سیاه فرو میروی. اینان، تنهایانِ اصیلِ تاریخاند
نبشِ قبرِ تاریخ؛ وقتی بویِ تاج جایگزینِ بینایی میشود
مشروطهخواهی یا سلطنتطلبی؟ واکاوی تضاد آزادی و بندگی
آخرش تودهی در خاک مانده، ماهِ تازهای جسته است. او را از دل بیابان و در قعرِ قبری تلخ میخواند. اینان روزی تاج را به یاد آوردند و به گورها پناه بردند. ماه در میان گور است. کسی که این را خواند، بر دوش تودهها سوار شد و بالا رفت؛ او جماعت را خواند
بویِ تنِ مرا شنیدهاید؟
آیا این بویِ همان تاجِ دوردستها نیست؟
بویِ آشنایش را نشنیدهاید؟
توده بو میکشید، لمس میکرد و به پیش میرفت. حالا کسی که بویِ تاج میداد، ماه است.
این ماهِ نوخاسته که از قعرِ گورها فراخوانده شد، بیش از آنکه از نور باشد، از غبارِ دروغ ساخته شده است. مجیزگویانش، بزکگرانِ جنازهاند؛ آنان با رنگِ شعار و لعابِ آمارهایِ خیالی، بر پیکرِ پوسیدهیِ استبداد، قبایِ نجات میپوشانند. میگویند این ماه، شفابخش است، اما در چشمانشان تنها ولعِ غارت است. آنان از عدالتِ تاج قصهها میبافند، در حالی که در دستانشان، تازیانهایست که از پدرانشان به ارث بردهاند. این جماعت، مشروطه را مضحکه عوام کردهاند و برای مشروعیتِ زنجیرهایِ نوین میخواهند
اینان که امروز با نامِ مشروطه، بر طبلِ خودکامگی میکوبند، حقیقتِ قانون را در پایِ ارثیه پدری سر بریدهاند؛ چرا که مشروطه، زنجیری بر گردنِ قدرت بود، نه ردایی بر تنِ ارباب
نمیفهمند؟
نمیدانند؟
ندیدهاند آنان که بر مشروطه ماندند پس از تقسیم شروط را پذیرفتند و دیگر به خودکامی دورانها کمتر کام بردند و اینان جریحتر برآمدند تا بدرند و توده را با رویایِ ماهی میفریبند که هرگز بر این بیابان نتابیده بود، بلکه تنها داغی بود که بر پیشانیِ نیاکانشان نشسته بود.
کسی فریاد زد:
ماه برای ما است!
و بیشمار تودهها در رقص و برپایِ شادیکنان میخوانند:
ماه اینجا است.
آنان تمام گورها را کندند، راهها را رفتند و ماه را دوباره جستهاند.
ماهِ امروز تنها بوی دیروز میداد و همین جماعت را بس است. میدانید، او تنها به بدیِ ماهِ ریشدار نبود؛ در میان توده هر بار از هر تن که میپرسی، میگوید: «این ماه به بدیِ ماهِ پیشین نیست.»
مبادا دیوانه شوید و بپرسید ماه است؟
زبانِ بازشده در دهان را از کآمِ برون به درون میبلعند. هزاران مجیزگویِ ماه،
ماه همه غنایم را برده است و هر چه از دور و دیر آمدند را به غنیمتی برای خود کرد.
بردگان ماه ریشدار بردهی تازهای خواهند شد و خویش را به دستان ماه تاجدار خواهند سپرد، آخر اینان درس بردگی را بردهاند و داغ هرزگی را خوردهاند
او فرمان داد تا بشتابند و از میان سلاخها، قصابها، میداندارها و کلاشها بیاورند و بخواهند و بمانند. حالا ارتش ماهِ تاجدار که از قعرِ قبر برخاسته است، تکمیل است. به دیروز هر چه در پیش بود را از ریشه کندند، زبانها را بریدند، تمامِ شرطِ مشروطهخواهان را شکستند و حالا مشروطه میخواهند!
در این دوّارِ جنونوار، اولین ندا را بو خواهند کشید؛ اگر بویِ مخالفت از نگاهت بیرون بود، جویده خواهید شد و بر تپهی والای این بیابانِ دردآلودِ زندگی دوباره برده خواهید شد،
من باز توده را میبینم؛ تودهای که هر بار در تکاپوی ماهی برآمده است و بر ماه قربانی خواهد داد. و این ماهِ گذشتگان، این قعرِ قبرماندگان، در تکاپوی قربانیِ بیشترِ خویشتن است.
مادرش آمادهاش کرد، لباسِ مهد بر تن، به سوی پدرش دوید. پدر با مویی زرد، در حالی که لبان را غنچه کرده بود گفت: «قول دادم میآیم و توده را برایت خواهم کرد.» آنگاه ماهِ تاجدار در برابر بیشماران اینگونه خواند:
«بروید، بریزید و بجنگید که دستان پدرم در پشت شما خواهد بود.»
توده با نگاهی بر چشمانِ پدری زردروی و ماهی کمروی، به پیش، در دهان ماهِ ریشدار بود و استخوانش تکهتکه میشد. از هزار خروار وجودِ این جان، تپهها میساخت؛ آویزان میکرد، جنازه را در بیابان پُر میکرد و روی هم منارهها میساخت. ماهِ پرریش، جاهش را میخواست و تا جان بر تن داشت همه را میکشت؛ او برای بودن در این جایگاه از روی همه خواهد گذشت. و حالا ماهِ تاجدار در حالی که مادرش، پدرش و حتی بیبیاش در کنارش هستند میخواند:
«من توده میخواهم؛ تودهی مرا به من دهید!»
تودهاش در میان کیسههای سیاه، مچاله و خونین است. تودهاش پیش از مرگ، سرود مرگ را به گوش مادرش خوانده است و وای که باز هم خواهند مرد و بازیِ تاجداران تازه در آغازِ ماهشدگی است
این جماعت در خون تودهی تو نیست مجنون و من در میان دالان بزرگ بودنها در دل آن مچالگی سیاه خواستنها هزاری ماه دیدهام، ماهی که از خویشتنش گذشت و جانی را یافت جانی را کاشت و این ماه در آسمان میتابد و چهره نقرهفام بودن را بدین زندگی دوزخی جهلخواهان مینماید و آنان هستش را به میان کیسههای جنون بردهاند
چندبار و چند تن را به گلوله بستند بیآب کشتند زیر شکنجه داغدار و خونین به سال شصت در میان تابستان داغ در دل زمستان سرد از آبان تا دی از مرگ تا پی چند تن را کشتند و دوباره خواهند کشت
در ندای تبدار فرزند کسی بودن تا صدای رعدار طناب بی صاحب همگی را کشتهاند و هزاری خون در میانه است تا تاحداران ادعای خدایی کنند
تخت این دهشت از تیغ است جانش را کسی داد شلاقش را کسی خورد زندانش را کسی رفت و حالا ماهش برای کسی است که حتی دکانی را اداره نکرد
تو بگو دکانهای زنجیرهای لامروتان این خون جمع است و به حلقوم هیچ تن نباید داد نمیفهمید؟
اینان که امروز برای تاجِ گمشده مویه میکنند، همانانی هستند که فردا، اولین گلوها را برایِ اثباتِ بندگیِ خویش خواهند برید. برایِ اینان، ماه تنها بهانهایست تا دوباره در پناهِ سایهای بزرگ، از مسئولیتِ خویش بگریزند. آنان آزادی را نه در رهایی، که در یافتنِ اربابی تازهتر میجویند؛ اربابی که بهجای تازیانهی چرمی، با دستکشِ مخملین بر سرشان بکوبد
حالا مدام زجه میزند مویه میکند و از پدرش میخواهد به مادرش خواهش میکند که تودهاش را بدهند و پدر میخواند برو آمدهاند با تو بازی کنند و هر روز در کیان جعبهی جادو با لباسی تازه بازی خواهد کرد حرف خواهد زد تا بیشتر بدانند کیست و در شهوت این بودن دیوانهوار شادان است. او توده هم دارد اما بیشترش را میخواهد
سیلِ بیشمار از بردگانِ ماه در پیشاند تا همه را سلاخی کنند؛ آنان آزموده بدین راه خواهند بود و اینگونه میلِ فردا را در آرزویِ دیروز، به پیوند با خون خواهند خورد.
من از بالای تپه فریاد زدم:
جانان! ماه اینجا است، بنگرید!
با فریاد به سویم پیش آمدند، مرا به میلهای بستند و در برابر خود نشاندند. هر که ماهِ خود را نشانم میداد. ریشداران در حال ستایشِ ماهِ خویش، فریادِ شاهیِ خویشتن را سر دادند و تاجداران، یوغِ رعیت بودن را به دستانِ اربابِ خویش دادند و ماه همه را میدید.
شهادت بینایی؛ چرا آزادی تنها با شکستنِ بتِ کثرت آغاز میشود؟
من در میان لغزشِ اولین تیغه بر گلویم، از زبان ماه که فریاد میکشید خواندم:
جان و آرمان پیشکشتان؛ این پیشکشِ کورانیست که به قصابِ خویش، تیغِ جراحی هبه میدهند. من در انحنای این تیغِ بر گلو، میبینم که چشمانتان از تماشایِ ماه عاجز است و تنها به ستایشِ حفرههایِ خالیِ آسمان خو گرفتهاید. اگر توانِ دیدنِ خورشید در میانه نیست، دستکم این ماهِ نوظهور را در قفسِ آهن محبوس کنید. بر دست و پایِ این بُتِ نوتراش، نه بوسه، که زنجیرِ قانون ببندید. مگذارید این ماه، ابدی شود؛ او را به چرخهی فصول بدل کنید، به رهگذری که تنها چند صباحی بر بیابانِ شما بتابد و سپس در محاقِ زوال فرو رود. انقلاب در این بیابان، بویِ جگرهایِ سوخته میدهد؛ ضیافتِ مداومِ خون است. هر روز را نباید به پایِ سرنگونیِ یک ماه و برکشیدنِ ماهی دیگر به لجن کشید. هزاری جانِ شیفته در آروارههایِ این جابهجایی، مچاله و بینام خواهند شد. اگر نمیتوانید به آسمانِ رهایی بپرید، دستکم تسمهای بر گردنِ این صاحبانِ قدرت ببندید تا هر پانزده چرخهی مدام، آنان را از تختِ ماهشدگی به خاکِ پاسخگویی فرو بکشید. پیش از آنکه دوباره در دهانِ ماهی جدید فرو روید، او را سهمبندی کنید؛ پیش از آنکه او شما را ببلعد، شما بر قامتِ او بندِ محدودیت بتنید.
اما آنان باز هم ندای خود را میخوانند؛ آنگاه که تیغشان بر گلویم است، آنگاه که برای سلاخی در میداناند میخوانند:
با ماهِ ما متحد باش!
آمد و سنگ بر سرمان فرود خواستیم همدست شویم و فردا در میان ماهتان کسی نوشت که احمقترین ملتها حماقتش را آذین کرد
ماهتان دروغین است
ماه واقع در آسمان است
آمد و فردا پیروزی کسی فریاد واژگونی تخت و تاج داد آنگاه چه خواهد شد؟
اینبار شما ما را اشرار و در میان سولهها به دل کیسهها و در اعماق خاکها خواهید کرد
شاید فریاد کثرت زدید و ما به اعماق مستی همهی آمارتان را پذیرفتیم
کثرت میخواهید
آن هیولای نیم سبیل هم کثرت داشت داس خواهان و چکش خوران هم به میان گور رفتن اقیانوس کثرت داشتند و همین ماه پیشین گور به گورش کثرت داشت
ما را به چوب کثرت نهراسید که رای جمعتان به باد بهاری مانند است و ما در طوفانها ایستادهایم برابر سیل نام انسان ایستادهایم و این وزش نسیم بودنتان بی معنا است
آخرش اینان نمیدانند من ماه را دیدهام؛ من هزارههاست چشمانم باز است. من چشمان شما خواهم بود، حتی اگر گردنم را بریده باشید؛ باز هم چشمانم در سرِ بریده خواهد دید و نمیدانید که آن بریدهسر، بیناییِ همهی شما در آتیه است. به فردایی که با چشمان من، دنیایی را خواهید دید که در دلش، ماه تنها آزادی است.








