خب دوستان ما تا اینجای برنامه و این ویژه برنامه ای که در باب ایران صد ساله و تاریخ ایران صد ساله تهیه شده، در باب پیش ‏تر از مشروطیت صحبت کردیم و از مشروطیت گفتیم و در باب پهلوی اول و رضا شاه هم موضوعات را بیان کردیم و حالا ‏باید برسیم به دورانی که پهلوی دوم بر سر کار بود.‏
‏ و همان طوری که توی قسمت های قبلی هم دربارش صحبت کردیم، این برنامه یک برنامه تاریخی نیست که صرفا بخواهد ‏حقایق تاریخی و فکت های تاریخی رو با شما مطرح بکنه.‏
‏ قرار هست که ما از نگاه به این تاریخ به یک برآیندی نسبت به جهان حال امروزمون و شرایطی که ایران درش قرار داره برسیم ‏و به نوعی ریشه کاوی بکنیم که چگونه ما به این شرایط رسیدیم.‏
‏ کشوری که بیشتر از 200 سال هست به دنبال آزادی هست و سرانجام این دنباله روی و به نوعی تلاش کردن در راه آزادی ‏امروزی که پر از خفقان هست رو نصیب خودش کرد.‏
‏ یه توضیح خیلی کوتاهی در باب پیش تر برنامه میدم تا اگر دوستانی در حال حاضر به نوعی اضافه شدن به این برنامه یه ‏برآیندی داشته باشن تا اینجا بدونن که ما داریم درباره چی صحبت میکنیم.‏
‏ ما از یک دورانی صحبت کردیم دوران قاجاری که پیش تر از مشروطه یک حکومت فاسدی داشت.‏
‏ پادشاهان عیاشی داشت.‏
‏ شرایط ایران به شدت در تنگنا بود.‏
‏ ما از فقر فرهنگی، از فقر سیاسی، از فقر اقتصادی رنج میبردیم و مردمانی که این جهان پیرامونشون رو دیدند، جهان اروپا رو ‏دیدند و دیدند که چگونه با این اقوام مختلف جهان، با این انقلاب فکری که درشون به وجود اومده و کنار گذاشتن به نوعی ‏دین و در عین حال تقسیم کردن قدرت به پیشرفت های قابل توجهی رسیده و این جرقه ای شد برای انقلاب مشروطه و مردمی ‏که با آمال و آرزوهای این انقلاب را پیش بردند و اتفاقاتی که افتاد و دشمن خارجی به همراه آن قدرتی که در داخل وجود ‏داشت به همدستی هم در برابر این انقلاب مردم ایستادگی کردند و بعد از آن هم در باب رضاشاهی صحبت کردیم که به ‏قدرت رسید.‏
‏ قلدر مآب بود، دیکتاتوری بود که خودش را دیکتاتور صالح می دانست.‏
‏ برای ایران خدماتی را هم انجام داد.‏
‏ چند نمونه و بارزه در خودش داشت.‏
‏ یکیش قاعدتا ضدیت با روحانیت همان نهاد دین بود اما در نهایت به پادشاهی رسید و اتفاقاتی از این دست را برای مردم رقم ‏زد.‏
‏ مردمی که ناراضی بودند و بعد از اینکه رضاشاه به نوعی مخلوع شد، شادمان بود.‏
‏ از اینجای داستان به نوعی ادامه می میدیم.‏
‏ اینکه یه مقداری در باب اون حال و هوای ایران باید صحبت بکنیم.‏
‏ اینکه ایران در جنگ جهانی دوم اعلام بی‌طرفی کرد و وارد جنگ نشد.‏
‏ اما به نوعی میشد درک کرد که سمپاتی با آلمان‌ها داره.‏
‏ این قابل لمس و درک بود و حالا به واسطه اون نگاه هیتلر به نژاد آریایی و اینکه ایرانی ها هم به نوعی جزو اون نژاد آریایی ‏به حساب می اومدند.‏
‏ اما خوب برگه تاریخ تغییر کرد و هیتلر هم قدرت رو از دست داد و در همون گیر و داری که وجود داشت ایران اشغال شد ‏توسط متفقین.‏
‏ اون سه کشور قدرتمندی که با هم همراه شدند برای از بین بردن هیتلر یعنی آمریکا، بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی و این سه ‏کشور قدرتمند آن روزگاران از سه جبهه مختلف ایران رو اشغال کردند.‏
‏ و اولین کاری که انجام دادند این بود که پادشاه ایران را مخلوط کردند، از پادشاهی خلع کردند.‏
‏ پادشاهی که رضاشاه بود.‏
‏ حالا به دلایلی که آنها این نزدیکی و سمپاتی رضاشاه و هیتلر را احساس می‌کردند و به نوعی می‌خواستند دندونی نشان بدهند ‏و قدرت خودشان را ثابت کنند، ما با یک پادشاه مخلوع روبه‌رو شدیم که یکی از شروطش این بود که این سلسله ادامه پیدا ‏بکند و آنها هم به نوعی قبول کردند تا پسر رضاشاه، محمدرضاشاه به قدرت برسد و این خاندان پهلوی ادامه پیدا بکند.‏
‏ خب شروع پادشاهی پهلوی پهلوی دوم این شکلی رقم خورد و خب اونها هم در خودشون در فکر خودشون به نوعی یه آینده ‏ای رو برای ایران تصور میکردند.‏
‏ یا آینده ای که یک پادشاه نه چندان قدرتمندی سر کار بیاد که بتونن در رفتارها و کردارهای اون به نوعی مدیریتی داشته باشن ‏و بتونن آرزوها و آرمان های خودشون رو پیش ببرن.‏
‏ در ایران که خب ایران هم یک کشور همواره استراتژیک در منطقه و جهان بوده حالا به دلایل عمده.‏
‏ پس ما با پهلوی رو به رو شدیم.‏
‏ پهلوی دومی که پادشاهی خودش رو اینگونه به دست آورد و ایران هم به نوعی یک کشور اشغال شده به حساب می اومد.‏
‏ اینکه ما بخوایم در باب اون دوران صحبت بکنیم و اینکه چرا مردم ایران در برابر این هجوم دشمنان ایستادگی نکردند هم ‏قابل درک است.‏
‏ یعنی شما دارید در باب سه قدرت عمده جهان صحبت می کنید که در کنار هم قرار بوده به یک کشوری حمله بکنند و قاعدتا ‏ایران هم در هر حالتی به این اشغال می رسید و در این جنگ شکست خورده بود.‏
‏ از پیش تر شکست خورده بود و در عین حال مردمی که ناراضی بودند یعنی ما یک تصویری داریم.‏
‏ در قسمت قبل در باب اینکه این ضدیت با روحانیت نه از جنبه اصولی و نه از جنبه و مبنای فکری و نه از توده ها به سمت بالا ‏که از بالا داشت این قدرت نشانه می رفت روحانیت را و این مذهب در جایگاه مظلوم قرار گرفته بود و با آن تعریفی که دادیم ‏انسان ها ناخودآگاه همواره جبهه نگاهشان به سمت مظلومین هست.‏
‏ این قدرت مذهبی هم قدرتمند تر داشت می شد.‏
‏ یعنی از نهاد اجتماعی بیشتری داشت برخوردار می شد.‏
‏ این در صورتی بود که در دوران مشروطه این نهاد مذهب توسط روشنفکران و به نوعی مشروطه خواهان در حال تضعیف شدن ‏بود.‏
‏ اما سیاست هایی که رضاشاه اتخاذ کرد از جمله غیر قانونی دانستن مجالس ختم و یا حجاب را به نوعی اجباری کردند که ‏کسی حجاب نداشته باشد و کشف حجاب معروف این قدرت نهاد دین را بیشتر و بیشتر کرد و نهاد مذهب دوباره تبدیل به ‏یک قدرتی شد.‏
‏ در ایران در صورتی که به صورت تاریخی هم همواره این نهاد مذهب در ایران قدرتمند بود.‏
‏ حتی پیش تر از اسلام هم این نهاد همیشه قدرتمند بود و به نوعی در کنار نهاد پادشاهی قدرت دوم هم به حساب می آمد.‏
‏ اما برگردیم به دوران پهلوی دوم و اینکه پهلوی دوم به قدرت رسید.‏
‏ ما میتونیم دوران حکومت پهلوی دوم رو به دو بخش تقسیم کنیم.‏
‏ این یک تقسیم بندی کلی میشه این دوره حکومت رو در نظر گرفت.‏
‏ یک دوره، دوره سلطنت این پادشاه است.‏
‏ سلطنتی که در نظامهای پادشاهی پارلمانی تعریف میشه.‏
‏ این پادشاه قدرت اجرایی نداره.‏
‏ قدرت قانونگذاری نداره.‏
‏ و در مجموع وظیفه اش به نوعی سلطنت کردن هست و یک مقامی فارغ از مقام های اجرایی کشور به حساب میاد.‏
‏ این یک دوره از حکومت پهلوی دوم هست.‏
‏ دوره اولی که بعد از اشغال ایران به دست متفقین اتخاذ میشه.‏
‏ پهلوی دوم تاجگذاری میکنه و پادشاه رسمی کشور میشه اما قدرت اجرایی نداره.‏
‏ قدرت قانونگذاری نداره و فقط به عنوان یک نماد برای کشور به حساب میاد.‏
‏ این دوره اولش هست تا زمانی که مصدق ظهور میکنه نفت را ملی میکنه و اون اتفاقات بعد از مصدق رخ میده.‏
‏ تا اون دوران شما میتونید حکومت پهلوی اول رو در این بخش تقسیم بندی بکنید که فقط سلطنت میکرد.‏
‏ سلطنت مشروطه قرار بود که بکنه.‏
‏ قرار بود که قدرت خاصی نداشته باشه و یک مقامی فارغ از مقام های اجرایی کشور باشه.‏
‏ اما بعد از این دوره، دوره دوم حکومت پهلوی دوم شکل میگیره و به نوعی پادشاه تبدیل به مقام اول اجرایی کشور میشه و ‏تمامی نهادهای قدرت را به دست میگیره.‏
‏ پس باید در باب حکومت پهلوی دوم وقتی میخوایم صحبت بکنیم حتما این تقسیم بندی رو داشته باشیم.‏
‏ دورهٔ پیش از کودتای 28 مرداد و دوره ای پس از کودتای 28 مرداد.‏
‏ حالا در باب هر کدوم از این دو بخش میتونیم صحبت بکنیم و با نگاه به این تقسیم بندی دوران پهلوی را بهتر از پیش مد نظر ‏قرار دهیم.‏
‏ در وهله ی اول باید اذعان بشه که میشد یک برنامه ی مجزایی هم در باره مصدق در پیش گرفت و درباره اش صحبت کرد ‏چرا که جزو اتفاقات مهم تاریخی ما هست.‏
‏ اما ما به خاطر اینکه این برنامه خیلی طولانی نشه و در قسمت های کمتری هم بتونیم جمعش بکنیم و به اون برآیند کلی ‏برسیم.‏
‏ گفتم هدف از ضبط کردن این برنامه تعریف کردن وقایع تاریخی نیست و اینکه قرار نیست فکت های تاریخی اینجا بیان بشه ‏و به نوعی یک برنامه ی مرجع باشه.‏
‏ قرار هستش که ما یک برآیندی نسبت به این اتفاقات داشته باشیم و موجز درباب هر کدام از این اتفاقات مهم تاریخی صحبت ‏بکنیم.‏
‏ پس از این دست هستش که ما توی این قسمت سعی می‌کنیم در باب مصدق و اتفاقاتی هم که پیرامون نهضت ملی اتفاق افتاده ‏صحبت هایی بکنیم و در همان تقسیم بندی حکومت پهلوی دوم هم قرار می‌گیرد و این اتفاقات به نوعی در همان دوره ی ‏تاریخی و اون برهه ی مهم تاریخی شکل گرفته.‏
‏ پهلوی زمانی که به قدرت رسید خب سن و سال خیلی کمی داشت.‏
‏ قاعدتا تجربه خاصی که نداشت هیچ، نوع تجربه اجرایی که نداشت و خب با اون سن و سال کم در برابر سیاستمداران کم ‏سن و سالی که در ایران حضور داشتند، با تجربه ای که در ایران وجود داشتند نمی‌توانست عرض اندامی بکند و در عین حال ‏خاندان پهلوی هم به شدت.‏
‏ ضعیف شده بود، هم از نظر نگاه جمعی و مردم ایران به واسطه کارهایی که رضاشاه کرده بود و آن بنیان را از دست داده بود ‏یعنی در بین مردم عامه آن هواداری را نداشت، حتی بیشتر بر علیهش بودند.‏
‏ خب وقتی که به اتفاق خلق شدن رضاشاه نگاه می‌کنیم، در آن دوران مردم ایران ابراز شادمانی می‌کنند.‏
‏ یعنی در خیابان‌ها شیرینی پخش می‌کنند، مجسمه رضاشاه را به پایین می‌کشند.‏
‏ این دوره به ما این پیام را می‌دهد که خاندان پهلوی در این برهه از تاریخ هیچ پایگاه اجتماعی درستی نداشتند و بیشتر پایگاهی ‏که بوده بر علیه‌شان بوده، به واسطه رفتارها و در عین حال قدرت بیگانه ای هم در ایران حاکم بوده که این قدرت هم اعمال ‏نفوذ های مختلفی می‌کرده و نگاه کردن به تاریخ حکومت‌داری داری پهلوی اول هم نشون میده که رضا شاه خیلی سر سازشی ‏هم با این حکومت های غربی نداشته.‏
‏ خیلی همپوشانی هم با اونها نداشته.‏
‏ این دو عامل دست به دست هم میداده و در عین حال نگاه به سن و سال خود محمدرضاشاه و این نداشتن تجربیات و در ‏برابرش تعداد بیشماری مردان سیاسی که تجربیات زیادی داشتن دیگه اینها همه در برابر هم یک دوره ی کم فروغی رو از ‏محمدرضا شاه تصویر میکنه که این دوره، دوره ی سلطنت مشروطه این پادشاه است که ناخواسته در یک وادی ای قرار گرفته ‏بود که نمیتونست قدرت اجرایی درستی داشته باشه.‏
‏ در این دوره از تاریخ مجلس دو باره به کار می افته.‏
‏ هر چند که در مجلس همواره انسان های خودفروخته ای وجود داشته اند که از عوامل غربی حالا به نوعی خوراک گرفته اند و ‏این اعمال نفوذ و قدرت بیگانگان همیشه در این کشور و بخصوص در این برهه تاریخی قدرتمند بوده است.‏
‏ شما امروزه که با یک جهانی روبه رو هستید که این دست استثمار کمرنگ تر شده حتی امروز هم وجود دارد و در همه جا هم ‏سعی می‌کنند که قدرت خودشون رو نشون بدن.‏
‏ اما در حد فاصل پیش تر از جنگ جهانی اول و همینطور بعد از جنگ جهانی اول و حتی در زمان جنگ سرد، شما این اعمال ‏قدرت کشورهای قدرتمند و بیگانگان رو در کشورهای مختلف می‌دیدید.‏
‏ پس ایران هم از این قاعده مستثنی نبود.‏
‏ درباره عثمانی ها صحبت کردیم.‏
‏ اینکه اونها کشورشون تجزیه شد و یک کشور به اسم ترکیه کنونی از دل اون کشور عظیم از اون امپراطوری بزرگ دراومد.‏
‏ بعد از جنگ جهانی اول.‏
‏ خب این در ایران هم به همین شکل بود.‏
‏ یعنی این قوای بیگانه مترصد این بودند که چه در دوران رضاشاه اول و چه در دوران محمدرضاشاه.‏
‏ در این راه قدم بر می‌داشتند که این ایران را تضعیف بکند.‏
‏ یعنی قدرت رو زیر سلطه خودشون بیارن و به نوعی دست‌نشانده خودشون بکنند.‏
‏ در این تردیدی نیست.‏
‏ اما اینکه ما بخواهیم نگاه بکنیم و در نظر داشته باشیم که این حکومت ها همه حکومت های خودفروخته بودند و خودشون رو ‏تسلیم قدرت های بزرگ غربی کرده بودند هم دور از انصاف و دور از عقل هست، حتی دور از منطق و استدلال هستش.‏
‏ اما این رو میشه بهش نگاه کرد که اینها همواره در تکاپو بودند.‏
‏ یعنی سعی می‌کردند که در مجلس ایران نمایندگانی داشته باشند.‏
‏ به خصوص انگلستان سعی می‌کرد که نمایندگانی سر کار بیایند که هم‌پوشانی فکری با این قدرت استثماری بزرگ داشته ‏باشید.‏
‏ اسناد و مدارک زیادی هم توی این زمینه پیدا شده که چگونه برخی از نمایندگان مجلس به عنوان مثال ارتزاق شان از طریق ‏همین کشورهای غربی بوده، از طریق همین انگلستان بوده.‏
‏ و یا اینکه حتی در دوران پهلوی اول هم ما حرکات مختلفی رو دیدیم که ایران در یک قدمی تجزیه شدن بوده.‏
‏ یعنی می‌دیدیم که روس ها عواملی دارند برای اینکه این کشور رو تجزیه بکنند و بخشی از ایران رو به اتحاد جماهیر شوروی ‏مربوط بدونند.‏
‏ اون اتفاقاتی که در تبریز می افته و اتفاقاتی از این دست.‏
‏ با تمام این تفاسیر در اون دوران کم رونق و کم فروغ پهلوی دوم ما شاهد اتفاقاتی هستیم که نقطه بزرگ و روشن اون رو در ‏دوران مصدق می بینیم.‏
‏ حالا مصدقی که یک پیر کهنه کاری در سیاست هست از دوران قاجار در این سیاست نقش داشته.‏
‏ تا دوران پهلوی دوم و در پهلوی دوم به نوعی به اون بلوغ سیاسی می رسه و نخست وزیر یک کشور میشه و یک آرمان و ‏آرزوی بزرگ ملی رو سعی میکنه که به سرانجام برسونه.‏
‏ قاعدتا این شخصیت کاریزمای بالایی داشته و به واسطه کارهایی که کرده به واسطه تجربه ای که داشته، به واسطه چهره ای ‏که از خودش ساخته و مهم تر و بزرگ تر از اون به واسطه آرزویی که در دل مردم ایران شکل داده و اون هم ملی کردن ‏صنعت نفت بوده.‏
‏ صنعت نفتی که در اختیار انگلستان بوده و انگلستان بهره لازم رو از این ثروت ملی ما می برده و حالا یک آرزوی جمعی و ‏ملی شکل می گیرد که ما می خواهیم که این صنعت پر رونق و این ثروت ملی را از آن خودمان بکنیم.‏
‏ خب قاعدتا با توجه به این آمار و آرزویی که می توانسته جنبه عمومی پیدا بکند، مصدق چهره عمومی رو به خودش می گیره ‏و تبدیل به یک.‏
‏ قدرت اجتماعی می شه یک پایگاه عظیم اجتماعی برای خودش می سازد.‏
‏ در باب اتفاقاتی که مصدق رقم زده هم میشه ساعتها صحبت کرد.‏
‏ در باب معایبش میشه صحبت کرد.‏
‏ در باب خدماتی که رسونده میشه صحبت کرد.‏
‏ اما گفتم ما قرار هستش که توی این بحثی که داریم در باب ایران میکنیم به یک برآیندی پیرامون امروزمون برسیم.‏
‏ پس خیلی نیاز نیست که در باب این مسائل ریز بشیم و نگاه بکنیم.‏
‏ در همین حد می تونیم بهش نگاه بکنیم که یک شخصیت پخته سیاسی که حالا نخست وزیر کشور شده یک آرزوی جمعی و ‏ملی رو میخواسته پیش ببره و در راه اون کار های بزرگی هم انجام داده.‏
‏ حال اینکه در این دوره از رفتارها چه رفتارهای اشتباه و غلطی هم داشته قاعدتا غیر قابل کتمان هست اما در کنارش رفتارهای به ‏شدت مثبتی هم انجام داده.‏
‏ بزرگترین رفتاری که میشه به عنوان یک مثال تاریخی ازش یاد کرد و همواره در ذهن ها خواهد موند و تاریخ رو به نوعی ‏پررنگ و قدرتمند در چشمان ما خواهد کرد، همین ملی کردن صنعت نفت بوده و اینکه شما با مصدقی رو به رو میشید که ‏دکترای حقوق داشته، اولین ایرانی بوده که دکترای حقوق داشته از یک کشور اروپایی مثل سوییس و.‏
‏ حالا این آدم میره و در مجامع بین المللی از حقوق ایران دفاع میکنه و آن رای معروفی که قاضی انگلیسی به نفع ایران میده.‏
‏ یعنی در یک مخاصمه ای که دو طرف یک طرف انگلیسی هستند و یک طرف ایرانی.‏
‏ رای قاضی انگلیسی به نفع مردم ایران هست.‏
‏ و این هم از اون نقاط روشن تاریخ ایران هست.‏
‏ با توجه به این موضوعات در کنار این جماعتی هم بودند که دوست داشتند ایران رو در همون برهه از تاریخ تبدیل به یک ‏جمهوری بکنند.‏
‏ چون وقتی نگاه میکنیم به جهان پیرامون خودمون و گفتم این نگاه های مشروطه خواهی یک نگاه هایی هست که در پی تکامل ‏هست.‏
‏ یعنی شما اگر تمام جهان رو زیر نظر داشته باشید میبینید که این اتفاقات از یک نقطه ابتدایی شروع میشه و کم کم پیش میره و ‏تکامل پیدا میکنه تا به یک سرمنزل مقصود برسه.‏
‏ و اصولا اتفاقاتی از این دست ایستا نیستند و پویا هستند و مدام در حال تغییر کردن هستند.‏
‏ در این برهه هم اگر ما بخواهیم جمعی از این انسان‌های پیشرو رو به عنوان مشروطه‌خواه در نظر بگیریم یا حالا آزادی‌خواه و یا ‏هر عنوان دیگه ای، در پی این بودند که گام بعدی رو هم در این پیشرفت بردارند و ایران رو تبدیل به یک نظام جمهوری بکنند ‏که دیگه ترسی از این قوای سلطنت نداشته باشند که مدام خفقان سیاسی رو به بار بیاره.‏
‏ اطرافیان مصدق هم برخی از این دست بودند دیگه.‏
‏ مثالش همون دکتر فاطمی معروف هست که خب دوست داشته که برای ایران یک آینده جمهوریت رو به ارمغان بیاره و خب ‏همه حتما در باب 28 مرداد و اون کودتا میدونید.‏
‏ اینکه تا چه حد دولت انگلستان و یا دولت آمریکا نقش داشتن در این کودتا و چه کارهایی کردند برای اینکه محمدرضا ‏شاهی که از ایران رفته بود رو دوباره برگردوند دوباره بهش قدرت بدن.‏
‏ چه کارها و چه اقداماتی انجام شده؟
‏ همه درباره اش می دونیم.‏
‏ درباره اون لمپن هایی که در این دوباره به قدرت رسیدن محمدرضاشاه نقش ایفا کردند.‏
‏ همه در باب این مسائل می دونیم و اگر نمی دونیم باید دربارش بخونیم و باز هم نگاه های چندسویه رو مورد نظر قرار بدیم ‏که چه کسانی که دلباخته مصدق هستند.‏
‏ در این باب کتاب های متعددی نوشتند و چه کسانی که به محمدرضاشاه پهلوی سمپاتی داشتند.‏
‏ در این باب کتاب های مختلف تاریخی نوشتند و به نظر من باید از هر دو دست خونده بشه تا یک برآیند مناسبی رو نسبت به ‏این موضوع داشت.‏
‏ هر دو طرف مخاصمه صحبت هایی کردند که مطمئنا موضع مشخصی نسبت به این انسان ها و این اتفاق مهم تاریخی داشتند.‏
‏ باید هر دو مورد مطالعه قرار بگیره و ما یک تصمیم و یک تصویر درستی نسبت به این موضوع داشته باش.‏
‏ در نهایت این هستش که ما وارد دوره دوم حکومت پهلوی میشیم.‏
‏ یعنی اون بی اقتدار بودن و کم فروغ بودن و اون کم قدرت بودن.‏
‏ محمدرضاشاه پهلوی تا پیش تر از کودتای بیست و هشت مرداد به یکباره تغییر میکنه و اون رو تبدیل به یک پادشاه قدرتمند ‏میکنه.‏
‏ تبدیل به یک پادشاه مستبد میکنه.‏
‏ حالا هم سن و سالش بیشتر شده هم بزرگترین رقیب سیاسی خودش که به نوعی میشه مصدق اسمش رو گذاشت از میدون به ‏در شده و هم در عین حال.‏
‏ حالا با توجه به اون اتفاقاتی که در بیست و هشت مرداد می افته احساس میکنه شاید یک پایگاه اجتماعی هم داشته باشه.‏
‏ و ما با دوره دوم قدرت محمدرضا شاه پهلوی روبه‌رو می‌شویم.‏
‏ از پادشاه گوشه نشینی که هیچ قدرت اجرایی نداشته، کم کم بدل به یک پادشاه مستبد و قدرتمند می‌شود.‏
‏ حالا پادشاهی که همه چیز را به دست می‌گیرد دوست دارد تمام عوامل به دست خودش اتفاق بیفتد.‏
‏ من در باب این رویارویی مصدق و محمدرضا شاه در باب این موضوع و اینکه ما یک مقداری موشکافی بکنیم در قسمت بعد ‏صحبت خواهم کرد.‏
‏ چون اینجا قرار است که ما در باب انقلاب صحبت بکنیم و طیف‌های مختلف فکری و آنجا بهتر و بیشتر می‌شود صحبت ‏کرد.‏
‏ در این برنامه خاص قسمت سوم قرار است که بیشتر در باب خود پهلوی صحبت بکنیم.‏
‏ پس از این دسته است که ما از موضوع تقابل فکری‌ای که بین مصدق و محمدرضاشاه هست می‌گذریم و بیشتر نگاهمان را زوم ‏می‌کنیم روی همان اتفاقاتی که در دوره پهلوی افتاده.‏
‏ حالا پهلوی قدرت رو به دست گرفته.‏
‏ رقبای خودش رو از صحنه به دور کرده.‏
‏ به نوعی پیروزمندانه به ایران برگشته.‏
‏ حالا با اون کودتا.‏
‏ با اتفاقاتی که افتاده.‏
‏ حالا با اینکه ما بخوایم صد در صد این رو در نظر بگیریم که همه اتفاقات توسط قدرت های خارجی اتفاق افتاده، این کودتا ‏صد در صد توسط اون ها بوده.‏
‏ اما اگر بخوایم نقطه اعتدال رو در نظر بگیریم، فرای اینکه بخشی از این چماق به دستانی که برای برگردوندن محمدرضا شاه ‏به میدان اومده بودند قاعدتا به واسطه پول بوده که این میدان رو پر کردند.‏
‏ اما خب برخی هم بودند که شاید علاقه ای داشتند.‏
‏ یعنی باید اون نقطه تعادل رو در نظر گرفت.‏
‏ حالا احساس میکنه که پایگاه اجتماعی هم داره و کلا روحیات محمدرضا شاه در این دوره دوم قدرت مندی اش تغییر می کنه.‏
‏ از اون پادشاه در پستو به میدان می آید اما به شکل دهشتناکی به میدان می آید.‏
‏ دیگه قرار هست که همه چیز رو خودش مد نظر داشته باشد.‏
‏ قرار است که تبدیل به یک دیکتاتور کلاسیک بشود که از ریزترین تا درشت ترین موضوعات کشور و تمامی تصمیم گیری ‏ها را خودش به شخصه انجام بده.‏
‏ و اینجا هست که اون دوره ی دوم حکومت پهلوی دوم شکل می گیرد.‏
‏ اما باید در این قدرت مندیش و این دورانش فرای.‏
‏ حالا اتفاقاتی که منجر به انقلاب می شود چند موضوع را هم مد نظر داشت.‏
‏ یکی اینکه محمدرضاشاه پهلوی روحیه مذهبی ای داشت.‏
‏ یعنی شما اگر روبه رو بشید با گفتارهایی که ازش هست، اتفاقاتی که در طول زندگیش افتاده می تونید به این نتیجه برسید که ‏نقطه برابر پادشاه قبلی هست.‏
‏ یعنی پدر خودش یه شخصیتی بوده که یه ضدیتی با اون نهاد روحانیت داشته اما حالا در برابر یک پادشاهی به قدرت می رسه ‏که نگاه های مذهبی داره با اون بخش از روحانیت احساس همذات پنداری می کنه. گهگاه.‏
‏ از نجات پیدا کردنش به دست ائمه صحبت می کنه.‏
‏ یعنی اون نگاه های مذهبی رو شما می تونید در این دوره از تاریخ ببینید.‏
‏ در وجود این شخصیت تاریخی ببینید و این بزرگترین تناقض و تضادش با پدرش است.‏
‏ حالا شما یک نظام فکری رو به وجود آوردید و قرار بوده که به وسیله قوه قهریه یک اتفاقی رو پیش ببرید.‏
‏ یعنی به عنوان مثال قرار بوده که قرار قرار بر این نبوده که توده ها یک تغییرات فرهنگی رو به وجود بیارن.‏
‏ یعنی اگر قرار هستش که اون اتفاقی که توی کشور های اروپایی افتاد خب مردم اروپا به یک بلوغ فکری رسیدند الیتی در اون ‏جامعه بوجود اومد که حالا به واسطه نوشتن، به واسطه فلسفه، به واسطه هنر و به واسطه هر ابزاری که می توانست فرهنگ مردم ‏را تغییر بدهد، فرهنگ عامه مردم را تغییر دادند و نگاه ها را نسبت به دین و مذهب چرخاندند.‏
‏ اما در ایران ما قرار بر این نبود یعنی نگذاشتند که این اتفاق بیفتد.‏
‏ چون من صحبت کردم و گفتم مشروطه خواهان این نگاه ها را داشتند و اگر زمان پیدا می کردند، اگر جهان به نوعی آرام تر از ‏این دوران پیش می رفت، این اتفاقات می توانست از توده ها بیفتد و قدرت در بالا را تغییر بده.‏
‏ اما این اتفاق در ایران ما برعکس این موضوع افتاد و از بالا این اتخاذ این نوع تغییر فرهنگی اتخاذ شد.‏
‏ اما برای استمرارش قاعدتا نیاز است که همان راه ادامه پیدا کند.‏
‏ هر چند که ما می دانیم به جبر نمی شود چیزی را تغییر داد نمی شه نگاه های عموم رو تغییر داد به موضوعی.‏
‏ مگر اینکه این نگاه جمعی تغییر کنه مگر اینکه از طریق فرهنگی این اتفاق بیفته.‏
‏ یعنی اگر شما قرار باشه که با اسلام و خرافات اسلام مثلا به عنوان مثال مبارزه کنید، اگر این اتفاق از توده ها بیفته و حالا یک ‏جمع روشنفکری پیدا بشن که برای مردم سخنوری بکنن، این اتفاق به مرور زمان افتادنی هست.‏
‏ اما اگر قرار باشه که یک کسی در نوک هرم قدرت بشینه و به جبر قرار باشه این خرافات رو از بین ببره قاعدتا نتیجه عکس ‏میده.‏
‏ حالا شما این رو در نظر بگیرید که این جبر قرار باشه بعد از یک مدت نقطه عکس خودش رو پیش بره.‏
‏ یعنی در یک بخشی از تاریخ قرار باشه که یک پادشاهی و پادشاه پدری در برابر این خرافات جبهه بگیره و حالا پادشاه پسری ‏بیاد اون قشر مظلوم رو قدرتمند هم بکنه.‏
‏ خب قاعدتا همه چیز از بین میره دیگه به هیچ وجه نمیشه این رو پیش برد.‏
‏ پس ما باید در باب پهلوی دوم به یک نقطه ای که نقطه عکس و در برابر پدرش هست هم اشاره بکنیم.‏
‏ رضاشاهی که ضدیت با روحانیت داشته و به نوعی این پیشرفت و تعالی مردم ایران و کشور ایران رو در کم قدرت نشون دادن ‏این نهاد پرقدرت می دونسته و به واسطه رفتارهایی که کرده اونها رو تبدیل به بخشی مظلوم جامعه کرده که حالا مردم با اونها ‏سمپاتی بیشتری دارند و بعد از مدتی وقتی پسرش قدرت اول رو به دست میگیره و در اون دوره دوم حکومتش یک حکومت ‏استبدادی رو پدید میاره، با اون قشر مظلوم خودش احساس سمپاتی میکنه و بهشون میدون بیشتری میده.‏
‏ پس حالا همه چیز رو در اختیار دارند.‏
‏ همون پایگاه اجتماعی که به واسطه مظلوم واقع شدن در طول اون سالها براشون رفتن و به دست آوردن و هم یک میدونی که ‏یک پادشاهی که نگاه متفاوتی داره براشون اتفاق افتاد.‏
‏ حالا در باب این نگاه های مختلف سیاسی که در اون دوران وجود داشته چون من از بیشترشم نگفتم حتی در دوران رضاشاه و ‏یا در دوران مشروطه چون نگاه های سیاسی کم کم شکل گرفتند.‏
‏ اما من صحبت نکردم چراکه دوست داشتم در یک قسمت مجزا که پیرامون انقلاب قرار هست صحبت بکنیم در باب این نگاه ‏های مختلف سیاسی بیشتر صحبت بکنیم.‏
‏ اما در همین حد باید در باب دوران رضاشاه در باب دوران محمدرضاشاه صحبت کرد که این تفاوت و تمایز وجود داشت.‏
‏ اما در عین حال باز هم باید در باب خدمات این دوران هم صحبت کرد.‏
‏ در باب خدماتی که می تونست دو سویه و دوطرفه باشه یعنی شما با پادشاهی رو به رو میشید که دقیقا به مثال پدر.‏
‏ اگر آرزوها و آرمان هایی رو مردم داشتند و دوست داشتند خودشون طی مرور زمان به اونها برسند رو قرار بوده که خودش به ‏تنهایی انجام بده.‏
‏ همون اتفاقی که در دوران پهلوی اول هم افتاد.‏
‏ من گفتم آمال و آرزوهایی که مشروطه‌خواهان داشتند هم قاعدتا.‏
‏ به عنوان مثال تحصیل رایگان و یا اجباری مثلا کودکان این سرزمین بوده.‏
‏ ساختن دانشگاه بوده.‏
‏ ساختن راه آهن بوده و عناوینی از این دست.‏
‏ قاعدتا در ذهن هر آزادی خواه مشروطه خواه هم شکل گرفته بوده و اینها جزو آمال و آرزوها بوده.‏
‏ اما یک دیکتاتور مصلحی قرار بوده تمام این کارها رو بکنه.‏
‏ حالا این که چقدر این کارها در چشم مردم زیبا بیاد، این موضوعیه که باید بیشتر دربارش فکر کرد و پهلوی هم.‏
‏ پهلوی دوم هم از همین قاعده پیش رفته به نوعی در جهان پیرامون خودش میدیده که انقلاب های مختلفی در حال وقوع است.‏
‏ جهان در حال تغییر است.‏
‏ مردمان مثال مردمان گذشته نیستند که همه چیز را قبول کنند.‏
‏ حالا انسان ها خواسته های زیادی دارند.‏
‏ تا قبل از آن دنیا به نوعی تعریف می شد که شما سراسر وظیفه بودید.‏
‏ یعنی اگر ما ملاک و معیار را بیشتر مذهب قرار دهیم، دین و مذهب همواره در پی تعریف وظایف است.‏
‏ نسبت به خدا حقی را برای شما قائل نمی شود.‏
‏ اما نظام فکری نوین در جهان، انسان ها را محق می دانست و برایشان حقی را تعریف می کرد و اصولا چهره و تصویر دنیا در ‏حال تغییر بوده، مدام در حال تغییر بوده، انسان ها آرزوها و آمال های جدیدی را به دست می آوردند و در راه احقاق آن ‏حرکت می کردند و به نوعی محمدرضا شاه هم با این جهان و پیرامون خودش آشنا بوده و سعی می کرده پیش‌دستی بکند.‏
‏ یعنی شما مواجه می شوید با انقلاب سفید و انقلابی که شاه و مردم به اسم انقلاب شاه و مردم شکل گرفت.‏
‏ یعنی سعی کرد اون خواسته های عمومی رو به نوعی جوابگو باشه.‏
‏ اون اتفاقاتی که در باب کشاورزان افتاد تا حالا چه مقداری نتیجه عکس داد جای بحث داره اما به نوعی خواسته های انسان ها ‏رو سعی کرده که خودش پیش دستی بکنه و انجام بده که از اون انقلاب به نوعی جلوگیری بکنه.‏
‏ خواسته هایی که مردم دارند رو خودش بهشون بده.‏
‏ حالا این که سپاه دانش شکل میگیره و سپاه های مختلفی که شکل میگیره.‏
‏ اما این رو باید همیشه مد نظر داشت.‏
‏ من در باب این مسئله هم صحبت کردم.‏
‏ حالا در قسمت آتی هم که در باب انقلاب هست باز هم بیشتر صحبت میکنم.‏
‏ در باب همین سپاه ما سپاه دین رو هم داشتیم.‏
‏ یعنی اون دوستانی که در باب دوران محمدرضا شاه صحبت میکنند باید این رو هم مد نظر داشته باشند.‏
‏ وقتی ما داریم در باب این صحبت می‌کنیم که روحیات محمدرضا شاه عکس پدرش بوده و این تضادی که بین این دو بوده، ‏این نهاد را قدرتمندتر کرده.‏
‏ این موضوع اینکه یک کسی که با ضدیت با روحانیت مدام در گلاویز بوده و به واسطه رفتارهایی که کرده این نهاد را تبدیل ‏به یک نهاد مظلوم کرده و انسان‌ها باهاشون سمپاتی برقرار کردند، حالا در دوران پسرش روبه رو میشه با میدون دادن بسیار بدی ‏که حتی تحت عنوان سپاه دین قدرت این را دارند که بروند و با مردم در باب این اعتقادات صحبت بکنند.‏
‏ پس این قاعدتا نتیجه عکس رو خواهد داد.‏
‏ این رو نمیشه کتمان کرد که چه رضاشاه و چه محمدرضا شاه برای ایرانی‌ها کارهایی رو انجام دادند و به نوعی اهدافشون در ‏راستای کمک کردن بوده اما همواره این رو باید در نظر داشت که کمک کردن به این نیت انسان ها.‏
‏ راهگشای امور نیست.‏
‏ شما نیاز به تخصص هم دارید.‏
‏ نیاز به استدلال هم دارید.‏
‏ نیاز به محاسبات درست هم دارید.‏
‏ یعنی تنها و تنها نیت درست داشتن گره گشا نیست.‏
‏ مثال ساده اش هم این هستش که من نیت کمک کردن به انسان ها رو دارم.‏
‏ اگه انسانی که مریضی قلبی داره و نیازمند جراحی هست و من با نیت خوب خودم نمی تونم درمان بکنم نمی تونم بگم چون ‏من نیت خوبی دارم پس سینه این آدم رو می شکافم و قلبش رو عمل می کنم و نیاز دارم که تخصصش رو داشته باشم تا بتونم ‏بهش کمک کنم.‏
‏ پس در مورد اول باید اذعان بکنیم که چه رضا شاه و چه محمد رضا شاه نیت مثبتی رو برای مردم ایران داشتند.‏
‏ افکاری رو داشتند که دوست داشتند ایران پیشرفت کنه و به تعالی و رستگاری برسه.‏
‏ اما اینکه تا چه اندازه در این راستا تخصص داشتند، راه حل داشتند و رفتارهای درستی انجام دادند.‏
‏ این موضوع مورد بحث ما است.‏
‏ تا چه اندازه اجازه دادند که توده های مردم به این تغییر برسند؟
‏ این موضوع قابل بحث است.‏
‏ این موضوعی است که ما را به این سکون و سکوت رسانده و در نهایت به آن شورش انسان ها را کشانده.‏
‏ در باب دوران پهلوی باید در باب دوران پهلوی دوم باید گفت که من وقتی این حکومت را به دو بخش تقسیم کردم، در بخش ‏دوم چه طریقتی داشت که مدام و مدام رو به سمت استبداد بیشتر کشانده می شد.‏
‏ یعنی شاید بعد از.‏
‏ زندانی شدن حصر خانگی مصدق این قدرت کمرنگ تر بود اما مدام در حال قوت گرفتن بود.‏
‏ به جایی رسید که ایران را در یک خفقان و یک ایست لیست کامل سیاسی قرار داد.‏
‏ هر نوع تفکر سیاسی نفی شد.‏
‏ همه اتفاقات و تصمیمات با یک نفر بود.‏
‏ این هم در دورانی بود که ما باید این را در نظر داشته باشیم که آن دوران تاریخی ما یک دوران پر رونقی از نظر اقتصادی بوده.‏
‏ دورانی بوده که حالا فروش نفت راحت‌تر اتفاق می‌افتاد و قیمت نفت چندین برابر شده بود و حالا ما رونق اقتصادی را داشتیم ‏و در کنارش نیازمند به این آزادی های سیاسی هم بودیم.‏
‏ اما این آزادی های سیاسی به هیچ وجه به مردم داده نمی‌شد و استبداد حاکم بر سپهر سیاسی ایران بود و این دو با هم جمع ‏شدنی نیستند.‏
‏ در تمام کشورهای جهان در کنار هم سعی می‌کنند رونق سیاسی و اقتصادی را پیش ببرند.‏
‏ وقتی مردم از نظر اقتصادی قدرتمندتر می‌شوند در کنارش نیازمند این هستند که از نظر سیاسی هم آزادانه تر بتونن رفتار بکنن.‏
‏ جای بیشتری رو داشته باشن برای اذعان نظراتشون.‏
‏ اما این سانسور، این خفقان، این استبداد سیاسی و این راکد شدن وضع سیاسی مردم به این نارضایتی دامن میزنه.‏
‏ ما در نهایت به پهلوی میرسیم که حالا قرار هست یک حزب در ایران به عنوان یک حزب سیاسی و حزب رستاخیز باشه که ‏همه امور در اختیار همین حزبی که به نوعی سرسپرده به نظام پهلوی و محمدرضاشاه پهلوی هستن.‏
‏ همه امور رو به دست بگیرند.‏
‏ قرار هست که مجلس ایران تبدیل به یک مجلس یک سویه ای بشه که بیشتر از اینکه کاری انجام بده و یا قانونی رو به نفع ‏مردم تصویب بکنه، مجیز پادشاه رو بگه.‏
‏ اطرافیان پادشاه باید افرادی باشند که مجیز پادشاه را بگویند.‏
‏ قرار نیست نقدی صورت بگیرد.‏
‏ قرار نیست که این قوه محرکه سیاسی کشور تکون بخوره.‏
‏ قرار نیست ما اشکالات و مشکلات رو بشناسیم و در راستای برطرف کردن اون گام برداریم.‏
‏ قرار هست که هر اتفاقی که می افته تعبیر به بلند فکری و بلند نظری پادشاه بشه.‏
‏ حتی اگر اتفاق بد و اشتباه هست.‏
‏ و این استبداد سیاسی ما رو به مراحل بعدی میرسونه که منجر به انقلاب میشه.‏
‏ در دوران پهلوی دوم همونطور که گفتم اتفاقات مثبتی هم افتاد.‏
‏ اما حتی این اتفاقات مثبت هم تعبیر به معنای منفی میشد.‏
‏ چرا که انسان قاعدتا دوست داره چیزهایی رو که آرزو می کنه رو خودش به دست بیاره.‏
‏ دوست داره در راه اون خواسته ها تلاش بکنه و به نوعی در اختیار گذاشتن آن حتی میتونه نتیجه عکس بده و فرای آن.‏
‏ حقیقتا در دوران پهلوی اجازه داده نشد به مردم که مردم خودشان بخواهند که این چرخه را به گردش در بیاورند.‏
‏ اجازه داده نشد تا مردم بتوانند خودشان تصمیم بگیرند فرهنگ را تغییر بدهند.‏
‏ اگر مردم ایران قرار بود که.‏
‏ به نوعی به عنوان مثال همان مثالی که قبل‌تر هم صحبت کردم حجاب را از سر بردارند، این نیاز به یک تحول فرهنگی داشت.‏
‏ این نیازمند این است که تفکر مردم تغییر پیدا بکند تا به این مرحله برسند که حجاب از سر برود.‏
‏ اما اگر قرار باشد این اتفاق به زور و با قدرت باتوم و دشنه و شمشیر اتفاق بیفتد، قاعدتا جواب عکس می‌دهد حتی اگر رفتار ‏درستی باشد.‏
‏ در باب تمام اتفاقات به همین شکل بود.‏
‏ اتفاقات مثبت فراوانی در دوران پهلوی دوم هم می افتد.‏
‏ مثلا شما به این.‏
‏ این رو در نظر داشته باشید که حق رای به زنان در دوران پهلوی دوم اتفاق می افتد.‏
‏ خیلی جلوتر و پیش تر از خیلی از ممالک پیشرفته ی اروپایی این قابل تقدیر هست.‏
‏ این اتفاق مهم و روشن هست.‏
‏ توسط یک دیکتاتور صالح اتفاق می افتد.‏
‏ اما اینکه چقدر این مردم با این موضوع نزدیکی دارند و چقدر این اتفاق از برآیند تفکرات این مردم پیش رفته و چقدر فرهنگ ‏این در وجود انسان ها وجود داشته، چقدر مردم تلاش کردند که این فرهنگ را تغییر بدهند و به این جایگاه برسند، موضوع ‏مهمی هست.‏
‏ چون قاعدتا خیلی از اتفاقات بزرگ و قانون های پیشرونده ای که در جهان وجود دارد اگر از دل خواست مردم اتفاق نیفتد ‏نتیجه عکس میده.‏
‏ مثالهاش هم بسیار هست.‏
‏ در مجموع در باب دوران حکومت پهلوی دوم هم میشه ساعت ها صحبت کرد.‏
‏ اما من سعی میکنم که صحبت رو ببندم و در همین جا بهش خاتمه بدم.‏
‏ چرا که ما قرار هست که یک موضوعات مهمی رو بگیریم و بتونیم درک بکنیم که چرا ایران ما به این شرایط رسیدیم.‏
‏ قسمت بعدی قاعدتا در باب انقلاب صحبت خواهد شد.‏
‏ من سعی میکنم یک مقداری بیشتر در باب انقلاب ایران صحبت بکنم و ریشه هاش رو بیشتر موشکافی بکنم.‏