خب دوستان در قسمت های گذشته که ما در این ویژه برنامه ایران صد ساله با هم صحبت کردیم، از تاریخ پیش از مشروطه ‏شروع کردیم و به انقلاب جمهوری اسلامی در سال پنجاه و هفت رسیدیم.‏
‏ موضوعات مختلفی در این چهار قسمت بیان شد و اگر بخواهیم چکیده ای از این مسائل رو با شما مطرح کنیم تا به این قسمت ‏تازه برسیم.‏
‏ میتونیم اینجوری اذعان بکنیم که ایران در دوره قاجاری ها.‏
‏ پیش از انقلاب مشروطه در شرایط وحشتناکی به سر می برد.‏
‏ از فقر فرهنگی تا اقتصادی و خفقان سیاسی در مضیقه بود و بعد جماعتی از مردم ایران که روشنفکران و مشروطه خواهان رو در ‏بر می گرفتند با دیدن جهان پیرامونشان و جهان غرب و درک این مطلب که اونها با کنار گذاشتن مذهب به نوعی وارد دنیای ‏جدیدی شدن و جهان مدرن رو تصویر کردند، با اصول تجدد آشنا شدند و در ایران هم پایه ریزی یک انقلابی رو کردند که ‏انقلاب مشروطه در نهایت شکل گرفت و بعد قدرتمندان داخل ایران پادشاهان به همراهی با دشمنان خارجی دست به دست هم ‏دادند تا در برابر این انقلاب مردمی ایستادگی کنند.‏
‏ طی طریق تاریخ، اتفاقات مهم و بزرگ تاریخی از جمله جنگ جهانی اول و دوم باعث یک سری فعل و انفعالاتی در ایران ‏شد.‏
‏ پادشاهی به اسم رضاشاه پهلوی سلسله پهلوی را بنیان گذاشت و بعد تضادهایی که بین این دو پادشاه پهلوی پدر و پسر وجود ‏داشت نارضایتی هایی را بین مردم به وجود آورد.‏
‏ مردمانی که در دوران مشروطه به فکر تجدد بودند و به نوعی این سنت و مذهب رو میخواستند کمرنگ بکنند، طی گذشت ‏سالیان پایگاه مردمی مذهب قدرتمند تر شد.‏
‏ ما در قسمت گذشته در باب گروه های مختلف و طیف های فکری که وجود داشتند و پیش از انقلاب قدرتمند بودند صحبت ‏کردیم.‏
‏ سه طیف رو نام بردیم.‏
‏ اون جماعتی که افکار چپ‌گرایانه داشت و کمونیست بود.‏
‏ اون جماعتی که مذهبی بود و مذهبیون را تشکیل می‌داد با اعتقادات مذهبی سعی در انقلابی کردن جامعه داشت و ملی گرا ‏هایی که به نوعی نمادش مصدق بود و میشه نام برد که اون ها همون مشروطه خواهان گذشته ی ایران بودند که حالا طی مرور ‏زمان افکار جدیدی رو هم به باورهای خودشون اضافه کردند.‏
‏ خب ما صحبت کردیم و بحث رو به اینجا رسوندیم که عوامل مختلفی باعث قدرت گرفتن بیشتر مذهبیون شد.‏
‏ رفتارهایی که رضاشاه در برابر اون ها انجام داد و به نوعی با ضدیت با این روحانیون اونها رو در مرحله ی مظلومیت قرار داد، ‏سمپاتی مردم رو با خودشون بیشتر کرد.‏
‏ رفتارهایی از قبیل برداشتن حجاب از سر مردم، محدود کردن مردم برای اجرای مناسک مذهبی شون و این جور رفتارهای ‏قهرآمیز باعث شد که آنها در موضع مظلومیت قرار بگیرند و سمپاتی را بیشتر کنند و بعد رفتارهای پر تضادی که پادشاه دوم ‏سلسله پهلوی، محمدرضا شاه با مذهبیون کرد هم به قدرت گرفتن آنها اضافه کرد.‏
‏ فرای آن اتفاقاتی که در بین گروه های مختلف سیاسی هم افتاد از جمله اینکه بعضی از چپگرا ها اعتقادات خودشان را با ‏اعتقادات مذهبی ادغام کردند و یا آن بخشی را که ما به اسم ملی گراها می شناسیم هم به همین شکل با اعتقادات مذهبی ‏خودشان را نزدیک به مذهبیون کردند.‏
‏ اصولا مذهبیون یک پایگاه قدرتمندتری را بین مردم کسب کردند.‏
‏ نهایت تمام این فعل و انفعالات این شکلی شد که قدرت غالب در این انقلاب مذهبیون باشند.‏
‏ پایگاه اجتماعی قدرتمندی داشته باشند.‏
‏ در باب انقلاب هم صحبت کردیم که سه مرحله را انقلاب ایران طی کرد.‏
‏ انقلاب پنجاه و هفت را دارم عرض می‌کنم.‏
‏ یک مرحله ابتدائی داشت که بعد از کودتای بیست و هشت مرداد شکل گرفت و طی طریقتی که این اتفاقات کرد، مرحله دوم ‏اون جنگ مسلحانه ای بود که برخی از گروه های چپ پایه گذارش بودند.‏
‏ حالا گروه های چپ که حتی اعتقادات مذهبی هم داشتند و این هم یک شور و هیجانی رو به مردم داد و در نهایت این نگرش ‏انقلابی مردمی شد و در نهایت هم به انقلاب نشست.‏
‏ خوب همه مون میدونیم و نظرات متفاوتی هم در باب این قدرتگیری جمهوری اسلامی بعد از انقلاب وجود داره.‏
‏ این که اونها انقلاب رو از انقلابیون ربودند، اینکه انقلاب رو تصاحب کردند، اینکه آیا تمام این انقلاب امتیازش برای اونها بود ‏یا نه، اینها موضوعات قابل بحث و ارزشی هست که میشه دربارش ساعتها صحبت کرد.‏
‏ اما چیزی که میشه بهش اذعان کرد این هست که مردم ایران در این انقلاب نقش داشتند با هر نوع تفکری که داشتند.‏
‏ یعنی همون کمونیست ها از همون ابتدا در این انقلاب نقش ایفا کردند.‏
‏ چه ملی گراها و چه مذهبیون همه در کنار هم نقشی را ایفا کردند.‏
‏ اما موضوع مهم و قابل عرض این بود که پایگاه مردمی مذهبیون قدرتمند تر شد از اون دو طیف دیگه و در نهایت انقلاب ‏جمهوری اسلامی شکل گرفت.‏
‏ اما یکی از نکات مهم این هستش که ما باید بدونیم افکار جمهوری اسلامی پیش تر از این که به قدرت برسه به چه شکل.‏
‏ جمهوری اسلامی که نماد اون مذهبیون و اون طیف فکری مذهبی در ایران بود یه افکاری رو داشت.‏
‏ و من در قسمت قبلی هم گفتم که مذهبیون تونستن برای خودشون یک نماد و سمبل و یک رهبری رو انتخاب بکنند.‏
‏ یک رهبری که کاریزمایی داشت و این رهبر صحبت های انقلابی می کرد.‏
‏ شجاعانه صحبت می کرد.‏
‏ از موضع قدرت صحبت می کرد.‏
‏ بر پایه افکاری که داشت معتقد و معترف بود.‏
‏ کوتاه نمی آمد و به نوعی این روحیه انقلابی گری رو در خودش داشت و اون تبدیل به سمبل و نماد شد برای مذهبیون.‏
‏ چیزی که در طیف های فکری دیگر کمتر بود یا به واسطه اینکه اشخاص بیشتری را در خودشان داشتند که جایگاه داشتند و ‏این اشخاص در برابر هم قرار میگرفتند و گاهی اوقات همدیگر رو مهار می کردند، همدیگر رو تضعیف می کردند و یا اینکه ‏اصلا شخصیت کاریزماتیکی رو در خودشون نداشتند که بخواد همچین قدرتی داشته باشه و یا شخصیت های کاریزماتیکی که ‏خودشان را متصل به آن فکر مذهبی دانستند.‏
‏ یعنی یک بخشی بودند که از افکار چپ تا ملی گراها خودشان را وابسته به افکار مذهبیون دانستند و ناخودآگاه خودشان را زیر ‏چتر و سیطره ی مذهبیون دیدند و رهبری اون شخصی که بین مذهبیون قدرتمند شده بود رو پذیرفتند.‏
‏ اما برای اینکه ما بخوایم به افکار این مذهبیون برسیم خب ایده ها و نظرهای بسیاری رو اینها مطرح میکردند که میشد به این ‏کتاب ها و این نوشته هایی که ازشون وجود داشت رجوع کرد.‏
‏ یعنی اصل ولایت فقیه پیش از انقلاب هم مطرح شده بود و کسی که قرار بود زیر پرچم مذهبیون سینه بزنه میتونست با مطالعه ‏این برسه به اینکه چه نظری رو دارن در باب نظام سیاسی.‏
‏ خب قاعدتا یک نظام فکری هست.‏
‏ نظام اسلامی که تفکر سیاسی هم در خودش جای داره.‏
‏ یعنی پیامبر اسلام هم حکومت کرده در طول حیات خودش و اصولا عقاید اسلامی به شدت گره خورده با مباحث سیاسی ‏هست.‏
‏ یعنی یک دین سیاسی هست.‏
‏ برعکس یک دینی مثل مسیحیت که مسیح در دوران حیات خودش خیلی به مباحث سیاسی نزدیک نشد و بیشتر از بعد ‏اخلاقی مردم رو پند و اندرز می داد.‏
‏ اما مذهب اسلام اصولا دین اسلام یک دین سیاسی هست دیگه.‏
‏ و بعد برای اینکه برسن به این افکار میتونستن موضوعات مختلفی از این دست رو مورد مطالعه قرار بدهند و ببینند که این ‏افکار چگونه بود.‏
‏ اما اصولا در اون بحبوحه انقلاب خیلی به دنبال دانستن این موضوعات نبودند و بیشتر رفتارها و رفتارهای هیجانی و پر از ‏احساسی بود و هر چقدر نزدیک تر به این مبحث احساس می شدند از منطقشون هم قاعدتا دورتر می شدند و یکی از عوامل ‏مهمی که باعث شد خیلی ها زیر پرچم مذهبیون سینه بزنند این بود که خب وارد منطق و استدلال نشدند و هیجانی.‏
‏ راه خودشون رو انتخاب کردن.‏
‏ اما میشد این افکار رو.‏
‏ آدم مورد مطالعه قرار بدیم.‏
‏ آرا و نظرات مثلا مذهبیون رو بدونه.‏
‏ حتی با خوندن اسلام و قرآن هم میشد به این موضوعات رسید.‏
‏ اینکه اسلام تا چه حد با دموکراسی همپوشانی داره و اینکه اسلام تا چه حد با آزادی های سیاسی همپوشانی داره.‏
‏ اینکه تاریخ اسلام تا چه حد با این آزادی های سیاسی همپوشانی داشته؟
‏ قابل درک بود.‏
‏ اما در اون برهه از تاریخ هدف و.‏
‏ آرزوی بزرگ از بین بردن حکومت پهلوی و به نوعی پادشاهی بود.‏
‏ یکی از شاخصه های مهم انقلاب ایران نداشتن آرزو بود.‏
‏ نداشتن ایده آل و آرمان بود.‏
‏ خب همه چپها رو به داشتن آرمان می‌شناسند.‏
‏ اینکه چپ‌ها آرمان و آرزوهایی دارند اما در حقیقت چپ‌های ایران ما به آن صورت آمال و آرزویی نداشتند و یا آن آمال و ‏آرزوها را با توده‌های مردم در میان نگذاشتند و نتوانستند این آرزوها را به آنها بفروشند و آنها را به نوعی همراه با خودشان ‏بکنند.‏
‏ بیشترین هدف آن سیل از جماعت، از بین بردن آن حکومت پادشاهی و انقلابی بود که در خودش نفی کردن آن قدرت پیشرو ‏را داشت.‏
‏ عزل کردن آن قدرت را داشت.‏
‏ شاید بزرگ‌ترین آرزوی آن طیف از مردم همان مخلوط کردن پادشاه بود.‏
‏ بیشتر شعارها هم طی همین طریقت و پی همین افکار پیش می‌رفت.‏
‏ یعنی شما به شعارهایی که پیش تر از انقلاب پنجاه و هفت گوش می‌دهید، می‌بینید که بیشتر مرگ بر شاه نقش اصلی و کلیدی ‏را دارد.‏
‏ از آرزوها صحبتی به میان نمی آید، خواسته ها مطرح نمی شود، بیشتر نفی است که میداندار است.‏
‏ انقلابی که بر پایه سلب شکل گرفته در راه ایجاب هیچ خواسته ای را مطرح نمی کند و نمی خواهد چیز تازه ای را ایجاد کند.‏
‏ اما می شد افکار این انقلابیون مذهبی را مورد مطالعه قرار داد.‏
‏ اما این اتفاق نیفتاد و بیشتر همه چیز خلاصه شد در.‏
‏ مصاحبه هایی که از این شخصیت های مذهبی بیرون می آمد.‏
‏ این نماد این شخصیت ها که مصاحبه می کرد و میدان و تریبون داشت به خصوص در سال های آخر و در همان سالهای آخر ‏هم تبدیل به چهره ی اول انقلاب شد.‏
‏ یعنی بیشتر انقلابیونی که در آن تاریخ ها هم بودند می دانند که تا سال 57 اسمی از خمینی به آن صورت در بین مردم وجود ‏نداشت.‏
‏ خیلی کم رنگ بود اما به یکباره تبدیل به یک شخصیت اصلی شد و خب رسانه های غربی هم در این شناسوندن نقش ایفا ‏کردن و اون عوامل دیگه ای هم که من برشمردم نقش ایفا کرد تا این رهبریت به نوعی تقدیم و تنفیذ بشه.‏
‏ برای اون بخشی از جامعه که اعتقادات مذهبی داشتند.‏
‏ اما برای شناخت اون افکار بیشتر مردم به همون مصاحبه ها و صحبت ها و اعلامیه ها رجوع می کردند.‏
‏ صحبت هایی که خب پر از تقیه بود.‏
‏ تقیه ای که یکی از بنیان های فکری مذهب شیعه در اسلام هست.‏
‏ برای اینکه قدرت رو به دست بگیرند حاضرند که خدعه بکنند، حاضرند که دروغ بگن، تقیه بکنند و افکار رو به اون صورتی ‏که وجود داره در میون نذارن.‏
‏ در صورتی که اون افکار رو در کتاب هایی که به رشته ی تحریر درآورده بودن بیان کرده بودند اما مردمی وجود نداشتند که ‏بخواهند این افکار را مورد مطالعه قرار بدهند و بیشتر سندیت شان برای مواجه شدن با این طیف فکری همان مصاحبه ها و ‏اعلامیه ها بود.‏
‏ مصاحبه هایی که بیشتر رنگ و بوی رسیدن به دمکراسی را می داد.‏
‏ حتی وقتی سئوال می شد که شما دوست دارید چه حکومتی در ایران پایه ریزی بشود؟
‏ خیلی ساده بیان می شد که یک حکومتی شبیه به همین حکومت فرانسه به عنوان مثال.‏
‏ و این ها به نوعی میدان دار شد و آن طیف هایی که تلاش های بسیاری را هم برای این انقلاب و این تحول کشیده بودند، از ‏جمله ملی گراها و کمونیست ها احساس می کردند که این مذهبیون کاری نمی تونن انجام بدن و قدرت حکومت داشتن و ‏حکومت داری رو ندارن.‏
‏ نه از نظر فلسفی، نه از نظر تئوری، نه از نظر عملی.‏
‏ قدرتی در اختیارشان نیست که بخوان همچین کاری بکنند و بیشتر خودشون رو با همین مصاحبه ها دلخوش میکردن.‏
‏ افکار پیش از انقلاب جمهوری اسلامی بیشتر در همین حال و هوا بود که قرار هست یک بنیان تاریخی که در ایران به اسم ‏مذهب وجود داره و همواره قدرت داشته اینبار در کنار مردم قرار بگیره تا این نهاد ظالم رو از کار بیکار بکنه و بعد از اون عرف ‏جامعه ایرانی رو حکمفرما بکنه.‏
‏ بیشتر تمام آرزوها و خیال ها در همین راستا بود که حالا قراره ایران اون چیزی که نداره رو به دست بیاره.‏
‏ شما وقتی به گذشته ی ایران نگاه میکنید میبینید که ایران از آزادی های نسبی برخوردار بوده.‏
‏ خب همه ما میدونیم که در جهان فعلی هم که داریم زندگی میکنیم همه چیز نسبی هست.‏
‏ یعنی هیچ جایی ایده آل برای کسی نیست.‏
‏ نه از بعد آزادی های اجتماعی، آزادی های فردی یا امنیت شغلی.‏
‏ هر چیزی رو که در نظر بگیریم از نظر اقتصادی همه چیز نسبی هست.‏
‏ یعنی هیچ دولتی رو ما امروز نمیشناسیم که در ایده آل ترین شرایط خودش باشه.‏
‏ اما ایران ما در اون روزها از همه چیز به صورت نسبی برخوردار بود.‏
‏ آزادی های فردی وجود داشت، آزادی های اجتماعی وجود داشت.‏
‏ از نظر اقتصادی ایران در جایگاه بدی نبود.‏
‏ در جایگاه قابل تاملی بود.‏
‏ میشد شرایط رو بهتر هم کرد و همه چیز از یک آرامش نسبی برخوردار بود.‏
‏ تنها نقطه ضعفی که ایران در اون روزها داشت مطمئنا خفقان سیاسی بود.‏
‏ نداشتن آزادی های سیاسی بود که خب این شکوفایی اقتصادی و این پیشرفت های اقتصادی هم به این موضوع به نوعی ارزش ‏چند برابری هم داده بود.‏
‏ یعنی در کنار این رونق سیاسی، همواره کشورها نیازمند این هستند که به آزادی های سیاسی هم برسند و بزرگترین فقدانی که ‏در این روزها در ایران احساس می شد، آزادی های سیاسی بود.‏
‏ و مردم ایران هم احساس میکردند با این انقلاب به این خواسته ی خودشون هم میرسند.‏
‏ و بیشتر صحبت هایی که در اون روزها هم از این مذهبیون نقل میشد در همین راستا بود.‏
‏ یعنی به نوعی همپوشانی با ملت میکردند.‏
‏ اما هر چه قدر پایگاه اجتماعی بیشتر و بیشتر میشد قدرت اجتماعی بیشتر میشد و میتونستن تکیه بکنن به این توده ها آرای ‏خودشون رو با زبان محکمتر و قوی تری بیان میکردند.‏
‏ هر چقدر این پایگاه رو محکم تر و مستحکم تر میدیدند میتونستن حالا از آرای خودشون راحت تر صحبت بکنند.‏
‏ شما اگر بر می گشتید به چند سال گذشته اش میدید که اونها خودشون رو یک بخشی از این حرکت میدونستن.‏
‏ اما وقتی دیدند که توده ها همپوشانی بیشتری با اونها دارند، میتونستن حالا آزادانه صحبت های خودشون رو بکنند و خودشون ‏رو محور این تغییرات بدونن.‏
‏ در مجموع می شه موضوع رو اینجوری بیان کرد که این طیف های مختلف فکری که من دربارشون صحبت کردم در این ‏انقلاب قاعدتا نقش داشتن هر کدوم نقش رو ایفا کردن.‏
‏ به حوادث و بزنگاه های تاریخی هم که نگاه بکنیم، این همپیمانی طیف های فکری با این نگاه مذهبی بود که انقلاب رو پیروز ‏کرد.‏
‏ یعنی همه در باب اون ملی گرا هایی که با خمینی هم پیمان شدن می دونین؟
‏ همه می دونیم که در یک بزنگاه مهم تاریخی، این همپیمانی و این دیدار با نماد و نشانه ی مذهبیون خب یه کمک بزرگی به ‏انقلاب کرد که یک پایگاه اجتماعی رو که قدرتمند بود به واسطه حضور یک کسی مثل مصدق، به واسطه تاریخچه ای به اسم ‏مشروطه اون ها رو هم همپوشان کرد با اون نگاه های مذهبی.‏
‏ حتی این دسته برادری از طرف کمونیست ها هم به سمت مذهبیون داده شد و چون هدفی غایی برای همه مشترک بود و اون ‏هم از بین بردن سلطنت و خلع کردن پادشاه پهلوی ها و شاه دوم پهلوی ها، اینها رو همه رو با هم متحد کرد.‏
‏ و در مجموع و در پایان این داستان ما رسیدیم به جمهوری اسلامی که قدرت رو به دست گفتم.‏
‏ ولی توی این برنامه خاص ما قصد نداریم که در باب تاریخ و اتفاقات تاریخی به صورت ریز صحبت بکنیم و بیشتر میخوایم ‏یه برآیندی داشته باشیم از اتفاقاتی که افتاده و یه نتیجه گیری بکنیم و اصولا با مباحث به شکل دیگه ای رو به رو بشیم و بهش ‏نگاه بکنیم.‏
‏ این که چگونه این انقلاب شکل گرفت.‏
‏ کتاب های زیاد تاریخی وجود داره که میشه دوستان بهش مراجعه بکنند و دربارش بدونند.‏
‏ ما گذرا از روی این ها می گذریم.‏
‏ این که چگونه این ترک بین ملی گرا ها خورد ملی گرا هایی که به مشروطه باور داشتند، چگونه یک طیفی شون یه طیف ‏خیلی کوچک شون موندن برای اصلاحات و یک طیف بزرگ و عظیمشان همداستان شدند با مذهبیون برای انقلاب.‏
‏ و مذهبیون هم به این شکل دیدند که می‌توانند قدرت را به دست بگیرند.‏
‏ یعنی شما وقتی می رید و می رسید به اون دوره ای که مذهبیون می خواستند قدرت را در اختیار خودشان بگیرند، خب یک ‏دولت موقتی تشکیل می دهند که در آن دولت موقت پست اجرایی اصلی در اختیار همان ملی گراها قرار می گیرد.‏
‏ ملی گراها که من صحبت کردم و گفتم که جنبه های فکری مذهبی را هم به افکارشان اضافه کرده بودند.‏
‏ برخی خب از ابتدا مذهبی بودند اما با رونق گرفتن بازار مذهبیون اون بخش مذهبی خودشون رو پررنگ تر کردند.‏
‏ و خب مذهبیون هم برای اینکه قدرت خودشون رو تثبیت بکنن نیاز به این همپوشانی و همدستی با ملی گراها داشتند.‏
‏ با کمونیست ها داشتند.‏
‏ با نیروهای انقلابی داشتند که همه رو زیر یک پرچم جمع کنن و اون دولت موقت به عنوان مثال متشکل میشه از همون ملی ‏گراها و انقلاب پیروز میشه، جمهوری اسلامی شکل میگیره و پایگاه مردمی قدرتمندی رو هم به دست میاره.‏
‏ اینکه اون رفراندومی که در ایران برگزار شد تا چه حد دور از عقل و منطق بوده جای بحث داره.‏
‏ اینکه چگونه ممکن هست که شما رفراندومی رو در نظر بگیرید برای نوع حکومت آینده یک کشور و تنها یک نوع از ‏حکومت برای داشتن یا نداشتن مورد قضاوت قرار بدی تا چه حد احمقانه و عبث است.‏
‏ موضوع قابل عرضی یعنی میشه ساعتها در باب این صحبت کرد که چگونه مردمی سالیان دراز تلاش کردند تا به یک انقلاب ‏برسند و در نهایت حق انتخابشون بین یک موضوع هست که آیا میخوان یا نمیخوان؟
‏ یعنی جمهوری اسلامی رو می خواید یا نمی خواهید؟
‏ در صورتی که ثمره انقلابی که طیف های مختلف فکری در اون نقش داشتن قاعدتا باید اشکال مختلفی از سیاست رو هم و ‏نظام های سیاسی رو هم متشکل بشه.‏
‏ یعنی باید یک رفراندومی وجود داشته باشه که مردم مختار باشن بین یک جمهوری دمکراتیک، بین یک جمهوری لائیک، ‏بین یک حکومت سرمایه داری، بین یک حکومت سوسیالیستی یا مارکسیستی و الی آخر حق انتخاب داشته باشن.‏
‏ اما به واسطه این قدرت گیری و پایگاه اجتماعی ای که مذهبیون به دست آوردن و ما موضوعاتش را هم عرض کردیم.‏
‏ نهایت رفراندوم ما به جایی رسید که بین جمهوری اسلامی بودن و یا نبودنش یکی رو انتخاب کنیم که خب گفتم پایگاه ‏اجتماعی بالایی داشت و با یک رأی اکثریت غیر قابل فهم و درکی هم این قدرت قبضه شد و به دست مذهبیون افتاد.‏
‏ و همه دنیای جمهوری اسلامی از همون جا آغاز شد.‏
‏ یعنی از همون ابتدای انقلاب.‏
‏ شما میتونستید انتهای این انقلاب رو ببینید.‏
‏ من در باب انتقام و کینه هم صحبت کردم.‏
‏ به کرات صحبت کردم.‏
‏ در کتاب های مختلف در همین برنامه پادکست به نام جان هم صحبت کردم و گفتم که این ریشه ی انتقام و تفکر به انتقام و ‏داشتن کینه ما رو به کجا میبره؟
‏ و شما با یک حکومتی روبرو شدید که پایه های فکریش بر پایه کینه و انتقام بود.‏
‏ حتی بالاتر و فراتر از اون پایه های خوراک فکری و اعتقادیش اون ریشه های اسلامی هم بود.‏
‏ بر پایه کینه و انتقام بود.‏
‏ حالا حکومتی رو به دست می گیرن که تمام سران حکومت گذشته رو از بین میبرند و میکشند.‏
‏ همه رو قلع و قمع می کنند و این شروع کننده ی جهل و جنون تازه ی ایرانی هاست.‏
‏ نه تنها در بین حکومتیان که در بین مردم هم این رواج داره.‏
‏ یعنی مردم هم آرزوی قتل عام و کشتار اون حکومتیان گذشته رو داشتند.‏
‏ فرای اینکه اونها محاکمه بشن یا نشن، موضوع قابل عرض و مهم در اون دوره از تاریخ قتل عام اونها بوده.‏
‏ شما مواجه میشید با یک جنون و یک وحشی گری لجام گسیخته ای که این انقلابیون دارن انجام میدن.‏
‏ از وزیر تا وکیل رو به جوخه های دار و به تفنگ های سرپر می سپارند.‏
‏ وزیر زنی که اولین و اولین وزیر زن تاریخ ایران بوده را به راحتی می کشند بدون دلیل، بدون صحبتی، بدون هیچ دادگاه ‏عادلانه ای و داره این پیام رو به شما میده.‏
‏ این انقلاب که این انقلاب بر پایه کینه و انتقام شکل گرفته و قرار هست که در این ریل خونین مسیر خودش رو به پیش بره.‏
‏ شروع انقلاب و اون اتفاقات دهشتناک و مدرسه رفاه منزجر کننده و حقیقتا وحشیانه ای که یک تاریخ ننگینی رو برای ایران ‏ساخته، نوید دهنده این بود که این انقلاب، انقلاب وحشتناکی هست و قرار است که سرنوشت بدی رو برای مردم رقم بزنه.‏
‏ شروع این انقلاب با قلع و قم کردن حکومتیان سابق شروع شد و به پیش رفت.‏
‏ هر کس در هر جایگاهی که در اختیار این حکومتیان قرار میگرفت در اختیار این انقلابیون تازه متولد شده قرار میگرفت و ‏محکوم به مرگ بود.‏
‏ کار فراتر میرفت.‏
‏ یعنی شما انقلاب جمهوری اسلامی را که نگاه میکنید مواجه میشوید با قتل عام هر نوع نگرشی، هر نوع انسان هایی که در برابر ‏خود میدید.‏
‏ یعنی شما حتی میبینید که به شهر زیبا هم حمله میکنند و حالا زنانی که اونجا کار میکردند رو هم اعدام میکنند حتی اگر ‏مقداری میدون براشون باز تر بود.‏
‏ هر کسی رو در ایران فکر میکنم اعدام میکردن.‏
‏ یعنی از حالا بازیگرانی که در اون دوره وجود داشتن هم خیلی هاشون رو دوست داشتند اعدام بکنند در ملا عام.‏
‏ و این دیوانگی و جنون رو گسترش بدن.‏
‏ هر چند برخی رو ممنوع الکار کردن تا آخر عمر و باعث مرگشون شدن.‏
‏ برخی رو به تبعید اجباری فرستادن و فضای کشور رو به نوعی ترسیم کردند که یک عده ای باید از این کشور فرار می کردند ‏تا زنده بمونن.‏
‏ یعنی بین مرگ و فرار یک حق انتخاب براشون وجود داشت و این تبعید گسترده ی مردم ایران هم شکل گرفت.‏
‏ شروع انقلاب بر پایه خون بود و بر پایه خون به پیش رفت.‏
‏ ما گفتیم که این جمهوری اسلامی در شروع راه نیازمند در کنار خود داشتن عناصر دیگه و افکار دیگه هم بود.‏
‏ یعنی گفتیم که در اون دولت موقت به ملی گرا هایی که حالا نگاه های مذهبی داشتند قدرت داد و اون ها رو سر کار آورد اما ‏به سرعت شروع به قلع و قمع کردن نگرش های دیگه کرد.‏
‏ به محض اینکه پایگاه اجتماعی قدرتمندی دید و تونست قدرت خودش رو نشون بده شروع کرد به بلعیدن فرزندان خود.‏
‏ همان جمله معروف که انقلاب فرزندان خود را یک به یک می بلعد در ایران ما به واقع اتفاق افتاد.‏
‏ شما مواجه میشید با هر عنصری که در برابر جمهوری اسلامی بود از بین رفت.‏
‏ هر عنصری که در این انقلاب نقش داشت نقش مهمی را ایفا کرده بود.‏
‏ سالیان درازی مبارزه کرده بود تا این انقلاب شکل بگیره.‏
‏ به سرعت توسط جمهوری اسلامی قلع و قمع شد.‏
‏ از اون کمونیست هایی که در همون ابتدا به راحتی به نوعی نسخه شون پیچیده شد از بین رفتند.‏
‏ به کناری گذاشته شدند با هزار عنوان، با هزار تهمت، با هزار صحبتی که میشد دربارشون کرد.‏
‏ اما در پیش ترها اگر صحبت می کردید در باب بیخدا بودن اونها صحبت می کردید.‏
‏ خب راه بود.‏
‏ جایی بود برای اینکه اینها بحث بکنن، صحبت بکنن.‏
‏ حتی در ابتدای انقلاب تلوزیون هم جوری بود که برای مباحثه این دو طیف فکری جای داشت که بیایند با هم صحبت بکنند ‏و آرا و نظرات خودشان را مطرح بکنند.‏
‏ اما به سرعت با این نگرشی که دیدند و فهمیدند که یک پایگاه اجتماعی قدرتمند تری دارند نسبت به آن کمونیست ها به ‏راحتی کمونیست ها را از این صفحه حذف کردند.‏
‏ بعد رفتند سراغ ملی مذهبی ها، رفتند سراغ همان جماعتی که ما به عنوان ملی گراها می شناسیم و آن طیفی که از این ملی ‏گراها جدا شده بودند و یا حتی بودند در دل آن ها و آن نگاه های مذهبی را داشتند و نزدیکی داشتند و کمک کردند در این ‏انقلاب کمک های به سزایی.‏
‏ ما گفتیم شروع این مراحل انقلابی از همون جبهه ملی اتفاق افتاد دیگه.‏
‏ یعنی اگر ما در نظر بگیریم که انقلاب مشروطه به واسطه مشروطه خواهانی شکل گرفت که بعدها همون طیف فکری ملی گرا ‏رو تشکیل دادند.‏
‏ شروع مرحله دوم انقلابی که به پنجاه وهفت هم رسید اون مرحله بعد از کودتای 28 مرداد بود.‏
‏ پس باز هم ما مواجه میشیم با یک طیفی به اسم ملی گراها.‏
‏ پس نقش عمده و به سزایی رو در این انقلاب بازی کردند اما به سرعت کنار گذاشته شدند.‏
‏ با اتهام جاسوسی به زندان های طویل مدت و حبس ابد محکوم شدند و بعد با کارهای غیر عادی که حکومت وقت و این ‏مذهبیون انجام دادند برخیشون استعفا دادند.‏
‏ برخی شون خونه نشین و برخی تبعید و در مجموع همه قلع و قمع شدند.‏
‏ و هر گروه و هر طیف فکری که در برابر بود به راحتی کنار گذاشته شد.‏
‏ بعد رسید نوبت به کسانی که همپوشانی بیشتری داشتند با این افراد.‏
‏ حالا برخی از اینها مواجه شدند با این رویای بر باد رفته با صحبت هایی که باور کرده بودند و دیدند که برعکسش هست.‏
‏ حالا اینها خودشون دوری کردند و بلافاصله با این دوری کردن از صفحه و سپهر سیاسی ایران حذف شدند.‏
‏ حالا چه با اعدام و کشتار، چه با تبعید و چه با خانه نشین شدن.‏
‏ نمونه ها زیاد هست. بسیار هست.‏
‏ یعنی هر کسی با تاریخ ایران آشنایی داشته باشه می تونه ده ها نمونه رو نام ببره که چگونه یک به یک از صحنه سیاسی ایران ‏حذف شدند و کشتارهای مختلفی شکل گرفتند.‏
‏ یکی از اتفاقات مهم دیگه ای که در تاریخ جمهوری اسلامی افتاد قاعدتا جنگ ایران و عراق هست که تبعات مختلفی رو برای ‏مردم ایران داشت.‏
‏ یه مقداری هم در این قسمت خوب هست که ما در باب این جنگ ایران و عراق هم صحبت بکنیم.‏
‏ این که جنگ ایران و عراق به چه شکل اتفاق افتاد و شروع شد.‏
‏ همه می دونیم که عراق به ایران حمله کرد و ایران دفاع کرد از خودش.‏
‏ دفاعی که مشروع.‏
‏ و قابل قبول در همه جای دنیا و تحت نظام فکری همه باورها هست.‏
‏ شما از خودتان دفاع کنید اما بهتر است که یک مقداری در باب این شروع هم فکر بکنید.‏
‏ اینکه تا چه حد مذهبیون تحریک کردند صدام حسین را که به ایران حمله بکند.‏
‏ اینکه تا چه حد در پی شوراندن مردم در عراق بودند که انقلاب اسلامی و انقلاب جمهوری اسلامی به نوعی منتشر بشود و به ‏عراق هم برسد.‏
‏ خب می دانیم که عراق هم یک بخش شیعه داره دیگه.‏
‏ ما در یک بخشی زندگی می کنیم از جهان یک تعداد شیعیان در جهان وجود دارند.‏
‏ خب ایران ما به عنوان نماد و سمبلی که اکثریت را شیعه ها تشکیل داده اند اما کشورهای دیگری مثل سوریه و لبنان و عراق ‏هم یک طیفی شیعه را در خودشان دارند.‏
‏ تا چه حدی این مذهبیون در تکاپو بودند تا عراقی ها را به انقلاب بکشانند و این تحریک بزرگی هست برای کسی مثل صدام ‏حسین.‏
‏ فرای اون رفتارهای وحشیانه و احمقانه ای که نسبت به آمریکا انجام دادند.‏
‏ اینکه شما با آمریکا مشکل داشته باشید قابل احترام است.‏
‏ اینکه آمریکا رو به عنوان یک قدرت ظالم در جهان بشناسید قابل احترام هست.‏
‏ همانطوری که من باور دارم هیچ آزادیخواهی در جهان وجود نداره که با همفکری با آمریکا داشته باشه.‏
‏ این یک موضوع مشخص هست که من همیشه بهش باور داشتم.‏
‏ آمریکا برای من به عنوان مثال نمادی است از خدا بر روی زمین.‏
‏ این نمادی است از اون زورگویی و قدرت طلبی و قدرت پرستی.‏
‏ در این شکی نیست.‏
‏ اما اینکه با این چه رفتاری قرار هست که حالا با این کشور بشه مهمه.‏
‏ اینکه شما در قبال ظلم هایی که بهتون میشه قرار هست چکار کنید مهمه.‏
‏ اینکه در جهانی زندگی می‌کنیم که حالا امروز قرار است که بر اساس گفت‌وگو مشکلاتمان را حل کنیم، برخی از مشکلاتمان ‏را بر پایه.‏
‏ تبادل فرهنگی حل کنیم و راه حل های عقلانی داشته باشیم برای حل مشکلاتمان.‏
‏ موضوع قابل عرضی هست اما اگر قرار باشد این دشمنی ها را به وحشیانه ترین شکل خودش جواب بدهیم قاعدتا دچار معضل ‏و مشکل خواهیم شد.‏
‏ همه ما در باب اشغال سفارت می دانیم و اینکه این اشغال سفارت تا چه حد باعث و به وجود آورنده این جنگ شد هم قاعدتا ‏همه درباره اش می دانیم.‏
‏ اینکه شما حتی به واسطه یک کینه و انتقامی که دارید دست به همچین کاری می زنید حالا یک دلیلی را برمی‌شمارند در باب ‏اینکه کودتای بیست و هشت مرداد به واسطه همان آمریکا و انگلستان در ایران شکل گرفت و حکومت مصدق از میان رفت.‏
‏ این رو همه می دونن و برخی به این بهانه در فکر این بودند که خب!‏
‏ سفارت آمریکا به نوعی محفلی است برای به وجود آوردن یه همچین کودتایی.‏
‏ اما عقلانی نبود.‏
‏ یعنی اگر هر کسی با عقل سلیم به این موضوع فکر می کرد می دونست که همچین اتفاقی قابل اجرا نیست.‏
‏ چرا که سردمداران و قدرتمندان اعدام شده بودند، به خاک و خون کشیده شده بودند و عناصر اصلی حکومت پهلوی.‏
‏ حالا چه ارتشیان یا ساواکی ها، چه شخصیت های سیاسی یا مرده بودند یا کشته شده بودند، یا تبعید شده بودن یا فرار کرده ‏بودن و اصولا قدرتی وجود نداشت که بخواد قدرت جایگزینی برای این انقلاب باشه.‏
‏ و فرای اون همه در قوانین بین الملل می دونیم که سفارت هر کشور خاک اون کشور در کشور مقصد هست.‏
‏ یعنی ما داریم در باب یک بخشی از خاک صحبت می کنیم که به عنوان خاک امریکا در ایران به حساب میاد. قوانین و.‏
‏ روابط بین المللی هست که به طول تاریخ انسان و به طول تاریخ پیدایش انسان ها شاید عمر داشته.‏
‏ یعنی این قواعد و قوانین رو خیلی سال هست که همه کشور ها قبول کردند و شما وقتی به این بخش از خاک امریکا در ایران ‏به نوعی حمله می کنید به نوعی دارید اعلان جنگ با این کشور می کنید و این کار عبث و بیهوده و وحشیانه چه تبعاتی رو ‏برای ایران به همراه داشت؟
‏ فرای اون قدرت طلبی و قدرت پرستی کسی مثل صدام حسین و داشتن خیالاتی برای اینکه می تونه ایران رو در این بحبوحه و ‏در این تنگنا از آن خود بکنه و ایران رو بدست بیاره و بر این عقده های تاریخی خودش به نوعی فائق بیاد هم موضوع قابل ‏عرضی بود که باعث پیدایش این جنگ شد و ایران ما دچار یک جنگ شد.‏
‏ تازه انقلابی رو پشت سر گذاشته که هنوز ارکان درستی در خودش نداره.‏
‏ هنوز قدرت تثبیت نشده، هنوز دولت به معنای واقعی شکل نگرفته و هنوز برنامه های درستی برای پیشرفت اتفاق نیفتاده که ‏جنگ هم گریبان مردم رو گرفت.‏
‏ این جنگ برای جمهوری اسلامی نعمات بیشماری داشت.‏
‏ حتی شما مواجه میشید با این مذهبیون که این جنگ رو نعمت خدا میدونه چون حقیقتا هم برای اونها نعمت بزرگی بود چرا ‏که این جنگ باعث شد تا اونها بتونن وحشیانه تر رفتار خودشون رو در ایران حکمفرما بکنند.‏
‏ نیستم به سادگی انسان های بیشماری را بکشند از بین ببرند، توانستند هر صدای مخالفی را از بین ببرند.‏
‏ توانستند اوامر وحشیانه ای که داشتند رو در ایران حکمفرما بکنند، قانونمند بکنند، قدرتمند بکنند.‏
‏ توانستند پایه های حکومت خودشان را تثبیت بکنند.‏
‏ توانستند خودشان را به عنوان یک حکومت واقعی قلمداد بکنند و از اتفاقاتی که قرار بود این حکومت تازه تازه تاسیس را زیر ‏سوال ببرد جلوگیری بکند و این جنگ برای مردم ایران دستاوردی به جز نابودی، بدبختی، فقر، فلاکت و عناوینی از این ‏دست نداشت.‏
‏ جنگی که می توانست بعد از دو سال پایان پیدا بکند.‏
‏ جنگی که می توانست بعد از آزادی خرمشهر به اتمام برسد.‏
‏ با آرزوهای محال و احمقانه ای که در دل مذهبیون بود به درازا کشید.‏
‏ همه می دانند و اینها موضوعات قابل عرضی هست که کشورهای مختلف جهان در پی.‏
‏ صلح بودند و می خواستند که با دادن غرامت حتی خیلی از کشور های عربی قرار بود که با دادن یک غرامتی به دولت ایران و ‏کشور ایران این جنگ رو خاتمه بدهند.‏
‏ اما سودای رسیدن به فلسطین و از بین بردن اسراییل در همان دوران هم در دل این مذهبیون پررنگ و قدرتمند بود و بدون ‏اغراق می شه گفت که دو سال جنگ تحمیلی تبدیل به هشت سال جنگی شد که دیگه دفاع نبود.‏
‏ شش ساله از اون دفاع نبود، حمله بود.‏
‏ حمله بی سرانجام یک سانتی متر به خاک ایران هم اضافه نکرد و هیچ کدوم از اون اهداف احمقانه رو پیش نبرد و در نهایت ‏بدل به اون جام زهری شد که.‏
‏ هزاران هزار انسان رو به خاک و خون کشید و هزاران هزار انسان رو جانباز و معلول کرد.‏
‏ و کشوری رو به فقر دچار کرد.‏
‏ امروز هم که امروز هست.‏
‏ شما وقتی به جنوب کشور میرید مواجه میشید با ساختمانهایی که از بین رفته.‏
‏ هنوز زمین هایی وجود داره که به مین آغشته است و هنوز هم ما مواجه میشیم با کودکانی که در این وحشیگری از بین میرند.‏
‏ جنگی که برای ما دهشتناک بود و برای جمهوری اسلامی یک نعمت بزرگ برای مردم ایران وحشتناک بود.‏
‏ ثمره اش مرگ و میر میلیونها نفر.‏
‏ هزاران نفر حالا به میلیون رسید از هر دو طرف.‏
‏ تعداد اینها طبق آمارهایی که وجود داره هزاران نفر.‏
‏ بی پدر شدند.‏
‏ بی مادر شدند.‏
‏ یتیم شدند و موضوعاتی از این دست که همه با آن آشنا هستیم.‏
‏ جانبازان بی شماری که در ایران وجود دارند، سال های اسارت بی شماری که برای آزادگان اتفاق افتاده و این جنگ ثمرات ‏وحشتناکی را برای مردم ایران در بر داشت.‏
‏ فرای جنگ ایران و عراق یک اتفاقی هم همسو و هم راستا با جنگ ایران و عراق هم در شرف اتفاق افتادن بود.‏
‏ ما در باب ابتدای انقلاب صحبت کردیم و گفتیم که یک طیف های فکری وجود داشتند که از ابتدا همراه با این انقلاب بودند ‏و به نوعی کمک کردند به این انقلاب.‏
‏ این طیف های فکری به مرور زمان و با قدرت گرفتن مذهبیون قلع و قمع شدند.‏
‏ یک تعداد بی شماری از این ها هم در زندان ها حضور داشتند که بیشتر هم از همان.‏
‏ همون چپی ها بودند.‏
‏ حالا چه چپی هایی که با همون اعتقادات و آرا و عقاید کمونیستی و مارکسیستی پیش می رفتند و چه اونهایی که یک بخشی از ‏اعتقادات کمونیستی رو با اسلام و شیعه گری توامان داشتند.‏
‏ این دو طیف فکری بخش عمده شون قلع و قمع شدن.‏
‏ در همون ابتدا تبعید شدند، فرار کردند، کشته شدند و بخشی شون هم زندانی شدند.‏
‏ و وحشتناک ترین اتفاق تاریخی ایران در این تاریخ معاصر و در این برهه هایی که ما در بابش صحبت کردیم اتفاق افتاد و ‏سال شصت و هفت شکل گرفت.‏
‏ سال شصت و هفت نقطه ای است که جمهوری اسلامی وحشیانه ترین کارهای ممکن رو انجام داده.‏
‏ جمهوری اسلامی به نوعی خودش رو تموم کرده و من اعتقاد دارم که جمهوری اسلامی به واسطه سال شصت و هفت از بین ‏رونده هست.‏
‏ این جمهوری اسلامی عزل و نابودی خودش رو از سال شصت و هفت که داره سال شصت و هفت سال خونین و وحشتناکی ‏است که جمهوری اسلامی همواره ننگ رو به پیشانی خودش خواهد داشت.‏
‏ شما برید و بخونید و بدونید از ناحیه بین این طیف فکری و این مذهبیون که چگونه اعتقاد دارند در آینده تاریخ از اونها به چه ‏شکلی صحبت خواهد شد.‏
‏ از قتل عام و کشتاری صحبت خواهد کرد که به وحشیانه ترین شکل ممکن اتفاق افتاد.‏
‏ یک مقداری اگر بخواهیم در باب این موضوع صحبت بکنیم تا دوستان بیشتر با این موضوع آشنا بشن میتونیم چکیده ای ‏درباره اش صحبت بکنیم.‏
‏ خب ما گفتیم یک طیف فکری وجود داشت که کمونیست بود و یک طیف فکری که از کمونیست ها به نوعی انشعاب پیدا ‏کردند و اعتقادات مذهبی داشتند.‏
‏ این ها طیف قدرتمندی بودند.‏
‏ در ابتدای انقلاب کارهای مهمی هم برای انقلاب کردند.‏
‏ طی مرور زمان خب خیلی ها از این جمهوری اسلامی برگشتند.‏
‏ بعد از دیدن اتفاقات خوب هر کدام جایی از این قطار پیاده شدند.‏
‏ برخی را به زور پیاده کردند.‏
‏ برخی از اینها هم به زور پیاده شدند.‏
‏ ثمره تمام این اتفاقات یک جماعتی بود که قلع و قمع شده بود.‏
‏ یک جماعتی بود، تبعید شده بود اما یک جماعتی بود که زندانی شد.‏
‏ این زندانیان در دادگاه های جمهوری اسلامی با همان قواعد به واسطه رفتارهایی که انجام داده بودند، یک حکمی گرفته بودند.‏
‏ حالا وقتی ما در باب رفتارها هم صحبت می کنیم، منظور این نیست که آنها تفنگ به دست گرفته بودند چرا که اگر تفنگ به ‏دست داشتند به راحتی محکوم به مرگ می شدند.‏
‏ منظور این هست که حالا جزوه ای را همراه داشتند، اعلامیه ای را همراه داشتند یا در یکی از تظاهرات ها شرکت کرده بود و ‏در گروهی که عضو بودند به واسطه میتینگ و نشستی که داشتند این گروه دستگیر شده و این ها به دادگاه های جمهوری ‏اسلامی فرستاده شده بودند.‏
‏ این ها در دادگاه حکم خودشان را گرفته بود ولی یکی محکوم به پنج سال زندان شده بود.‏
‏ یکی به ده سال، یکی به پانزده سال و الی آخر.‏
‏ هر کدام یک محکومیتی داشتند و در زندان بودند.‏
‏ یکی از این طیف های فکری.‏
‏ خب از همون ابتدا هم با عراق همسویی داشت و با یک تفکرات ابلهانه و احمقانه ای به فکر.‏
‏ انقلاب در ایران و گرفتن قدرت از جمهوری اسلامی بود.‏
‏ همه دربارش میدونیم دیگه.‏
‏ یعنی ما داریم در باب مجاهدینی صحبت می کنیم که با همون طیف از همون انشعاب های فکری بودند که با اعتقادات ‏کمونیستی اعتقادات مذهبی هم داشت.‏
‏ حالا اینها به یک سودایی که در ذهن داشتند و آن هم حالا با تعاریف خودشان آزادسازی ایران بود، بازپس گیری قدرت بود ‏از حکومت آخوندها رفتند و همسو شدن با دولت عراق که به ایران حمله بکند طی یک حمله ابلهانه و واقعا افکار و افکار پوچ ‏و ابلهانه ای بود.‏
‏ از هر نوعش که بخواهید نگاه بکنید واقعا به حماقت این افکار نزدیک تر میشد.‏
‏ اینکه شما بخواهید با یک قوای چند ده هزار نفری بیایید و این کشور را فتح کنید در صورتی که ارتش عراق طی هشت سال ‏نتوانسته این کار را بکند.‏
‏ با این افکار پوچ شما وارد یک جنگی میشید و خب تو این جنگ هم به راحتی شکست میخورید.‏
‏ اما ثمره این جنون فکری یک دیوانه بزرگتری رو داره که ادامه رونده این راه جنون بار هست.‏
‏ حالا شما مواجه میشید با مذهبیون و به ویژه مولای کین که من نامی است که برای خمینی در نظر گرفتم و حقیقتا هم برازنده ‏ترین نام برایش هست.‏
‏ شما مواجه می شوید با این ملای که پر از کینه و انتقام است که در ازای حمله ای که اینها به ایران کردن و با جمهوری اسلامی ‏به نوعی وارد نزاع شدند، باید تمام این زندانی ها کشته بشوند.‏
‏ همه اینها از زیر تیغ بگذرن و اینجا اون قتل عام وحشیانه سال 67 شکل میگیرد.‏
‏ حالا کسانی که اولا در این گروه نبودند یعنی بخشی از کمونیست ها که خوب همراهی و همفکری به طور کلی با مجاهدین ‏نداشتند چون اصلا از نظر فکری و گروهی با هم همراستا و همداستان نبودند و یک بخشی که شاید حتی در این گروه بودند ‏خبری از این اتفاقات نداشتند و نمی دونستند چه اتفاقی داره میفته و اینکه حتی اگر هم رایی هم با اونها داشتند خودشون ‏مرتکب جرمی نشدند.‏
‏ ما در همه جای دنیا به واسطه فکر کسی رو مجازات نمی کنیم.‏
‏ یعنی شما ساعت ها و روزها اگر به فکر قتل دیگری باشید هیچ دادگاهی در جهان شما رو مجازات و محاکمه نمیکنه.‏
‏ شما در فکرتون باور داشته باشید که میخواید یکی رو بکشید.‏
‏ خب این فکر که عاملی بر ارتکاب جرم نیست و هیچ جایی به عنوان جرم شناخته نمیشه.‏
‏ اما ما با دیوانگانی رو به رو بودیم که این وحشیگری رو به نهایت رسوندند و این کشتار وحشیانه رو شکل دادند.‏
‏ دادگاه های مرگی که یک هیات مرگی رو به همراه داشت.‏
‏ هیئت سه نفره ای که حالا قرار بود از این زندانیانی که حکم گرفته بودند بازجویی بکنه و در جواب سئوال هایی که میپرسه با ‏شنیدن یک جواب منفی حکم قتل این ها رو امضا بکنه.‏
‏ حکم و دستنوشته ای که از ملاکین میرسه.‏
‏ و قرار هست که این ملای دیوانه ایران رو به خون بکشه و سال خونین شصت و هفت و این تابستان خونین رو رقم بزنه.‏
‏ شصت و هفت اتفاق می افته و شما مواجه میشید با یک هیئت مرگی که از زندانیانی که حکم گرفته بودند سوال می کنه آیا ‏شما به خداوند اعتقاد داری؟
‏ حالا داره از یک مارکسیست سوال میکنه که قاعدتا آتئیست هست و به وجود خدا اعتقادی نداره.‏
‏ خب جواب اون می تونه نباشه.‏
‏ وقتی نه هست حکم اون آدم مرگ هست.‏
‏ یعنی شما وقتی دارید در باب قتل عام عقیدتی صحبت می کنید مفهومش همین هست.‏
‏ وقتی در باب زندانی عقیدتی و سیاسی صحبت می کنید این هست حالا ما در باب زندانی صحبت نمی کنیم، در باب قتل عام ‏عقیدتی و سیاسی صحبت کنیم.‏
‏ از شما سوال میشه آیا به گروه خودتون پایبند هستید.‏
‏ یعنی از همان زندانیانی که مثلا به عنوان مثال یک دختر هجده ساله، هفده ساله، شانزده ساله، دوازده ساله، سیزده ساله ای که در ‏خیابان یک جزوه ای از مجاهدین داشته و به زندان محکوم شده، حالا پنج سال هم هست که در زندان هست.‏
‏ دو سال دیگر هم قرار هست که آزاد بشود.‏
‏ از این می پرسند آیا شما بر آن گروه خودتان معترف و معتقد هستید؟
‏ اگر جوابش عالی باشد محکوم به مرگ است و این کشتار وحشتناک اتفاق می افتد.‏
‏ کاری که هیتلر کرد تفاوتی با این کاری که جمهوری اسلامی کرد نداشت.‏
‏ در یک راستا بود.‏
‏ او بر پایه نژاد و با آن حماقت احمقانه خودش انسان ها را قلع و قمع می کرد و اینها بر پایه افکار و عقاید انسان ها را قلع و قمع ‏می کرد.‏
‏ کار به اینجا هم نکشید.‏
‏ کار فراتر هم رفت.‏
‏ یعنی افکار بیمار و مریضی که این ها دارند به مراتب وحشیانه تر و دهشتناک تر هم شد.‏
‏ به جایی رسیدیم که با اون اعتقادات بیمارگونه ی اسلامی به این نتیجه رسیدند که بله دختران باکره به بهشت میرن و اینها چون ‏مشتی خاطی و خطاکار هستن باید زن بشن و بمیرن و اون حکم وحشیانه ی ملاکین باعث شد که به خیلی از این دختران تجاوز ‏بشه پیش از اینکه اعدام بشن یعنی نهایت جنون و دیوانگی.‏
‏ انقلابی که شروعش از قتل عام انسان های بیگناه، از کشتن سرباز ها تا وزیر زن هست تا زنانی که به واسطه ی فقر تن فروشی ‏می کنن و کشتار اینها هست.‏
‏ در نهایت هم به همچین جنونی خواهد رسید.‏
‏ چیزی بیشتر از این نمی تونید ازش انتظار داشته باشید.‏
‏ و اگر با این فلسفه فکری و فلسفه اسلامی آشناییت داشتید خب قاعدتا دچار همچین جنونی نمی‌شد.‏
‏ شما اگر روبه‌رو می‌شدید و کتاب قرآن رو میخوندید مواجه میشدید با رفتاری که قرار هست با یک محارب بکنه.‏
‏ شما در کدوم نظام فکری مواجه میشید با کسی که بگه کسی که محاربه با خدا میکنه باید یک دست و یک پاش رو به صورت ‏برعکس ببرید؟
‏ کدوم نظام فکری تا این حد درنده خوی و وحشی هست؟
‏ خب قاعدتا از همچین نظام فکری بیشتر از این شما نمیتونید برداشت بکنید و ما مواجه میشیم با کامیون هایی از انسان ها که با ‏همون کامیون و خاور اونها به خاک سپرده میشن و بهترین و آرزومندانه ترین جوانان ایرانی رو به خاک و درک میفرسته.‏
‏ انسان هایی که صاحب فکر بودن، یاغی بودن، آزاده بودن در راه آزادی قدم برمیداشتن.‏
‏ اینکه آرا و عقایدشون به چه سمتی بود مهم نیست.‏
‏ مهم این بود که اونها حاضر بودن از جون خودشون بگذرن.‏
‏ شما تصور کنید انسان هایی که تا آخرین لحظه ی عمرشون حاضر بودن بر عقاید خودشون پایبند باشن و جون خودشون ‏بگذرن.‏
‏ اینها قاعدتا بهترین جوانان بودند.‏
‏ بهترین جوانان ایران در اون روزگاران بودن و اینها همه به جوخه های مرگ فرستاده شدند.‏
‏ یک به یک اعدام شدند و به دار کشیده شدند.‏
‏ به دختران تجاوز شد و بعد از تجاوز به جوخه های دار فرستاده شدند و اعدام شدند.‏
‏ و این کشتار وحشیانه شکل گرفت و حقیقتا ننگین ترین نقطه ی تاریخی ایران در تاریخ معاصر شکل گرفت که روی هر گونه ‏کشتار و وحشیگری رو سپید کرد.‏
‏ هر کاری که قاجاری ها در طول تاریخ حکومتشون کردند رو جمهوری اسلامی سپید کرد.‏
‏ اگر پهلوی ها جنایتی مرتکب شدند رو.‏
‏ جمهوری اسلامی در جوابش این دیوانگی رو نشون داد تا همه روسپید باشند و همه در برابر تاریخ روسپید قرار بگیرند.‏
‏ که جمهوری اسلامی اومده بود برای قلع و قم کردن و نشر این جنون و دیوانگی.‏
‏ سال شصت و هفت سال مهم و بزرگی است در تاریخ ایران و به نوعی در همون تاریخ.‏
‏ پرونده ی جمهوری اسلامی به اتمام رسید و جمهوری اسلامی نه در برابر ایران و ایرانیان که در برابر تاریخ و جهانیان خودش ‏رو نشون داد و نشون داد که تا چه حد رژیم سفاک و دیوانه ای ست و تا چه حد مرید جنون و دیوانگی ست.‏
‏ تو این قسمت تا سال شصت و هفت صحبت کردیم.‏
‏ چون تاریخ جمهوری اسلامی یک تاریخی ست که برای ما مهم تر هست و ما در اون زندگی کردیم و هنوز هم با این جنون ‏دست به گریبان هستیم.‏
‏ پس این قسمت رو من ادامش رو سعی میکنم در قسمت بعدی بگم هرچند تمام این قسمت ها هم طولانی شد ولی بیشتر از این ‏دیگه نمیخوام طولانی بشه.‏
‏ پس ما در این ویژه برنامه ایران صد ساله تا در قسمت جمهوری اسلامی به کشتار سال شصت و هفت رسیدیم و سعی می کنیم ‏در قسمت های آتی در باب تاریخ پیشترش هم صحبت کنیم.‏