خب دوستان در این برنامه مشخص ما قصد داریم در باب این ارزش مستحکم و مستدلی که در جای جای جهان هم وجود داره ‏به مفهوم تسلیم بودن صحبت بکنیم.‏
‏ این که ما مواجه میشیم با جوامع مختلف در جهان، حالا فرای مسلمون ها که خب مترادف هست این تسلیم بودن با مسلمان ‏بودن.‏
‏ یعنی شما با اسلامی روبه رو میشید که اصلا ریشه های فکریش بر پایه همین تسلیم بودن در برابر خدا هست.‏
‏ فرای اسلام شما مواجه میشید با یهودیت، با مسیحیت.‏
‏ با تمام این نگاه هایی که همون نگاه گوسفندانی به دنبال چوپان رو داره و مدام داره این نگاه ها رو هم گسترش میده.‏
‏ اما فرای اون ها حتی با نگرش های مختلف جهانی هم که روبرو میشید باز این تسلیم بودن رو دارید در جای جای اون میبینید ‏و این فرهنگ غالبی است که از همون ابتدا هم شکل گرفته و به پیش رفته.‏
‏ حالا ما سعی میکنیم یکم بیشتر نزدیک به این مفهوم تسلیم بودن بشیم.‏
‏ بعضی از دست عناوینی که ما دربارشون صحبت میکنیم خیلی نزدیک به هم هستن، ریشه های برابر دارن، موضوع مشخصی ‏هستند گاها.‏
‏ به همین دلیل هم هست که شاید شما مواجه با تکرار یک سری از مصادیق و موضوعات بشید.‏
‏ این هست که مثلا وقتی ما داریم در باب تسلیم بودن، در باب فرد پرستی، در باب دنباله روی، در باب مضامینی از این دست ‏صحبت میکنیم، خب قاعدتا این ها خیلی نزدیک به هم هستند از یک ریشه مشترک میان اشکال مختلفی به نوعی به خودشان ‏گرفته اند.‏
‏ حالا ما سعی می کنیم از نگاه های مختلف تا جایی که میشه بهشون نزدیک بشیم و دربارشون صحبت بکنیم چرا که زندگی ما ‏رو به شدت در خودشون معنا دادن و باعث تاثیر گذاری بر زندگی های ما شدند.‏
‏ این زندگی ای که ما امروز باهاش روبه رو هستیم برگرفته از همین نگاه ها و همین روش های زندگی هست.‏
‏ به همین واسطه شاید از نظر ابتدایی خیلی به هم نزدیک باشن.‏
‏ صحبت ها تکرارشونده باشه.‏
‏ اما قاعدتا برای درک این مفاهیم ما باید بیشتر و بیشتر اتفاقا به همین موضوعات تکراری هم نظر بکنیم چرا که اصلا دنیای ‏امروز ما رو همین نگاه ها ساخته.‏
‏ یعنی یک ریشه ی فکری مشترکی است که در جای جای زندگی بشری ما نقش بازی کرده.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه میشید با این فلسفه ی وجودی برتری، این فلسفه، نگاه به خدا، این فلسفه فرمانده بودن و فرمانبردار ‏ساختن، این یک بخش عمده و بزرگی از زیست انسانی است به طول تاریخ بشریت و حتی امروز با اینکه برخی از نقاط جهان ‏داعیه دار این هستند که از این اعتقادات خداپرستانه و مذهبی دور شده اند، حکومت های لائیک تشکیل داده اند، حکومت ‏های عرفی تشکیل داده اند، فلسفه ای را به وجود آورده اند.‏
‏ مثلا به عنوان مثال انسان گرایی و این نگاه های مدرن را شکل داده اند، باز هم باورمند به همان نگاه سنتی هستند.‏
‏ همان نگاه ابتدایی هست که باز هم میانه دار هست.‏
‏ یعنی فقط شما می توانید تغییر را در اشکال ببینید.‏
‏ من یک مثالی دارم اینکه شما یک تاجی دارید که تاج را می شناسید.‏
‏ هر بار این سر ها زیر این تاج هست که تغییر می کند اما این تاج سر جایش هست و این اصل کماکان هم وجود دارد.‏
‏ به همین واسطه است که این موضوع مهمی است که در زندگی ما وجود دارد.‏
‏ نوع نگاه ما را از گذشته تا امروز ساخت جوامع ما را تحت تاثیر خودش قرار داده.‏
‏ خیلی از اتفاقات ریز و درشتی که در جهان پیرامون خودمان می بینیم از اتفاقات بزرگ مثل حمله ها، جنگ ها، خرابی ها، ‏دیوانگی ها، ویرانگی ها، خشونت ها تا حتی زندگی فردی و شخصی.‏
‏ روابط شخصی ما هم تحت تاثیر همین فلسفه ها هست.‏
‏ حالا توی این قسمتی که ما می خوایم در باب این تسلیم بودن صحبت کنیم، قاعدتا باز هم باید نزدیک به همین فلسفه ‏وجودی برتری و فرمانده بودن و این نگاه ها بریم که خب قاعدتا ما با شناختی که نسبت به دنیا داریم میتونیم این رو مستحکم ‏تر و قدرتمند تر در همون نگاه یکتا پرستانه خداوندی ببینیم که حالا شاید پیش از اون هم این نگاه وجود داشته یا نه.‏
‏ موضوعی است که میشه دربارش صحبت کرد، تحقیق کرد، بهش فکر کرد، اینکه بعد از اون هم وجود داشته قابل رویت ‏هست که می بینیم که وجود داشته.‏
‏ اما نقطه قوتی که این موضوع داره این هستش که این نگاه مشخص در دل این ادیان و نگاه خدا پرستانه و یکتا پرستانه بوده که ‏قدرتمند شده، پیش رفته، تبدیل به یک ارزش بزرگ جهانی شده.‏
‏ ارزش غیر قابل تغییر.‏
‏ بخاطر همین است که ما بیشتر نزدیک به این معناست که میشویم.‏
‏ ما مواجه میشویم با این فلسفه وجودی فرمانده بودن.‏
‏ ما یک کسی را به عنوان فرمانده در برابرمان نقش میدهد.‏
‏ اینکه حالا او حاکم بر دیگران است.‏
‏ او فرمانده بر دیگران هست.‏
‏ او ارباب بر دیگران هست.‏
‏ او خدای بر دیگران هست.‏
‏ هر کدام از این ها نیازمند کسانی است که حالا این معنا رو به وجود بیارن دیگه.‏
‏ یعنی وقتی شما دارید در باب خدا صحبت میکنید، خدا به واسطه این بندگان هست که شکل میگیره، به وجود میاد.‏
‏ چیزی فرای اینها که نمیتونه باشه، به واسطه خلقش هست که تبدیل به اون خدا میشه، تبدیل به اون آفریننده میشه.‏
‏ یعنی آفریننده ای رو شما بدون خلق که نمیتونید تصور کنید.‏
‏ یک کسی رو میگید خالق بدون اینکه هیچ خلقی داشته باشه.‏
‏ خلق های او هستن که به او معنا میدن.‏
‏ همون طوری که ما بارها درباره اش صحبت کردیم گفتیم بزرگی رو اگر ما میخوایم معنا بدیم باید در برابر او کوچک ها ‏وجود داشته باشد که این بزرگی را معنا بدهد.‏
‏ اگر در باب فرماندهی صحبت می کنیم باید فرمان بردارانی باشند که این فرمانده را شکل بدهند و ما مواجه می شویم با این ‏نظام فکری که حالا قرار است یک فرمانده ای را به وجود بیاورد.‏
‏ این فرمانده در برابر خود فرمانبرداران بیشماری را خواهد داشت.‏
‏ خدایی که در برابر خود بندگان بیشماری را خواهد داشت.‏
‏ اربابی که در برابر خود بردگان بیشماری را خواهد داشت و این فلسفه وجودی فرمانده شکل می گیرد و حالا قرار است که ‏انسان ها را سوق بدهد به سمت فرمانبرداری.‏
‏ اینکه حالا فرمان هایی که می آید شما مجاب هستید که باید این فرمان ها را قبول کنید و به پیش ببرید.‏
‏ اگر حکم الهی به سمت شما می آید، شما تنها یک راه دارید آن هم قبول کردنش و گردن کج کردن و این راه را به پیش بردن ‏است.‏
‏ در برابرتان آتش جهنم وجود دارد.‏
‏ غضب الهی در همین دنیا وجود دارد.‏
‏ یعنی شما مواجه بشوید با این تفکری که حالا گفتم مصداقی در باب دین داریم درباره اش صحبت می کنیم که خیلی قدرتمند ‏بوده و نقش اصلی را داشته در پیشبرد این نگاه.‏
‏ در همه گیر کردن این نگاه ما.‏
‏ مثال اصلی ما هم در برابر همین همین دین هست.‏
‏ حالا یک فرمانی از آسمان به ما نازل می‌شود.‏
‏ مثلا شما مواجه می‌شوید با خدایی که دارد به بندگان خودش دستور می‌دهد که اینها باید او را بپرستند و او را ستایش بکنند، ‏برایش نماز بخوانند، روزه بگیرند، رفتارهای دینی از خودشان انجام بدهند.‏
‏ حالا این جماعت در برابر این نگاه را نمی‌پذیرد، قبول نمی‌کند.‏
‏ نمی‌خواهد که فرمانبردار باشد.‏
‏ تقاص آنها مرگ است، تقاص آنها کشته شدن است.‏
‏ اینها مجازاتی که در برابرشان دارند این است که خدا آنها را سنگباران بکند، از آسمان سنگ ببارد، آنها را رجم بکند، قرار ‏است آنها را در دل رودها و دریاها غرق بکند و از بین ببرد.‏
‏ قرار است که بر سر آنها باران اسیدی ببارد.‏
‏ قرار است که آنها را زیر سیل از بین ببرد و هزاران عذاب الهی دیگر.‏
‏ که یعنی شما در برابرتان پس یک جزایی دارید.‏
‏ اگر این فرمانبرداری را به پیش نبرید یا فرای آن قرار است به جز این که در این دنیا با آن ها یک همچین بلایی را به سرشان ‏می آورد یا نمی آورد، یک جهان دیگری است که قرار است آن ها را مجازات بکند.‏
‏ اگر این ها کافر و مشرک بودند به جهنم بروند، بدترین شکنجه ها باهاشون بشه توی دهنشون اسید داغ ریخته بشه، سرب داغ ‏بریزن تو چشم هاشون رو با میله در بیارن و هزار هزار رفتار وحشیانه و شکنجه های بیمارگونه ای رو در قبال این ها انجام بدهند.‏
‏ پس شما فرمانی دارید که تخطی از آن مواجه است با یک همچین رفتاری مثل میدان جنگ.‏
‏ شما در نظر بگیرید که حالا کسی که به عنوان یک سرباز در ارتش یک کشوری داره خدمت می کنه مواجه می شه با یک ‏فرمانی از سوی فرمانده خودش.‏
‏ فرمانده دستور به شلیک می ده.‏
‏ این که ارتش در برابر را از میان بردار، اون ها رو بکش.‏
‏ اون ها رو به درک واصل کن.‏
‏ حالا شما در برابرتان به عنوان یک سرباز هیچ راهی به جز اطاعت ندارید.‏
‏ شما این فرمان را رسیده و این نظام ساخته شده و شما راه و چاره دیگری به جز فرمانبرداری ندارید.‏
‏ تخطی از او مواجه می شود با اینکه یک دادگاه صحرایی نظامی برای شما تشکیل بدهند و شما را به عنوان تمرد از فرمان اعدام ‏بکنند، دار بزنند، تیرباران بکنند و.‏
‏ این نظام فکری است.‏
‏ یعنی مصداق و مثال آن فرمانی که خداوند دارد می دهد، همان مثالی است که فرمانده یک فرمانده ارتشی، یک فرمانده سپاه ‏می دهد.‏
‏ در جنگی که اتفاق افتاده تمرد از او مواجه است با یک مصیبتی که در برابر شما هست، یک مجازاتی که گریبان شما را خواهد ‏گرفت.‏
‏ این تشابهی که شما دارید می بینید ریشه در یک نگاه دارد.‏
‏ یعنی آن نگاه ابتدایی ساخته شده، بعد به واسطه وجود آن نگاه، این نگاه هم شکل گرفت.‏
‏ همان طور که یک خدای در آسمان وجود داشته که حالا فرمان بده و یک سری فرمانبردار در برابر داشته باشد و تخطی از این ‏فرمان تمرد از این فرمان مساوی شود با عذاب الهی در همین دنیا سنگباران شدن.‏
‏ نمی دانم سیل و زلزله را به جان خریدن فرای آن یک جهنم سوزانی هم در برابر این مشرکین و کافران باشد که حالا این ها را ‏قلع و قمع بکنند و بکشند و مجازات بکنند و شکنجه بدهند.‏
‏ حالا ما به ازای او در جهان امروز ما هم اتفاق می افتد.‏
‏ همان نگاه گسترش پیدا می کند.‏
‏ همان می شود یک اصل و بنیانی برای تعلیم.‏
‏ همان می شود یک راه و طریقتی برای اینکه این دنیا را به پیش ببرند.‏
‏ شما مواجه می شوید با این ارتش های دنیا.‏
‏ ارتش هایی که حالا قرار است اگر فرمانی می شنوید درباره اش فکر هم نکنید.‏
‏ همان نگاه خداوندی.‏
‏ خدا اگر فرمان به کاری می دهد، اگر در باب موضوعی صحبت می کند، شما حق این را ندارید که بخواهید به آن فکر بکنید.‏
‏ حق این را ندارید که بخواهید درباره اش نظری بدهید، درباره اش بحث بکنید.‏
‏ یعنی شما کجا همچین جایگاهی را دارید که اگر خدا فرمان به کشتار کفار داده شما بایستید و بگویید چرا باید این کفار کشته ‏بشن؟
‏ شما خودتون تمرد کردید از این فرمان و خودتون هم محکوم به مرگ هستید.‏
‏ با عناوین بیشماری روبرو میشید به عنوان مرتد شناخته میشید.‏
‏ حالا شما باید کشته بشید به عنوان کافر و مشرک شناخته میشید، باز باید کشته بشید و همین نگاه هست که مابه ازاء های ‏بسیاری هم در نوع زیستن ما در دنیا هم داشته.‏
‏ پس ما مواجه میشیم با این سوق دادن انسان ها به سمت فرمانبرداری با مجازات حتی با پاداش.‏
‏ خب ما یک نگاه دو سویه ای داریم.‏
‏ همیشه هم درباره اش صحبت کردیم و نگاهی است که در جهان هم جاری و ساری بوده.‏
‏ یک سیاستی که به عنوان هویج و چماق میشناسیم اینکه قرار هست انسان ها رو با دو طریقت به سمت و سوی خدا برد یا اینکه ‏باید اینها رو با چماق و به نوعی با شکنجه و مجازات و عناوینی از این دست اینها رو رام کرد، از وحشی بودن اونها کم کرد، ‏اونها رو سرسپرده خود کرد که این فرمان ها را بپذیرند و یا قرار هست که با هویج به اینها آنها پاداش بدهیم.‏
‏ حالا قرار است که شما با این پاداش هایی که می دهید آنها را به سمت و سوی خودتان بیاورید.‏
‏ همان نگاهی که در نگاه های یکتا پرستانه خدا در ادیان مختلف ابراهیمی هم به شدت وجود دارد.‏
‏ اینکه حالا در برابر شما پاداشی هم وجود دارد.‏
‏ اینکه در همین دنیا اگر در جنگ ها به فرمان خدا پیش بروید، اموال مشرکین و کافران برای شما هستند، زنان اینها برای شما ‏هستند.‏
‏ این پاداشی است که در این دنیا نصیب شما خواهد شد.‏
‏ شما به عنوان ارتش خدا به حساب خواهید آمد، جایگاه و منزلت اجتماعی خواهید گرفت.‏
‏ فرای آن بهشت برینی در برابر شما هست که به پاداش این کارها در اختیار شما قرار گرفته می شود.‏
‏ حالا شما می توانید از بهترین لذات و نعمات استفاده بکنید.‏
‏ از سایه درختان و نهر شیر و عسل و حوریان چند صد متری و عناوینی از این دست.‏
‏ الان شما می توانید به بهترین لذات هم برسید و باز هم مواجه می شوید با این پاداش.‏
‏ پس همان نگاهی که بر پایه ی پاداش و مجازات بوده وجود داره.‏
‏ قدرتمند هست و باز ادامه پیدا می کند.‏
‏ مابه ازاء های بیشماری هم بوجود می آورد و این فلسفه فرمانبرداری را به نوعی شکل می دهد.‏
‏ حالا فرای این موضوعاتی که ما درباره اش صحبت کردیم، یک موضوع دیگری هم به وجود می آید که این تسلیم بودن ‏تبدیل می شود به یک رازی برای بقا و ادامه زیستن.‏
‏ یعنی این نگاه هایی که ما باهاش صحبت کردیم و درباره اش تصویر دادیم که از کجا نشأت گرفته، این فلسفه وجودی از کجا ‏آمده، تبدیل به یک ارزش مستحکمی در جهان امروز ما شده.‏
‏ در جای جای جهان هم با همین موضوع رو به رو می شویم.‏
‏ شاید نسبت هایش با هم متفاوت باشد.‏
‏ شاید در یک نقطه ای از جهان این کمرنگ تر باشد که هست قاعدتا.‏
‏ اما در یک جاهایی خیلی پررنگ تر و خیلی قدرتمند تر مثل ایران ما دارد اتفاق می افتد و به وحشیانه ترین شکل خودش هم ‏دارد این نظام تسلیم بودن، این نظام، فرمانده بودن و فرمانبرداری اتفاق می اتفاق می افته.‏
‏ یعنی همون عناوینی که ما درباره اش صحبت کردیم در باب هویج و چماق در ایران ما داره به وحشیانه ترین شکل خودش ‏اتفاق می افته دیگه.‏
‏ یعنی می بینید که مثلا رو به رو میشید با یک صحنه ای که حالا یک پسری رو گرفتند و بهش تجاوز میکنن چرا که فرمانبردار ‏نیست.‏
‏ مواجه میشید با اعدامهای بی حد و حصر، زندان های طویل مدت، اعترافات اجباری، شکنجه های دیوانه وار.‏
‏ خب اینها همون راستای مجازات است.‏
‏ در برابرشون هویج هم دارید میبینید.‏
‏ حالا به عده ای که میان و خوش رقصی میکنند و حاضرند این دیوانگی و جنون رو قبول کنند امتیازات بسیاری هم داده میشه.‏
‏ جایگاه های بسیاری هم داده میشه.‏
‏ حالا اینها میتونند ترقی بکنند.‏
‏ اگر مثلا هنرمند هستند.‏
‏ حالا اگر قرار باشه که این یوغ بردگی رو به گردن بزارن این زنجیرها رو به دست و پای خودشون ببندند میتونند به بهترین ‏جایگاه ها برسند.‏
‏ اگر سن و سال پایینی هم دارند میتونند فیلم های خیلی زیادی بسازند با بودجه های خیلی بالا.‏
‏ یعنی این پاداش هم داره داده میشه.‏
‏ حالا من نمونه و مثالی که همین الان به ذهنم رسید رو براتون می زنم.‏
‏ حالا شاید در یک جایی در یک نقطه ای از جهان کمرنگ تر باشه.‏
‏ پس یک نسبیتی توش وجود داره که شما می تونید مواجه بشید اما قاعدتا در همه جا وجود داره.‏
‏ حالا این تصویر و تعبیری که ما درباره اش صحبت کردیم و در باب تسلیم بودن انسان ها گفتیم تبدیل شده به اینکه این تسلیم ‏بودن رازیست برای زیستن.‏
‏ یعنی راز بقای انسان ها شده.‏
‏ خب ما انسان ها رو می شناسیم.‏
‏ اینکه انسان ها به عنوان یک موجود زنده ای که در جهان وجود دارند نیاز به یک سری مرتفع کردن نیازهای خودشون دارن.‏
‏ مثل باقی موجودات، مثل حیوانات.‏
‏ یعنی هیچ تفاوتی هم تو این موضوع نیست.‏
‏ یعنی ما نیاز داریم که مسکنی داشته باشیم.‏
‏ ما نیاز داریم که غذایی برای خوردن داشته باشیم.‏
‏ حالا یک سری نیازهای دیگه ای هم به زیست انسانی انسان اضافه شده که در حیوانات نیست.‏
‏ اما مشترک هست که ما برای بقای خودمون نیاز به یک سری نیازهای اولیه داریم که این ها رو برطرف کنیم.‏
‏ حالا یک موضوعی به اسم تسلیم بودن راضی شده برای اینکه ما بتوانیم به بقای خود ادامه دهیم چراکه ما نیازمند ارتزاق ‏هستیم.‏
‏ ما باید یک دریچه ای داشته باشیم که ارتزاق کنیم و زندگیمان را به پیش ببریم و بتوانیم از شر این مشکلات هم رهایی پیدا ‏کنیم و برای نیازهای اولیه خودمان به نوعی پاسخی داشته باشیم.‏
‏ حالا این تبدیل شده به یک اصل محکم اینکه اگر شما بخواهید بقای خودتان را ادامه بدهید و به نوعی مستفیض بشوید، از این ‏نعماتی که در جهان وجود دارد باید تسلیم باشید.‏
‏ باید فرمانبردار باشید.‏
‏ به اشکال مختلف در جهان هم با آن روبرو می شویم.‏
‏ یعنی شما مثلا در نظر بگیرید که در زندگی فردی خودتان چگونه این تسلیم بودن تبدیل شده به رازی برای بقای شما.‏
‏ شما در نظر بگیرید یک کارگری که داره توی یک کارخونه کار میکنه این رو به عنوان یک مثال و نمونه در نظر بگیرید.‏
‏ حالا این کارگر مواجه میشه به اینکه باید تسلیم باشه تا بتونه زندگی خودش رو به پیش ببره.‏
‏ باید در برابر فرمانی که می‌شنود فرمان بردار باشد.‏
‏ باید این فرمان را به گوش و جان و دل به نوعی قبول کند تا اجازهٔ زیست به او بدهند.‏
‏ اگر قرار باشد در برابر ناملایمات سر بلند بکند، طغیان بکند یا یاغی‌گری بکند، در برابر این نگاه های پر ظلم بایستد، محکوم ‏به نابودی هست، محکوم به بیکاری هست، بی پولی هست، فقر هست و این تسلیم بودنی است که حالا تبدیل به ارزش ‏مستحکمی شده و اصولا راز بقا رو به خودش با خودش همراه کرده.‏
‏ تصور کنید یک کارگر تصور کنید یک کسی که مثلا در نیروی انتظامی کار می کند در همین جمهوری اسلامی.‏
‏ خب این آدم باید فرمانبردار باشد تا بتواند به زندگی خودش ادامه بده.‏
‏ هر نوع نگاهی که در برابر این فرمان قرار بگیرد، هر نوع یاغی گری، هر نوع پرسشگری و هر نوع نگاه نقادانه ای، هر نوع ‏ایستادگی در برابر آن فرمان مساوی است با نابودی، مساوی است با بیکاری.‏
‏ بیکاری در جهان امروز مساوی است با اینکه شما در نظر بگیرید که حیوان باشید و غذایی برای به دست آوردن نداشته باشید ‏یعنی همان راز بقاست که دارد برای ما تصویر میشود.‏
‏ پس این تسلیم بودن تبدیل شده به رازی برای بقا.‏
‏ در زندگی اجتماعی هم همینطور است.‏
‏ یعنی در زندگی فردی شما مواجه میشوید با اینکه این تسلیم بودن را تبدیل به بقا کرده اند.‏
‏ اینکه شما اگر بخواهید اجازه زیستن خودتان را داشته باشید باید تسلیم باشید، باید فرمانبردار باشید.‏
‏ اگر صحبتی میشنوید، اگر فرمانی در قبال شما روبروی شما قرار میگیرد، شما کارمند هستید، یک فرمانی می آید.‏
‏ شما فقط و فقط موظف هستید که این فرمان را به پیش ببرید.‏
‏ مثل همان نگاهی که درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ توی ارتش اگر این فرمان را پشت گوش بندازید و انجام ندهید، تمرد به حساب می آید و این تمرد مساوی است با مرگ شما.‏
‏ حالا در جهان امروزی که به وجود آمده ارتزاق شما را از بین می برند.‏
‏ حالا شما را گرسنه می کند.‏
‏ حالا شما دیگر پولی ندارید که بتوانید زندگی خود را به پیش ببرید.‏
‏ در اجتماع هم به همین شکل هست.‏
‏ اگر در اجتماع قرار باشه که شما طغیانگری و یاغی گری بکنید، گاها حتی از سوی خود مردم هم طرد میشید.‏
‏ حالا ببینید یک ناملایمتی داره اتفاق می افته.‏
‏ شاید حتی خود مردم هم در برابر شما ایستادگی کنند چراکه این تسلیم قدرت را به دست گرفتند و فهمیدند که برای زیستن ‏اجتماع خودشون نیاز به این تسلیم بودن دارن.‏
‏ راز بقا رو در همین تسلیم بودن دیدند.‏
‏ در برابرشون یک پاداشی وجود داره که میتونن با دستاویزی به اون زندگیشون رو بهتر بکنن.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید؟
‏ حالا یک انسانی هست که یاغی هست، طغیانگر هست، در برابر این نظام حاکم ایستادگی کرده.‏
‏ حالا اگر یه همسایه ای داشته باشه که از اون باخبر بشه، می تونه با لو دادن اون با مطرح کردن این موضوع با دیگران به یک ‏جایگاهی برسه.‏
‏ می تونه به اون پاداش برسه.‏
‏ می تونه با این خوش رقصی یک جایگاهی رو به دست بیاره و این ارزش هایی است که مدام در حال ساخته شدن هست و داره ‏هی قدرتمند تر میشه.‏
‏ یعنی ما گفتیم این پاداش تصویر میشه در برابرش مجازات هست برای تمرد.‏
‏ در کنار اون این راز بقاست که با این تسلیم بودن گره خورده.‏
‏ یعنی شما برای اینکه در این اجتماع بتونید زندگی کنید باید تسلیم باشید.‏
‏ باید تسلیم باشید تا اجازه ی حیات به شما داده بشه تا بتونید زندگی خودتون رو به پیش ببرید.‏
‏ فرای اون شما برای ترفیع گرفتن هم باید به این بقا باور پیدا میکنید.‏
‏ برای اینکه بخواهید درجات رو بالا برید باید در این نگاه تسلیم بودن زندگی رو به پیش ببرید.‏
‏ مثلا میتونیم دربارش مثال های بیشماری هم بزنیم اما اول یک تعریف بهتر و بیشتری هم در بابش داشته باشیم.‏
‏ یعنی فرای اون تسلیم بودن، فرای اون پاداشی که به شما داده میشه، فرای اون مجازاتی که در برابر شما هست.‏
‏ شما برای پیشرفت در این زیست اجتماعی خودتون نیاز دارید که تسلیم باشید.‏
‏ هر چه هرچقدر تسلیم تر باشید بیشتر و بیشتر می توانید به جایگاه های بالاتری برسید.‏
‏ نمونه های بیشماری داره مثال.‏
‏ مثلا میشه دربارش فکر کنید که یک انسانی که در جمهوری اسلامی وارد میشه و نماینده مجلس میشه تا چه اندازه اگر خود را ‏تسلیم بیشتر نشون بده فرمانبردار بیشتر و بهتری نشون بده؟
‏ تا چه اندازه جایگاه برای او هست و برای پیشرفت کردن میتونه چه درجاتی رو کسب کنه؟
‏ در صدا و سیمای جمهوری اسلامی در هر جایگاهی که جمهوری اسلامی تصویر کرده تا چه اندازه اگر خود را تسلیم نشون بده ‏جایگاه این ترفیع براش وجود داره؟
‏ فقط هم موضوع رو به جمهوری اسلامی خلاصه نکنید.‏
‏ در جای جای جهان، در یک کارخانه ای، در یک کشور اروپایی.‏
‏ حالا این آدم تا چه اندازه اگر خود را تسلیم نشون بده و فرمانبردار نشون بده، جایگاه برای پیشرفت او وجود داره؟
‏ این که تا کجا میتونه پیشرفت کنه و به پیش بره.‏
‏ این که اگر خود را در این تسلیم بودن بیشتر و بهتر نمایان بکنه چه جایگاه هایی در برابر او هست؟
‏ این که اگر کسانی که در برابر این نظم ایستادگی کردند و یاغی شدند طغیانگری کردند را از میدان به در بکند، آنها را معرفی ‏بکند، تا چه اندازه جایگاه بهتر و رفیع تری برایش وجود دارد و این ترفیع و به نوعی همان پاداشی است که حالا در نوع زیستن، ‏در قبال و در کنار آن راز بقایی که ما درباره اش صحبت کردیم در باب ارتزاق در باب نعماتی که در این دنیا وجود دارد، امروز ‏تبدیل به یک کارهایی شده که شما برای زندگی کردن، برای ارتزاق مسلما نیاز به کار دارید.‏
‏ حالا در دل همین کار هم پاداش و مجازات هست که دارد تصویر می‌شود.‏
‏ اما با این تعبیر متفاوتی که حالا تبدیل شده به اینکه این تسلیم بودن مترادف با راز بقاست، برای زیستن، برای ادامه زندگی و ‏آن پاداش هم مترادف شده با اینکه شما می‌توانید ترفیع بگیرید، می‌توانید پیشرفت بکنید، می‌توانید در این جایگاه ها بیشتر و ‏بیشتر به پیش بروید تا هر اندازه ای که فرامینی که دارد فرستاده می‌شود و توسط رهبرش یا رهبرانش می‌شنوند را تا چه اندازه به ‏گوش و جان و دل بسپارند و تسلیم در برابر آن فرمان شوند، جایگاه بهتر و بالاتری هم نصیبشان خواهد شد.‏
‏ پس ما تا اینجا در باب این فلسفه وجودی فرماندهی و فرمانبرداری صحبت کردیم که این نگاه چگونه شکل می‌گیرد و چگونه ‏قدرتمند می‌شود و جایگاه می‌گیرد.‏
‏ اینکه حالا با چه دستاویز هایی سعی می‌کنند که مردم را وارد این وادی بکنند و همه را به نوعی اسیر در این نگاه بکنند و ما ‏امروز روبرو می‌شویم با این نگاه که جاری و ساری در جای جای زندگی انسان ها هست.‏
‏ انسان ها همه خود را تسلیم در برابر این نگاه و در برابر آن فرمان می‌دانند.‏
‏ به نوعی ارزشی که در بین انسان ها قدرتمند هست همین ارزش تسلیم بودن هست.‏
‏ همین ارزش مطیع بودن هست.‏
‏ اطاعت کردن هست.‏
‏ حالا در زندگی نوین انسان این کمرنگ و کمرنگ تر شده.‏
‏ اما در دوران گذشته که خیلی قدرتمند تر بوده به واسطه ای که آن قدرت در اختیار آن ادیان بوده، خب قاعدتا انسان ها بعد از ‏تفکر سعی کردند این نگاه های دگم و رادیکال رو کمرنگ و کمرنگ کنند.‏
‏ شما اگر مواجه بشید با قبل از اون نگاه هایی که جهان مدرن رو ساخته خب مواجه می شید با مثلا برده داری که دیگه نهایت ‏این تسلیم بودن و فرمانبردار بودن هست.‏
‏ دیگه نهایت این اطاعت گری هست اما همون نقطه ابتدایی است.‏
‏ همون نقطه ای که ما درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ حالا کم کم نگاه های تازه ای هم شکل میگیره که سعی میکنه این رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه.‏
‏ در جای جای هم به همین شکل هست.‏
‏ یعنی مثلا مشروطه ایران رو در نظر بگیرید همون نظام تسلیم بودن و فرماندهی و فرمانبرداری است که شاهی است که همه ‏قدرت رو در اختیار داره.‏
‏ فرمانده بلافصل است.‏
‏ جایگاه خدا از سایه خدا بر زمین هست.‏
‏ حالا مردم سعی می کنند این نگاه رو یک مقداری تلطیف بکنند، تغییر بدهند، رو به سوی پیشرفت و بهبودی قدم بردارند، ‏برای او شریکی قائل بشن، شروطی قائل بشن، این قدرت رو کمرنگ بکنند، بکنن، پاسخگو بکنن و این جهان مدرنیته حالا ‏کم کم سعی میکنه این نگاه ها رو تغییر بده اما باز هم این اصل و بنیان درش وجود داره و این فرمانبرداری به نوعی باز هم ‏ستایش میشه.‏
‏ باز هم ارزشمند هست.‏
‏ باز هم باعث و دلیلی است برای راز بقا.‏
‏ باز هم دلیلی است برای ترفیع گرفتن.‏
‏ باز هم در برابرش اشکال مختلفی از پاداش و مجازات هم وجود داره.‏
‏ و در نهایت این که ما این نظم رو می بینیم که قبول شده و تبدیل به یک اصل بنیادین در بین انسان ها شده.‏
‏ قدرتمند داره به پیش میره.‏
‏ این که شما برای زیستن نیاز به تسلیم بودن دارید، برای این که بخواید به جایگاه های مختلفی برسید باید تسلیم باشید.‏
‏ برای این که بخواید زندگی بکنید و حیات خودتون رو ادامه بدید باید فرمانبردار باشید.‏
‏ باید این فرامین رو قبول کنید.‏
‏ برای این که در این بازی بتونید به جایگاه هایی برسید هم باید فرمانبردار باشید.‏
‏ شما یک بازی ای رو براتون بوجود آوردند.‏
‏ یک میدانی را برای شما تهیه کردند.‏
‏ شما در این میدان بازی در این میز بازی که به دور این میز نشستید و حالا قرار هست یه بازی ای رو انجام بدید باید در ابتدا به ‏قوانین این بازی پایبند باشید.‏
‏ باید این میز را پابرجا نگه دارید.‏
‏ اگر شما چشم امیدی دارید که به یک جایگاه والایی برسید در این نظام ساخته شده باید کلیت این نظام را قبول کنید.‏
‏ اگر یک انسانی وارد یک ارتشی میشود، حالا چشم امید دارد که در نهایت تبدیل به یک ژنرال بشود و امیر و فرمانده و این ‏مسائل بشود.‏
‏ باید در ابتدای امر این نظم را قبول کند.‏
‏ نمی تواند یک انسانی وارد ارتش بشود.‏
‏ باید تمام نظامی که به وجود آورده اند را زیر پا بگذارد و در برابر همه آنها ایستادگی بکند.‏
‏ اگر فرمانی به او می رسد، تمرد بکند، طغیانگری بکند، یاغی باشد و هر نظمی که ساخته شده در این ارتش را زیر پا بگذارد و ‏توقع این را داشته باشد که تبدیل در نهایت تبدیل به یک ژنرال بشود و باید تمام این بازی را قبول کنه.‏
‏ باید قبول کنه که فرمانبردار باشه.‏
‏ در مراتبی که در اون نقطه ابتدایی هست.‏
‏ درجات بی شماری از او بالاتر هستند و فرمانده به او هستند.‏
‏ حالا او قبول میکنه این بازی رو.‏
‏ این چرخ و این حرکت رو.‏
‏ این نظام ساخته و فرمان ها رو می پذیره و فرمان ها رو به پیش می بره.‏
‏ باز از خود تولید می کنه و شبیه به خود تولید می کنه و در نهایت می تونه به اون جایگاه بالا برسه.‏
‏ با توجه به اینکه به این نظم پایبند هست به این قوانین پایبند هست.‏
‏ این سیستم رو قبول کرده.‏
‏ تسلیم بودن خود رو قبول کرده و در نهایت یک نظام تسلیمی رو هم به وجود آورده و ما امروز روبه رو میشیم.‏
‏ با اینکه این نظم رو قبول کردن و برای رسیدن به او حاضر نیستند این بازی رو به هم بزنند.‏
‏ هیچ کسی حاضر نیست طغیانگری در برابر این نظم ساخته داشته باشه.‏
‏ هیچ کسی حاضر نیست که زیر این میز بزنه و این میز رو عوض کنه.‏
‏ بخواد این نگاه رو تغییر بده.‏
‏ اینکه ما قرار نیست فرمانبردار باشیم که قرار نیست ما تسلیم باشیم.‏
‏ اینکه قرار نیست هیچ فرماندهی وجود داشته باشه، حتی اگر جنگی هم باهاش رو به رو میشیم.‏
‏ جنگ هایی که برای تغییر هست، برای تغییر فرماندهان هست.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید اگر در ایران انقلابی شکل گرفت فقط و فقط برای تغییر فرمانده بود.‏
‏ در سراسر جهان هم تقریبا به همین شکل هست.‏
‏ حتی در نظام هایی که به دموکراسی هم پایبند هستند باز هم شاهد همین اتفاق هستید.‏
‏ قرار هست که فرماندهان تغییر کنند.‏
‏ قرار نیست که نظام فرماندهی تغییر کنه.‏
‏ قرار نیست نگاه به تسلیم بودن تغییر کنه.‏
‏ قرار نیست تسلیم بودن تبدیل به یک ضد ارزش بشه.‏
‏ قرار نیست نظام حاکم و محکوم تغییر کنه و شما باور داشته باشید که نباید حاکم و محکومی در جهان وجود داشته باشه.‏
‏ فقط و فقط قرار هست که حاکمان رو تغییر بدید.‏
‏ حالا به خیابان بریزید.‏
‏ روزی محمدرضا شاه پهلوی حاکم بر جهان شماست.‏
‏ حالا او رو تغییر میدید و جایگزین او خمینی میکنید.‏
‏ حالا خمینی حاکم بر کشور است.‏
‏ یعنی این جایگاه حاکم و محکوم کماکان سر جای خود هست و تنها و تنها قرار هست که شما سرهای میان اون تاج رو تغییر ‏بدید و این اون نظمی میشه که همه بهش پایبند هستن.‏
‏ اگر وجود نداشته باشه وجودیت همه اونها زیر سوال میره و هر کس برای رسیدن به اون جایگاه رفیع و ترفیع گرفتن به نوعی ‏در این بقای خودش قاعدتا به این نظم هم پایبند هست و در ترویج اون هم پیشی میگیره از دیگران.‏
‏ فرای این ها حالا این نگاه باعث میشه که یک تعلیم همیشگی رو هم باهاش روبرو باشیم.‏
‏ این که این تعلیم مدام داره در زیستن انسان ها تکرار میشه به انواع مختلف.‏
‏ یعنی یک انسانی رو شما در نظر بگیرید که در هر کشوری در جهان به دنیا اومده.‏
‏ مدام داره با این فلسفه تسلیم بودن، با این فلسفه باور به فرمانده فرمانبردار بودن روبرو میشه.‏
‏ از همون نقطه ابتدایی من بارها هم در باب این موضوع صحبت کردن.‏
‏ یک کودک ایرانی رو در نظر بگیرید که در یک خانواده به دنیا میاد با چه مفاهیمی روبرو میشه؟
‏ در باب تعلیم در همون نقطه ابتدایی روبه رو میشه.‏
‏ با یک خدایی که در آسمانها هست، خدایی بر او هست، فرمانده بر او هست، فرمانده بر جهانیان هست.‏
‏ در کنار او با یک خدای دیگری به اسم پدرش مادرش روبرو میشه.‏
‏ حالا اونها خدای او بر زمین هستند. قدرتمند هستند.‏
‏ همه زندگی او رو در اختیار دارن.‏
‏ این هم خدای بعدی ست که براش تصویر میشه.‏
‏ فرای او مواجه میشه با پیامبر، پیامبران، امامان و ائمه.‏
‏ اینها هم هر کدوم برای خود خدایگان بی شماری هستند که فرمان میدهند و همه مجبور به اطاعت از اونها هستند.‏
‏ خودش مجبور به اطاعت از اونها هست.‏
‏ هر چقدر راه رو پیش تر بره باز هم فرماندهان بی شمار دیگری بهش معرفی میشن.‏
‏ رهبر کشور هم به نوعی فرماندهی بر او هست.‏
‏ خدای بر زمین هست.‏
‏ فرمان میده و باید شما اطاعت کنید.‏
‏ با همون تعاریفی که دربارش صحبت کردم اگر تکرار نمیکنم به واسطه تکرار نکردنه یعنی همون ارزش ها ساخته شده دیگه. ‏پاداش هست. مجازات هست.‏
‏ شما میدونید که برای راز بقا تون باید تسلیم باشید.‏
‏ شما میدونید که اگر میخواید پیشرفت کنید باید تسلیم باشید.‏
‏ تمام این ارزش ها هم برای شما داره تکرار میشه.‏
‏ در کنارش داره تصاویر مختلفی از این فرماندهان هم براتون شکل میگیره.‏
‏ فرای رهبرتون نمیدونم مراجع مثلا دینی هم باز به همون شکل تبدیل به اون فرماندهان میشن.‏
‏ فرای اونها هر شکلی تبدیل به یک فرماندهی برای شما میشه.‏
‏ در مدرسه رییس مدرسه نمیدونم ناظم مدرسه معلم های مدرسه تبدیل به همون فرماندهان میشن و شما باید تسلیم در برابر اونها ‏باشید.‏
‏ نظام آموزشی حالا مدام داره این درس رو به شما میده.‏
‏ در اشکال مختلف، در دروس مختلف داره مدام با شما مطرح میکنه که باید فرمانبردار بود، باید تسلیم بود این یاغی گری، این ‏طغیان به ضد ارزش تبدیل می شود، نکوهیده می شود و زیر سئوال می رود تا این نظم قدرتمند به پیش برود.‏
‏ حالا شما در بین دوستان خودتان هم یک کسی به عنوان فرمانده در بالای نوک هرم قرار می گیرد و شما باز هم تعلیم می بینید ‏در روابطتان، حتی در روابط عاشقانه تان، در هر اتفاقی که در زیستن شما می افتد باید یک همچین تصویری به شما داده بشود ‏که کسی فرمانده و دیگری فرمانبردار باشد و شما را تبدیل به آن تسلیم می کند.‏
‏ تسلیم همیشگی که در برابر این نظم سر تعظیم فرود آوردید و این تعلیم مدام دارد برای شما تکرار می شود.‏
‏ در اقسام و اشکال مختلف، در هیبت های مختلف، در دروس مختلف، در زیستن ما، در حرف زدن با دیگران و.‏
‏ همه اینها دست به دست هم می دهد تا یک نظام این گونه ای را به وجود بیاورد که یکی فرمانده باشد و دیگران هم فرمانبردار ‏باشند و این نظام تسلیم بودن هم نه تنها در جامعه ایرانی در همه جای دنیا به نسبت دیده می شود و ما باهاش روبه رو هستیم و در ‏نهایت می خواد که انسان هایی رو تا این حد فرمانبردار هم به وجود بیاره تا بتونه حکومت کنه و قدرت داشته باشه.‏
‏ در باب این موضوع تسلیم بودن همیشه ساعت ها صحبت کرد و قاعدتا در برنامه های آتی هم باز هم دربارش صحبت می ‏کنیم.‏
‏ سعی کردیم یه کلیاتی رو با هم مطرح کنیم تا بیشتر شناختی نسبت بهش داشته باشیم.‏
‏ در انتهای برنامه هم دوست دارم باز هم باهاتون در میون بزارم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این تغییر شکل ‏بگیره می تونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ منظور من هم از آثار خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.‏
‏ من بیشتر از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و پخش کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتاب هایی به ‏رشته ی تحریر درآوردم.‏
‏ شما می توانید با مراجعه به وب سایت جهان آرمانی این آثار رو به صورت رایگان در اختیار داشته باشید، دریافت و مطالعه ‏کنید و اگر دوست داشتید این راه تغییر شکل بگیره و صداش شنیده بشه.‏
‏ این آثار، این کتاب ها، کتاب های صوتی برنامه ای به نام جان را با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.‏
‏ در پناه آزادی.‏