خب دوستان وطن!‏
‏ وطنی که ما امروز میشناسیم تعریف مشخصی داره.‏
‏ وطن رو هممون باهاش آشنا هستیم و میدونیم که چه جوری تعریف شده.‏
‏ خطوط و مرزی که ما در اون هستیم، انسان هایی که باهاشون زندگی میکنیم در اون خط و اون حیطه رو به اسم هموطن ‏میشناسیم.‏
‏ و این زندگی و این زیست اجتماعی در کنار هم رو تعبیر و تعریف به وطن و هم وطن میکنیم.‏
‏ این وطن امروزی ساخته شده و ما توش حصر و اسیر موندیم.‏
‏ بر میگرده باز دوباره به اون مبحث جبر.‏
‏ ما جبرا به این وطن زاده شدیم.‏
‏ ما هیچ اختیاری در انتخاب وطنمون نداشتیم.‏
‏ این هم از اون نکات جبری بود که حالا در باب جبر من یک قسمتی رو اختصاص دادم و دربارش صحبت کردم.‏
‏ گفتیم که انسان به جبر زاده میشه و جبر های مختلفی توی زندگیش باهاش همراه هست.‏
‏ یکی از اون جبر ها هم وطنه.‏
‏ مثل مذهب و دینی که ما به وراثت اون رو به ارث میبریم.‏
‏ در انتخابش نقشی نداشتیم.‏
‏ با فکر و عقل خودمون به اون داستان نرسیدیم.‏
‏ در باب وطن هم به همین شکل.‏
‏ ما توی یک حیطه ای از جغرافیای جهان به دنیا اومدیم و جبرا مختص اون کشور بودیم.‏
‏ از اون آب و خاک اسم گرفتیم جان گرفتیم.‏
‏ تمامی مظالم و ظلم هایی که توی اون کشور وجود داشته گریبان ما رو هم گرفته.‏
‏ اگر دریچه هایی باز بوده برای اینکه ما بتونیم پیشرفت بکنیم، ما هم از نعماتش به نوعی استفاده کردیم.‏
‏ اگر شرایط دهشتناکی داشته، اگر جنگ بوده، اگر فقر و قحطی بوده، گریبان ما رو هم گرفته و ما جبرا توی این خاک به دنیا ‏اومدیم.‏
‏ حالا این خاک چه می تونه ایران باشه چه هر جای دیگه ی جهان؟ تفاوتی نمیکرد.‏
‏ یعنی امروز اگر من و شما توی ایران به دنیا نیومده بودیم خب قاعدتا ما ایرانی نبودیم.‏
‏ به اون آب و خاک تعلق داشتیم.‏
‏ این موضوع مشخصی است و ما امروز یک تعریف مشخصی در باب وطن داریم.‏
‏ اول در باب موضوعات و دغدغه ها و مشکلاتی که پیرامون وطن هست یه مقداری با هم صحبت میکنیم.‏
‏ خب امروز شما نگاه بکنید تعریفی که داره مدام در باب وطن به مردم داده میشه به نوعی در راستای اون خودخواهی است، به ‏نوعی در راستای اون تقسیمات است.‏
‏ در برابر اون برابری قرار میگیره.‏
‏ انسان ها تعلیم داده میشند که اون آب و خاک خودشون رو برتر و والاتر از دیگران بدونند.‏
‏ در یک سودای رقابت برای رسیدن به یک جایگاه والا و رفیع از دیگران رد بشوند.‏
‏ در این رقابت دیوانه وار از رو گرده بقیه رد بشن.‏
‏ حالا شاید امروز جهان ما از شرایط پیشتر بهتر باشه.‏
‏ شاید یه روزگارانی رو ما تجربه کردن.‏
‏ انسان ها در طول این اعصار و تاریخ گذشته که رسما کشورگشایی می کردند، بقیه رو به استثمار در می آوردند.‏
‏ حالا نشانه های انتهایی همون جنگ جهانی دوم رو که همه باهاش آشناییم، حتی امروز هم توی دنیامون باز داریم می بینیم.‏
‏ باز داریم روسیه رو می بینیم.‏
‏ باز داریم شرایط رو می بینیم که باز دیوانگانی هستند که اون سوداها رو تو سر داشته باشند.‏
‏ به فکرش کشورگشایی باشند.‏
‏ در راستای اون تعریف وطن و اون تقسیمات از دیگران از گرده ی دیگران استفاده بکنند و به استثمار بکشونن شون.‏
‏ پس ما توی این تعریف مشخصی که امروز در باب وطن داریم و در جای جای جهان جاری و ساری است، مشکلات عدیده ‏ای داریم در برابر آزادی و برابری ایستادگی می کنند.‏
‏ این تعاریف از وطن.‏
‏ این وطن پرستی که ما را به جاهای وحشتناکی می برد به وحشتناک به این معنا که باعث می شود ما دیگران را تحقیر کنیم و ‏از دل آن نژادپرستی را به وجود بیاوریم.‏
‏ از دل این حب وطن راه را به بیراهه بریم.‏
‏ در باب این معایبی که در وطن پرستی امروز وجود داره خیلی میشه صحبت کرد.‏
‏ همتون باهاش درگیر هستید.‏
‏ این تحقیر کردن دیگران رو همه حتما دیدید.‏
‏ حتی خیلی ها خودشون نسبت به خودشون این اتفاق افتاده.‏
‏ دوستان افغانی که تو ایران زندگی کردن مطمئنا با این نگاه دگم رو به رو بودند.‏
‏ دوستان ایرانی که در کشورهای دیگه زندگی کردند با این نگاه از بالا به پایین و تحقیر دیگران مواجه شدند.‏
‏ پس ما معایب بسیاری توی این وطن سراغ داریم و می توانیم ساعت ها درباره اش صحبت بکنیم.‏
‏ ولی هدف این برنامه ی مشخص پیرامون این موضوع خاص نیست.‏
‏ ما قرار هست یه تعریف مشخصی از وطن رو که همه باهاش آشنا هستیم رو دوباره مطرح بکنیم که تا اینجا مطرح کردیم.‏
‏ پیرامون چگونگی و پیدایش گره خوردن این وطن با جبر و اسارت و مضامینی از این دست رو بیان کنیم و بعد از اون برسیم به ‏تعریف مشخص خودمون در باب وطن.‏
‏ پس این برنامه پیرامون این موضوع خاص میچرخه.‏
‏ این وطن چه جوری پیدا شده؟
‏ تاریخچه پیدایش وطن چگونه بوده؟
‏ ایران ما افغانستان بقیه کشور ها.‏
‏ کشور های جهان یک تاریخچه پیدایش دارند.‏
‏ خب دوستانی که با تاریخ آشنایی دارند میتونن به صورت مشخص در باب هر کدوم از این کشورها یک تاریخچه ای رو به ما ‏بدن.‏
‏ اما موضوع مهم و کلیدی این مرور بر تاریخ نیست.‏
‏ ما قرار نیست کلاس تاریخ برگزار کنیم و در باب تاریخ پیدایش کشورهای جهان صحبت کنیم.‏
‏ نقطه مشترک تمام این وطن ها رو و تاریخچه پیدایش شون رو به هم وصل میکنه.‏
‏ اون نقطه جبر هست.‏
‏ شما به تاریخ تمام جهان نگاه کنید.‏
‏ بر پایه جنگ و جبری که وجود داشته این کشورها به وجود آمدند.‏
‏ با اتفاق کوچکی میتونست تمام شرایط تغییر بکنه.‏
‏ امروز این خاک ایران نباشه.‏
‏ بخشی از این خاک ایران باشه متفاوت از شرایط حال بود.‏
‏ اختیاری در بین نبود.‏
‏ اگر اختیاری بود در اختیار اون والا نشینان بود.‏
‏ در اختیار اون پادشاهان و امپراطوران بود که میتونستند وطنی رو ضمیمه کشور خودشون بکنند و وطن خودشون رو گسترش ‏بدند، وطنی رو از بین ببرند و یا وطنی را به وجود بیاورند.‏
‏ پس این تاریخچه انسانی و این پیدایش وطن انسانی که ما امروز می شناسیم بر پایه یک جبر است.‏
‏ تمامی این تواریخ، تواریخ تمامی این کشورها از همین راستا می گذرد.‏
‏ آمریکایی که مهاجرین میان حمله می کنند بومی های اون کشور رو از بین می برند.‏
‏ در طی مرور سالهای بسیار و بعد یک وطن را می سازند.‏
‏ کشور های کوچک و درشتی که امروز مثلا ما با اسم های آنها آشنا هستیم.‏
‏ در طول تاریخ اسم های بسیاری عوض کردند.‏
‏ بارهای بسیاری تغییر کردند.‏
‏ هویتشان را عوض کردند.‏
‏ ضمیمه کشوری خاص بوده اند.‏
‏ ضمیمه وطنی خاص بوده اند.‏
‏ امروز یک کشور مستقل هستند پس تاریخچه ی متفاوتی دارند.‏
‏ هر جایی میتواند درباره اش صحبت هایی بشود اما همه در یک نقطه مشترکند.‏
‏ همه در جبر برابرند.‏
‏ مثال اینکه ما امروز جبرا هر کدام در وطنی خاص به دنیا آمدیم.‏
‏ هموطنانی خاص داریم.‏
‏ تاریخ پیدایش خود این وطن هم ملزوم این جبر بوده.‏
‏ همه در همین شرایط به وجود آمده اند.‏
‏ پادشاهی خونخوار حمله کرده و یک کشور را گرفته.‏
‏ امروز کشوری که متشکل شده از بخش های مختلف.‏
‏ بعضی از این بخش ها به واسطه ی آن خون ریزی تبدیل به بخشی از این وطن شده اند.‏
‏ بخشی به واسطه ی کشورگشایی و بخشی به واسطه هبه.‏
‏ خیلی از پادشاهان، بخشی مثلا از ایران خود ما به دست قاجاریان هبه شده به دلیل بی لیاقتی از بین رفته ضمیمه کشور های دیگر ‏شده و تبدیل به کشور مستقلی شده.‏
‏ این ها زمانی جزو ایران بودند.‏
‏ اون اتفاقات می تونست به نوع دیگری بیفته و امروز ما وطن دیگری داشته باشیم.‏
‏ پس ما رو در یک نقطه مشترک به این جبر میرسونه که ما جبرا این وطن ها رو میشناسیم.‏
‏ ما جبرا در این وطن ها به دنیا آمدیم و در اسارت اون اسیر موندیم.‏
‏ خب این نقطه طلاقی است.‏
‏ گره خوردن وطن با جبر.‏
‏ این اون نقطه ای بود که ما باید بهش میرسیدیم.‏
‏ اما ما کمی پیشتر در باب این جبر و اختیار صحبت کردیم.‏
‏ وقتی ما یک اصولی رو تصویر کردیم و گفتیم که باید در برابر جبر به اختیار رسید که اختیار قاعدتا ضامن آزادی است و ‏اصلا تعریف آزادی به مفهوم همون اختیار هست.‏
‏ در باب وطن هم همین مصداق رو داره.‏
‏ آیا کسی که الان در ایران به دنیا اومده از شرایط حاضر ایران راضی است؟
‏ آیا کسانی که در کنار این مردم زندگی میکنند به واقع هموطنانش هستند؟
‏ چه مقدار شما روبرو شدید با آدمهایی که در کشور ایران زندگی میکنند اما هیچ همپوشانی فکری با مردم ندارند؟
‏ هیچ هم باوری در بین مردم ایران ندارند.‏
‏ تنها و جدا هستند.‏
‏ هیچ ارتباطی ندارند.‏
‏ ببینید نقطه اشتراک این مردم چیست. خاک اونجاست. مرزهای اونجاست.‏
‏ زبان غالب هست.‏
‏ یعنی شما نقطه اشتراک تون برای هم پوشانی با یک انسان دیگه برای ارتباط برقرار کردن چه چیزی میتونه باشه؟
‏ چه چیزی قدرتمند تر از همه چیز؟
‏ شما رو به یک نفر نزدیک میکنه.‏
‏ قاعدتا عواملی هست شما وقتی با یک نفر همزبان هستید راحت تر باهاش ارتباط میگیرید اما این ارتباط عمقی نمی تونه داشته ‏باشه.‏
‏ اگر شما از نظر باور از هم فرسنگها دور باشید.‏
‏ ما یک تعریفی از آزادی، اختیار و این در برابر جبر ایستادگی کردن داریم.‏
‏ وقتی به مساله وطن هم می رسیم خب قاعدتا آزادی برای ما تصویر میده.‏
‏ آزادی ما رو به تغییر فرا میخونه.‏
‏ آزادی میگه اگر قرار بر داشتن و لمس کردن من هست باید در برابر جبر ایستادگی کنی.‏
‏ خب چه جوری میتونیم مادر این جبر رو قبول کنیم و این وطن رو باهاش سازش کنیم و بعد بخواییم به آزادی هم فکر ‏بکنیم؟
‏ پس ما باید یک تعریف دوباره ای نسبت به وطن داشته باشیم.‏
‏ وطن رو دوباره تعریف بکنیم.‏
‏ خب شما وطن رو چجوری تعریف میکنید؟
‏ اگر این جبر در برابر شما نبود وطن برای شما چه رنگ و بویی میگرفت؟
‏ اگر قرار به تکرار گذشتگان نبود اگر قرار به نشخوار نکردن صحبت های اونها نبود شما چه تصویر و تصوری نسبت به وطن ‏خودتون داشتید؟
‏ دوست داشتید هموطنانتان کیا بودند؟
‏ ببینید تعریف مشخص حالا ابتدایی باز دوباره باید برگردیم بهش.‏
‏ یک جورایی دوباره تعریفش بکنیم.‏
‏ این هستش که وطن در قالب خاک معنی نمیشه.‏
‏ وطن اون طبیعت اون کشور که نیست، وطن درخت ها که نیستند.‏
‏ اینها همه جا هستند، همه جا زیبا و همه جا دوست داشتنی هستند.‏
‏ شما مأخذ و اصالت این موضوع رو در هموطنانتان میبینید.‏
‏ یعنی وطن در کنار هم وطنان قرار به تعریف داره.‏
‏ شما اونجایی رو میتونید وطن خودتون بدونید که هموطنانی هم باور شما داره، همفکر شما داره هم یار شما داره در کنار شما ‏داره اونجا میشه وطن شما.‏
‏ هر کس میتونه تعریف مشخصی رو نسبت به این وطن داشته باشه اما قاعدتا وطن گره خورده با هموطنان هست.‏
‏ شما امروز چشم تمام مثلا ژاپنی ها رو ببندید بیارید توی ایرانی ها رها بکنید چشم تمام یونانی ها رو ببندید برن در خواب بعد ‏بیان توی ایرانی ها رها بشن.‏
‏ آیا بدون در کنار هم بودنشون وطن براشون معنی پیدا میکنه؟
‏ اگر یک قشر خاصی از اونها در ایران به یکباره بیدار بشن اونجا رو وطن می دونند؟
‏ خب این در کنار هم بودن و این همپوشانی و این هم وطن هست که وطن رو را تعریف می‌کند.‏
‏ اما ما توی روزگارانی به دنیا میایم که جبرا هموطنانمون انتخاب شدن به واسطه جنگها کشورها شکل گرفته اند.‏
‏ این جبر همراه ما بوده و ما هموطنانی داریم که نه هم باور که نه همراه که نه هم فکر که به صورت جبری در کنار هم بودیم.‏
‏ المان هایی وجود داره در راستای این همفکری و هم باوری.‏
‏ شما ادیان و مذاهب مختلفی رو میبینید که این همپوشانی رو میدند در کنار هم اینها هموطن هم به حساب میاد.‏
‏ مثلا یه مثال براتون می زنم شما امروز شرایط ایران ما رو در نظر بگیرید.‏
‏ به نظر شما دار و دسته ای که امروز حکم فرما به ایران هست ایرانی ها رو هموطن خودش میدونه یا شیعه های مثلا لبنان رو ‏شیعه های عراق رو، شیعه های سوریه رو کدوم قشر از اینها هموطن اینها هستند؟
‏ سئوال ساده ای است.‏
‏ جواب ساده ای هم داره.‏
‏ خوب قاعدتا ایرانی ها رو هموطن خودشون نمی دونند.‏
‏ اون ایرانی هایی که هم باورشون نیستند.‏
‏ اون ایرانی هایی که در برابرشون می ایستند.‏
‏ اون ایرانی های معترض.‏
‏ اون ایرانی هایی که سعی در تغییر شرایط دارند هم وطنشون نیستند.‏
‏ قاعدتا اون کسانی که همفکر و هم باورشون هستند هموطنانشون هستند و این جبر مانع از این همپوشانی و نزدیکی شده.‏
‏ جبرا هر کسی در یک سرزمینی به دنیا آمده و تن خودش اونجا رو میدونه و هموطنانش که شاید فرسنگها از نظر فکری با هم ‏فاصله داشته باشند هم هموطنش به حساب می آیند.‏
‏ اما این واقعیت جهان نیست.‏
‏ این نباید واقعیت جهان باشد.‏
‏ در حقیقت بهتر است که جمله را این طوری بیان کنیم که این نباید واقعیت جهان باشد و آزادی قاعدتا به ما راهکار می‌دهد که ‏اختیار را باید برگزینیم.‏
‏ باید وطن را دوباره تعریف بکنیم.‏
‏ حالا ما تعریفمان نسبت به این وطن چیست؟
‏ ما داریم درباره‌ی چه وطنی صحبت می‌کنیم؟
‏ ما داریم تعریف و تعبیری می‌دهیم در باب وطن که وطن را هموطنان شکل می‌دهند، نه آن مرز و خط جغرافیایی، نه آن ‏محیطی که درش زندگی می‌کنیم.‏
‏ وطن به واسطه‌ی هم وطنان شکل می‌گیرد و بزرگترین عامل محرکه برای نزدیکی و ارتباط بین این هموطنان باور هست. ‏اعتقادات هست.‏
‏ آن چیزی که شما به اسم حقیقت می‌شناسید باعث نزدیکی شما می‌شود.‏
‏ پس تعریف ما نسبت به وطن نزدیکی هموطنان هست.‏
‏ حالا قراره با این تعریف ما چه کسانی هموطن هم باشند و چه وطنی تصویر بکنند؟
‏ خب شما در نظر بگیرید انسانی که توی ایران زندگی میکنه باورمند به هر نوع حالا مثلا باورمند به حکومت لیبرال هست به ‏یک جامعه دمکراتیک باور داره، به جدایی دین از سیاست باور داره؟
‏ این آدم با چه کسی احساس هموطن بودن و قرابت میکنه؟
‏ آیا با یک مسلمان دگمی که همه چیز رو در شریعت میبینه و مثلا به یک نظام خلیفه ای اعتقاد داره، به برگشتن به صدر اسلام ‏اعتقاد داره که یک رهبر و مولای اون بالا بشینه و امر بده امیر مومنان باشه؟ همپوشانی دارد؟
‏ آیا با آن احساس نزدیکی و قرابت می‌کند؟
‏ با آن بیشتر احساس قرابت می‌کند یا با یک مثلا فرانسوی که به یک جامعه لیبرال و یک جامعه دمکرات اعتقاد دارد، به ‏جدایی دین از سیاست اعتقاد دارد؟
‏ نقاط تضادی بین این دوتا هست.‏
‏ اما این نقاط تضاد وسیله هستند.‏
‏ یعنی مثلا بین این دو یک فاصله زبانی هست.‏
‏ این دو تا نمی‌توانند با هم با یک زبان مشترک صحبت کنند اما این وسیله است یعنی زبان که نمی‌تواند تعیین کننده باشد.‏
‏ زبان یک آدم که نمی‌تواند تعیین کند سبک، ساختار زندگی و شادمانی او را که تضمین نمی‌کند رستگاری او را که تضمین ‏نمی‌کند.‏
‏ اما این باورها متضمن دقیقا رسیدن به رستگاری و زندگی ایده آل هستند.‏
‏ پس ما شاید به خاطر وسیله هایی که در برابرمان هست از هم دور بشیم.‏
‏ اما اینها قابل جایگزینی هست.‏
‏ یعنی شما می تونید یک زبان مشترکی رو برای اینها در نظر بگیرید که به واسطه اون هم باوری همراه هم باشند، از در کنار هم ‏بودن لذت ببرند، هر دو مفید فایده باشند برای جامعه شون.‏
‏ و بعد اونجا ما می تونیم حب به اون وطن رو تعریف بکنیم نه در کنار آدم هایی که فرسنگ ها از نظر فکری با هم فاصله ‏دارند.‏
‏ هیچ همپوشانی با هم ندارند.‏
‏ هیچ نقطه مشترکی ندارند.‏
‏ یکی دنیا رو سیاه می بینه، یکی دنیا رو سپید.‏
‏ یکی به آسمان باورمند.‏
‏ یکی به زمین.‏
‏ شما نمی تونید این دو رو به هم نزدیک بکنید.‏
‏ پس آزادی و اختیار به ما راهی نشون می ده که این محیط امروزی و این ساختار فعلی باید تغییر کند.‏
‏ با تعریف مشخصی که ما نسبت به وطن می‌دهیم هم وطن هم باورمان می‌شود.‏
‏ ما آنجایی را وطن می‌دانیم که با هم باوران خودمان زندگی بکنیم.‏
‏ این تعریف مشخصی است که ما نسبت به وطن داریم.‏
‏ یعنی ما وطن را دوباره تعریف می‌کنیم، دوباره سرآغاز می‌کنیم و در آن ارجحیت را به هم وطن می‌دهیم.‏
‏ هم وطنی که تنها دلیل قرابت ما با هم، تنها دلیل نزدیکی ما با هم آن باور مشترکمان هست.‏
‏ هر دو اعتقاد داریم که اعدام بد است.‏
‏ هر دو اعتقاد داریم که برابری به مفهوم برابری همه جان هاست.‏
‏ همه اعتقاد داریم که آزار نرساندن مفهوم آزادی است.‏
‏ قانون آزادی است.‏
‏ یا اون طرف همه باور داریم که امام زمان ظهور خواهد کرد.‏
‏ همه باور داریم که قرآن کلام خداوندی و بزرگترین راهنماست.‏
‏ راهنمای ازلی و ابدی انسان هاست.‏
‏ خب این دو طیف در کنار هم میتونن زندگی راحتی بکنن.‏
‏ حالا میتونن در باب مشکلات کوچک و بزرگ خودشون صحبت بکنن.‏
‏ ولی وقتی ما یک مشکل بنیادی بینمون داریم هیچ وقت به یک نقطه مشترکی نمی رسیم.‏
‏ اصلا مشکلات کوچیک گنگ میشه.‏
‏ بی معنی میشه.‏
‏ ما در بنیان ها با هم مشکل داریم.‏
‏ اون فرهنگ غالب، اون تعریف غالب ای که امروز در جهان وجود داره و صداش از همه روشنگر و روشنفکرانه تره در برابر ‏این تعاریفی است که من دارم الان می دم.‏
‏ خب شما رو داره به مدارا دعوت میکنه.‏
‏ یعنی اون حکومت دمکرات و دمکراسی داره شما رو دعوت میکنه به اینکه مدارا بکنید. مدارا زیباست. خیلی زیباست.‏
‏ اما موضوع سر امکان پذیر بودن و واقعیات دنیا هست.‏
‏ مدارا در چی؟
‏ مسلمانی که شما رو مرتد میدونه شما رو کافر میدونه.‏
‏ خون شما رو حلال میدونه؟
‏ چجوری میتونه با شما مدارا بکنه و شما چه جوری میتونید با اون مدارا بکنید؟
‏ آیا این به معنای رفتن در اوج خیال نیست؟
‏ آیا تعریف کردن یک داستان رومانتیک نیست؟
‏ اون تعریفی که مرزها باید برداشته بشه انسان ها باید همه در کنار هم باشند.‏
‏ اینها یک جور دنیای سورئال، یک نوع دنیای در خیالات و توهمات هیچ ارتباطی با جهان فعلی ما نداره.‏
‏ آره اون وهابی که اعتقاد داره اون داعشی که اعتقاد داره با کشتن شیعیان به بهشت میره چجوری میخواد در کنار یک شیعه ‏زندگی کنه و مدارا کنه؟
‏ خود اون اروپایی هایی که باورمند به دمکراسی هستن آیا از کرده ی خودشون پشیمون نیستند؟
‏ آیا از میدون دادن به مسلمون هایی که بیان و در کشورشون زندگی کنند پشیمون نیستن؟
‏ آیا قتل هایی که تو کشورشون اتفاق می افته از هر دو طیف.‏
‏ چه اونکه اونایی که مسلمان هستن و اونجا جنایت میکنن چه اونهایی که غیر مسلمان هستند و ناراحتند از حضور مسلمان ها.‏
‏ حالا اینها رو چه جوری میشه به مدارا رسوند؟
‏ وقتی در بنیان و اصول تفکر با هم مشکل دارند؟
‏ خب اینها اون نقاطی است که واقعیت جهان رو داره میسازه و ما باید از اون دنیای خیالات دور بشیم و به دنیای واقعیت ‏پیرامون خودمون نگاه کنیم و بعد تعریفی از وطن و هم وطن داشته باشیم.‏
‏ قاعدتا دو طیف مخالف و متخاصم نسبت به هم نمی تونن همدیگه رو هم وطن بدونن.‏
‏ این واقعیت جهان هست.‏
‏ عینا شما در همه جا میتونید این رو ببینید.‏
‏ همونجوری که یک مسلمان تندرو شیعه و سنی نمی تونن در کنار هم زندگی بکنند و هم وطن باشند مگر به شعار.‏
‏ مگر به داستان سرایی.‏
‏ مگر به خیالات و توهمات و دور از واقع است؟
‏ همون شکل هم یک دیندار و بی دین.‏
‏ یک کافر و خداپرست.‏
‏ یک کسی که اعتقاد به کمونیسم داره و کسی که اعتقاد به کاپیتالیسم و سرمایه داری داره.‏
‏ اینها قابل جمع شدن نیستند.‏
‏ اینها در بنیان فکری با هم مشکل دارند.‏
‏ این بنیان های فکری نمی تونن با هم جمع بشن.‏
‏ شما خیلی ساده می تونید با کسی که در بنیان ها همفکر و هم سو هستید در موضوعات در موضوعات مثلا جزئی مشکل داشته ‏باشید و این مشکل رو حل کنید.‏
‏ ولی دو انسان یا دو طیف گروه انسانی وقتی در بنیان ها با هم مشکل دارند کارشون اصلا به جزییات نمی رسه.‏
‏ چون در مرحله اول همدیگه رو نفی می کنن.‏
‏ پس این زاییده تخیلات است.‏
‏ ما با جهان عینی و واقعی باید تعریفی از وطن داشته باشیم که هموطنانی هم باور در کنار هم اون رو بسازند.‏
‏ این تعریف ما نسبت به وطن هست.‏
‏ خب پس ما تا اینجای بحث در باب این تعریف مشخصی که از وطن در حال حاضر وجود دارد، این جبری که ما را به اینجا ‏رسونده، چگونگی پیدایش این وطن صحبت کردیم و در برابرش در باب اختیار و آزادی صحبت کردیم که سعی در تغییر ‏داره، سعی در به اختیار گرفتن داره.‏
‏ قرار هست که اون چیزی که گذشتگان ساختند رو ما تکرار نکنیم.‏
‏ قرار هست که تعاریف خودمون رو نسبت به موضوعات داشته باشیم.‏
‏ قرار هست که جبر وطن رو کنار بذاریم برای رسیدن به آزادی.‏
‏ قرار هست که تمامی جبر های جهان رو پشت سر بگذاریم.‏
‏ در باب وطن هم باید کنار بذاریم.‏
‏ قرار هست وطنی تشکیل بدیم که در اون هم باوران کنار هم زندگی بکنند.‏
‏ در راه ساختن چنین وطنی و تغییر ساختار فعلی تلاش بکنید.‏
‏ ما وطنی می خواهیم که در آن راحت و آزادانه زندگی کنیم.‏
‏ وقتی دو تعریف مشخص برای دو طیف رنج آور و درد آور هست، مگر چقدر قراره زندگی بکنیم که در طول اون هم مدام در ‏حال مدارای احمقانه باشیم؟
‏ مدارایی که باعث آزار رسوندن به خودمون و حتی دیگران میشه.‏
‏ دو طیف متفاوت فکری مدام در حال تحمل کردن هم هستند.‏
‏ تا کی قراره که چنین تحملی رو بکنیم و اسمش رو مدارا بذاریم و اسمش رو تمدن بذاریم؟
‏ اسمش رو پیشرفت بذاریم و چیزی که ازش برداشت میکنیم به جز خشونت و بدبختی و رنج چیز دیگه ای نباشه.‏
‏ نمونه بارز و پیشرفته ترینش همون جوامع اروپایی میشه.‏
‏ یعنی قرار بر این هست که با اون تعاریف مشخصی که نسبت به وطن داشتند یه سری رو در خودشون جای بدن.‏
‏ این آدم ها لزوما هم باور اون ها نیستند.‏
‏ نقطه تضاد اون باورها رو دارند.‏
‏ یعنی شما میایید یک جماعتی که مثلا توی خاورمیانه مثل مثلا سوریه دچار جنگ شده رو جاه و مقام میدید جای میدید توی ‏کشور خودتون؟
‏ این ها از نظر بنیان های فکری در برابر تفکرات شما هستند.‏
‏ حالا بعد از مدتی شما دچار این مشکلات میشید.‏
‏ یعنی گریبانتان رو اون اصلی‌ات میگیره؟
‏ یعنی بعد از یه مدتی اینها شما رو کافر میدونن.‏
‏ اینها شما رو مشرک میدونند.‏
‏ دیگه اونجا جنبه مدارا معنا پیدا نمیکنه.‏
‏ اینها اعتقاد دارند که زنان نباید حجاب از سر بردارند.‏
‏ زنانی هم هستند که در این باور به این موضوع معترف و معتقدند.‏
‏ حالا شما در جنجال هستید، مدام در حال تصویب قوانین هستید.‏
‏ یک روز بقیه رو مثلا غیر قانونی میدونید؟
‏ یک روز با حجاب رفتن به سر کار رو غیر قانونی میدونید؟
‏ از اون طرف اونها هم رفتارهای خصومت آمیز خصمانه، رفتارهای کینه توزانه، رفتارهای وحشیانه از خودشون بروز میدن.‏
‏ زنی رو توی خیابون با چاقو میزنند و کشتار میکنند.‏
‏ شما باز در جواب نسبت به اونها ازشون میکشید انتقام میگیرید و این چرخه دوار وحشیگری و خشونت مدام در حال تکرار ‏است و ما رو به عبث بودن این تفکر نزدیک و نزدیکتر میکنه. مدارا زیباست. دمکراسی زیباست.‏
‏ دمکراسی بزرگترین پیشرفت بشری است.‏
‏ قاعدتا تو شکی نیست همه پرسی و اینکه احترام به باور دیگران داشتن مسلما زیباییست.‏
‏ تو شکی نیست.‏
‏ اما موضوع مهم و مشخص این است که دمکراسی راهگشا در فروع موضوعات است.‏
‏ در اصول هیچ راهی نیست.‏
‏ هیچ راه حلی نیست. مدارا زیباست.‏
‏ مدارا از احساسات زیبای بشری است.‏
‏ ترویج مدارا زیباست.‏
‏ فوق العاده است.‏
‏ اما راهگشا در جزییات زندگی است.‏
‏ در فروع زندگی است.‏
‏ در اصول نمی تواند راهگشا باشد.‏
‏ شما کسی که بین خدا و اعتقاد در برابر خدا قرار گرفته، کسی که بی خدا است و کسی که مسلمان مثلا شیعه است، نمی توانید ‏رواداری را ترویج کنید.‏
‏ نمی توانید دمکراسی را حاکم بکنید.‏
‏ شما می توانید در جزییات به رواداری بها بدهید.‏
‏ دموکراسی را معیار قرار دهید.‏
‏ انسان های هم باوری که در کنار هم همه معتقد مثلا به اسلام شیعی با آن تفکرات مثلا مرسوم ایرانی هستند، حالا با دموکراسی ‏که خودشان باور دارند و خودشان تعریف می کنند، یک کارهایی را پیش می برند، این قابل قبوله.‏
‏ اما دو طیفی که صدوهشتاد درجه با هم تفاوت دارند در برابر هم هستند.‏
‏ دموکراسی قراره چی کار بکنه؟
‏ قراره همه پرسی اتفاق بیفته تا مثلا اعدام رو بردارید. درسته؟
‏ مثلا قراره در نهایت همه پرسی ای شکل بگیره که یک قشری که پنجاه و یک درصد جامعه رو هم تشکیل می دن غالب بشن ‏و چهل و نه درصد مغلوب این مبارزه باشند.‏
‏ شما به واسطه آرای اون پنجاه و یک درصد یک رای رو حکمفرما بکنید که چهل و نه درصد از اون بیزارند و از اون متنفرند.‏
‏ اون رو در برابر حقیقت خودشون می انگارند.‏
‏ اعتقاد دارند که اون عینا در برابر آزادی است که اونها بهش اندیشه دارند.‏
‏ این راهگشا نیست.‏
‏ این بعد از مدتی دوباره انفجار بوجود میاره.‏
‏ روزی شما حجاب رو از سر می کشید پایین.‏
‏ دو فردای دیگه خود انسان ها دست و پا شاید بزنند که اون حجاب رو به سر بکنند.‏
‏ مسیر و دالانی که اینها طی کردند مسیر اشتباهی بوده.‏
‏ مسیر نابهنجاری بوده.‏
‏ و ما دائما در بین این غالب و مغلوب دست به گریبان.‏
‏ در صورتی که در موضوعات فروع شما به راحتی می تونید از این المان ها استفاده بکنید.‏
‏ از دموکراسی استفاده بکنید، رواداری رو ترویج بدید تا انسان ها در کنار هم آسوده زندگی کنند.‏
‏ تا در بنیان با هم مشکلی ندارند.‏
‏ هر دو اعتقاد دارند که جنایتکار را نباید در قبالش جنایت کرد.‏
‏ جنایتکار را نباید اعدام کرد.‏
‏ هر دو طیف باورمند به این هستند که جواب زشتی را نباید به زشتی داد.‏
‏ حالا در فروع با هم مشکل دارند.‏
‏ یکی اعتقاد دارد که این آدم باید تبعید بشه از کشور ما.‏
‏ یکی اعتقاد داره که این آدم باید حبس ابد بکشه.‏
‏ یکی اعتقاد داره که باید 10 سال زندانی رو تحمل کنه.‏
‏ و الی آخر.‏
‏ هر کس نظرهایی داره.‏
‏ حالا ما توی این راه میتونیم از دموکراسی استفاده بکنیم.‏
‏ میتونیم این رو به آرای عموم بذاریم.‏
‏ میتونیم رواداری رو پیش ببریم که اونهایی که رای خودشون رو غالب ندیدند رواداری بکنند و این رو قبول بکنند از دیگران.‏
‏ اما وقتی اصل و بنیان در این هست که اعدام وجود داشته باشد یا نداشته باشد که شما نمی توانید از دموکراسی استفاده کنید، ‏نمی توانید به.‏
‏ رواداری بقیه را فرا بخوانید.‏
‏ رواداری در چه راستایی بکند؟
‏ در این راستا که مثلا اگر طالبان آن اشخاصی بودند که اعدام را حق دانستند ما اعدام بشویم اشکال نداره بگیم موضوعی نداره.‏
‏ خب ما میتونیم اعدام بشیم یه مدت.‏
‏ خب این اصلا عقلانی نیست. منطقی نیست.‏
‏ هیچ استدلالی پشتش نیست که قابل وصول باشد.‏
‏ پس ما در فروع می توانیم مشکلات را مرتفع بکنیم.‏
‏ تعریف ما از وطن هم باورهایی است که در کنار هم قرار بگیرند و اونجا رو ما وطن می دونیم.‏
‏ تو این بحث خاص ما قرار بر این نبود که تعریفی در باب حب به وطن و مضامینی از این دست داشته باشیم.‏
‏ ما قرار بود که وطن را یک تعریف امروزی ای رو بهش بدیم و اون تعریفی که باور به جان و اعتقاداتی که من در حال ‏صحبت کردن درباره اش هستم به شما بده و این این تعریف رو در برابر شما گذاشت که ما هموطنان رو هم باوران و وطن رو ‏در اختیار خودمون تصویر میکنیم و باید در راه ساختن این وطن و تغییر این ساختارهای فعلی، این نظام حاکم، این نظام سلطه ‏تلاش بکنیم.‏
‏ خب زمان برنامه هم زیاد شد.‏
‏ من دوست داشتم زودتر برنامه رو ببندم و دوست دارم که مباحث کوتاه باشه، راحت باشه، با زبان محاوره ای باشه، ساده بیان ‏بشه و بداهه باشه.‏
‏ این برنامه ای به نام جان هست.‏
‏ ما قراره در باب موضوعات مهم به زبان ساده صحبت بکنیم.‏
‏ اگر احساس میکنید که این صحبت ها تازه است، اگر احساس میکنید که دریچه ی تازه ای رو باز میکنه، اگر احساس میکنید ‏که دوست دارید با دیگران به اشتراک بزارید و دوست دارید این صدا شنیده بشه میتونید به من در این راه کمک بکنید.‏
‏ با رسوندن این صدا به دیگران در راستای شنیده شدن این اهداف و باورها و این راه تغییر کنار من باشید.‏
‏ این برنامه به نام جان بود و من نیما شهسواری با شما بودم.‏
‏ ممنون که کنارم بودی.‏
‏ در پناه آزادی.‏