‎ ‎این قسمت پنجم از ویژه برنامه برساخت های انسانی ست و ما قراره توی این قسمت در باب هویت و ‏ملیت صحبت کنیم‎.‎
‎ ‎ممنون که همراه من هستید‎.‎
‎ ‎خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب برساخت انسانی صحبت بکنیم‎.‎
‎ ‎از اون قسمت ابتدایی که یک مقدمه ای پیرامون این بحث داشتیم و تعریف مشخصی که پیرامون مساله ‏برساخت ها وجود داره رو دادیم و در قسمت های بعدی هم سعی کردیم در باب عناوین مهم این ‏موضوع صحبت بکنیم و در این قسمت هم سعی میکنیم در باب هویت صحبت کنیم‎.‎
‎ ‎یکی از برساخت های مهم انسانی و مهمترین برساخت ساخته شده در دل هویت که ملیت را نقش میده ‏یعنی انسان ها سعی میکنند هویت خودشون رو اکثرا از همین مفهوم ملیت اتخاذ کنند‎.‎
‎ ‎در ابتدا بهتر است که یک توضیح مختصر و موجزی در باب برساخت داشته باشیم تا بعد وارد بحث ‏اصلی این قسمت بشویم‎.‎
‎ ‎ما وقتی در باب این برساخت صحبت می‌کنیم منظورمان تمام عوامل، باورها، نهادها، نگاه ها، نحله ‏های فکری که انسان به وجود می آورد و به نوعی به آن پایبندی دارد، ارزش ها و هنجارها را با آن ‏همسان می کند که می تواند برگرفته از ذات و طبیعت انسانی باشد و یا می تواند چیزی فراتر و یا در ‏تضاد با این ذات باشد‎.‎
‎ ‎گفتیم خاستگاه این ریشه ابتدایی شکل گرفتن قاعدتا منافع از زندگی، بهتر کردن از سود و فایده ای ‏است که در دلش وجود دارد و می تواند منفعت شخصی باشد یا منفعت در یک قالب جمعی‎.‎
‎ ‎ما این رو تحت عنوان برساخت می‌شناسیم و خوب قاعدتا این برساخت مشخصی که امروز می‌خواهیم ‏درباره‌اش صحبت بکنیم مبحث هویت است‎.‎
‎ ‎یعنی شما مواجه می‌شوید با انسانی که قاعدتا برای زیست خود نیازمند معناست‎.‎
‎ ‎برای زندگی معنادار کردن نیازمند ساختن هویتی است برای خود‎.‎
‎ ‎قاعدتا همه ما در زیست شخصی‌مان با این مضامین روبه‌رو بوده‌ایم در جست‌وجوی معنا برای زندگی ‏بودن‎.‎
‎ ‎اینکه انسان در جست‌وجوی رسیدن به یک معنای مشخصی است برای این‌که به زندگی خودش مفهوم ‏مشخصی بدهد، برای اینکه بخواهد در راستای آن معنای به‌وجود آمده حرکت بکند‎.‎
‎ ‎و خب قاعدتا پیش شرط رسیدن به این معنا در وهله اول هویت‌بخشی به خویش است‎.‎
‎ ‎یعنی ما نیازمند هستیم که برای خودمان هویتی تعریف کنیم‎.‎
‎ ‎به نوعی یک من خارج از آن چیزی که حتی داریم درش زندگی می‌کنیم رو برای خودمان به وجود ‏بیاوریم‎.‎
‎ ‎یک هویتی که دارای یک‌سری مضامین مهمی است و حالا با این هویت است که ما به خودمون و ‏زندگی‌مون معنا می‌دیم‎.‎
‎ ‎یعنی یک پیش‌شرطی است برای ورود به زندگی معنادار‎.‎
‎ ‎این چیزی‌ست که ما باهاش روبه رو هستیم و وقتی در باب برساختی همتای مثلا هویت صحبت میکنیم ‏که مهم ترین المان در این هویت را ما ملیت قرار دادیم تا بتوانیم بحث معناداری در این قسمت داشته ‏باشیم‎.‎
‎ ‎منظور همین کلیتی است که به صورت سلسله مراتب ما رو میرسونه به زندگی معنادار‎.‎
‎ ‎در مجموع این هویت یک بخش عمده ایست در زندگی انسانی برای زندگی معنادار کردن و به نوعی ‏به هم گره خوردن زندگی معنادار با داشتن هویت‎.‎
‎ ‎یعنی شما اگر در اون نقطه ی ابتدایی هویتی برای خود تعریف نکنید، نمیتونید نگاهی به زندگی معنادار ‏داشته باشید‎.‎
‎ ‎به نوعی لازم و ملزوم هم هستند‎.‎
‎ ‎در این دنیایی که ما داریم زندگی میکنیم و خب قاعدتا انسانی که از همون نقطه ابتدایی به دنبال جستن ‏معنا در زندگی بوده، قاعدتا دستاویزی همتای هویت هم برای خود پیدا کرده‎.‎
‎ ‎اما موضوع مهم این هست که حالا ما با شناخت این هویت به عنوان یکی از عوامل عمده برای زندگی ‏معنادار معنادار انسان مواجه می‌شویم با انسانی که هویت خودش را به مضامین مختلفی گره می‌زند یعنی ‏در فردیت خودش نمی‌خواهد این هویت را تعریف کند‎.‎
‎ ‎حالا سعی می‌کند دستاویز هایی رو قرار بده که در یک همپوشانی با یک جماعت بزرگ تری معنا ‏بشه‎.‎
‎ ‎همون نگاه قبیله گرا که انگاری که ذاتی هم هست‎.‎
‎ ‎انگار یک میل ذاتی در وجود انسان ها و همه موجودات وجود داره برای زندگی جمعی و به فراخور ‏آن زندگی جمعی یک هویت جمعی هم داشتن‎.‎
‎ ‎حالا ما مواجه میشیم با انسانی که برای رسیدن به اون هویت و در نهایت رسیدن به معنا برای زندگی ‏یک هویتی برای خودش میتراشه و علاقه اصلیش هم این هست که در یک جمع بزرگی تعریف بشه‎.‎
‎ ‎حالا اون قبیله ای که توش زندگی میکنه و این قبیله مسلما در حال گسترش پیدا کردن هست و در ‏نهایت ما رو در جامعه مدرن به سمت و سویی می رسونه که ما هویت را با ملیت خودمان گره بدیم‎.‎
‎ ‎یعنی شاید اگر ما برگردیم به سالیان گذشته و در تاریخ باستان به نوعی جستجو و کنکاشی در باب این ‏مسأله بکنیم‎.‎
‎ ‎در اون دوران قاعدتا این هویت ها برگرفته از زندگی محلی، عشیره ای، قومیتی، قبیله ای که درش ‏زندگی میکردند بوده‎.‎
‎ ‎یعنی قائدتا این هویت ها خیلی بسته تر و خیلی کوچکتر بوده‎.‎
‎ ‎اما امروز به واسطه این تعریف مدرنی که پیرامون دولت و ملت شکل گرفته، حالا انسان ها سعی میکنند ‏هویت را بسته به اون ملیت بزرگ قرار بدن‎.‎
‎ ‎حتی وقتی شما نزدیک به جوامعی میشید که داخل جوامع بزرگ تر وجود دارند، یعنی به عنوان مثال ‏داخل ایران ما یک جامعه بزرگ و متشکلی تحت عنوان ایرانی داریم‎.‎
‎ ‎حالا هرچقدر بریم و کوچیکترش بکنیم مثلا در یک بخشی جامعه ای که مثلا ترک هستند، جامعه ای ‏که کورد هستند حتی اگر از اون ها هم کوچکتر بکنیم بریم داخل یک روستای مشخصی، باز هم می ‏بینیم که این هویت ها هی مدام داره تغییر می کنه‎.‎
‎ ‎یعنی هویت کلی و بزرگی تحت عنوان ایرانی تعریف میشه‎.‎
‎ ‎بعد میره یک هویتی مثلا تحت عنوان تورک یا کورد تعریف میشه بعد حتی میتونه در قالب یک روستا ‏این هویت تعبیر بشه و حتی کوچکتر در قالب خانواده ای‎.‎
‎ ‎این هویت مدام در حال گسترش پیدا کردن هست‎.‎
‎ ‎مدام این حالت سلسله خودش رو حفظ میکنه و انسان دوست داره که انگار دستاویزی برای هویت ‏بخشی خودش پیدا بکنه‎.‎
‎ ‎خودش رو در یک جامعه بزرگتری تعریف بکنه و به واسطه این بتونه به زندگی خودش معنا بده‎.‎
‎ ‎یعنی ما اون نقطه ابتدایی رو میدونیم که این برساخت به نوعی به واسطه اون زندگی جمعی تعریف ‏شده‎.‎
‎ ‎به واسطه میل ما برای زندگی معنادار به وجود اومده و قاعدتا هم هر بار میتونه بازتعریفی بشه و این میل ‏انسان در راستایی که هویت خودش رو در یک جمعی معنا بده براش باارزش هست‎.‎
‎ ‎پس قاعدتا خاستگاه مفهوم مشخص هویت گره خورده به این موضوع عمده و بزرگ است و بیشتر ما ‏مواجه می شویم با این زدایش هویت فردی در برابر هویت جمعی‎.‎
‎ ‎یعنی ما خیلی نمی بینیم که اشخاص به دنبال کسب هویت فردی باشند‎.‎
‎ ‎شاید در زندگی شخصی تکیه ای به هویت فردی خود داشته باشند اما در بازتعریف کلی همواره ‏رفرنس هاشون به همون هویت جمعی خودشون میدن‎.‎
‎ ‎یعنی حتی اگر در زندگی شخصی دارن صحبت میکنن در باب یک مساله ای از هویت فردی خودشون ‏که خیلی متفاوت از هویت جمعی هست صحبت میکنن‎.‎
‎ ‎وقتی نقطه حساسی در اون بحث رقم میخوره باز هم میان از هویت جمعی خودشون مثلا از ایرانیت ‏خودشون از کورد بودن خودشون لر بودن خودشون استفاده میکنن، به نوعی کسب امتیاز میکنن، به ‏نوعی معنا می بخشند به زندگی خودشون‎.‎
‎ ‎خب این اون تصویر کلی هست که ما پیرامون هویت می‌شناسیم‎.‎
‎ ‎این هویت می‌تواند از عناوین مختلفی سرچشمه بگیرد‎.‎
‎ ‎تنها در مفهوم ملیت هم خلاصه نمی‌شود‎.‎
‎ ‎هر نوع نگاه جمعی می‌تواند به انسان‌ها هویت بدهد‎.‎
‎ ‎مثلا مشاغل به انسان‌ها هویت می‌دهند‎.‎
‎ ‎یعنی انسان‌ها در این به نوعی برهوت از بی‌معنایی از زندگی می‌بینند که مثلا مدارج تحصیلی ای که ‏طی کردند هم برای خودشان هویت سازی می‌کنند‎.‎
‎ ‎اینکه خودرو مثلا در راستای پزشکان قرار میدن در راستای مثلا اندیشمندان قرار دادن در راستای ‏هویتی را برای خودشان بتراشند، از مدرک تحصیلی ای که گرفته اند، از خانواده ای که درش رشد ‏کرده اند، از شغلی که در اختیار دارند و تمام اینها را برای خودشان تعبیر به هویت اینکه آیا اینها ‏حقیقت و واقعیت زندگی آنهاست؟
‎ ‎خب قاعدتا هست که بخشی از زندگی اون ها رو تشکیل میده‎.‎
‎ ‎اما اون هویتی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم به نوعی خودرو وارد یک وادی جمعی کردن هست و ‏امتیاز گرفتن از اون وادی است که حتی به اون ها مرتبط هم نیست‎.‎
‎ ‎یعنی شما وقتی تصویر می کنید و می بینید که کسی رو به ایرانیت خودش مفتخر میدونه و بعد حالا ‏دلایل این افتخار به ایرانیت هم خلاصه شده‎.‎
‎ ‎مثلا به ده تا شخصیت ده تا شخصیت تاریخی یا فردوسی یا حافظ و سعدی نمی دونم یا کوروش کبیر ‏و الی آخر‎.‎
‎ ‎این ده نفر رو می شناسه و این ده نفر رو بعنوان هویت ملی خودش در نظر میگیره و وقتی داره میگه من ‏ایرانی هستم یعنی من از نوادگان و نتایج و همخون ها و هم مرز ها و هم محلی های اونها هستم و برای ‏خودش یک هویت و اعتباری میگیره‎.‎
‎ ‎این اون نقطه ایست که باز در دل این ساخت هویت ما رو دچار اشکال و نقصان میکنه‎.‎
‎ ‎یعنی اون هویت فردیست که اینجا از میان میره و بی معنا میشه‎.‎
‎ ‎اصولا مفهومی که داره در موردش صحبت میشه مفهوم بی معنایی است‎.‎
‎ ‎اصولا اینکه شما یک کاراکتری یک شخصیتی داشته باشید که قابل احترام باشه کار درستی در تاریخ ‏کرده باشد و شما بخواهید نسبت به یک محیط جغرافیایی بکنید خب عبث و بیهوده و احمقانه است‎.‎
‎ ‎یعنی با هیچ منطق و استدلالی معنایی نخواهد داشت‎.‎
‎ ‎شما به چه دلیل این تقسیم بندی را قائل هستید؟
‎ ‎به واسطه خاک که به آن ها چیز خاصی داده، به واسطه فرهنگ جمعی که آن ها را پدید آورده‎.‎
‎ ‎شما نمی توانید یک دلیل مشخص در این داستان برای خودتان به وجود بیاورید که قابل اتکا باشد‎.‎
‎ ‎تنها یک موضوع مدام در حال تکرار هست‎.‎
‎ ‎همان اشتباه مصطلحی که همه می دانیم و حالا داریم تکرارش می کنیم‎.‎
‎ ‎اما فارغ از این مسائل، ما در باب این خاستگاه مفهوم هویت صحبت کردیم و گره خوردنش با ملیت‎.‎
‎ ‎اینکه انسان ها به نوعی خود را در این چهارچوب مشخص شده قرار می دهند و حالا ما مواجه میشیم با‎.‎
‎ ‎در این معنا و در این بازتعریف نسبت به هویت، همه چیز توامان گره خورده با یک جبر نه هدفمندی ‏در خود دارد، نه هوشمندی دارد، نه انتخاب و اختیار و آزادی در خود دارد، بلکه همه چیز منتج شده به ‏جبر است‎.‎
‎ ‎یعنی شما تصور کنید یک انسانی که هویت فردی خودش را دارد از ایرانی بودن خودش یا مثلا ‏چمیدونم سوئیسی بودن خودش میگیره، انتخابی برای این کار انجام نداده، تلاشی برای این کار انجام ‏نداده و شما میتونید این حجم عبث بودن رو لمس بکنید‎.‎
‎ ‎اینکه شما میتونستید در اینجا به دنیا نیایید میتونستید در یک نقطه دیگه ای از کره زمین به دنیا برید و ‏تمام هویت تون بر فنا بود‎.‎
‎ ‎پس این هم باز عبث بودن رو داره نشون میده‎.‎
‎ ‎همتای تمام موضوعاتی که در این برساخت های انسانی درباره اش صحبت کردیم و گفتیم برساخت ‏های انسانی به واسطه هایی به وجود می آید، یک سرچشمه هایی دارد که سرچشمه ها به واسطه اون ‏نیاز انسان هست به واسطه رسیدن به لذات هست‎.‎
‎ ‎رسیدن به سود و فایده ای است که طلب میکنه برای زندگی بهتر و بهزیستی حالا چه شخصی و چه ‏جمعی است‎.‎
‎ ‎اما بعد از یک نقطه ای رها میشه کسی دیگه کاری بهش نداره و هوشمندانه پیش نمیبره‎.‎
‎ ‎این برساخت و این برساخت به وجود اومده و داره تکرار میشه‎.‎
‎ ‎داره جلو میره بدون برنامه ریزی، بدون فکر کردن‎.‎
‎ ‎حالا وقتی میریم و نزدیک به مفهوم هویت و ملیت میشیم باز داریم این رو به چشم میبینیم‎.‎
‎ ‎تقسیمات کورکورانه ای که اتفاق افتاده، تقسیماتی که جبرا اتفاق افتاده و شما به نوعی محکوم به بودن ‏در اون هستید و تمام هویت خودتون رو هم دارید از همین جبر پیش آمده بدست میارید و اتخاذ میکنید‎.‎
‎ ‎یعنی شما یه لحظه تصور بکنید که ما وقتی داریم در باب این مرز ها صحبت میکنیم چگونه این مرزها ‏شکل گرفته؟
‎ ‎خیلی از این مرزها در جنگ هایی مدام تصاویرشون تغییر کرد‎.‎
‎ ‎خیلی از کشور هایی که ما امروز در جهان میشناسیم دویست سال پیش وجود نداشتن به اشکال دیگه ‏در اسم های دیگه ای بودن و حالا ما میتونیم بفهمیم تا چه اندازه این هویت‌بخشی ها عبث و بیهوده ‏است‎.‎
‎ ‎یعنی شما وقتی ریشه یابی می‌کنید می‌بینید که خیلی اوقات خیلی از بخش هایی که وارد این سرزمین و ‏این هویت جمعی شده، به واسطه جنگی است که آن جنگ هم دلیل های عبث و بیهوده ای داشته‎.‎
‎ ‎به واسطه چشم پشت نازک کردن کسی است به واسطه عاشق شدن، کسی است به واسطه زندگی بی ‏عقلانه کسی است و تمامی این هویت زیر سوال می‌رود و حالا شما شاهد این تصویر جبری هستید که ‏یک تقسیماتی شکل گرفته و شما مجبور به زیستن در آن هستید و حالا شما مجبورید تمام هویت تان را ‏از همین جبر ساخته شده هم به دست می آورید‎.‎
‎ ‎همتای خیلی از این برساخت های انسانی که فقط به وجود اومده و هیچ وقت تکاملی نداشته و پویایی ‏را در خود نداشته‎.‎
‎ ‎وقتی ما در باب این هویت و ملیت صحبت می‌کنیم و این گره خوردن این دو معنا باهم یعنی مواجه ‏می‌شویم با این عدم عقلانیت، با اینکه انسان ها برای این کار درستی نکردن‎.‎
‎ ‎فکر درستی نکردن و سعی در پویایی اش هم نداشتن‎.‎
‎ ‎یک معنایی رو بهش رسیدن و از اون به نوعی تغذیه کردن و حالا با این تغذیه کردن مدام همین رویه ‏رو که رویه ی راحتی بود رو تکرار کردن‎.‎
‎ ‎همتای تمام موضوعات دیگه ای که صحبت کردم گفتم انسان همواره نیازمند یک عادت و تکرار ‏متوالی است حتی اگر بدون اون پر از زشتی هاست، حتی اگر بدون آسیب زننده است اما باز هم این ‏تکرار متوالی رو می پسنده و ترجیح میده نسبت به یک تغییری که شاید خیلی هم خوبی ها داشته باشه‎.‎
‎ ‎اما میل به این تغییر در وجود انسان به نوعی انگار ذاتا هم وجود نداره و علاقه ای نداره برای این تغییر ‏کردن‎.‎
‎ ‎حالا با تمام این تصاویر ارائه داده در نهایت به نقطه ای می رسیم که انگار انسان زاییده ی اتفاق نه ‏فکر‎.‎
‎ ‎انگار بیشتر مباحث زندگی خودش رو برساخت های خودش رو بر پایه ی اتفاقات به وجود اومده آمده ‏دیده حتی رشد و نمو هم بر پایه اتفاقات است‎.‎
‎ ‎این تنها منحصر به برساخت های انسانی نمی شود‎.‎
‎ ‎حتی شما وقتی نزدیک می شوید ریز میشوید به مثلا اکتشافات علمی و اتفاقات علمی هم که افتاده ‏دارید رد پای همین نوع نگاه را می بینید‎.‎
‎ ‎یعنی می بینید که خیلی از موضوعات مهم علمی به واسطه اتفاقات پیش رفتن یه کار دیگه ای داشتن ‏می کردن یک آزمایش دیگه ای می کردن اما به یه جواب دیگه رسیدن‎.‎
‎ ‎این جواب دیگه اومده و پاسخ یکی از پرسش های بزرگ حل نشده رو داده‎.‎
‎ ‎حالا وقتی شما ریز میشید به این مثالی که در نه تنها برساخت های انسانی که در جای جای زیست ما ‏وجود داره به اون نقطه ای می رسید که انگار انسان ها زاییده اتفاقات هستن‎.‎
‎ ‎حقیقتا پشت اتفاقات خودشون، پشت موضوعات و برساخت ها و اندیشه ها و باورهای خودشون فکری ‏هزینه نکردن، خردی نداشتن، نظام مند خواست نخواستن که کار رو به پیش ببرن بلکه حاصل اتفاقاتی ‏بوده که به پیش رفته و به اون تصویر کلی به اون ساختمان ساخته شده سر و شکلی داده‎.‎
‎ ‎شما تصور همین مبحث ملیت رو در برابر خودتون داشته باشید‎.‎
‎ ‎ما داریم در باب یک مساله صد در صد جبری و اتفاقی صحبت میکنیم‎.‎
‎ ‎یعنی شما سفر پیدایش خودتون رو بر اساس اتفاق میبینید؟
‎ ‎یعنی هیچ نظامی در این وجود نداره؟
‎ ‎اتفاق شما می‌توانستید در ایران به دنیا بیاید یا در مثلا آمریکا بدنیا بیاید؟
‎ ‎خب این نقطه صفر ابتداییش هست فرای اون‎.‎
‎ ‎خود این چیزی که ما تحت عنوان ایران میشناسیم یا امریکا میشناسیم هم بر پایه اتفاق شکل گرفته‎.‎
‎ ‎چه نقطه ابتدایی چه تحولات‎.‎
‎ ‎یعنی شما میتونستید برگردید به دوهزار و پانصد سال پیش و مواجه بشید با یک ایران بزرگ و عظیمی ‏که یک بخش عمده ای از جهان رو هم زیر پای خودش داشته‎.‎
‎ ‎حالا شما میتونید مثلا برید به دویست سال بعد و مثلا ایرانی وجود نداشته باشه یا داشته باشه، بزرگتر ‏باشه یا کوچیکتر شده باشه و همه اینها بر پایه اتفاقات هست‎.‎
‎ ‎حالا این گردهمایی، این انسان ها زیر این پوسته ای که ما تحت عنوان مثلا ایران میشناسیم یا امریکا ‏میشناسیم هم باز بر پایه اتفاق هست‎.‎
‎ ‎چرا که پیدایش ابتدایی اش بر پایه اتفاق بوده و مدام در همین اتفاقات داره همه چیز پیش میره‎.‎
‎ ‎انتخاب و اختیار و آزادی در دل خودش نداشته و حالا شما مواجه میشید با این تصویر مشخص که ‏انسان ها زاییده اتفاقات هستند نه فکر و دانش و خرد و راهبردی که بخوان برای زندگی بهتر خودشون ‏بسازن و این نقاط اصلی است که ما رو دور و دورتر میکنه‎.‎
‎ ‎وقتی ما در باب این برساخت انسانی صحبت میکنیم دقیقا نقطه تضاد همین نقاط هست‎.‎
‎ ‎اینکه چگونه انسان در پی ساختن یک نظام قانونمند نیست‎.‎
‎ ‎اینکه این برساخت ها رو چرا درست به پیش نمیبره؟
‎ ‎چرا براش فکر نمیکنه؟
‎ ‎چرا در پی پویایی و شکوفایی اش نیست؟
‎ ‎فارغ از این مضامینی که ما تحت عنوان این مباحث هویت و ملیت صحبت کردیم، یکی از عوامل عمده ‏در دل خود ملیت، قضیه تبعیض است‎.‎
‎ ‎این هم بر کسی پوشیده نیست‎.‎
‎ ‎یعنی شما وقتی به تاریخ بشر نگاه می‌کنید، حالا مواجه می‌شوید با برساختی تحت عنوان هویت و ملیتی ‏که ساخته شده با تمام موضوعاتی که درباره‌اش صحبت کردیم‎.‎
‎ ‎اما حالا باید این را در یک کفه ترازو قرار دهیم که چه منفعتی برای ما داشته و چه ضررهایی برای ‏خودمان و دیگران داشته‎.‎
‎ ‎خب قاعدتا به نوعی یک معنای تهی به انسان برای زیست خود می‌دهد‎.‎
‎ ‎به نوعی به انسان ها یک معنایی برای زندگی کردن، یک هویتی برای خودشناسی و تا جایی بر تحقیر ‏های درونی و بیرونی سرپوشی قرار می‌دهد‎.‎
‎ ‎شاید این ها رو بشه فایده برای اون قلمداد کرد اما در کنار اون شما مواجه میشید با دریایی از ناعدالتی ‏ها، کینه ها، خشونت ها، زشتی های بی پایان‎.‎
‎ ‎یعنی شما وقتی دارید در باب این هویت و ملیتی صحبت می کنید که به فراخور وجودیت خودش نفی ‏دیگران را در خود دارد، شما مواجه با این خشونت ها و زشتی ها میشوید‎.‎
‎ ‎بارها درباره اش میشه فکر کرد‎.‎
‎ ‎میشه درباره اش مثال های بی شماری زد‎.‎
‎ ‎وقتی شما خود رو بزرگ میدونید ناچارا باید دیگران را کوچک بشمارید چرا که بزرگی شما معنایی ‏نخواهد داشت‎.‎
‎ ‎من در باب این مساله در قسمت های مختلف کتاب های مختلف هم صحبت کردم‎.‎
‎ ‎اینکه شما اصولا وقتی در باب بزرگی صحبت میکنید به خودی خود بزرگی نمی تونه معنا داشته باشه‎.‎
‎ ‎شما باید یک مجموعه ای از کوچکی ها رو داشته باشید که یک بزرگتری معنای بزرگ به خودش ‏بگیره‎.‎
‎ ‎شما وقتی در باب خدا صحبت میکنید این خدا در عدم و نیستی و اینکه خودش بخواد تنها موجود ‏جهان باشه معنایی بزرگی نخواهد داشت‎.‎
‎ ‎این نیازمند و عاجز هست در برابر اینکه موجودات بی شماری رو در برابر داشته باشه که کوچک و ‏خرد و حقیر باشن و حالا بزرگی او معنا دار بشه‎.‎
‎ ‎حالا وقتی میریم و نزدیک به مساله هویت و ملیت میشیم هم همین قضیه صدق میکنه‎.‎
‎ ‎اگر ما یک هویت ساخته جمعی داریم تحت عنوان ملیت، حالا اگر مدام داریم به خودمون فخر ‏میفروشیم، باور داریم که هنر فقط برای ماست‎.‎
‎ ‎باور به بزرگی و بااخلاق بودن خودمون داریم و تمامی صفات خوب و بارز جهانی رو به خود نسبت ‏میدیم‎.‎
‎ ‎حالا باید یک جماعتی، یک ملیتی، یک قومیتی در برابر ما باشه که بی ارزشه که کوچکه که کهتر ‏هست که بی اخلاقه‎.‎
‎ ‎حالا باید ما اینگونه معنا پیدا بکنیم‎.‎
‎ ‎یعنی در این تضاد هست که معنا به وجود میاد‎.‎
‎ ‎پس قاعدتا با نگاه کردن به همین تصویر ارائه شده ما میتونیم زشتی های نهفته در دل این هویت و ‏ملیت رو بهش برسیم‎.‎
‎ ‎اینکه چگونه میتونه ساختن این هویت و بال و پر دادن باعث نیست انگاری دیگران بشه، باعث تحقیر ‏دیگران بشه، باعث تبعیض در برابر دیگران بشه‎.‎
‎ ‎نمونه بارز است‎.‎
‎ ‎شما در هر نقطه ای در این جهان که زندگی کنید مواجه با این تبعیض ها میشید‎.‎
‎ ‎تمام ملت های جهان، تمام قومیت ها، قبیله ها از کوچک ترین تصویر تا بزرگ ترین تصویر برای ‏بزرگ شدن نیازمند دشمن فرضی هستند‎.‎
‎ ‎نیازمند کوچکان و حقیران در برابر هستند‎.‎
‎ ‎یعنی بیایید من ساده باهاتون صحبت کنم‎.‎
‎ ‎شما الان به عنوان یک ایرانی خود را بزرگ و نمیدونم والا و تمام این ها تصویر میکنید‎.‎
‎ ‎ملت هایی رو در برابر دارید که با تحقیر اون ها به این بزرگی رسیدید‎.‎
‎ ‎مثال افغانستان، پاکستان و کشور های دیگه‎.‎
‎ ‎حالا حتی اگر این رو کوچکتر بکنیم یعنی بیاییم و بریم مثلا در یک قومیت ایرانی در یک منطقه از ‏ایران هم نگاه بکنیم باز این وجود داره؟
‎ ‎اگر شما مثلا رشتی باشید یک تقابل و جنگ و جدالی مثلا با انزلی ها دارید که بتونید اون رو برای ‏خودتون تعبیر کنید‎.‎
‎ ‎اگر مثلا در آذربایجان شرقی باشید و مثلا اهل ارومیه باشید، حالا این تقابل رو مثلا با کردها دارید این ‏تضاد شکل میگیره و اگر کرد باشید باز در دلتون تضاد های دیگه ای رو بوجود میاره‎.‎
‎ ‎مدام دارید این دو نیرو رو تشکیل میدید برای اینکه بتونید خود رو برتر قلمداد کنید‎.‎
‎ ‎این در همه جای جهان هم صادق هست‎.‎
‎ ‎در هر ملیت و کشوری هم باشید وجود داره‎.‎
‎ ‎هر چقدر هم قبیله رو کوچیک بکنید باز هم شاهد این تصویر گری هستید‎.‎
‎ ‎حتی اگر خیلی کوچکتر و کوچکتر و کوچکترش بکنید و حتی به خانواده هم برسید میتونید شاهد این ‏باشید چرا که اصولا گفتیم قدرت معنایی نخواهد داشت مگر با ضعف دیگران‎.‎
‎ ‎بزرگی معنایی نخواهد داشت مگر به کوچکی دیگران‎.‎
‎ ‎پس ما حالا مواجه میشیم با هویت و ملیتی که میتونه تا این اندازه تبعیض ها رو به وجود بیاره‎.‎
‎ ‎و حالا اینکه دریایی از خشونت ها و زشتی ها و بدی ها بوجود اومده هم قابل لمس هست‎.‎
‎ ‎از نمونه های افراطی همچون نازی ها و المانی ها تا نمونه های دیگری که می بینیم‎.‎
‎ ‎همین رفتاری که مثلا ما به عنوان ایرانی با بقیه مردم میکنیم مثلا با افغانی ها میکنیم همه این رو دیدیم‎.‎
‎ ‎یعنی تمام کسانی که در ایران زندگی کردن حالا به خصوص در شهر هایی که افغانی ها بیشتر هستن ‏دیگه این رو دیده اند‎.‎
‎ ‎حالا خود ایرانی که بلند میشه میره یه کشور اروپایی این تحقیر رو میبینه و این تبعیض رو میبینه فرقی ‏نمیکنه‎.‎
‎ ‎یعنی این دومینو داره مدام بازتولید میکنه‎.‎
‎ ‎میتونه یک زمانی به اون شکل وحشتناک و وحشیانه بشه که در نهایت با کشتار و قتل و غارت به انتها ‏برسه‎.‎
‎ ‎همتای چیزی که نازی ها انجام دادن و یا میتونه در شکل کوچیکترش وجود داشته باشه اما یک تحقیر ‏سراسری باشه، از بین بردن زندگی افراد بیشماری باشه که مدام در این تحقیر دارن زندگی روزمره ‏میکنن می‌کنند‎.‎
‎ ‎حتی به مراتب شاید بدتر از اون تصویر کلی جنایت آمیز هم باشه‎.‎
‎ ‎حالا این ها باز دوباره کسانی رو پیدا می‌کنن، کسانی که تحقیر شدن تا اون‌ها رو تحقیر کنند‎.‎
‎ ‎و این دومینو مدام تکرار می‌شه‎.‎
‎ ‎در تمامی این مباحث هم قضیه به همین شکل هست و حالا ما مواجه با این برساخت انسانی شدیم که ‏براش فکری نشده و ما این گونه وارد این حیطه از زشتی ها شدیم‎.‎
‎ ‎قاعدتا انسان نیاز به تعلق داره‎.‎
‎ ‎قاعدتا ما وقتی نگاه می‌کنیم حتی ذاتی هم انسان ها نیاز به اون تعلق دارند‎.‎
‎ ‎نیاز دارند که در یک چهارچوب قرار بگیرند‎.‎
‎ ‎گفتیم این‌ها انگاری که میل هایی هست که در وجود انسان ها وجود دارد و ذاتی است‎.‎
‎ ‎اینکه ما می‌خوایم اجتماعی زندگی کنیم انگار تبعاتی داره که یکی از تبعاتش همین هویت جمعی ‏است که ما نیاز داریم داشته باشیم‎.‎
‎ ‎اما برای داشتن این نیاز و این تعلق ما باید فکر شده عمل کنیم‎.‎
‎ ‎ما نباید همه چیز رو بر پایه اتفاق به پیش ببریم‎.‎
‎ ‎اینکه یک فردی هویت خودش رو مثلا از یه کشوری بگیره به واسطه ی چهار تا هنرمندی که اون ‏کشور داشته و چهار ادیب و دانشمند و الی آخر که در اون کشور داشته این رابطه ی معنایی با اون فرد ‏اصلا نداره‎.‎
‎ ‎اینقدر میتونه این موضوع عبث و بیهوده باشه که شاید یک مرهم کوچکی در یک نقطه ی خاصی از ‏زندگی برای اون آدم باشه اما به فراخور اینکه اون مرهم به وجود میاد به فراخور اون هم میتونه به ‏سادگی از بین بره‎.‎
‎ ‎مثل یک بادکنکی که باد میشه و به سادگی با یک سوزن هم از بین میره‎.‎
‎ ‎همتای چیزی که ما میبینیم اگر کسی به این هویت جمعی ایرانی خودش میباله در برابر افغانی ها مثلا ‏در ایران فردا که بلند میشه میره یه کشور اروپایی، حالا وقتی اون ها تحقیرش میکنن تمام اون هویت ‏بادکرده ای رو که به دست اورده رو از بین رفته میبینه‎.‎
‎ ‎حالا خودش دچار همون نقصان و همون احساسات وحشتناکی که افغانی بوده میشه‎.‎
‎ ‎پس این به ما نشون میده که ما نیاز به تعلق داریم اما باید عقلانی این تعلق رو به وجود بیاریم‎.‎
‎ ‎بیاوریم اما باید به واسطه داشته های خودمان یا جمعی که به آن باورمند هستیم، جمعی که خودمان ‏پدید آوردیم و اصولا در نهایت ما باید به آن نقطه ای برسیم که اگر قرار بر مرزهاست مرزهای عقلانی ‏و با خردی بوجود بیاید‎.‎
‎ ‎اگر نیاز به تعلق هست، به واسطه کسانی که هم باور و همفکر هم هستند این تعلقات را بوجود بیاورند ‏و بعد آنجا ما مواجه بشویم با یک رابطه معنایی داری که در نهایت می تواند به ما کمک بکند در ‏راستای این تعلق‎.‎
‎ ‎خب قاعدتا ما در باب این مسائل در کتاب جهان آرمانی صحبت کردم و در آینده هم سعی می کنم ‏در ویژه برنامه هایی که به آن برسیم صحبت می کنم‎.‎
‎ ‎در باب باورهای خودم پیرامون این هویت جمعی و ملیت‎.‎
‎ ‎اما در اینجا سعی کردیم که خیلی موجز فقط سر فصل ها را باز کنیم‎.‎
‎ ‎در نهایت ما باید عقلانی به این نتیجه برسیم که نیازمند وجود عقلانیت در دل این تقسیمات، در دل این ‏تعلقات، در دل ساختن این هویت ها هستیم‎.‎
‎ ‎شما وقتی نزدیک به این برساخت هویت و ملیت می‌شوید، می‌توانید دوباره بازتولید مفاهیم را در دل ‏خودش ببینید‎.‎
‎ ‎همتای تمام برساخت های دیگر انسانی‎.‎
‎ ‎یعنی همان طوری که ما در باب طبقات در باب خدا صحبت کردیم و گفتیم این طبقات می‌توانند مدام ‏شکل بگیرند و هر روز شکل تازه‌ای به خود بگیرند‎.‎
‎ ‎در داستان هویت و ملیت هم همین شکلی است‎.‎
‎ ‎شما هر روز شاهد ساخته شدن برساخت های تازه هستید‎.‎
‎ ‎از دل هویت، از دل تبعیض‌ها‎.‎
‎ ‎شما می‌بینید که در دل تبعیض‌ها هر روز رنگ و نمای تازه‌ای به میدان می‌آید‎.‎
‎ ‎یک روز یک قومیتی کهن تر و زشت تر و ناپسند تر و وحشی تر و بربر تر هست‎.‎
‎ ‎یک روزی به واسطه رنگ پوستشون هست، یک روزی به واسطه نژادشان هست و قس علی هذا‎.‎
‎ ‎هر روز می‌توانید ببینید که یک تصویر تازه ای هم در برابر شما نقش بسته و شما دیگر نسبت به این ‏موضوع هیچ کنترلی ندارید‎.‎
‎ ‎اصلا در اختیار شما نیست‎.‎
‎ ‎یک مبنای به وجود آمده و مستحکمی هست که حالا می‌تواند هر بار به اشکال مختلفی بازتولید بشه و ‏شما تنها و تنها شاهد این تولیدات تازه باشید‎.‎
‎ ‎قاعدتا این تولید مداوم برساخت ها نه تنها در مبحث هویت که در باب تمام برساخت های انسانی ‏اتفاق می افته‎.‎
‎ ‎وقتی اون چهارچوب اصلی و اون پی و بنای اصلی ساخته میشه حالا این که درون اون هر بار میتونه ‏رنگ آمیزی جدیدی داشته باشه در اختیار معماران فردای اون ساختمان هست‎.‎
‎ ‎شما ساختمان رو ساختید‎.‎
‎ ‎فردا میتونه یک معمار تازه ای بیاد و نقشه ی داخلی رو کلا عوض کنه‎.‎
‎ ‎اگر روزی نژاد رو برتر دونستن، امروز رنگ پوست رو کهتر بدونن و یا عناوینی از این دست‎.‎
‎ ‎پس ما شاهد این خواهیم بود در دل طبقات به همین شکل هست و تمام برساخت های انسانی میتونه ‏اینگونه تغییر پیدا کنه‎.‎
‎ ‎در نهایت ما باید یک بازاندیشی نسبت به مساله هویت و ملیت داشته باشیم که ما رو به سرمنزل برسونه ‏که در نهایت آزادی به ما می رسونه‎.‎
‎ ‎اگر ما آزادی رو انتخاب و اختیار در نظر بگیریم همان انتخاب و اختیار قوانین‎.‎
‎ ‎اما در نهایت آزادی مترادف با اختیار و انتخاب هست‎.‎
‎ ‎هر گونه مباحث جبری باید ازش دور بشه‎.‎
‎ ‎وقتی ما حالا داریم در باب هویت و ملیت صحبت میکنیم، میدونیم که مرزبندی ابتدایی تمام این ‏کشورها جبری بوده‎.‎
‎ ‎میدونیم که به دنیا اومدن ما در این سرزمینها جبری بوده‎.‎
‎ ‎پس قاعدتا اینها نمیتونه راه حلی برای ما باشه‎.‎
‎ ‎راه حلی آزادانه باشه‎.‎
‎ ‎راه حلی که به واسطه انتخاب و اختیار شکل گرفته‎.‎
‎ ‎پس راه حل ما باید میل به آزادی و انتخاب اختیار باشه‎.‎
‎ ‎باید به سمتی رفته باشه که ملیت رو بسازیم، سرزمین رو بوجود بیاریم، مرزها رو خودمون شکل بدیم‎.‎
‎ ‎همون مباحثی که من در جهان آرمانی در کتاب جهان آرمانی دربارش صحبت کردم و اصولا نگاه من ‏پیرامون مسئله هویت و ملیت هست‎.‎
‎ ‎درباب نگاه به جهان و ساختار نظام مندی که باید تمام این جبرها رو از بین ببره و جهان تازه ای رو ‏بوجود بیاره‎.‎
‎ ‎قاعدتا ورود به بحث جهان آرمانی و نگاهی که پیرامون مساله هویت و ملیت دارم در این ویژه برنامه در ‏این قسمت نمیگنجه‎.‎
‎ ‎در آتی دربارش صحبت میکنم و در کتابهای مختلف هم دربارش صحبت کردم‎.‎
‎ ‎در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه ‏تغییر شکل بگیره‎.‎
‎ ‎میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید‎.‎
‎ ‎منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه‎.‎
‎ ‎من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار، عقاید و باورها رو ‏تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده‎.‎
‎ ‎تمامی این عناوین به صورت رایگان در اختیار شما دوستان هست‎.‎
‎ ‎میتونید با مراجعه به وبسایت جهان آرمانی این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست ‏داشتید این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید‎.‎
‎ ‎ممنون که همراه من بودی‎.‎
‎ ‎من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود‎.‎
‎ ‎در پناه آزادی