خب دوستان توی این قسمت مشخص ما قرار هست در باب این انقلاب و مفهوم انقلاب به نوعی صحبت بکنیم که حالا قرار ‏هست که چگونه تغییر به وجود بیاره و ما چگونه با انسان هایی که تغییر کردند کنار بیاییم و قبول بکنیم اون ها رو.‏
‏ فارغ از اون چجوری میتونیم یک جمعی رو تشکیل بدیم که همدیگه رو قبول داشته باشیم و قبول کنیم و در کنار هم به اون ‏هدف غایی و نهایی خودمون برسیم.‏
‏ در این ابتدای برنامه بهتر است که باز هم یک تعریف مشخصی نسبت به انقلاب داشته باشیم.‏
‏ چون اصولا این درک درست از این انقلاب است که ما را به آن سمت و سوی درست و حقیقی می‌رساند.‏
‏ ما یک تعریف مشخصی نسبت به انقلاب داریم.‏
‏ انقلاب را به معنای دگرگونی می‌شناسیم.‏
‏ قرار هست که در یک جامعه‌ای ارزش های گذشته مبدل به ضد ارزش بشود، ارزش های تازه ای ساخته بشه.‏
‏ حالا مردم اون نگاه گذشته رو نداشته باشن، اون فرهنگ سابق رو دنباله‌روی نکنند.‏
‏ روزی که به این مرحله برسیم، آن انقلاب شکل گرفته یعنی یک ایمان جمعی تازه ای شکل گرفته که ارزش های سابق را ضد ‏ارزش می داند و حالا ارزش های تازه ای را رقم زده.‏
‏ حالا هر چقدر همپوشانی مردم با این ارزش های تازه بیشتر باشه بیشتر جنبه عمومی پیدا میکنه.‏
‏ ما شاهد تغییر و انقلاب فرهنگی هستیم و در کنار اون شاهد انقلاب هنری هستیم.‏
‏ انقلاب اجتماعی هستیم و در نهایت هم به اون انقلاب سیاسی میرسیم که ساختار و نظام رو تغییر بدیم.‏
‏ در همه جای دنیا هم با همین مفهوم روبه رو شدیم.‏
‏ یعنی در تمام انقلاب ها ما شاهد در نقطه اول شاهد این تغییر ارزش ها بودیم.‏
‏ یعنی اگر در دوران فرانسه پیش از اینکه انقلابشون به پیروزی برسه ما مواجه می شدیم با اینکه این تغییر نگاه شکل گرفته بود، ‏ارزش ها تغییر کرده بود، صحبت از کرامت انسانی می شد، صحبت از حقوق بشر می شد، از برابری می شد، از آزادی می شد ‏و حالا این مبدل شده بود به فرهنگ عامه.‏
‏ حالا مردم با این تغییرات خو گرفته بودن و نزدیک شده بودن این ارزش های تازه رو ساخته بودن.‏
‏ تمامی ارزش هایی که گذشتگان براشون مطرح می کردند کردن در باب بزرگی در برابر برتری طلبی.‏
‏ حالا اینها رو به کنار می ذاشتن، اینها رو ضد ارزش خطاب می کردن.‏
‏ و حالا با توجه به این ارزش تازه ای که تصویر کرده بودند، فرهنگ رو هم دگرگون می کردن، نوع زیست جمعی شون رو ‏تغییر می دادن و بعد اون انقلاب فرهنگی درشون شکل می گرفت.‏
‏ حالا حکومت وقتی که قدرت رو در اختیار یک فرد قرار داده بود، کرامت انسانی رو زیر پا می گذاشت، حقوق بشر رو زیر پا ‏می گذاشت.‏
‏ حالا محکوم به نابودی بود چرا که نمی تونست خواسته های جمعی اونها رو بر طرف کنه.‏
‏ پس ما وقتی مواجه می شیم با یک چیزی به اسم انقلاب در نقطه ابتدایی باید این انقلاب رو در وجود مردم ببینیم.‏
‏ ارزش های تغییر یافته رو در دل مردم ببینیم.‏
‏ یعنی به معنای مشخص.‏
‏ امروز وقتی ما داریم در باب ایران صحبت می کنیم، حالا ارزش های بی شماری ست که جمهوری اسلامی در طول این 40 ‏سال و پیش تر از اون اسلام در قالب غالب کلی توی این 2500 سال با مردم مطرح کرد که اینها تبدیل به ارزش شدند.‏
‏ حالا مردم سعی می کنند خودشان را نزدیک به این ارزش ها بکنند.‏
‏ هر چیزی که در برابرشان هست را ضد ارزش می دانند.‏
‏ این به نوعی زیست جمعی ما را ساخته.‏
‏ این نوع نگاه فرهنگی ما را تصویر کرده.‏
‏ با عناوین مختلفش هم رو به رو هستیم.‏
‏ یعنی وقتی شما وارد خانواده ها می شوید می بینید که حالا در دل این خانواده ها حتی کسانی هستند که معترض هستند، انقلابی ‏هستند، در پی تغییر هستند اما در کنارشان حالا پدری دارند، مادری دارند، برادری دارند که هنوز به آن ارزش های سابق پایبند ‏هستند و ما داریم در باب این مسئله صحبت می کنیم که این انقلاب، این دگرگونی باید برسد، وارد آحاد مردم بشود، تمام ‏مردم را درگیر با خودش بکند و در نهایت ارزش های تازه جمعی را پدید بیاورد.‏
‏ مثال و نمونه ای که می شود درباره اش زد مثلا ما با یک ارزشی رو به رو هستیم به عنوان اینکه انسان خودش رو اشرف ‏مخلوقات میدونه.‏
‏ انسان برای خودش یک جان ارزشمند تری نسبت به بقیه جانداران قائل است.‏
‏ این ارزش عامه ای است که در تقریبا سراسر جهان حکمفرماست.‏
‏ در ایران ما هم به مراتب بیشتر و بدتر.‏
‏ وقتی شما مواجه میشید با این ارزش ساخته شده که حالا انسان اشرف مخلوقات هست، بزرگتر از دیگران هست، جان او محترم ‏هست.‏
‏ بقیه جان ها آمدند تا به او خدمت بکنند.‏
‏ این یک ارزش جمعی و یک فرهنگ اجتماعی است که ساخته شده در ایران.‏
‏ حالا شما مواجه میشید با عید قربان که شروع به کشتار حیوانات میکنند به وحشیانه ترین شکل ممکن.‏
‏ و یا در زندگی روزمره مواجه میشید با انسان هایی که به دنبال حتی کودکان حیوانی هستند برای خوردن. برای دریدن. برای ‏کشتن.‏
‏ و این تبدیل به یک ارزش جمعی شده.‏
‏ کسی هم نسبت بهش نه اعتراضی داره نه صحبتی داره.‏
‏ و طریقت زندگی انسان ها رو ساخته.‏
‏ حالا وقتی ما میخواهیم با این موضوع مقابله بکنیم، کنیم.‏
‏ آنجایی که این تبدیل به یک ضد ارزش شود.‏
‏ این قتل و جنایت و این کشتار تبدیل به یک ضد ارزش شود و در کنار آن ما یک ارزش تازه ای را پدید آورده باشیم که ‏برابری جان ها باشد.‏
‏ حالا وقتی این انقلاب درون مردم شکل بگیرد، کم کم گسترش پیدا می کند و همگانی می شود و هر چه قدر همگانی تر شود ‏یک ارزش واحدی را می سازد.‏
‏ حالا ضد ارزش ها را مشخص می کند.‏
‏ حالا کسی که بخواهد گام بردارد در این ضد ارزش ها مقبولیت نخواهد داشت.‏
‏ رانده خواهد شد.‏
‏ حالا این را بیاورید در مقیاس و مثال های مختلفی که در شرایط امروز ایران هم وجود دارد.‏
‏ در باب زن وقتی ما مواجه می شویم با این شعار زیبای زن، زندگی آزادی حالا یک مفهوم مشخصی را دارد مطرح می کند ‏برابری حقوق زنان.‏
‏ اینکه شما زن را همتای دیگر انسان ها و یا جان ها بپندارید.‏
‏ اینکه به او هم ارزش و اعتبار درستی بدهید.‏
‏ حالا در سپهر سیاسی قواعد و قوانین باید همتا و همسو برای برابر کردن این دو جنسیت در جامعه باشد.‏
‏ حالا این باید مبدل به یک ارزش واحد بین همه مردم بشود.‏
‏ یعنی تمام اتفاقاتی که بر خلاف این موضوع هست و کرامت زنان رو داره زیر سئوال می بره تبدیل به ضد ارزش جمعی انسان ‏ها بشه.‏
‏ یعنی اگر ما خشونت خانگی داریم، اگر متلک جنسی داریم، اگر هر عنوانی، هر عنوانی که در برابر این برابری زن ها هست ‏حقوق اون ها رو پایمال می کنه، این ها باید ضد ارزش بشه.‏
‏ یعنی شما مواجه بشید.‏
‏ حالا با یک تصویری که مردم به صورت جمعی در برابر این نگاه ها ایستادگی می کنند، اگر متلک جنسی می شنوند حالا همه ‏واکنش نشون میدن، اون آدم رانده میشه چرا که داره یک کار ضد ارزشی انجام میده.‏
‏ نمونه های ضد ارزشی که امروز در جامعه ما وجود داره هم زیاد هست.‏
‏ روزی که ما به این نقطه برسیم ارزش های تازه رو تصویر کنیم ضد ارزش ها مشخص باشه حالا شاهد اون انقلاب جمعی ‏خواهیم بود.‏
‏ اون انقلابی که در نهایت قرار هست ما رو به یک انقلاب سیاسی هم برسونه.‏
‏ پس نقطه ی ابتدایی و مهم این تغییر فردی هست.‏
‏ یعنی شما باید در این راستا ابتدائا روبرو بشید با این تغییر فردی.‏
‏ حالا انسانی که تا دیروز باور داشت که به عنوان یک مرد بالاتر و با ارزش تر از زنان هست، این انقلاب، این تحول درونش ‏اتفاق بیفته که خودش رو همتا و برابر با دیگر زنان بدونه یا در ایمان ما خودش رو همتا و برابر با دیگر جان ها بدونه.‏
‏ پس نقطه ی اول این هست که این تغییر در وجود اون شخص اتفاق بیوفته.‏
‏ حالا این شخص بعد از این تغییر خودش هم می تونه منتشر کننده ی این باور تازه باشه و این ارزش تازه باشه.‏
‏ هر چه قدر این بیشتر عمومی بشه و عمومیت پیدا بکنه تبدیل به یک ارزش بشه.‏
‏ ما مواجه می شیم با این انقلاب نهایی پیروز شدن در آن انقلاب نهایی.‏
‏ منظور و مفهوم در این قسمت مشخصی نیست که حالا ما برسیم به آن پیروزی سیاسی.‏
‏ در این قسمت نمی خواهیم در باب این صحبت بکنیم.‏
‏ می خواهیم در باب این مسئله صحبت کنیم که باید در نقطه ابتدا ما این را بفهمیم که ما نیاز به تغییر فردی داریم.‏
‏ تغییر فردی که در نهایت ما را به آن جمع می رساند.‏
‏ یعنی این را باید مشخص برای خودمان داشته باشیم.‏
‏ شما حتی اگر به واسطه کودتا به واسطه حمله نظامی خارجی موفق بشوید، ساختار سیاسی را تغییر بدهید اما این انقلاب ‏فرهنگی و درونی در بین مردم شکل نگرفته باشد، به آن جایی که می خواهید نمی رسید.‏
‏ یعنی شما مواجه می شوید.‏
‏ نمونه هایش هم زیاد هست که در کشورهای اطراف خودمان هم اتفاق می افتد.‏
‏ یعنی اگر به واسطه یک قدرت خارجی در افغانستان آمریکا می آید حمله می کند، حالا قوانین را تغییر می دهد.‏
‏ اما این تغییر و این انقلاب فرهنگی و مردمی اتفاق نیفتاده است.‏
‏ حالا اگر شما آزادانه ترین قوانین رو برابری خواهانه ترین قوانین رو هم اونجا حکمفرما بکنید، اون مردم با این قوانین ‏همسویی ندارن، پسش میزنن حتی جواب عکس میگیره.‏
‏ حتی گروه های تندرو میداندار میشن که بتونن حالا صحبت های خودشون رو بکنن.‏
‏ حالا چون اون فرهنگ اون ارزشهای گذشته رو مدام داره تکرار میکنه، اونها هستن که سوار بر این موج میشن.‏
‏ از احساسات استفاده میکنن.‏
‏ پس در اون نگاه نهایی و درست به این موضوع ما به این نتیجه میرسیم که باید این انقلاب در فرد شکل بگیره که جنبه ی ‏اجتماعی هم پیدا بکنه.‏
‏ اینها ما رو به یک نقطه مشخص میرسونه که ما باید به فرد نگاه بکنیم و تغییر اون فرد نگاه بکنیم.‏
‏ حالا در باب خود اون انقلاب هم من بارها صحبت کردم اما به خاطر اینکه این برداشت سوء نشه از این موضوعی که ما داریم ‏مطرح میکنیم، در نهایت هم این رو یک تکرار جزئی میکنم.‏
‏ اینکه ما گفتیم پس اگر این تغییرها به صورت فردی اتفاق می‌افتد، در نهایت ما را به یک ساخت ارزش‌های تازه ضد ارزش ‏خواندن موضوعات مختلف می‌رساند.‏
‏ این‌ها در کنار هم یک ایمان واحدی را می‌سازد.‏
‏ حالا مردم درونشان انقلابی شکل گرفته، این انقلاب شکل گرفته درونی نهایتا می‌رسد به ساختار سیاسی چرا که آن ساختار ‏سیاسی قدرت و صلاحیت را برای اداره آن جامعه ندارد.‏
‏ حالا مردم ارزش‌های تازه‌ای را تعریف کردن، تصویر کردن، ایمان تازه‌ای را ساختند که قوانین نمی‌تواند هم‌پوشانی بکند با ‏این ارزش‌های تازه ساخته شده.‏
‏ حالا جماعتی که به برابری زن و مرد باور دارند، حکومت سیاسی که دارد، این قوانین با قوانین خودش این برابری را نقض ‏می‌کند، توانایی و صلاحیت اداره این مردم را ندارد.‏
‏ حالا در شکل سیاسی خودش هم بروز می‌کند و به راحتی میتونه.‏
‏ حالا این نگاه جمعی باعث پیروزی در اون انقلاب هم بشه.‏
‏ پس در نهایت تمام اینها ما رو به اون تغییر فردی میرسونه.‏
‏ حالا وقتی با توجه به این موضوع که ما قبول بکنیم که این تغییر قرار هست به صورت فردی اتفاق بیفته.‏
‏ حالا سوال مهم اینجاست این تغییر قرار هست روی چه کسی اتفاق بیفته؟
‏ خب ما فارغ از اینکه امروز در صحنه ایران مثلا مواجه با این تظاهرات میشیم، با این شجاعت و دلاوری میشیم.‏
‏ خیلی از این انسان ها از قبل از پیش تر این تغییرات رو داشتن.‏
‏ این باورها رو داشتن.‏
‏ این برابری رو بین زن و مرد قبول داشتن.‏
‏ قرار نیست ما این تغییر رو در بین اونها عملی بکنیم.‏
‏ یعنی شما قرار نیست که کسی که باورمند به یک طریقت هست باور داره و ارزش هایی رو مطرح میکنه.‏
‏ به عنوان مثال به برابری انسان ها و یا جان ها باورمند است شما تغییری در او نمی خواهید به وجود بیاورید.‏
‏ شما قرار است کسانی که با این نظریه مخالف هستند یا بی تفاوت نسبت به آن هستند را وارد این وادی تغییر کنید.‏
‏ یعنی این نقطه ای است که ما حالا باید برسیم بهش.‏
‏ یعنی باید در ابتدا قبول بکنیم که قرار هست این تغییرات این انقلاب در فرد اتفاق بیفتد و حالا اگر قرار است در فرد اتفاق ‏بیفتد در قبال کسانی قرار هست این تغییر اتفاق بیفتد که یا نسبت به این موضوع بی تفاوت هستند یا مخالفش هستند.‏
‏ یعنی شما در نظر بگیرید که یک نویسنده وقتی شروع به نوشتن یک کتاب می کند از خودم هم مثال می زنم.‏
‏ حالا من شروع می کنم به نوشتن یک کتاب مشخصی.‏
‏ ارزش های عامه مردم ایران و یا مردم جهان زیر سئوال می برم.‏
‏ یک ارزش واحدی را در یک کتاب مشخص شروع می کنم به اینکه آن ارزش را ضد ارزش تلقی بکنم.‏
‏ نسبت به آن نقدها می کنم، صحبت ها می کنم در قالب داستان در هر قالبی که هست در قالب یک مقاله نقدهایم را مطرح می ‏کنم و در نهایت ارزش تازه خودم را تصویر می کنم.‏
‏ حالا آیا قرار هست که این نوشته من در بین کسانی که باورمند به این نگاه من هستند خوانده بشود و تشویق بشود؟
‏ خب چه ارزشی دارد آن نوشته ای که من می دانم؟
‏ یک جماعتی هستند که باورمند به این تفکرات هستند.‏
‏ قاعدتا من صدای آنها خواهم بود.‏
‏ اما هدف اصلی از نوشتن این کتاب این هست که شما روی آن قشر خاکستری که بی تفاوت هست و یا آن قشری که در برابر ‏شما هست بتوانید تغییرات را بوجود بیاورید.‏
‏ اصولا این تغییر پس قرار هست که بین این دو قشر اتفاق بیفتد.‏
‏ وگرنه اینکه شما بخواهید در یک جمعی که همه باورمند به این موضوع هستند حالا این صحبت ها را بکنید خب قاعدتا ‏تغییری ایجاد نخواهد شد.‏
‏ فقط موضوع این هست که شما یک همپیمانی تازه ای را با هم می بندید.‏
‏ شما دوباره به عهد خودتان پایبند می شوید.‏
‏ شما یک نمونه دیگر از این عهد را دارید بیان می کنید.‏
‏ من در جمع کسانی که باورمند به حقوق حیوانات هستند به برابری جان ها اعتقاد دارند.‏
‏ حالا اگر بخواهم یک اثری بنویسم، یک سخنرانی ای بکنم، یک صحبتی بکنم پیرامون این موضوع که این یک عهد و پیمان ‏هست.‏
‏ اما اگر هدف اصلی قاعدتا باید این باشد که تغییر به وجود بیاورید، حالا قرار است که این تغییر را پس در بین کسانی که بی ‏تفاوت هستند یا کسانی که بر علیه شما هستند ایجاد بکنیم.‏
‏ پس با توجه به این موضوع ما باید این شناخت درست را داشته باشیم و حالا چه ابزاری قرار است که در اختیار ما باشد برای ‏این تغییر؟
‏ پس ما حالا می دانیم که این انقلاب کلی قرار هست بر پایه تغییرات فردی اتفاق بیفتد و ارزش های تازه ساخته بشود.‏
‏ با توجه به شناختی که نسبت به این موضوع داریم و این موضوع که می دانیم فردیت خیلی اهمیت دارد، در این انقلاب نهایی ‏و پیروزی در این انقلاب نهایی، حالا قرار هست که ما این تغییر را در بین کسانی که بی تفاوت هستند و یا در برابر ما هستند ‏اتخاذ بکنیم.‏
‏ حالا یه سری لازمه ها داره دیگه.‏
‏ یعنی شما با به عنوان مثال تحقیر طرف مقابل که نمیتونید اون رو وارد این وادی بکنید با توهین کردن بهش نمی تونید او رو به ‏این تغییر فرابخوانید.‏
‏ قرار هست که شما با استدلال تون با صحبتتون با عقلانیت تون اون رو وارد این مسیر بکنید.‏
‏ این میشه اون ابزاری که ما نیاز داریم برای این تغییرات.‏
‏ یعنی شما در نظر بگیرید که اگر کسی هست که بی تفاوت نسبت به این موضوع حالا با دشنام دادن بهش که اون هیچ وقت ‏بیدار نمیشه.‏
‏ حالا قرار هست که ما از ابزار مختلف و متفاوتی استفاده بکنیم.‏
‏ گاها با تهییج احساسات او، گاها با منطق و استدلال، گاها با در میان گذاشتن، در نهایت با یک آگاهی رسانی او رو به بیداری ‏برسونه و او رو همراه و همسو بکنیم.‏
‏ این ارزش تازه رو باهاش بیان بکنیم.‏
‏ همون صحبتی که بارها هم درباره اش کردیم گفتیم آگاهی رساندن به دو بخش تقسیم میشه بیان درد و در عین حال درمان.‏
‏ حتی ما باید نقطه قوت مون رو روی بیان درمان ها بذاریم.‏
‏ یعنی اون دردی که بیان میشه در ارتباط با یکی از ضد درد و.‏
‏ یکی از ارزش هایی که امروز در ایران وجود داره به واسطه این فرهنگ اسلامی به واسطه وجود جمهوری اسلامی.‏
‏ حالا این ضد ارزش به عنوان نقطه سیاه مطرح میشه، از معایبش گفته میشه، نقد هاش بیان میشه و در عین حال در کنار اون از ‏اون درمان هم گفته میشه نقطه سپیدی که ما رو خارج میکنه.‏
‏ حالا این اون ارزش تازه است.‏
‏ اما تمام این ها قرار هست که بر مبنای گفته بشه که حالا در اون فرد یک تلنگری بزنه باعث بشه که اون تفکر بکنه.‏
‏ حالا به واسطه این تفکر در خودش تغییری به وجود بیاره.‏
‏ پس مسلما هدف ما تغییر اقشاری هست که یا نسبت به همه چیز بی تفاوت هستند یا حتی بر علیه ما هستند و این تغییر رو ما نمی ‏تونیم با دشنام دادن، با توهین کردن، با تحقیر کردن به دست بیاریم.‏
‏ باید از ابزاری که در اختیار داریم استفاده بکنیم، از هنر استفاده بکنیم، از گفت و گو استفاده بکنیم، از هر وسیله ای برای بیان ‏این ارزش های تازه استفاده بکنیم جوری که اون ها رو به سمت خودش بکشونه.‏
‏ گاها یک نفر با دیدن دردهای بی شماری به این سمت و سو کشیده میشه.‏
‏ احساساتش جریحه دار میشه.‏
‏ با دیدن این ارزش ها و برآیند هایی که این ارزش ها داشته، رفتارهایی که انجام دادن.‏
‏ مثلا به عنوان مثال در باب اعدام ما یک ارزشی داریم امروز به عنوان اعدام کردن.‏
‏ حالا میخوایم این رو تبدیل به ضد ارزش بکنیم و ارزش تازه ما این باشه که ما نباید کسی رو اعدام بکنیم.‏
‏ باید دور از خشونت قانون بنویسیم. قانونی که.‏
‏ بر در برابر خشونت ایستادگی می کند.‏
‏ قتل نفس را و قتل دیگران را قانونی قلمداد نمی کند.‏
‏ حالا در این راستای مشخص برخی هستند که با دیدن این درد به صدا میان.‏
‏ یعنی شما می توانید نقدهای مشخصی را در مقالات، در کتاب ها، در داستان ها، در اشعار، در گفت و گوی عامیانه در سخنرانی ‏مطرح کنید.‏
‏ این که تا چه اندازه این ها اثر عکس می دهد در حتی بیشتر شدن جرائم.‏
‏ حالا یک عده ای شاید به این منطق وارد این وادی تغییر بشوند و آن را ضد ارزش بدانند.‏
‏ شاید یکی به واسطه دیدن این تصاویر دهشتناک، شاید یکی به واسطه فهمیدن این که تا چه اندازه دیدن این رفتارهای خشونت ‏آمیز می تواند تاثیر منفی بگذارد روی کودکان روی مردم عادی.‏
‏ حالا شاید یک کسی با تصویر از آینده به دور از خشونت وارد این وادی بشود.‏
‏ پس ما باید از این ابزار مختلف استفاده بکنیم تا اون تغییر رو به وجود بیاریم و نقطه هدفمون هم تغییر در افرادی که بی تفاوت ‏هستند و یا اینکه.‏
‏ در برابر ما هستند شکل بدیم.‏
‏ با توجه به قبول این اصول حالا اون دروازه برای ما باز میشه که ما با آغوش باز در برابر تغییر کنندگان باشیم.‏
‏ اون چیزی که خیلی سخت بعضی اوقات باهاش مواجه میشیم.‏
‏ یعنی حالا ما داریم مواجه میشیم با یک تصویری که یک عده دارن میسازن که انگار یک جماعتی از ابتدا معصوم بودن و به ‏همه چیز باور مند بودن.‏
‏ حالا فقط میدان برای اونهاست.‏
‏ میدان برای کسانی است که از روز نخست مثلا با جمهوری اسلامی مخالف بودن و این میدان هیچ راه کورسوی امیدی نداره ‏که همه بتونن واردش بشن.‏
‏ خب اگر قرار باشه که ما ملاک رو این در نظر بگیریم که افرادی که از ابتدا بودن من دربارش صحبت کردم و گفتم جمهوری ‏اسلامی با وجودش محکوم به یک انقلاب دیگر بود و آن قطار انقلاب از همان نقطه ابتدایی هم شکل گرفته بود.‏
‏ اما قرار بر این است که به این قطار تعداد بی شماری هم اضافه شود و هر روز اضافه شوند.‏
‏ این بدنه ای که انقلابی است در برابر جمهوری اسلامی است، قدرتمند تر بشود.‏
‏ خب این بدنه را اگر شما بخواهید در نظر بگیرید که فقط افرادی که از همان نقطه ابتدایی در برابر جمهوری اسلامی بودند که ‏خب به این تعداد هیچوقت اضافه نخواهد شد.‏
‏ پس ما باید یک آغوش باز ای داشته باشیم که افرادی که تغییر میکنند حالا قرار است که از این سنگر به این سنگر بیایند و با ‏آغوش باز در خودمان جای بدهیم.‏
‏ اصلا نگاه به این موضوع که شما بخواهید موضوعات را در این اندازه قلمداد بکنید که هر کسی از همان نقطه ابتدایی اش باید ‏به این عناوین باورمند باشد، دور از واقعیت است.‏
‏ واقعیت دارد به ما میگوید که ما در ایرانی زندگی کردیم که بمباران تعالیم همواره بر علیه ما بوده، تعالیمی که مدام برای ما ‏تکرار می کرده، از فرهنگ تسلیم بودن، از فرهنگ بردگی و اسارت، از فرهنگ خدا، از باورهایی که در جای جای زندگی مان ‏به ما هجوم آورده، در مدارس، در دانشگاه ها، توسط خانواده، پدر و مادر، توسط بزرگان، علمای دینی، توسط کسانی که ‏مرتبتی دارند در کشور، در بین دوستانمان، همراهانمان، همکارانمان، در تمام اشکال خود در اجتماع ما این تعالیم مسموم و فاسد ‏و پوسیده را داشتیم می گرفتیم.‏
‏ پس نمی توانیم توقع داشته باشیم که همه جماعت همداستان و همراه با ما باشند.‏
‏ حالا قرار است یک تعالیم تازه ای ساخته بشود که بتواند جذب حداکثری داشته باشد.‏
‏ حالا قرار است اگر تغییری اتفاق افتاد ما با آغوش باز قبولش بکنیم.‏
‏ ما این جماعت رو درون خودمون راه بدیم.‏
‏ ما اصلا اونها رو قرار هست که تغییر بدیم تا جهان بهتری رو بسازیم.‏
‏ پس قبول این موضوع مشخص اینکه شما باید آغوش باز داشته باشید برای تغییر دیگران در دل همان شناختی است که من از ‏اول دربارش صحبت کردم.‏
‏ یعنی شما ابتدا مفهوم انقلاب رو به عنوان تغییر فردی قبول می کنید.‏
‏ حالا قرار هست این تغییر فردی را شکل بدید.‏
‏ این تغییر فردی در قبال کسانی است که بی تفاوت و یا در برابر ما بودند.‏
‏ حالا این دومینو ما رو در نهایت به اینجایی میرسونه که شما باید آغوش بازی هم برای این تغییر کنندگان داشته باشید.‏
‏ حتی باید بزرگداشتی رو در نظر بگیرید برای کسانی که تغییر کردند.‏
‏ یعنی شما در نظر بگیرید در مفهومی که من بهش اعتقاد دارم برابری جان ها.‏
‏ اینکه شما به عنوان مثال یک نمونه سادش، یک مصداق مشخصش در زمینه گیاهخواری.‏
‏ آیا قرار است ما دریچه ها رو ببندیم تا کسی وارد این گیاه خواری نشه.‏
‏ من به عنوان مثال از زمانی که بچه بودم یه تصویری رو دیدم و گیاه خوار بودم و فقط من هستم که محقق ام نسبت به گیاه ‏خواری یا قرار هست هر کسی در هر جایگاهی که بوده حالا روزی در خودش تغییر رو به وجود بیاره و وارد این وادی بشه و ‏اصولا این حرکت ما برای تغییر برای همین افراد هست دیگه.‏
‏ حالا چطوری ممکنه که ما این ها رو به آغوش خودمون نگیریم و اون ها رو در این سنگر تازه جای ندهیم؟
‏ گاها روبرو میشیم با رفتار های وحشتناکی که حالا توامان با توهین و تحقیر و حتی درگیری فیزیکی هست با کسانی که ‏مخالف هستن.‏
‏ و این دقیقا نتیجه عکس میده که حالا هیچ کسی قرار نیست دیگه وارد این وادی بشه.‏
‏ هر چقدر با خشونت بیشتر با این ها رفتار بشه خب جماعت کمتری حاضر است وارد این وادی بشه و هر چقدر این آغوش باز ‏تر باشه این بزرگداشت بیشتر باشه، تعداد بیشتری هم وارد این وادی تغییر خواهند شد و در نهایت هم با همین تغییرات هست ‏که اون اتفاق بزرگ رخ می‌دهد.‏
‏ آن انقلاب فرهنگی اتفاق می افتد.‏
‏ در باب این بزرگداشت و تغییرها هم باید به این اشاره کرد.‏
‏ شما در نظر بگیرید یک کسی که با بمباران ارزشهایی که بهش تعلیم داده شده روبه رو هست، در تمام زندگی از کودکی ‏مواجه شده.‏
‏ با این روحیه تسلیم بودن توسط اون خدایی که به عنوان خدای در آسمانها برایش تصویر شده توسط پدر و مادری که مدام ‏براش از این بندگی و اسارت گفته اند، در مدارس اش، در دانشگاهش با دوستاش فرهنگ غالبی که مردم داشتند و حالا مدام در ‏باب این اسارت و بندگی و فرمانبرداری صحبت کردند.‏
‏ حالا اون آدم به واسطه شنیدن یک موضوع، خواندن یک کتاب، خواندن یک شعر یا هر اتفاق دیگه ای، اصلا شنیدن صحبت ‏های دوستش یا هر اتفاق دیگه حتی دیدن یک صحنه دهشتناک، حالا داره یک تعلیمی رو می بینه که به واسطه اون تعلیم وارد ‏وادی شجاعت میشه و وارد وادی یاغی گری و طغیان میشه.‏
‏ اینجاست که باید به او این امتیاز رو داد.‏
‏ اون بزرگراه رو براش در نظر گرفت که در میان این طوفان از تعالیم فرسوده و بیهوده اونقدر روح بیداری داشته که تونسته با ‏یک اتفاق خودش رو به این وادی برسونه.‏
‏ پس ما باید یک بزرگداشت نسبت به این افراد داشته باشیم تا این راه هموار بشه تا این راه دریچه اش باز بشه برای بیشتر شدن.‏
‏ برای اینکه ما بتونیم این رودخانه ها رو در نهایت تبدیل به یک اقیانوس وسیع بکنیم.‏
‏ هرچقدر این دروازه ها بسته تر باشه هر چقدر با رفتارهای احمقانه با اونها رو به رو بشه، توهین بهشون بشه و تحقیر بشن، این ‏دریچه بسته و بسته تر میشه.‏
‏ هر چقدر شما بخواهید در این وادی تقدس خودتون رو غرق بکنید که اونهایی که از ابتدا وارد این وادی شدند تنها محق ‏هستند ما رو از اون آن اصل و اصالت دورتر و دورتر میکنه.‏
‏ موضوع مهم و اصلی این تغییر هست.‏
‏ اینکه در کدام جایگاه و در چه زمانی اتفاق افتاده موضوع مهمی نیست.‏
‏ مهم اونجاست که این تغییر اتفاق بیفته.‏
‏ مهم اون جاییست که اون کسی که تا دیروز داشته کار خطایی میکرده حالا وارد یک وادی تازه ای بشه.‏
‏ حالا در خودش این تغییر رو احساس کنه.‏
‏ حالا دوباره زندگیش رو از نو بسازه.‏
‏ اگر قرار باشه این دریچه ها بسته بشه دیگه هیچ کسی قائل به تغییر نیست.‏
‏ وقتی شما در برابر این افراد با گارد بسته ایستادگی میکنید، توهین بهشون میکنید، تحقیر میکنید حتی اگر قلبا میل به تغییر ‏داشته باشن حاضر نیستن وارد این وادی بشن.‏
‏ وقتی میبینن در برابرشون مشت و لگد و توهین و تهمت هست وقتی میبینن که قرار هست مدام با رفتارهای گذشتشون مورد ‏بازخواست قرار بگیرن.‏
‏ اگر ما این نگاه رو نداشته باشیم قاعدتا نزدیکی به آن مفهوم حداکثری شدن هم نخواهیم بود چراکه ما با یک دنیای واقعی ‏روبه رو هستیم دیگه.‏
‏ شما نمی تونید متذکر این بشید که تمام مردم ایران از همون ابتدا آزاده بودند اما این فرهنگ تسلیم بودن و فرمانبرداری رو ‏داریم می بینیم.‏
‏ در طول این چهل و سه سال اینها که از کره مریخ نیامده بودن توی ایران زندگی کنن.‏
‏ همین مردم ایران بودن.‏
‏ پس شما مواجه هستید و هر کدوم در زمان مشخصی وارد این برهه تغییر شدن، از این تسلیم بودن، از این زنجیرها اسارت و ‏بندگی دست شسته اند و حالا وارد این وادی دوباره و تازه شدن.‏
‏ پس باید به اونها بها داد.‏
‏ باید دریچه رو باز گذاشت که هر کسی در هر نقطه ای بتونه وارد بشه.‏
‏ چون در نهایت ما یک نگاه حداکثری داریم برای اینکه بتونیم این تغییرات رو شکل بدیم.‏
‏ فارغ از اون ما یک موضوع دیگه ای هم داریم که به شدت بازدارنده است و این دریچه ها رو میبنده.‏
‏ این که قضاوتی پیشاپیش هست که اگر هر کسی کاری انجام میده حالا ما باید به سمت اون حمله ببریم که این کاری که شما ‏میکنید همداستان با اون نظری که ما داریم نیست.‏
‏ حالا هر رفتار و هر صحبت او تعبیر میشه که شما چون یک خواسته مشخصی دارید او باید اون خواسته رو انجام بدید.‏
‏ و این توقع نابجا هست که باز هم این دریچه ها رو بیشتر میبنده.‏
‏ حالا موضوع مهم باید برای ما به نوعی همراه شدن اونها با این ماجرا باشه.‏
‏ با این داستان باشه شما باید دریچه ای رو باز بذارید که هر کس در حد توان خودش وارد این مبارزه بشه.‏
‏ شاید یکی حاضر باشه از جونش بگذره، در برابر گلوله بایسته به زیر شکنجه بره، تا آخر عمرش در اسارت باشه.‏
‏ اما یک کسی حاضر به این اتفاق نباشه اما حاضر هست که این تغییر رو در خودش به وجود بیاره.‏
‏ اما باید دریچه باز باشه برای اینکه همه بتونن وارد این وادی بشن.‏
‏ حالا اگر قرار باشه همه رو ما به گلوله ببندیم، به گلوله اتهامات ببندیم، توهین ها ببندیم و آنها را وارد این چرخه نکنیم یا یک ‏خواسته ی مشخصی داشته باشیم.‏
‏ از همه خواسته این را داشته باشیم که با تمام وجود در راه آزادی در برابر گلوله بایستند.‏
‏ این هم باز باعث مایوس شدن می شود.‏
‏ هر کس وظیفه خودش را باید انجام بده.‏
‏ هر کس باید در این چرخه یک حرکتی رو انجام بده و بعد دریچه رو هم به روی کسی نبندد.‏
‏ حالا یک کسی در وجودش اون حس شجاعت نیست.‏
‏ اینقدر زیر این بمباران تعالیم بوده که غرق شده در این اسارت و بردگی و بندگی.‏
‏ حالا زمان نیاز داره تا کم کم بیشتر و بیشتر.‏
‏ شما دارید در باب یک موضوعی صحبت می کنید که یک انسان به عنوان مثال 20 سال سنش هست، 20 سال از عمرش رو ‏مدام با همین تعالیم رو به رو بوده.‏
‏ حالا یک ساله که وارد این چرخه شده.‏
‏ شما نمی تونید ازش توقع این رو داشته باشید که تمام عناوین آزادی و آزادگی رو رعایت کن.‏
‏ پس ما هر چقدر این دروازه ها را شل تر و راحت تر بگیریم به این چرخه حداکثری بیشتر و بیشتر هم اضافه می شود و در ‏نهایت ما باید یک شادمانی ای را داشته باشیم برای این تغییر.‏
‏ برای تغییری که ظالم دیروز تبدیل به یک آزادیخواه بشود.‏
‏ شما مواجه بشوید با یک بازجویی که حالا تبدیل شده به یک آزاده و آزادی خواه.‏
‏ روزی که ما بتوانیم این فراغ بال را داشته باشیم می توانیم به پیروزی برسیم.‏
‏ اصلا موضوع اصلی دقیقا تو همین نکته است.‏
‏ یعنی شادمانی ما باید برای این باشه که ما می تونیم این تغییر را، این تاثیر را روی ظالمان هم داشته باشیم، روی جانیان هم ‏داشته باشیم.‏
‏ و یا روی کسانی که بی تفاوت بودند.‏
‏ گفتیم وقتی به مفهوم تغییر نزدیک می شویم شما یک کتاب یک شعری می نویسی برای کسانی که به تو باورمند هستند.‏
‏ همداستان و همراه با تو هستند که خب مسلما کف و سوت و هورا برات میکشن.‏
‏ اما شما تغییری که به وجود نیاوردی و مسلما هدف تو هم از گفتن این موضوع که این نبوده.‏
‏ شما به دنبال این بودی که تغییری به وجود بیاری.‏
‏ حالا نقطه سخت ماجرا اینجاست که کسانی این تغییر رو به وجود بیاره که در برابر تو هستن.‏
‏ و نقطه شادمانی هم همون جاییست که حالا کسانی که در برابر تو بودند و یا کسانی که بی تفاوت بودند، سالهای سال از کنار ‏موضوعات گذشتند رو بتونی وارد این وادی بکنی.‏
‏ اونجاست که نقطه شادمانی توست.‏
‏ اونجاست که تو به هدف غایی خودت رسیدی.‏
‏ و اصولا این پروسه انقلاب هم قرار هست به همین سمت و سو باشه.‏
‏ حالا شمایی که با یکی از دوستانتون در ارتباطید که تا دیروز بی تفاوت نسبت به این موضوعات بوده اما امروز به واسطه ‏صحبت های شما در خودش تغییری به وجود آورده.‏
‏ حالا شماست اون نقطه ایست که به شادمانی میرسید.‏
‏ اون نقطه ایست که انگار فعالیتتون رو درست انجام دادید و حالا باید یه آغوش باز باشه که او وارد این وادی بشود.‏
‏ بزرگداشت بشه از این حرکتی که کرده توانسته از زیر بار این تعالیم فرسوده و توأمان رهایی پیدا کند.‏
‏ حالا قرار است که ما این دریچه را باز بگذاریم تا هر کس به اندازه توان خودش حرکت بکند و رفتار از خودش نشان بدهد.‏
‏ تمام اینها دست به دست هم باعث می‌شود که ما بتوانیم این تغییر حداکثری را داشته باشیم و در نهایت به پیروزی در یک ‏انقلاب هم برسیم.‏
‏ انقلابی که به واسطه تغییر فردی اتفاق می افتد.‏
‏ این تبدیل به ارزش های جمعی و ضد ارزش های جمعی خواهد شد و یک ایمان جمعی را خواهد ساخت که در نهایت هم در ‏شکل سیاسی اش هم به آن پیروزی نهایی خواهیم رسید.‏
‏ پس کار درست و اصولی این است که ما این تغییر را بتوانیم آغاز بکنیم در دل کسانی که بی تفاوت و یا در برابر ماست.‏
‏ در باره این موضوع هم می شود ساعت ها صحبت کرد اما به اندازه کافی فکر می کنم و صحبت کردم.‏
‏ شاید در آینده هم باز هم درباره اش صحبت بکنیم.‏