کتاب صوتی رسوخ داستان کوتاه صوتی سر به خاک اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی رسوخ داستان کوتاه صوتی سر به خاک اثر نیما شهسواری

سر به خاک

راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر صوتی سر به خاک، شعری از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : سر به خاک

کتاب : رسوخ

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 17:00

موسیقی :

نامشخص

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

در میان جنگلی سرسبز و خرم که در نزدیکی دهکده‌ای وجود داشت پرنده‌ای زیبا زندگی می‌کرد،

پرنده‌ای که هر روز به آسمان این جنگل پر می‌کشید و در این هوای آزاد و رها به این سو و آن سو می‌رفت و از قلب جنگل عبور می‌کرد و بالا بالاتر می‌رفت و در آسمان اوج می‌گرفت، زندگیِ جانداران را رصد می‌کرد و جهان زیر پایش بود.

او با دیدن حیواناتی که آزادانه در فضای این جنگل جست و خیز می‌کردند جان تازه‌ای می‌گرفت، بهترین احساس را زمانی داشت که در هوای آزاد به پرواز بود و این حس آزادی را با هیچ در دنیا عوض نمی‌کرد،

بعدها بچه‌دار شد، جوجه‌هایش یکی‌یکی سر از تخم بر‌آوردند و به چشمانش چشم ‌دوختند، وقتی به آن‌ها نگاه می‌کرد معنی زندگی‌اش را در نگاه‌های دنباله‌دار آنان می‌جست و می‌فهمید که رسالتش در این دنیا جان بخشیدن به آن‌ها است.

وقتی می‌دید آن‌ها دهان باز می‌کنند و در انتظار او می‌نشینند، می‌فهمید وجودش گره به زندگی آن‌ها دارد و باید برای رشد و نمو آن‌ها تلاش‌ها کند، به میان جنگل برود و حال نه برای خود که برای زندگیِ آن‌ها نیز تلاش کند، غوطی مهیا دارد و با این طعام به داد دل آن‌ها برسد و دهان بازمانده‌ی آنان را از طعام پر کند و به آن‌ها زندگی ببخشد

از این رو هر روز چندبار به میان جنگل می‌رفت و طعام بر دهان حتی زمانی که خویشتن گرسنه بود غذا را به بالین کودکانش می‌رساند،

آرام طعام را در دهانش می‌جوید و با عشق غذا را در دهان بازمانده‌شان می‌گذاشت و آرام خوردن و بلیعدن آن‌ها را به نظاره می‌نشست،

وجودش مالامال از احساس بود، از این جهان پر می‌کشید و سراسر این دنیا را در وجود آن کودکان می‌جست،

نوکش را به تنشان می‌زد و از میان پرهایشان هر زشتی را پاک می‌کرد و گام برداشتنشان را ساعت‌ها به نظاره می‌نشست، در دلش بلوایی به پا بود، دیدن آن‌ها، پرکشیدن و راه رفتن‌هایشان بوی عشق می‌داد و هیچ در دنیا جز بودن و داشتن آن‌ها نداشت و می‌خواست رهایی و زندگیِ آنان را به نظاره بنشیند،

بارها انسان‌ها را به جنگل و در میان دیگر جانداران دیده بود، آن‌ها را هم نوعی از حیوانات می‌دید،

حیوان درنده‌ای که جانداران را شکار می‌کند و به سمتشان نمی‌دود، آن‌ها را نمی‌درد لیکن وحشیانه تفنگ به رویشان می‌کشد و بی‌آنکه آن‌ها بدانند و هشداری بشنوند می‌کشد و جنازه‌هایشان را با خود به قلمرواش می‌برد و در میان زشتی‌ها جان‌ها می‌درد و می‌خورد.

هر روز وقتی در آسمان این جنگل پرواز می‌کرد صحنه‌هایی از این دست می‌دید و حواسش متوجه آنان بود،

در میان کودکانش یکی متفاوت از دیگران بود، حتی شبیه به خودش هم نشده بود،

پرهایش رنگ‌های زیادی در خود داشت، زیر نوکش سپید بود و در پیشانی خطی به موازات تا روی پرها به رنگ مشکی امتداد داشت، چشمانش را گویی سرمه کشیده بودند، اطراف چشمانش مشکی بود و آن‌قدر زیبا بود که هر بیننده‌ای او را می‌دید دوست داشت زمانی را برای دیدن او صرف کند و مادری که تمام تلاشش را می‌کرد تا کودکان از آب و گل در بیایند و راه و رسم زندگی در این جنگل را به آنان فرا دهد

تمام روز را در پی جستن طعامی برای جوجه‌هایش صرف می‌کرد و بعد از سیراب کردن آن‌ها درس زندگی و پرواز به آن‌ها فرا می‌داد، یک به یک در کنارش می‌ایستادند، او کمی پیش‌تر از روی شاخه‌ها می‌پرید و پرواز می‌کرد، کودکان از او درس پریدن می‌گرفتند سعی می‌کردند در پی این تلاش‌ها درست پرواز کردن را بیاموزند و یک به یک پریدن را فهمیده و آزادانه مثال مادر پرواز می‌کردند، اما کودک زیبایش پرواز کردن را نمی‌آموخت،

هر چه او تلاش می‌کرد نمی‌توانست به درستی پر بزند، مادر دورخیز می‌کرد و به آرامی راه پریدن را به او نشان می‌داد و سرآخر از شاخه‌ای در آسمان پر می‌کشید

وقتی کودک زیبایش تلاش می‌کرد یا به نوک شاخه تصمیمش تغییر می‌کرد و نمی‌پرید و یا پر می‌زد و نمی‌توانست که اوج گیرد و با کمک مادر دوباره روی شاخه‌ها می‌نشست، از این رو دیگر کودکان بزرگ شدند، پرواز کردن آموختند و از پیش مادر رفتند تا زندگی کنند، اما پرنده‌ی زیبا کنار مادر ماند و مادری که ناراحت بود چرا پرواز نیاموخته و تا این حد از پریدن می‌ترسد، اما به دل شادمان بود که در کنارش مانده و با او است.

تمام وجودش از عشق فرزند و فرزند از عشق مادر مالامال بود روزها از کنار هم می‌گذشتند، با هم جان می‌گرفتند به هم جان می‌دادند، از بودنشان و از ماندنشان شاد و سرمست به هم عشق ارزانی می‌دادند و به این و سو آن سوی جنگل می‌رفتند

با گام‌های ننگین انسان به درون جنگل آن روز شوم به زندگی آنان گره خورد، مادر لب شاخه‌ای نشسته بود و باز هم مشق می‌کرد پریدن را برای فرزندش، او هم آرام نشسته به حرکات مادر نگاه می‌کرد، انسانی به این خلوتگاه پای گذاشته و با تفنگی سرپر لاشه‌ی حیوانات را به زمین می‌اندازد و پیش می‌رود

سر شاخه‌ی یکی از این درختان آن دو را دید و حواسش معطوف دو پرنده مثال صدها پرنده‌ای که تا به حال کشته بود شد، از میان دوربین تفنگش نگاهی به پرنده‌ها کرد و در کسری از ثانیه نگاهش به کودک زیبا افتاد، به بال‌هایش نگاه کرد، به ترکیب رنگ محصور کننده‌اش، به چشمانی که دور تا دور مشکی بود و حیران می‌کرد،

بعد با کمی محاسبه بین این دو به واسطه‌ی بزرگ‌تر و پروار بودن پرنده‌ی مادر را انتخاب کرد و گلوله از میان تفنگ بیرون رفت، مسیر را طی کرد و پیش به سوی مادر راه برد

پرنده‌ی کوچک چشم در چشمان مادر دوخته تلاش‌هایش را برای زندگی دادن به خود می‌دید و شکارچی که در گذشت تمام این سالیان شلیک‌هایش به هیچ یک از این حیوانات فکر نکرد و هیچ از دنیایشان ندید، هر روز بی‌تفاوت‌تر شلیک می‌کرد و لاشه‌ها را نقش زمین می‌کرد و کمی دورترها در آسمان هم کسی این دردها را نشنید و ندید و یا اگر دید آن‌قدر درد به جهان زده بود که این‌ها در برابرش چیزی نبود و وا مصیبتا که کودک دید

گلوله سینه‌ی مادر را شکافت به زمین افتاد، کودک این جان کندن را به چشم دید و بر جایش خشک مانده بود و به فاصله‌ای کوتاه تکان نخورد، پلک نزد، نفس هم نکشید فقط جان کند و افتادن مادر را دید که به طول تمام عمر می‌خواست او زنده بماند و زندگی کند، پرواز کند و آزاد باشد،

پرنده‌ی کوچک خود را در میان این جنگل تنها دید، هیچ در اطرافش نیست، او است که تنها جنگلی عظیم را در پیش دارد و مادری که از دوردست‌ها فریاد می‌زند پرواز کن، مادرم پرواز کن و به آسمان برو، زنده باش و زندگی کن

پرنده‌ی کوچک پرید، در آسمان پر کشید و به آسمان رفت، رفت تا شاید با کسی در دورترها از میان آدمیان صحبت کند، رفت تا خودش را از هفت آسمان هم بیشتر و بالاتر ببرد و داد و شکایتش را به صاحب اینان و به گوش آنان برساند، پرواز می‌کرد و پیش می‌رفت و بالا و بالاتر رفت، لیک کسی نه صدای او که صدای هیچ از او ها را نشنید.

مرد آرام جنازه‌ی پرنده‌ها را در خورجین سپرد و به راهش پیش رفت، هر بار تفنگ بالا کرد و یکی را به هلاکت رساند و هر بار که می‌کشت به میهمانیِ شب و سفره‌ی رنگینش فکر می‌کرد،

گلوله پیش می‌رفت، بچه‌های آن‌ها را می‌دید، درد هم می‌کشید، شاید اشک هم ریخته بود، لیک او پیش می‌رفت و قلب‌ها را می‌درید و جنازه به جنازه‌ها می‌افزود و هیچ در توان نداشت و شکارچی به راهش ادامه می‌داد در تمام مسیر دوشادوش و در کنارش پرنده‌ی زیبا و کوچکی پرواز می‌کرد

این کشتن‌ها را دید، مرگ این پرندگان که هر کدام به طول عمر داستان‌ها داشتند و زندگی کردند و زندگی را دوست داشتند، عاشق شدند و بچه آوردند و همه‌شان با گلوله‌ای نقش بر زمین شدند

سینه‌هایشان شکافته شد و هیچ‌کس از داستان و رازشان نگفت و شکارچی فقط کشت و پیش رفت و سرآخر به قلمرواش رسید

دستور داد تا خادمان پیش روند و سر از تن‌های بی‌جان پرندگان ببرند و پرهایشان را بکنند و در گودالی نزدیک به خانه دفن کنند و این جان‌های دریده شده را به سیخ بکشند، تمام روزهای ریز و درشتشان، روزهای بودن و ماندنشان، تمام فرزندان و مادران و پدران را آتش زنند و سرخ کردند تا جماعتی که در پستوی خانه منتظر است آرام در میان شوخی و خنده گوشت تن‌ها را بدرد و بخورد

لیک پرنده‌ی کوچک آن‌ها را دید و به چشمانشان نگاه کرد و به وجودشان مادر را شناخت و نگاه‌های هر کدام را با نگاه مادرش گره زد، هربار به یاد خودش می‌افتاد و به یاد مادرش که چگونه طعام به دهان می‌جوید و به دهانش می‌گذاشت و هر بار آن تصویر را دوره می‌کرد،

چگونه درس پریدن به او می‌داد و آرام پروازش را به نظاره می‌نشست، هیچ ناراحت نشد از این پریدن‌ها و ناکامی‌های فرزندش و هر بار باز هم با عشق درس زندگی به او داد، هربار هر پرنده را مادرش می‌انگاشت و مرگش را مرگ مادر می‌دید، هربار افتادن سینه شکافته شدن را تصویر همان دورترها و مادر خویش پنداشت و هربار ترس تمام وجودش را فرا گرفت

این مهمانی با گوشت و تن و عشق و جان پرندگان خوش‌رنگ شد و جماعتی که با ولع از گوشت و جان‌ها می‌خوردند و شکارچی که به هر سو می‌رفت پرنده‌ی زیبا را می‌دید، سرآغاز صبح وقتی از خواب بیدار شد و چشمانش را مالید، پشت پنجره‌ی اتاقش پرنده‌ی کوچک و زیبا را دید که چشم به چشمانش دوخته، اول خیال کرد که خواب است، اما نزدیک شد و باز نزدیک‌تر، او را شناخت برایش خیلی تعجب برانگیز بود، اما این پایان کار این تعجب‌ها نبود

هر جا که نگاه می‌کرد باز هم پرنده‌ی زیبا آنجا بود، در میان مزارعش، پشت هر کدام از پنجره‌های امارتش همیشه و همیشه او را می‌دید و مثل سایه‌ای در کنارش بود، حتی کار از اینجا هم پیش‌تر رفت، روزی که داشت به فرزندش در خانه غذا می‌داد، وقتی آرام غذا میان دهان او می‌گذاشت و از خوردنش جان تازه‌ای می‌گرفت، در میان همان آشپزخانه و کمی دورتر دید که پرنده‌ی زیبا چشم به آن دو دوخته و آن‌ها را نظاره می‌کند

پرنده‌ی زیبا همه جا بود، در خانه و در مزرعه، در اتاق و پشت پرده‌ها، هر کجا و هر کجا که می‌رفت این سایه را می‌دید و نمی‌توانست خاطرش را از او پاک کند، اما روزی دیگر او را ندید، دیگر پشت پنجره نمی‌آمد، از این غیبت او سراسیمه شد، به اتاق‌ها سرکشید، خانه را گشت، دیوانه شده بود

وقتی همه‌چیز آرام بود از در خانه بیرون آمد و پیپش را به دهان گذاشت و آتش زد و آرام‌آرام در محیط حیاط قدم زد و به نزدیک گودالی رسید، همان گودالی که سر پرندگان را در آن دفن کرده بودند و نگاهش به پرهای رنگارنگی افتاد که تنها بخشی از آن از خاک بیرون مانده بود.

پیپ از دهانش افتاد، نزدیک شد و دید، پرنده‌ی زیبای کوچک مرده و با تمام توان سر بی‌جانش را میان همان خاکی دفن کرده که مادر و هزاران مادر در آن دفن شده‌اند.

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از ساندکلود

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از داستان‌های صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر آثار

می‌توانید از طریق فرم زیر به اثر بعدی و قبلی دسترسی داشته باشید.

کتاب صوتی کیمیا داستان کوتاه عید قربان، عید خون اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی کیمیا - داستان کوتاه عید قربان عید خون - اثر نیما شهسواری

عید قربان، عید خون

راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر صوتی عید قربان، عید خون، داستانی از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : عید قربان، عید خون

کتاب : کیمیا

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 11:51

موسیقی :

Artist Unknown / Holding On

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

آرام در گوشه‌ای خوابیده بود و از جهان پیرامون خویش لحظه‌ای دور شده بود که ناگاه احساس کرد صورتش خیس شده، این خیس شدن او را از این خواب کوتاهِ نیم روزه بیدار کرد، چشم باز کرده، دید که زمین را خون پوشانده است.

دست و پاهایش غرق در خون شد و حالا خون تا صورتش هم بالا آمده، سراسیمه از جایش برخواست و شتابان از آنجا دور شد، لکن هر چه قدر گام بر می‌داشت و می‌دوید بازهم صدای پاشیدن خون از زمین را بر روی دیوارها می‌شنید،

وحشت تمام جانش را گرفته بود، حتی جرأت نکرد یک‌بار هم به زمین نگاه کند، سراسیمه می‌دوید، سر آخر به حصاری رسید و این حصار او را از دویدن بازداشت،

میدان بزرگی بود، انسان‌های بی‌شماری دورتادور آن جمع شده بودند و یکی از آن‌ها سخت به خود می‌لرزید و اشک می‌ریخت، او را به آتش نزدیک می‌کردند،

 کمی بالاتر و در دوردست‌ها به تختی عظیم و با شکوه انسانی نشسته بود، شاید خدا بود و شاید هم انسان در پوستین خدا، نه به خود تلنگر زد، این خدا است در پوستین انسان و در این فکر و میان این مجادله‌ها بود که فریاد خدای بر تخت نشسته را شنید و در میان آتش سوخت جانِ بی‌جان

قربانی که خون می‌گریست و آسمان که صاعقه زد، خشم آسمان بیشتر شد و فریاد بلندی به گوشش رسید، به پیش رفت و معراج کرد و آسمان‌ها را در نوردید، باز هم تختی در میانه بود

کمی بالاتر و در دوردست‌ها، پوستینی که خدا نامیده می‌شد بر تخت تکیه زده، فریاد سر می‌داد که ای وا مصیبتا، چگونه بی اذن و اراده‌ی من کشته‌اند در آتش انسانی را

و او که آرام نظاره‌گرِ تختِ، سر بر آسمان کشیده بود، کمی آرام شد، خواست نزدیک شود و خویشتن را به آغوش آن پدر دردمند بیندازد و از ماتمی که در این ساعت‌ها به او گذشته با وی هم‌کلام شود، درد و دل کند، اما ناگاه نعره‌های پوستین و خداوندی به صدا در آمد و جماعتی از انسان که خدا بودند، پوستین به روی نکشیده از هر سو و در لابه‌لای سیمایشان چهره‌ی خداوندی پدیدار، رژه رفتند و در پیش، خویش را به آتش و جماعتی را داغ‌دار و در آتش از کودکان و زنان و مردان ‌سوختند و سوختان‌اند،

یکی کمی دورتر ایستاده، هزاری را به آن پوستین نزدیک می‌کرد و باز به گوششان می‌خواند و باز آن‌ها گوش فرا می‌دادند و به میانشان هزاران هزار کودکی دید که آتش به جانشان سوختند،

و خدایی که در پوستین به دور آتش بر تخت فریاد شادی سر داد و جماعتی بیشمار سوختند و پرچم‌های مزین به نام آن دو قدرت به اهتزاز در آمد، در آسمان و میان باد چرخید و رعشه به جان آدمیان انداخت،

باز هراسان شد، لیک دستانش به غل و زنجیر در آمد و نمی‌توانست تکان بخورد، بیشتر از پیش می‌ترسید و در این بین بود که به یاد پدر مهربان افتاد و خواست که هم‌آغوش با او گریه‌ای سر دهد، اما خدای در پوستین در برابرش بود، به چشمانش خیره مانده نگاه برید و حال به سوی دورتری نظاره می‌کرد که امر کرده و این امر والا در حال اجرا است

در میان کوه مردی با ریشانی سپید، پر سن و سال، کودکی را به دنبال خویش می‌کشاند و به دوشش هیزم و چوب نهاده بود، خودش آرام‌آرام به قله‌ی کوه نزدیک شد و پسرک کمی دورتر خود را به قله ‌رساند و خدای در پوستین نظاره‌گر این تصاویر بود،

در حالی که پیرمرد اشک در چشمانش جمع شده، پسرک را به زمین کوفت و دشنه را از میان لبانش بیرون کشید و نام پوستین خداوندی را بلند یاد کرد،

دشنه به گردن کودک نهاد، هنوز فشاری نیاورده که خدای در پوستین، پوستینش را به کناری زد و نجوایی آسمان و زمین را در برگرفت،

هنوز هم او می‌دید و قلبش به تندی می‌زد، نمی‌دانست این چه قصه‌ای است، لکن تمام مدت رنج پسرک را لمس کرده و همتای او ترسیده بود، آنگاه که پیرمرد چاقو را بلند کرد از ترس به خود پیچید و هر بار نام پدر آسمانی را فریاد زد، حتی رنج بریده شدن گردن را با همه‌ی جان نه یک‌بار که چند بار لمس کرده و دردش را چشیده بود،

در میان همین افکار و دیدار و دورترها دستان به غل بسته‌اش باز شد، آرام برخاست تا به نزد پدر آسمان‌ها رود، خیلی می‌ترسید، در دلش می‌خواست یک‌بار هم که شده، حتی اگر دلش چرکین و پر درد است، پدر آسمان‌ها را در آغوش گیرد و از این ترس‌ها بگوید و در آغوشش اشکی بریزد،

به سوی او دوید که خدای آسمان‌ها او را به زمین فرستاد، هنوز نمی‌دانست در کجا معلق است، زمین است یا آسمان که ناگه خویشتن را زیر دستان پیرمرد مو سپید دید و کودکی که کمی دورتر از او به زمین و آسمان می‌پرید و چگونه سرمست، هلهله سر می‌کشید،

دشنه را به گردنش لمس کرد و باز خیسیِ خون را بر دهانش چشید، چرا این‌گونه پس جهان شده است، کودکی شاد و سرمست به زمین و هوا می‌پرد، دست پدر را می‌کشد که این قربانیِ من است و جماعتی که هر کدام به حیوانی آویزان شده و او را می‌کشند به دورترها،

کمی دورتر لاشه‌ی هزاران هزار حیوان به زمین افتاد و این جماعت را که به پیش می‌بردند، بوی خون همنوعانشان را استشمام می‌کردند و جای جای زمین را دیدند که پر از سرهای بریده شده بود،

می‌ترسند و به عقب می‌روند، لکن از پشت پوستین پوشی او را هل می‌دهد،

آب دهان را قورت نداده، تیغ گردنش را می‌درد، چند رگ باید مانده باشد، او درد می‌کشد، در میان زجر هجی می‌کند نام خداوند در پوستین را،

سر نیمه بریده‌اش معلق است که باز نام خدا برده می‌شود، کمی بالاتر از این راه و در آسمان‌ها، می‌بیند که امروز، روز خون و روز عید است و زمین به اجساد میلیون‌ها حیوان رنگین شده و به سختی می‌گرید،

وحشی‌تر از دیروز اشک می‌ریزد، ماه گریه می‌کند، خورشید خویشتن را می‌سوزاند و التماس کنان به خدا می‌گوید:

مرا قربانیِ خویش کن و دست از این جماعت نیمه‌جان بردار

او که از سرآغازش همه را در خویش دید، میان دشنه‌ی پیرمرد، بازی‌های سرمستانه‌ی کودک، از شروع عید خون آرام زیر لب در حالی که چهار رگ از گردنش بریده نشده و بیشتر سر از بدن جدا شده بود بلند فریاد زد:

زندگی را دوست دارم، مثال همه‌ی شما و چه بسا بیشتر از همه‌ی جان‌ها

و چند بار نام زشتی را هجی کردند و گردنی افتاده که میلیون از اینان به خاک و در شهوت پوستین آسمان و بی‌نها از اینان به اعماق شکم، خون‌پرستان پوستین پوش زمین است.

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از ساندکلود

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از داستان‌های صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر آثار

می‌توانید از طریق فرم زیر به اثر بعدی و قبلی دسترسی داشته باشید.

کتاب صوتی طغیان شعر حکمت اثر نیما شهسواری – جهان آرمانی

کتاب صوتی طغیان - شعر صوتی حکمت - اثر نیما شهسواری

حکمت

راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر صوتی حکمت، شعری از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : حکمت

کتاب : طغیان

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 6:12

موسیقی :

Adam Hurst / Longing

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

به جنگ و خون و خونریزی و در خاک

به کشتن‌ها خشونت‌های افلاک

زمین پر از اسیران بود صحرای

به صدها زن به فرزندان در پای

به مردان دست‌ها از پشت بستند

همه تن‌ها اسیر خاک هستند

زِ دور آمد یکی آن مرد پر موی

به ریش صورت و چشمان سورموی

به جمع زن به پیش و راه رفت است

همه جان‌ها بگو مالک شد او مست

یکی از جمع آنان دید او روی

چه زلف و چشم آری ناز ابروی

به تن بر جان او چشمی نماند است

نگاهش را به اندامش تکاندست

عبایش را به روی زن نشاندست

بدو گفتا از آن من تویی مست

یکی از دورترها گفت این جان

یکی همسر به پیش از خویش خواند است

به چشمانی که سرخ و خون به رو داشت

بگفتا مالک هر تن منم مست

عبا را او کشید و رفت بر جای

یکی از یار خویشان پیش بر پای

بگفتا شوهر آن زن چه کس بود

کدامین پست نیت گشته نمرود

بگفتا سرورم ای ماه تابان

یکی از آن اسیران بود حیران

بگفتا زودتر آن مرد را کشت

به سر خون بر زمین از راه بر پشت

ببردا او و این بر خیمه‌ای راد

یکی زن بر تنش آلت نشان داد

یکی تیز و یکی خونباره از خون

یکی را کشت و دیگر تن به مجنون

یکی بر آسمان و دیگری خار

به دزدی از نوامیس است اینبار

به گردن تیغ بود و دید در آن

به صحرا می‌درد او تن از آن جان

به جان همسری کز تیغ بر او است

ببر تن سر همه جانِ من از او است

صدای رعشه‌آور جان او دید

درید و دید بازم دید لرزید

به وهمی آسمان تشبیه زان داد

که آلت بر نفس می‌خورد و جان داد

به آب و خون به لخته جان در ذات

به خشکیده رحم این بانگ او داد

بکشتا زان که زن را آتشم داد

به خون تن بگو آتش از آن باد

به فریادی که دادش کیست پرسان

یکی درد آسمان و وای از آن

که صاحب بر همه جان خویش بود است

به ملکش بر پیمبر نیش بود است

و دادش را کسی جز آن نفس دید

به تیغ تیز او گریان و پرسید

تن من بود آلت بود یا آن

همه دنیا برید و وای ترسید

هزاری سال از آن روزها رفت

یکی دیوانه بود و کافر و پست

همه جان و زن و فرزند و هرسان

از آنِ دیگری بود است ارزان

حکیمان یک به یک در پیش گفتند

به زیبایی از آن پیشی بردند

و حکمت آخرش خود را خزان داد

به آتش سوخت و ما جای جان داد

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از ساندکلود

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از اشعار صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر آثار

می‌توانید از طریق فرم زیر به اثر بعدی و قبلی دسترسی داشته باشید.

کتاب صوتی قیام – شعر زرور – اثر نیما شهسواری – جهان آرمانی

کتاب صوتی قیام - شعر صوتی زرور - اثر نیما شهسواری

زرور

راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر صوتی زرور، شعری از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : زرور

کتاب : قیام

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 2:54

موسیقی :

Tom Player / Anomaly

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

این نظم جهان برخم ابروی تو می‌چرخد و بس

تو جهانی شده‌ای جان و جهان پیش تو خس

تو شدی خالق و یکتا و خداوند زمین

تو مراد و هدف خلق همه پست همین

همگان در پی تو پیش تو بر خاک افتند

نفران بی تو شب و روز گرسته خفتند

این جهان پول شده خلق همه در پی او

همگان کشته خود و جان شده بی‌ارزش از او

ای که بیمار شد این جان و جهان بی‌حالم

نفسی نیست زِ دیدار جهان بیدارم

نفری مرده از این حرص و به خود می‌بالد

همه ارزش به جهانش شده آن می‌نالد

زِ غم پول و نبودش چه نسان‌ها در بند

همگی حصر و به زندان نبود آن لبخند

دیدی که خدا طفل به خون بی‌پول است

صورتش غرق به بیداد جهان را زور است

ای وای شرف اشرف و هم جان پول است

چون پول نداری تو بمیر این زور است

خوشبخت نباشد به زر و یا که به زور و تزویر

بی‌پول یقینا همه بدبخت به دردا تکبیر

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از ساندکلود

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از اشعار صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر آثار

می‌توانید از طریق فرم زیر به اثر بعدی و قبلی دسترسی داشته باشید.

کتاب صوتی رزم‌نامه – شعر صوتی بدتر از هیچ – اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی رزم‌نامه - شعر صوتی بدتر از هیچ - اثر نیما شهسواری

بدتر از هیچ

راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر صوتی بدتر از هیچ، شعری از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : بدتر از هیچ

کتاب : رزم‌نامه

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 2:30

موسیقی :

Akela Sun / Glory & Grace

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

این فعل پرستیدن هم خون و نژاد

زِ کجا آمده با من تو بگو شاه عذاب

نه همان است که جز خون بنی‌اسرائیل

نشده مؤمن الله و یهوه اسماعیل

نه همان است که اسلام و خدا هم قرآن

شده برتر عرب از هر چه عجم هم انسان

نه همان است که آن لشگر دژخیم خدا

قلع و قمع کرد و بسوزاند همه سرخ و سیاه

نه همان است هزاری تو ببین از اینان

که چنین فعل شده دین و به دنیا ایمان

و بدان فعل پرستیدن هم خون و نژاد

مشتقی بود ز برتر و به یکتایی و داد

آن زمانی که سپیدان شده برتر زِ سیاه

تو بخوان ما زِ سیاهان و جهان باشد ما

آن زمانی که سر سرخ نشان بر تیغ است

تو بخوان سرخ منم جان من آن نزدیک است

آن زمانی که بدیدند به کَه آن زردان

تو بخوان زرد غرور است تو بمان با ایمان

آن زمانی که شده اشرف جاندار انسان

تو و من جان به جهان و شده انبات حیوان

ره و ایمان من و ما شده آن زیبایی

تو بخوان با من از این فعل و نفس، رهایی

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از ساندکلود

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از اشعار صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر آثار

می‌توانید از طریق فرم زیر به اثر بعدی و قبلی دسترسی داشته باشید.

کتاب صوتی طغیان – شعر صوتی ارتجاع – اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی طغیان - شعر صوتی ارتجاع - اثر نیما شهسواری

ارتجاع

راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر صوتی ارتجاع، شعری از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : ارتجاع

کتاب : طغیان

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 2:41

موسیقی :

Really Slow Motion / Silver Sharp

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

مرتجع‌تر زِ شما جام جهان دارد باز؟

جمع انسان که شما برده درون هر غار

صحبت از فسق و فجور است، صحبت صد من غاز

صحبت از مدخل و صد غسل و طهارت انباز

از دل آمیزش انسان به تو حیوان از داد

حُرم و مکروه و نجس جام جهان شرمت باد

به دل آذین خیانت عدل و صیغه بر باد

هرزگی قلب به دین و همه هی‌هات از داد

وای دیوانه‌تر از گویش و دیوان مضراب

همه چی حل شد و در دام خلأ او افتاد

سرکشی در دل تخت نفران صد فریاد

تخت یزدان شده نابود در این وهم شاد

مالش طفل صغیر و کشف اسرار از ذات

شرم از ما به جهان مانده نسان بد ذات

خوردن ادرار حرام است و به مدفوع او شاد

این همه ظلم همه جام در ادرار از باد

حکم هر کار زِ سفیهان تو بگو تب پر تاب

نور یزدان به جهان آیت کشتار از ذات

مرتجع‌تر به دلش معنی و او را معناست

شیخ معنی‌گر این واژه و واژه خوانا است

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از ساندکلود

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از اشعار صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر آثار

می‌توانید از طریق فرم زیر به اثر بعدی و قبلی دسترسی داشته باشید.

کتاب صوتی قیام – شعر حرکت به سوی مرگ – اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی قیام - شعر صوتی حرکت به سوی مرگ - اثر نیما شهسواری

حرکت به سوی مرگ

راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر صوتی حرکت به سوی مرگ، شعری از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : حرکت به سوی مرگ

کتاب : قیام

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 3:26

موسیقی :

Tom Player / AXIS

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

بردگانی به جهان آمده پر عجز و نیاز

چشم و لب دوخته او کر شده از رمز و به راز

به جهان آمده بر پای شما سر ساید

او ذلیل است و حقیر است بگو این باید

برده در حصر بگو او که اسیر است آری

شه و یزدان به همان تخت نشست است باری

سال‌ها در گذر پوچی و گو بی‌هدفی

درد و رنج همه روزان گذر همچو یکی

سر به پایین و رقم خورده مسیری چون ریل

تو گذر کن نه صدایی نه سؤالی با میل

هر کجا آمده فرمان تو بکش آری چشم

که خداوند پر از کینه شده او پر خشم

همه جا شهوت و حصر و تو بگو دیگر هیچ

بردگان چشم بگویند و نشد او سرپیچ

حرکت طول همین ریل به آخر مرگ است

همگان رقص به ظلم و این خدا آهنگ است

راهپیمایی اینان به میان خون بود

هر کسی راه عوض کرد همو مجنون بود

مرتد و کافر و گو ریختن خونش کار

بکش او را تو به فرمان خدا در پیکار

همگان راه به سو مرگ و بگو دیگر هیچ

و خدا بلعد از این قافله‌ی نا سرپیچ

تو بگو مردن من زودترا او زیبا است

فرق بینش تو بگو جرعه‌ای از آن رؤیا است

پخش صوتی

پخش تصویری