در دل هر جامعهای که بر پایهٔ تسلیم ساخته شده، توسل به عنوان یک راه نجات تبلیغ میشود. «خدایا کمک کن!»، «رهبر ما را حفظ کن!»، «تاریخ ما را نجات بده!» — این دعاها، در ظاهر، علامتهایی از ایمان و امید هستند. اما در حقیقت، اینها نه ابزارهای نجات هستند — بلکه زنجیرهای نرمی هستند که فرد را به سمت بردگی میکشانند. شعر «بر ضریح و آستان میدرد جامه و تن»، با بیت «او تمام هَم توسل در چنین دد زور بود»، دقیقاً به این فرآیند مخرب اشاره میکند. اینجا، «همه توسل»، یعنی تمام تلاشهای فرد برای واگذاری مسئولیت خود به یک منبع خارجی؛ و «چنین دد زور»، یعنی مرگی بیمعنا که این توسل به او میآورد. این مقاله، به دنبال آن است که بفهمد چرا پرسیدن «خدایا کمک کن»، نه یک عمل معنوی، بلکه اولین قدم به بردگی است، و چگونه میتوانیم از این تله، خارج شویم.
توسل: یک فرآیند بردگی، نه یک راه نجات
«توسل» در اینجا، نه به معنای دعا یا عبادت است — بلکه به معنای تسلیم کامل و فروتنانهٔ مسئولیت است. وقتی میگوییم: «خدایا، این وضعیت را تغییر بده»، ما در واقع میگوییم: «من دیگر نمیخواهم اقدام کنم. من دیگر نمیخواهم فکر کنم. من دیگر نمیخواهم مسئول باشم.» این یک انتقال قدرت است — انتقالی که از خودِ فرد به یک موجود خارجی (خدا، رهبر، قانون، تاریخ) صورت میگیرد. این تسلیم، در ظاهر، یک امر روحانی به نظر میرسد — اما در واقع، یک عمل سیاسی است. چرا؟ چون هرگاه فرد، مسئولیت را به خارج واگذار میکند، قدرتهای موجود، بدون هیچ مقاومتی، میتوانند ساختارهای خود را تثبیت کنند.
در شعر، شاعر میگوید: «او تمام هَم توسل در چنین دد زور بود». اینجا، «همه توسل»، نشانهٔ تسلیم کامل است. فرد، نه فقط یک بخش از مسئولیت را، بلکه *همه*ٔ آن را، به خارج واگذار کرده است. این، یک تسلیم کامل است — تسلیمی که فرد را به یک موجود بیتوان تبدیل میکند. و این تسلیم، نه به نجات منجر میشود — بلکه به «چنین دد زور»، یعنی مرگی بیمعنا و بیپاسخ. این مرگ، نه از طریق گلوله، بلکه از طریق اینکه فرد، خودش را از عقل و عمل خود محروم میکند، رخ میدهد.
این، دقیقاً همان چیزی است که در پادکست دلایل شکست جنبشها تحلیل شده است: «هر جنبشی که به جای تغییر ساختار، به دنبال تقدیم فداکاران یا انتظار از نجاتآور است، در واقع، توسل را تقویت میکند — و توسل، راه رهایی را مسدود میکند.»
توسل و بیتوانی: چرا این دو، دو وجه یک سکوه هستند
توسل، همواره با بیتوانی همراه است. چرا؟ چون توسل، یک تفسیر از بیتوانی است. وقتی فرد، احساس میکند که نمیتواند تغییر کند، او به جای اینکه به دنبال راههای عملی برای تغییر بگردد، به یک منبع خارجی رو میآورد. این، یک نوع از فرار ذهنی است. فرار از مسئولیت. فرار از تنهایی. فرار از خطر.
در شعر، شاعر میگوید: «از خودش هیچ و زِ تو دارد تمنای قِبل». اینجا، «از خودش هیچ»، نشانهٔ بیتوانی است. فرد، هیچ چیزی از خودش ندارد — نه عقل، نه عمل، نه اراده. و «زِ تو دارد تمنای قِبل»، نشانهٔ توسل است. فرد، امید خود را به یک قِبل خارجی میسپارد. این دو بیت، یک چرخهٔ بسته را توصیف میکنند: بیتوانی → توسل → تقویت بیتوانی → تقویت توسل. این چرخه، فرد را به یک گرفتاری دائمی میکشاند — گرفتاری که در آن، او هرگز نمیتواند خود را نجات دهد، چون نجات را به خارج واگذار کرده است.
در جوامع مدرن، این چرخه، دقیقاً همانطور تکرار میشود. ما به جای اینکه بگوییم: «چه کاری میتوانیم بکنیم؟»، میگوییم: «چه کاری میتواند خدا/دولت/سرمایهدار/تاریخ بکند؟» ما به جای اینکه بگوییم: «من چه میتوانم انجام دهم؟»، میگوییم: «چه کسی میتواند برای من این کار را انجام دهد؟» این، یک جهانبینی بردگی است — جهانبینیای که در آن، فرد، خود را به عنوان یک موجود بیتوان تعریف میکند — و این تعریف، همان چیزی است که قدرتها میخواهند.
توسل و قدرت: چرا قدرتها، توسل را تشویق میکنند
هر نظام قدرت، به دنبال تقویت توسل است. چرا؟ چون توسل، یکی از مؤثرترین ابزارهای کنترل است. وقتی فرد، امید خود را به خدا میسپارد، قدرتها نیازی ندارند که از او بخواهند که به آنها وفادار باشد — چون او، خودش، امیدش را به خارج واگذار کرده است. وقتی فرد، امید خود را به رهبر میسپارد، قدرتها نیازی ندارند که از او بخواهند که فکر کند — چون او، فکر را به رهبر واگذار کرده است. وقتی فرد، امید خود را به «تاریخ» یا «عدالت آینده» میسپارد، قدرتها نیازی ندارند که از او بخواهند که در حال حاضر اقدام کند — چون او، اقدام را به آینده واگذار کرده است.
در شعر، شاعر میگوید: «او کُند خود را فدا و بر جهانش کور بود». اینجا، «کُند»، فعلی است که به معنای «کردن»، «انجام دادن»، «تکرار کردن» است. انسان، خودش را «میکند» — یعنی خودش را به یک ابزار تبدیل میکند. و این تبدیل، نتیجهٔ توسل است. وقتی توسل میکنی، تو خودت را میکنی — و این، دقیقاً همان چیزی است که قدرتها میخواهند. آنها نمیخواهند تو را بکشند — آنها میخواهند تو، خودت را بکشی. و توسل، بهترین راه برای این کار است.
این، دقیقاً همان چیزی است که در مقالهٔ تحلیل علمی و فلسفی شکست جنبشها تحلیل شده است: «جنبشهایی که به جای تغییر ساختار، فقط به دنبال تغییر نمادها هستند، هیچگاه نمیتوانند پیروز شوند — چون آنها، هنوز در میان توسل هستند.»
توسل و فداکاری: دو چرخهٔ یک دستگاه نابودی
توسل، همواره با فداکاری همراه است. چرا؟ چون فداکاری، یک نوع از توسل است. وقتی میگوییم: «من برای ملت میمیرم»، ما در واقع میگوییم: «من امیدم را به ملت میسپارم.» وقتی میگوییم: «من برای خدا فدا میشوم»، ما در واقع میگوییم: «من امیدم را به خدا میسپارم.» این، یک نوع از فداکاری است — فداکاری که نه برای نجات، بلکه برای تسلیم است.
در شعر، شاعر میگوید: «او تمام هَم توسل در چنین دد زور بود». اینجا، «همه توسل»، شامل فداکاری نیز میشود. فداکاری، یکی از شکلهای توسل است — شکلی که فرد را به سمت مرگ میکشاند. و این مرگ، نه یک مرگ فیزیکی است — بلکه یک مرگ وجودی است. مرگ عقل. مرگ عمل. مرگ اراده. مرگ خود.
وقتی فرد، خود را فدا میکند، او، نه تنها جان خود را نمیدهد — بلکه عقلش را، عملش را، و وجودش را نیز میدهد. این، دقیقاً همان چیزی است که در پادکست دلایل شکست جنبشها تحلیل شده است: «هر جنبشی که به جای تغییر ساختار، به دنبال ایجاد قهرمانان است، خودکشی اجتماعی است — چون قهرمان، همیشه نیازمند قربانی است.»
چگونه از توسل خارج شویم؟
خارج شدن از توسل، یک عمل فیزیکی نیست — بلکه یک عمل ذهنی و اخلاقی است. اینجا، چند قدم عملی وجود دارد:
- هر روز یک بار، به خودت بپرس: «من چه چیزی را به بیرون واگذار کردهام؟» آیا امیدم را به خدا واگذار کردهام؟ آیا امیدم را به رهبر واگذار کردهام؟ آیا امیدم را به عدالت آینده واگذار کردهام؟ این سؤال، نه برای پاسخ، بلکه برای بیداری است.
- هر روز یک بار، یک کار کوچک انجام بده که فقط تو میتوانی انجام دهی. نه یک کار بزرگ — یک کار کوچک. یک نامه بنویس. یک کتاب بخوان. یک کسی را به یاد بیاور. یک صدای خوب بزن. این کار، نه به تغییر جهان کمک میکند — بلکه به تقویت توانایی اینکه بگویی: «من میتوانم» کمک میکند.
- هر روز یک بار، یک دعا را رها کن. نه یک دعا بزرگ — یک دعا کوچک. «خدایا، لطف کن.» «رهبر، حفظ کن.» «تاریخ، نجات بده.» این دعاها، چقدر در دل تو زندگی میکنند؟ و چقدر میخواهی آنها را رها کنی؟
این راه، سخت است. چون خارج شدن از توسل، یعنی پذیرفتن تنهایی. و تنهایی، یعنی خطر. و خطر، یعنی درد. اما این راه، تنها راهی است که میتواند ما را از بردگی نجات دهد.
نتیجهگیری: توسل، نه نجات — بلکه بردگی است
توسل، یک زنجیر نرم است — زنجیری که با امید ساخته شده است. این زنجیر، نه با فولاد، بلکه با کلمات ساخته شده است: «خدایا کمک کن»، «رهبر ما را حفظ کن»، «تاریخ ما را نجات بده». این کلمات، نه یک راه نجات هستند — بلکه یک راه بردگی هستند.
شعر، به ما یاد میدهد: «او تمام هَم توسل در چنین دد زور بود». اینجا، «همه توسل»، یعنی تمام امیدها. «چنین دد زور»، یعنی مرگ بیمعنا. این، یک تضاد فاجعهبار است — تضادی که در آن، فرد، به جای نجات، مرگ را میپذیرد.
اگر میخواهی جهان را تغییر دهی — ابتدا توسل را رها کن. ابتدا به خودت بگو: «من میتوانم». ابتدا به خودت بگو: «من مسئولم». و از آن لحظه، دیگر هیچ قدرتی نمیتواند تو را بردگی کند — چون تو، دیگر نمیخواهی بردگی باشی.
سوالات متداول (FAQ)
آیا دعا، یک عمل بد است؟
دعا به خودی خود، بد نیست. اما وقتی دعا، جایگزین عمل و عقل میشود — وقتی به جای اینکه بگوییم: «چه کاری میتوانیم بکنیم؟»، بگوییم: «خدایا کمک کن» — آنگاه، دعا، یک ابزار بردگی میشود.
آیا میتوان بدون توسل، زندگی معنا داری داشت؟
بله. زندگی معنا دار، تنها زمانی است که معنا، از داخل ناشی شود — نه از بیرون. توسل، معنا را از بیرون ارائه میدهد — و این معنا، ساختگی است. زندگی معنا دار، زمانی است که تو، خودت، معنایش را میسازی — حتی اگر هیچکس نبیند.
چگونه میتوانم تشخیص دهم که در توسل هستم؟
اگر هرگز نمیپرسی: «چرا؟»، اگر هرگز نمیگویی: «من نمیخواهم»، و اگر هرگز نمیبینی که انتظار، یک نوع از تسلیم است — آنگاه، در توسل هستی. نشانهٔ خروج، این است که شروع کنی به پرسیدن و اقدام کردن — نه به جای آن.
اگر این مقاله به شما کمک کرد، لطفاً آن را با دوستان خود به اشتراک بگذارید — چون نجات، یک راه تکنفره نیست. نجات، یک سفر جمعی است — و اولین قدم آن، این است که ببینیم: ما هنوز زندهایم.








