آسیبشناسی اپوزیسیون و بنبست رهایی: تحلیلی فلسفی-اجتماعی
در سرزمینی که سایههای گذشته بر فردای آن سنگینی میکند، و غبار فراموشی بر آیینهی امیدهای جمعی نشسته است، گفتمان سیاسی اغلب به میدان نبردی بیپایان میان ارواح ناآرام تاریخ و تکاپوهای بیپشتوانهی معاصر تبدیل میشود. محتوای پیشرو، تصویری دردمندانه و البته تحلیلی از این وضعیت ارائه میدهد؛ تصویری که در آن، نیروهای اپوزیسیون خارج از کشور، تحت عنوان “فسیلهای سیاسی”، نه تنها قادر به رهبری حرکتی مؤثر برای دگرگونی نیستند، بلکه با درگیریهای درونی، اتکای ناصواب به بیگانگان، و غرق شدن در توهمات گذشته، به مانعی برای خودیابی و کنش جمعی مردم تبدیل شدهاند. این نقد تند و بیپرده، به ابعاد عمیقتری از آسیبشناسی اجتماعی و فرهنگی اشاره دارد که فراتر از صرف عملکرد یک گروه سیاسی است و به چگونگی شکلگیری ذهنیت جمعی، ساختارهای قدرت، و شکنندگی هویت در یک جامعهی در حال گذار میپردازد.
ابعاد آسیبشناسی “فسیلهای سیاسی”
اسارت در گذشته و فلج تاریخی
یکی از محوریترین انتقادات مطرح شده، اسارت در بند گذشته است. “فسیلهای سیاسی” در چنگال گذشتهای نامعلوم و مجهول گرفتار آمدهاند، و تمام اهداف و امیالشان در همان دوران سپریشده گره خورده است. این غرق شدن در گذشته، نه تنها توانایی تصور آیندهای متفاوت و شکلدهی به آن را از بین میبرد، بلکه نیروها را به سوی درگیریهای بیپایان بر سر رویدادهای تاریخی مانند وقایع مصدق و پهلوی، یا ماهیت انقلاب ۵۷، سوق میدهد. این نزاعهای تاریخبنیان، از بعد روانشناختی، جامعه را در چرخشهی بیحاصل از تکرار تجربههای ناکام نگه میدارد و انرژی لازم برای حرکت رو به جلو را تحلیل میبرد. هنگامی که یک ملت، به جای آموختن از تاریخ، در آن زندگی کند، محکوم به بازتولید خطاهای خود خواهد بود. این عدم توانایی در “پوستاندازی” و خلق روایتهای جدید، نه تنها مانع از شکلگیری یک هویت سیاسی معاصر و کارآمد میشود، بلکه حس ناامیدی و بدبینی عمیقی را در مردم ایجاد میکند که آیا فردا میتواند بهتر از امروز باشد، آن هم در شرایطی که مدعیان تغییر، خود غبارآلودترین تصاویر از گذشته را بازتاب میدهند.
اتکای مفرط به قدرتهای خارجی و سلب عاملیت
اتکای مفرط به قدرتهای خارجی، بُعد دیگری از این تحلیل را به خود اختصاص میدهد. “فسیلهای سیاسی” تمام هم و غم خود را بر این نهادهاند که قدرتهای خارجی تعیینکنندهی اول و آخر شرایط ایران هستند. این ذهنیت، که ریشه در نوعی نظریهی توطئه و تصور اینکه “بدون اوکی قدرتهای خارجی هیچ اتفاقی در ایران نمیافتد”، دارد، به نوعی سلب اراده از مردم و تکیه بر “منجی” بیرونی است. این رویکرد، نه تنها نفی قدرت درونی مردم و پتانسیلهای بومی برای تغییر است، بلکه از بُعد فلسفی، به معنای پذیرش نوعی وابستگی وجودی است که استقلال و خودبسندگی یک ملت را به چالش میکشد. در این مدل، ملت از فاعل اصلی تغییر به موضوعی منفعل تبدیل میشود که باید منتظر تصمیمگیری و برنامهریزی دیگران باشد. این امر، پیامدهای ویرانگری برای شکلگیری “خودآگاهی جمعی” و “عاملیت سیاسی” در میان مردم دارد؛ چرا که باور به بیتاثیری و ناتوانی خود، به سرعت به بیتفاوتی و کنارهگیری از صحنه اجتماعی منجر میشود. جامعهای که انتظار دارد انقلاب را بیگانگان به ارمغان آورند، هرگز خود به پا نخواهد خاست.
توهم قدرت و نزاعهای بیحاصل داخلی
جنگهای متوهمانه بر سر قدرت، حتی بدون داشتن کوچکترین پایگاه یا قدرت واقعی، یکی از مخربترین ابعاد این وضعیت است. این درگیریهای لفظی، بد و بیراه گفتن به یکدیگر، و رقابتهای بیحاصل برای دیدار با شخصیتهای جهانی، تصویری از اپوزیسیون ارائه میدهد که نه تنها احمقانه و ابلهانه به نظر میرسد، بلکه به شدت از سوی حکومت مورد بهرهبرداری قرار میگیرد. رژیم حاکم، با ساخت مستند و پروپاگاندا، این ضعفها و اختلافات را بزرگنمایی میکند تا مردم را متقاعد سازد که اپوزیسیونی تا این حد بیکفایت و متفرق، تنها میتواند هرج و مرج و فردایی ناآرامتر را به ارمغان آورد. از منظر اجتماعی، این امر به فرسایش سرمایه اجتماعی، بیاعتمادی عمیق به هرگونه جایگزین، و تقویت حس “ترجیح وضع موجود بر هرج و مرج احتمالی” منجر میشود. مردم، در برابر چنین تصویری از نخبگان سیاسی، به بیعملی و سکوت ترغیب میشوند، چرا که حضور این “چهرههای پر از حماقت و کینه و نفرت” در میدان، خود عامل دافعه است. این وضعیت، به نوعی به اسارت ذهنی مردم در چنگال رژیم حاکم کمک میکند، زیرا آنان از ترس فردایی بدتر، به همان وضعیت موجود تن میدهند.
آسیبشناسی عمیقتر: نقد “ایرانپرستی” و توهم رهایی
اما آسیبشناسی عمیقتر، به نقد “ایرانپرستی” و “وطنپرستی” به عنوان یکی از عوامل “توهم رهایی” میرسد. این مفهوم، به دلیل ماهیت ابتدایی و بعضاً غیرعلمی خود، به شکلگیری واقعیتی متوهمانه منجر میشود که نیروهای قومی دیگر را دفع میکند. ایران، سرزمینی است با قومیتهای متنوع که هر یک دارای هویتهای مستقل و باورمند به خود هستند. وقتی مفهوم “ایرانیت” به شکلی انحصاری و حتی بعضاً ضدقومیتهای خاص (مانند اعراب) تعریف میشود، به جای ایجاد وحدت ملی، به تضاد درونی و گسست اجتماعی دامن میزند. در این تحلیل، به جداسازی نادرست میان “حمله اسلام به ایران” و “حمله اعراب به ایران” اشاره میشود. این تفکیک، که اسلامستیزی را به عربستیزی گره میزند، نه تنها تاریخ را تحریف میکند بلکه به دفع بخشی از مردم ایران (اعراب) منجر میشود که خود میتوانند بالقوه مخالف ایدئولوژی اسلامی حاکم باشند.
اینجاست که ابعاد فلسفی و فرهنگی عمیقتر آشکار میشوند. هویت ملی، اگر بر اساس حذف و دیگریسازی بنا شود، هرگز نمیتواند پایههای یک انقلاب فراگیر و پایدار را پیریزی کند. انقلاب، نیازمند ائتلاف گستردهی نیروها و همسویی هویتهای مختلف حول یک هدف مشترک برای آزادی و عدالت است. اما “ایرانپرستی” از نوع انحصاری آن، با قرار دادن یک قومیت یا یک برداشت خاص از تاریخ در مرکز، باعث میشود که بخشهای وسیعی از جامعه احساس بیگانگی کرده و از مشارکت در تغییر باز بمانند. این امر نه تنها ضعف اپوزیسیون را تشدید میکند، بلکه به رژیم حاکم اجازه میدهد تا با استفاده از همین شکافها و تضادهای قومی، خود را به عنوان “حافظ وحدت ملی” معرفی کند و بر تنشهای داخلی دامن بزند. نادیده گرفتن این حقیقت که بزرگترین قربانیان اسلام، اغلب همان اعراب بودهاند که در برابر آن مقاومت کردهاند، نشاندهندهی عمق این سوءبرداشت هویتی و تاریخی است. در نتیجه، “نوک سیبل” مبارزه به جای ایدئولوژی مخرب اسلامیسم، به سوی یک قومیت خاص میچرخد و بدین ترتیب، انرژی مبارزه از مسیر اصلی خود منحرف میشود.
نتیجهگیری و راهکارهای برونرفت
در مجموع، محتوای مورد بحث، یک آسیبشناسی چندوجهی از وضعیت اپوزیسیون و جامعه ایران ارائه میدهد که ریشههای آن در ابعاد عمیق اجتماعی و فرهنگی نهفته است. از یک سو، “فسیلهای سیاسی” با اسارت در گذشته، اتکا به بیگانگان و درگیریهای داخلی بیحاصل، جامعه را دچار نوعی فلج سیاسی و روانی میکنند. این امر، اعتماد عمومی را از بین برده و فضای یأس و بدبینی را گسترش میدهد، به طوری که حتی فعالان درون کشور نیز از حضور این چهرهها احساس دافعه میکنند. از سوی دیگر، “توهم ایرانپرستی” با ایجاد شکافهای هویتی و قومی، به انسجام ملی لطمه زده و مانع از شکلگیری یک ائتلاف گسترده علیه رژیم حاکم میشود. این دو عامل، در کنار یکدیگر، به تثبیت موقعیت جمهوری اسلامی کمک میکنند؛ حکومتی که به سادگی از این ضعفها و تقسیمات بهرهبرداری کرده و خود را به عنوان تنها گزینه پایدار معرفی میکند.
راه رهایی از این بنبست، نیازمند یک “پوستاندازی” عمیق است. این تحول باید شامل کنار گذاشتن فسیلهای سیاسی، پرهیز از اتکای به قدرتهای خارجی، و تمرکز بر ایجاد پایگاه و جایگاه اجتماعی واقعی در داخل کشور باشد. مهمتر از آن، نیازمند بازتعریف هویت ملی بر اساس شمولیت و احترام به تمام قومیتها و فرهنگها، و تمرکز بر دشمن اصلی که همان ایدئولوژی سرکوبگر حاکم است، میباشد. تنها با گذر از این توهمات رهایی و گرهگشایی از چنگال گذشته، میتوان به سمت فردایی روشن و انقلابی با کمترین هزینه و بیشترین مشارکت مردمی حرکت کرد. این مسیر، نیازمند “ایمان جمعی” و “شکلگیری گروه ها و احزاب متشکلی” است که نه بر سفسطههای گذشته، بلکه بر واقعیتهای امروز و امید به آیندهای مشترک بنا شده باشند. تا زمانی که این تغییر پارادایم صورت نگیرد، جامعه ایران در چرخه بیحاصل از انتظار و ناامیدی باقی خواهد ماند و توهم رهایی، همچنان بر واقعیتی تلخ سایه خواهد افکند.








