مردمانی که دنیای اینسان در زشتی ماندهی خویش را دیدند، از آن پس بر آن نظر افکندند که آیندهای هولناک به انتظار آنان نشسته است
آنان بر آن شدند تا جهان را تغییر دهند، آنان به طول تمام بودنهایشان به جهان با دیدن آنچه ظلم و زشتی بر جهان بود به این تکاپو میافتادند تا جهان را تغییر دهند و برای دگرگونی آن تلاش کنند از این رو هزاری برای تغییر به حرکت در آمدند و در برابر آنچه نا عدالتی و زشتی جهان بود ایستادند، لیک هیچگاه موفق به سرنگونی زشتیهای این جهان نشدند، زیرا که جهان آدمیان به نظمی واحد در حال چرخش بود، ارزشهایی هزاران ساله آن را احاطه کرده بود و به طول هزاران سال همگان به راستای آنچه از پیشینیان آموخته بودند راه را تکرار میکردند،
حتی شاید در برابر گذشتگان میایستادند و برای نابودی جاه و آوازهی آنان تلاش میکردند لیکن با نابودی آنان به نظم آنان وفادار میماندند تا خویشتن جایگاه آنان را کسب کنند، از این رو بود که هر بار و به طول تمام این تغییرات، آنان نتوانستند نظم حاکم بر جهان را تغییر دهند و از وقوع آن آیندهی هولناک و این حال دهشتناک در امان بمانند،
چه بسیار آزادگان که به جهان آمدند و در برابر ناملایمات ایستادند، آنان آمدند و به قدومشان از سنگینی این بار کم کردند، در برابر زشتیها ایستادند و با قدی افراشته و سینهای ستبر به مسلخ رفتند، قهرمانانه در برابر ظالمان ایستادند و حق مظلومان را باز ستاندند،
آنان دلیران دنیای ما بودند، آنان چراغداران جهان ما بودند، با مشعلی به دست به سوختن جانشان، راه هموار را به ما نشان دادند و برای بسط داد از جان گذشتند تا تغییر دهند و رؤیا بسازند،
در برابر گلولههای سربی ایستاد و فریاد زد:
باید آدمی را برابر دید، باید که به او حق داد و این حق را شریف شمرد، ایستاد و فریاد زد، در برابر آنچه زشتی و ظلم بر دیگر نژادان دنیای بود،
آخر به دنیای آنان و در آن روزگار بودند دیوانگانی که آدمی را به خون و نژاد، برتر میپنداشتند و بر آنان جایگاه عطا میکردند، گاه در برابر سرخپوستان میایستادند و گاه سیاهان را تکه و پاره میکردند، گاه به یهودیان میتاختند و گاه بر بهاییان تیغ میکشیدند و میکشند، آنان به برتری منزل میبردند و با عصای قدرت در دست همگان را میراندند و به کام مرگ فرا میخواندند،
به آن مسلخ و در آن بند بود که فریادکنان ایستادند آنان که آزادگان جهان بودند، آنان که برای برابری و آزادی چشم بر جهان گشودند، آنان که باید پیشقراولان نام میگرفتند و به واسطهی فریادشان در پیش هزاری را به خود فرا میخواندند و به بیداری بیشمارانی علت میشدند، آزادگان ایستادند و در برابر هر آنچه زشتی و ظلم بود جنگیدند و با خونهای ریخته بر زمینشان، نهال برابری را کاشتند، چه بسیار که فریادهای آنان به چپاول و غارت رفت، بیشمار صاحبان آنان را به خود غصب کردند و دوباره داعیهدار برتری و قدرت شدند، چه بسیار که این فریادها به تیغ تیز در خود فرو ماند و گسترش نکرد و چه فریادها که پس از پیروزی به قدرت و برتری آلوده شد و از آن دیربازان هیچ به جای ننهاد،
ورای آنچه آن فریادها کرد و نکرد، دوباره آن نظم هزاران ساله به جای بود که کسی در برابر آنچه تحمیل و جبر به قدرت و برتری و یگانگی است نایستاد و این غول هزاران سر را عزل نکرد و به جای ننشاند، او را به جای ننشاندند و هر بار به بودنش در این تغییر نقصانی به جای گذاشت، گاه به کشتار خاموش کرد و گاه به تزویر از خویش خواند و گاه به تحریک در خود کرد، هر بار آنچه فریاد آزادگان بود را به جای وانهاد تا دوباره خویشتن به تخت نشیند و فرمانروا باشد
آزادگان از دیرباز آمدند و به جان ایستادند،
وای از آن روز که پوست تنشان به دست دیوانهای کنده شد، به کاه او را پر کردند و در دیوارهی شهر جنازهاش را آویختند تا همگان پاسخ به تغییر را بدانند و سرانجام یاغیان را ببینند،
آزادهای را به بند کشیدند و آنقدر به شکنجه او را بیمار به جای نشاندند تا سرآخرش در برابر عوام به لعن خویش بنشیند و بر دیوانگان درود فرستد،
چهها که بر آنان نکردند و میکنند، به خون آنان این هرز تن بر خاک را میپرورانند و به چنگال و دندان این دیو بیشتر بر جای مینشینند، آنگاه که آزادهای را به بند در میدان شهر دست و پا زدند، به فریادش دیو خزید و پیش رفت بر تخت و به جان پادشاه حلول کرد و او را به دریدن بیش فرا خواند، دوباره آزاده را به بند در آوردند و از هر سوی تنش را دریدند، به فریادش دوباره غول هزارسر پرتوانتر از پیش به بیش رفت و همگان را به تسخیر در آورد و در سوگ همه از یاد بردند از چه روی به تغییر در آمدند
دوباره دیوها به تکاپو افتادند تا هر چه از آزاده و آزادگی است را به بند کشند و کشیدند، در بند بر آزادگان آنچه از شکنجه بود روا داشتند تا او از آنچه فرا خوانده است به کناری بنشیند و نشست، به طول آنچه عمر بود در عذاب بر جای ماند و دیوها به در بند بودن او بزرگ شدند و بیشتر دنیای را به زهر خویش آلوده کردند،
لیک به روزی آزاده از جای برخواهد خواست، شاید نه به توان خویش و بر پای خویشتنش، شاید به جان استوار دیگری که به راه آزادگی در آمده است و مدام آنچه آزادگان به طول همهی عمر فریاد زدند را فریاد خواهد کرد
دنیای به نیستی و زشتی به پیش بود و آنچه در طول دوران آزادگان کردند راه به جایی نبرد، از سبوعیت آدمیان قطرهای کم کرد و در برابر آنچه دریایی از این دیوانگیها بود دوباره ادامه کرد و پیش رفت،
تا جهان بود آزادگان نیز در آن زیستند و برای تغییر سر از پا نشناختند، هر بار به پا خواستند و برای آنچه بِه زیستن بود تلاش کردند که آنان زیستن را نه برای خویش که برای همگان میدیدند، شاید هزاری اشتباه به راهشان بود، شاید هزاری راه را به اشتباه رفتند، شاید به ریشهها نظر نکردند و به آخرش در این وانفسا به حربهای از آنان به در شدند، شاید به آلودگی قدرت در آمدند و آزادگی را از یاد بردند، لیک هماره به میدان بودند و تا جهان به پیش است به دنیا خواهند بود
بدین دوران در پیش که جهان آیندهای به مرگ به روی داشت، دوباره آزادگانی به جهان بودند تا هماره به دنیای خویش نظر کنند، ببینند و به دیدههایشان آیندهای به جهان متصور شوند، به دیدنهایشان بیدار شوند و به بیداریِ جهان کوشش کنند، آنان بودند که به روی کوهها و تپهها رفتند، به دل جنگلها نشستند و با آنچه دیده بودند به شور گفتند،
رفتند تا با درخت پیر جنگل همکلام شوند، رفتند تا با حیوان پر مهر جنگل سخنی گویند، رفتند تا به فراز کوه پرندهی عاشق را ببینند و از او مدد بخواهند، رفتند و سر به بالین مادر پیر و دردمندشان، زمین نهادند و به نالههای او گوش فرا دادند، به ضجههایی که به طول بودن آدمیان به زمین از آنان کرد، از این فرزند ناخلف بسیار دید و ذره ذره از او خاکستر شد، رفتند و به ماه درود گفتند، آنگاه ماه بود که برایشان ساعتها سخن گفت، از آیندهای خواند که او خویشتن را به مرگ خواهد سپرد، از روزی که دگر خبری از جان به جهان نماند و همه چیز را انسان و ابزار ساخته به دست او پر کند، رفتند و با خویشتن به اجماع نشستند، سخن گفتند، بحث کردند، راهحل شناختند، به مناظره نشستند و آنقدر در برابر هم سخن خواندند تا راهی برای جهانشان بجویند
آزادگان به جنگل در برابر درخت پیر خواندند که چه باید کرد تا جهان را از نابودی در امان داشت،
درخت به پاسخ خواند:
ز چه روی بر آنید تا جهان را از نابودی در امان دارید
آزادگان به میان خویش به کلام خواندند و به شور نشستند
که از چه روی باید در برابر نابودی جهان ایستاد، آن هم به نابودی که همهی جانان جهان را به نابودی خواهد کشاند
در میان شور انسانها بود که پرندهی آزاد در اسمان چرخ زد و به استان آنان رسید، همانگونه که در اسمان پرواز میکرد ندا کنان رو به آزادگان خواند:
به تعقیب کدامین ارزشها بر آمدهاید؟
آزادگان که به جای مانده بودند از سخن او به شگفت آمدند و از یاد بردند آنچه درخت پیر گفته بود و بر آن شدند تا بجویند که به تعقیب کدامین ارزشها آمدهاند، در میان تفکر آنان بود که حیوان مهربان در جنگل در برابر آنان سبز شد و اینگونه بر آنان خواند:
به مهر در آمیزید و از آن بسازید آنچه تمنا داشتهاید
آزادگان به دانستن آنچه حیوان مهربان خوانده بود، ارزش خویشتن را مهر خطاب کردند و با خود خواندند ما به تعقیب مهر بر آمدهایم و از برای مهر نخواهیم که جهان به نابودی کشانده شود
آنگاه که آزادگان به شوق از آنچه دریافته بودند میخواندند، خورشید به تلألوئش به آنان گفت:
چه چیز با ارزشترین جهان شما است؟
آزادگان به بحث در آمدند و هر کدام چیزی خواند:
یکی شجاعت را والاترین خواند و دیگری ایمان را، یکی از آنان ایثار را معیار خطاب کرد و دیگری از وطن یاد کرد
آزادگان با هم میخواندند و در میان خواندنهایشان ماه آرام خواند:
چه چیز از خویشتن را خواهان محافظت خواهید بود؟
آزادگان خواندند:
آزادگی را، برخی از آنان فریاد زدند شجاعت را، برخی شرافت و برخی کرامت را، بسیار گفتند و هر کدام به محافظت از ارزشی بر دیگران خواند تا آنکه به یاد گفتار حیوان مهربان افتادند و برخی مهر را حافظ شدند
آنگاه زمین که دردمند بود گفت:
من به داشتن چه ارزشی بر خویشتنم بالیدهام؟
آزادگان به تفکر در خویش ماندند و پاسخی برای آنچه زمین گفته بود نداشتند که این بار ماه با صدایی دور از دنیای آنان خواند:
به جان بنگرید و خویشتن را از جان بپندارید که بی داشتنش هیچ از شمایان به جهان نخواهد بود، آزادگان به آنچه ماه خوانده بود تأمل کردند و با خود اندیشیدند آنچه در برابر و با ارزش است جان است و چه بی ارزش خوانده خواهد شد از سوی آدمی که به تعقیب ارزشهایی به دوردست بر آمده است آنگاه که جانی در برش نیست
آزادگان به گفتار آنان گوش سپردند به گفتاری از جان که به طول تمام بودن جانان جهان، از ماه و خورشید و زمین و اسمان تا حیوان و درخت و کوه و دریا هزاری خواندهاند، لیک آنان آنچه در برابر بود را به دیده نپذیرفتند و از خود دور کردند تا به طول هزاری سال با آنچه ارزش از انسانها بود در آمیزند و هر بار به تغییر نتوانند آنچه بنیان را به چنگ آورده است دگرگون کنند
آنان به دانستن آنچه از جان برون آمد بر آن شدند تا این ارزش والا را بیشتر بشناسند و آنگاه بود که به معنای راستین زندگی که همان در امان بودن و به زیستن جان بود باور کردند، آنگاه بود که دانستند بیآنکه جانی در بر آنان باشد به هیچکدام از ارزشهای خودساختهی خویش نیز نخواهند رسید، آنگاه بود که دانستند همگان به جان در جهان ماندهاند و بیجان از آنان هیچ به جهان نخواهد بود، به صدای نالههای حیوانی گوش سپردند که به جانش او را ز دنیا پیش بردند و دیدند که چگونه عاشق به زیستن است،
دیدند و به خویش نگریستند به آنچه از ابنای آنان به جهان بود، دیدند که چگونه به زایل کردن آنچه زیستن است، هر بار از جان دورتر شده و آن را بیارزشتر خطاب کردهاند، دیدند که چگونه به طول تمام این سالیان، آنچه یگانه ارزش دنیا بوده است را از میان بردهاند و هزاری ارزش خودساخته به جای آن نشاندهاند، دیدند که چگونه به این واماندن در دیوانگی دنیای را به نابودی کشاندهاند و از زیستن دور شدهاند و آنگاه بود که دانستند باید در برابر آنچه نظم حاکم است ایستاد و جان را والا خواند
آزادگان هر بار به دل کوهها رفتند، در برابر دریا ایستادند و هر بار راهی را برای همکلامی با بیشمار جانان جهان در پیش گرفتند تا از آنان بیاموزند آنچه جهان آنان را به نابودی کشانده است
هر بار آزادگان به نجواهای آنچه ماه میخواند گوش فرا دادند، به آنچه زمین و خورشید خواندند تأمل کردند و هر بار به جانی از درخت و حیوان و انسان همکلام شدند تا بدانند برای ایستادن در برابر چنین نظام چه باید کرد و چگونه باید آن را دگرگون ساخت
هر بار به جمعهایشان به گفت و شنودهایشان از چیزی خواندند که دنیایشان را به تباهی کشانده بود، از قدرتی که همه را به بند در آورده و دنیا را به نابودی کشانده است، از قدرتی که یگانگی را پدید آورده و از این برتری خواستنها آنچه برابری است به کام مرگ فرا خوانده شده است، آنان گفتند و به نهایش خواندند آنچه از جان را در نیافتند ارزشهای کذاب جایش را گرفت
آزادگان به اعماق گفتهها و شنیدههایشان بر آن شدند تا در برابر آنچه قدرت خوانده شده است بایستند، آنجا بود که زمین برایشان لالا خواند، برایشان از گذشتگانی گفت که دنیای را به تباهی بردند، از حالی که در این مرداب در ماندهاند و از این قدرت که آدمیان را به جبر فرا میخواند
آدمیانی که به جبر اختیار را از دیگران میربایند و با این تحمیل آنچه بِه زیستن است را از میان بردهاند، آنان که از جان هیچ نمیدانند و ذرهای بر آن ارزش نگزاردهاند، به این تحمیل و در آغوش آنقدرت همه را از جان ساقط خواهند کرد و اینگونه است که دنیای به تباهی منزل و آدمیان هر بار از زیستن دور و دورتر شدهاند
زمین برای آزادگان خواند از دنیایی که به طول تمام دوران بر جبر خوانده شد، آدمیانی که جبر را پیشه کردند، برای آنچه تحمیل خواندند قدرت قبضه کردند و هر زشتی را روا داشتند،
آنجای بود که هیچ از آنچه آزادی خواندهاید به جای نگذاشتند و حال دنیایتان به آنچه آزادی خواندهاند تحمیل به دیگران شده است
ماه به میان آنچه زمین میخواند آمد و رو به آزادگان اینگونه گفت:
چه چیز به شما احساسی به نزدیکی آزادی خواهد داد؟
بیشک و بی آن که بر آن تفکر کنند، همگان از اختیار خواندند، همگان آزادی را اختیار داشتن در نظر گرفتند و اینگونه بود که زمین به نجوایش ادامه داد:
زمین گفت، ای فرزندان راستینم، ای آزادگان که آمده تا جهان را دگرگون کنید، بروید و به میان هر آنکس نامی از شمایان داشته بخوانید، این زمین از برای همهی شما است، بگویید، مادرمان خویشتن را برای زیستن ما در برابر نهاده است تا ما از آنچه زیستن است لذت بریم و بهره جوییم، او خواند تا به شمایان بگویم، همه را به اختیار خویش آزاد بپندارید و بدانید هر آنچه شمایان آزادی خوانده و به جبر بر دیگران روا کردهاید، اسارت است برابر به آزادی و علیه آن ارزش است
زمین اشک ریخت و آنگاه رو به فرزندان خواند، روزگار درازی به شمایان چشم دوختم، به شمایان که آزادگان لقب داشتید، به شما چشم دوختم تا در برابر ظالمان بایستید تا دنیایی به برابری رقم زنید تا جان را محترم بشمارید و آنچه آزادی است را به جهان نشر دهید، شمایان داعیهدار نام آزادی شدید و در برابر ظالمان ایستادید، لیک چگونه به جبر آزادی به دیگران فدیه کردید، چگونه باری نیندیشید که آزادی همانا اختیار خوانده شده است
ای وای فرزندانم از این دیوانگیهای مدام شما به تنگ آمدم، بارها طلب مرگ کردم و به بودن جانان جهان در خویش از آنچه تصمیم خواندم منصرف شدم و حال به طول تمام این سالیان، تنها بیدار رنج میبرم و هر بار تمنای مرگ میکنم
آزادگان به دنیای نگریستند و آنچه مردمان آزادی خوانده بودند را نظاره کردند، چه تصویر از آنچه آزادی به دنیای آدمیان بود در برابرشان نقش بست، چگونه آنان را جبر حاکم بود و اختیار از همگان سلب شد، آزادگان جهان خویشتن را دیدند و دانستند آنچه تا کنون کردهاند دور از آنچه حقیقت آزادی بوده است نام خواهد گرفت
آزادگان دیدند و دانستند برای تغییر این دنیا باید که آنچه ارزش به دنیا خوانده است را دگرگون کرد و دوباره از نو پدید آورد، آزادگان باز به شور نشستند و باز برای هم خواندند، هر بار به مشورتی از جانان جهان دانستند که باید ارزشی به ارزش تازهای بدل شود و همه چیز را از نو بنیان کرد،
یکبار پرندهای در اسمان گفت:
باید آنچه تحمیل خواندهاید را به اختیار در میان آدمیان دگرگون کنید
باری دریا فریاد زنان به خروشش خواند:
باید آنچه یگانگی است را به شرک بدل کنید و قدرت را به تقسیم و تقسیط به شرط و نظارت وادارید تا این دیو در بند توان دریدن را از خود دور بیند و به یاری شمایان برخیزد
ماه آرام لالا میکرد:
باید آنچه برتری خوانده شده است را به تصویر برابری تغییر کرد و آنچه آدمیان ارزش به برتری خواندهاند را از میان برد
هر بار جانی آمد و فریاد زد، آمد و خواند تا ارزشهای آدمیان یک به یک تغییر کند، تغییری عظیم که همهی دنیای آنان را به دگرگونی خویش متغیر کند، جهانی دور از آنچه امروز آنان بود، دور از آنچه فردا به انتظارشان بود را پدید آورد
آزادگان دیدند و به نهای تمام فریادها، تمام اندرزها، تمام خروشها و تمام درودها از جان گفتند، از آزادی خواندند و قانون آن را یگانه دلیل بودنش در جهان دیدند، خواندند که باید جان دیگران را پاس داشت، باید به دیگران احترام کرد و باید همه را به اختیار وانهاد تا آزادی به جهان حاکم شود، آنان مدام این را خواندند و اینگونه بود که دنیایی به عظمت آنچه آزادی بود را برای خویش تصویر کردند
تصویری از دنیای آزادگان، هزاری آزاده که هر کدام توان آن داشت که بایستد و همه را به این ارزشهای تازه فرا بخواند، به ارزشهایی که دنیای را دگرگون میکند و جهان تازهای بدل خواهد کرد
شاید تمام این فریادها و تغییرها را پیرمردی به دل جنگل نگاشت، او کتاب نوشت و پس از مرگش آنچه از تغییر جهان بود را برای دیگر آزادگان به یادگار گذاشت،
شاید تمام این فریادها را رحیمیخواند که در دل صحرا تبعید بود و به نگاشتن، هزاری را به خود خواند و برایشان از آزادی در پیش گفت، آنان را به ارزشی فرا خواند که همه از جان و برای جان باشد
شاید این فریادها را تهمینهای زد که دل به آزادی سرزمین خویش بست و به آزادی در سرزمینش دانست که جهان آزاد را طالب است، آنگاه بر آن شد تا ارزش جان را به جهان نشر دهد و برای آزادی فریاد کند
شاید تمام این فریادها از آن بینامی بود که در خیابان فریاد زد، به میان آدمیان آمد و در هزارتویی ندای او را شنیدند و گوش به گوش بر هم خواندند تا جهان را پر کرد
شاید تمام این فریادها را همهی آدمیان به شبی در خواب و رؤیایی دیدند و آنگاه بیدار شدند تا همه در کنار هم باشند و فریاد کنند
شاید تمام این فریادها را ماه و جنگل و درخت و حیوان و دریا زدند و انسان شنید و به داشتن آنچه عقل خواند مأمور شد تا جهان را دگرگون کند
شاید این فریاد را بیشمار آدمیان به هم و با هم در کنار هم و به یک روز خاص زدند و آنقدر به شور نشستند تا راه چارهای دریابند و آنگاه که دریافتند جان را فریاد کردند و جهان را به خود فرا خواندند
شاید این فریادها از هزاری بود و شاید تنی آن گفت، چه بی ارزش که چه کسی آن را فریاد کرد، ارزش آن بود که فریادش چه بود و به تغییر این نظام چه ارمانی تصویر کرد، فریاد کرد تا فریادش را بخوانند و نظم تغییر دهند تا جهان جای زیستن شود، آنگاه که نظم پیشین تغییر کرد و جهان، جهان جانان شد نام او را باید که از خاطر برند و دیگر از او یاد نکنند،
فرای آنکه فریاد زد و کیستنش را دانستم،
هزاری زمین میخواست این فریاد همگان باشد، این ندایی از دل همه و به دانستن همگان باشد تا روزی همه با هم برای تغییر آنچه دنیا است در آمیزیم و برایش از جان بگذریم،
زمین مدام میخواند و به هر تن که در برابرش بود میگفت، این آرمان تازه و تغییر جهان، فریاد همهای است که جاناند و یگانه ارزششان جان آنان است، برای احترام بر آن جنگیده و برای ساختن آنچه آزادی است به میدانند، آنان به جان برابر و حال به ارمان برابر شدند، آنان بدین برابری جهان برابر پدید آوردند و دانستند که باید با هم بود
زمین میخواند و ما خواندیم و دانستیم که فریاد تغییر از همگان بود و برای همگان بود که جان یکتای همگان بود و در اختیار همگان بود،