دعایی به درگاه یزدان خدا
خودت را ذلیل کن تو مسکین گدا

ز کین و به خشم ستمگر بترس
ز قاسم و جبار و الضار مذل

دو سه قوچ را سر ببر در برش
و قربانی و خون به یزدان عطش

اگر بازهم خشم را چیره گشت
تو قربان و فرزند، بیچاره گشت

به زیر هزاران عذاب از غضب
هزاران بلا سوی ما می‌رسد

به حج می‌روی در برش سر بری
به راهش نماز روزه همسر بری

تویی آن اسیر و جهاد می‌روی
تویی آن علیل کافران می‌دری

چه سیلابی از خون جاندارگان
و دلقک خدا ابر باران خان

تو بودی مددجوی ز رنج پسر
و فرجام و دژخیم و یزدان پدر

تو شهدی شهیدی تو جامی ز خون
تو باده گوارا به کام جنون

و شاید تو یزدان و تو بنده‌ای
تو انسان خدایی و تو برده‌ای