بر این حربه نسان در کام خود رفت
بگو پژمرد و غم در بیخ و بن رفت

از او هیچی نمانده در چنین راه
بگو افسرده و زار است و جانکاه

چنین آن وهم و آن فریاد خاموش
بگو هیچ است آن هیچی پی پوچ

بگو هر راه را تا نیمه‌ی راه
گذر از هیچ و خود را پوچ در کوچ

همه جان و دلش افسرده حال است
زِ شادی شور او نالان نال است

هر آن چیزی که امروز او پی او است
همه خودکرده از عقل خود او است

اگر اینسان نزار و بد به حال است
همه فرجام بدبینی، به نال است

همه دنیای را زشتی بگو آه
ولیکن غصه خوردن شاد الله

که فریاد من و تو بزم آن شاه
کند نابود همه قدرت زِ الله

بگو بشکن به فریادم بپاخیز
به روییدن همه غم‌ها به جا ریز

همه دنیا زِ بیداریِ تو شاد
شود جام جهان از من تو آزاد