سگ از آن روزی نجس گشتا که این دیوانگان
دست خود را روی دید و خار این بدکارگان
از دل آن روز کز فریاد اینان هوشدار
او به غارت آمد و فریاد بر دادست نار
دست دزدان را به روی شهر آن سگ باز کرد
گفت رویای همه غارتگران اظهار کرد
او به فریادش همه دزدان شهر رسوای کرد
کینه بر دلهای این دزدان ببین بد هار کرد
آمده در پیش بر فرمان آن شاه شهان
تا به جان خون آورد او میدرد جانانشان
دست هر تزویر در پیش است و غارت کارشان
بر دل فریاد سگها او در آمد از نهان
قلب تو پر مهر و جانت پر محبت باد ماه
تو به دنیا و جهان بیشی و در این خاک جاه
او تو را انجاس پندارد، نجس او است شاه
او که سرها میبرد جانها بدر آورد راه
او که غارت میکند، دزد است و ناموست ببرد
او که زشتی را روا دارد همه جانهای خورد
او که دنیا را کنیز و غلم بیند بیهوا
جان آنها میدرد او کز تجاوز کرد شاه
او و این دنیای زشتش اینچنین انجاس بود
او نجس بود و جهان بس پلیدش حرص بود
سگ از آن روزی نجس گشتا که فریادش عیان
طبل رسوایی دزدان را بزد او در جهان