راه درازی بــود و این سفر طولانی،
به طول این راه سخن نگفتیم و لب از لب نگشودیم، گویی او از تمام ‏سخنان من با اطلاع است و شرح این قصه را می‌داند و یا خویشتن به ‏دست سرنوشت سپرده که هرجا و مکانی از آن دخمه‌ی زشتی آرام‌تر ‏و زیباتر است
هر چه بود کلامی بر زبانمان جاری نشد، به کل مسیر راه رفتیم و ‏لحظه نشستیم، نفس چاق کردیم و دوباره به راه افتادیم، این مسیر ‏طولانی و این مسکوت همراهمان به پایان رسید که به درب کلبه ‏رسیده بودیم
به او خانه را نشان دادم و گفتم، این کلبه از امروز اگر بخواهی سرای ‏تو است، می‌توانی در آن سر به بالین بگذاری و آرام زندگی کنی، ‏زنده باشی و آزادگی کنی،
نگاهش شاد و مسرور به کلبه بود، کلامی بر زبان نراند لیکن در برق ‏نگاهش خواندم که طالب جست و خیز در این کلبه و آن مزرعه ‏است، دوست دارد آن را کنکاش کند، در دلش جهان تازه‌ای بنا ‏سازد و به دور از آن همه درد جان‌فرسا به آن روزگاران تلخ پرواز ‏کند
به داخل کلبه رفتیم، اتاق‌ها را یک به یک وارسی کردیم، من نیز ‏چون او با اشتیاق نگاه می‌کردم و در حال کنکاش ندیده‌ها و ‏نشناخته‌ها بودم، او نیز چون کودکی پر شتاب به جستجو می‌پرداخت، ‏در نگاهش آرامش بود که از آن ما نیز آرام و مسکوت و شادمان ‏بودیم
نگاهش به پدرم افتاد که در بستر درد خفته بود، آن دو را به هم ‏معرفی کردم، به پدر گفتم او یار من است و تا ابد خواهد بود، پدر با ‏تعجب به وی نگریست و پس از آن لبخندی بر لب شاد و راضی سر ‏به بالین نهاد نگاه یار نیز شادمان شد لیکن تعجب نداشت
آری او قصه و شرح این افسانه را می‌دانست، سالیان در دخمه‌ی زشتی ‏در انتظارش بود، آن روز نخستین و آن روز پسین از پیش‌تر به دنیای ‏واقع در خیال بر او تابیده بود و او شرحش دانسته و به انتظار موعودش ‏نشسته بود و حال زمان شادی بود و دیگر هیچ
او را به درون کلبه گذاشتم و به سمت مزرعه رهسپار شدم، دقیقه‌ای ‏نگذشته بود که به سویم آمد، ترسان در کنارم نشست، گویی آن کلبه ‏همان دخمه‌ی دیروز بود، چه توفیر میان این بناهای ساخته از گل و ‏چوب که دنیایشان به جهان زشتی می‌تازد اگر تعبیر کننده‌ی خیال ‏زیبا زِ دنیا آرام در آن دور باشد، آن کابوس بی‌پایان به دنیای واقع ‏خواهد آمد و لانه خواهد کرد
در کنارم مشغول به کار می‌شد و با این تلاش خود را از آن ترس و ‏آن دخمه دور می‌کرد و چه تسکین دردش چون من و آن روزگاران ‏دورتر، کار می‌دید، چابک و چالاک مشغول می‌شد، از دیدنش در ‏این حال ناراحت و غمگین بودم لیکن دوای درد این زخم‌های ‏بی‌پایان چه بسا روزگاری کار و باز کار باشد و دور شدن زِ آن افکار ‏پس این‌چنین تلاش او مرهمی به دردهایش بود و بی‌دردی او درمان ‏غم‌های من
نگاهش پر از ترس بود، به هر سو نگاهی می‌برد، ترسی وجودش را ‏می‌درید و من از چشمان زارش حال نزارش را می‌جستم و به سخن ‏آرام می‌کردم لیک آرام نمی‌شود، مگر به دور شدن از آن خاطرات ‏تلخ و آن پلیدی‌های انسان
اتاقی در کلبه منزلگاهش بود و در آن آرام می‌گرفت، شبی درب ‏اتاق را باز کردم تا جرعه آبی به بسترش برم تا بنوشد و من جویای ‏حالش شوم، درب باز شد و او از ترس به خود لرزید، تنش را درون ‏خویش به حصار آورد و روزگاران پیش و آن حریصان انسان‌خوار، ‏آن ننگ‌پرستان روح‌کش را به خاطر آورد، آن ضجه‌ها و آن ناله‌ها و ‏لذات مریضان زشتی
چشمانش در برم می‌گذشت، آن خاطرات یک‌به‌یک از ذهنم گذشته ‏بود، رشته‌ی افکارم از هم گسیخته به جوش و خروش آمده، چنگ ‏می‌زند، بر افکار پیشین و پسین بذر می‌پاشد، سر برآورده به سرعت ‏شاخ و برگ می‌کند این نهال و به پیش می‌رود و صفحه‌ی سپید را ‏سیاه و ذهن پرآشوب را درگیر خواهد کرد
هرچند که خرسند دیدمش از دور شدن و محو آن کابوس زشت، به ‏واقع زندگی کردن‌پر از غربت است، غریبانه به اطراف خویش ‏می‌نگرد، پر از ترس است و ترس بخشی از جانش شده است و ‏لحظه‌ای دست زِ او برنمی‌دارد، با چنین احساساتی عجین شده تاب ‏جنگیدن با آن و دور کردنش ندارد لیک زمان و آرامش خیال توان ‏رزم و پیکار دارد و این احساسات باید که به دور باشد
در نشیمنگاه کلبه نشسته‌ایم، رنج‌کشیده از دنیا به افکار خویش غرق ‏است به برون نگاه می‌اندازد و می‌دانم که یارای دیدن ندارد و به فکر ‏و آشوب در آن غرق است، نگاهش بریده‌بریده به این سو و آن ‏می‌نگرد، من نیز به این سو و آن سو می‌نگرم، ناگاه پر از ترس زِ جا ‏برمی‌خیزد، به اتاق پناه می‌برد و خود را به درون حصاری پیچانده از ‏آدم و آدمیان به دور می‌باید
نگاه حرص‌آلود جماعت خون‌پرست چه سالیانی که بر او سنگین بود ‏و بار آن نگاه به دوش می‌کشید، امروز با نگاهی از هر سو خاطره‌ی ‏آن پلیدی‌ها در برش است، لرزان دوری می‌گزیند، خویش را به ‏حصاری می‌کشاند، سخت است باور این دنیا و آن دنیا به کنار ‏یکدیگر،
تو خود می‌دانی که کیستی و سالیان در پی کیستیِ خود غرقی، پاسخ ‏به آن ندادی و حال آن رنج‌دیده سالیان و سال‌ها به میان آدمیان ‏نگاه‌ها و دنیایشان به این مرداب لجن آلود غرق است، حال چه ‏بسازد، به کنار هم از این دو تصویر، مغشوش نترسد زِ خویش باوری ‏و نهراسد که نجوای تو از آن نجوای دیگری پست‌تر و ننگین‌تر است
ترسی به وجودش مستولی شده که حق است در این ترس روزگاران ‏بگذرد لیکن ما توان خویش به کار می‌بندیم که آرام‌تر زندگی کند و ‏در این آرامش ترس از او دوری گزیند که جای او در میان ما نیست
صبحگاهی به اتاقش رفتم به بالینش نشستم او خواب بود، چه آرام به ‏خواب فرو رفته بود، جرعه آبی و ذره نانی به بالینش گذاشته در ‏انتظار بیداری‌اش بودم، از خواب برخاست و باز آن ترس و آن ‏احساس گریز وجودش را فرا گرفت، لیکن این‌بار با لبخند آرام من ‏ذره‌ای آرام شد، آرام از آن تناول کرد، من نیز به کنارش مشغول ‏خوردن شدم و با هم چه آرام غذا خوردیم
نگاهش را به نگاهم می‌دوخت، ترس از آن لحظه لحظه دورتر ‏می‌شد، با او هم‌کلام شدم و از زمین و زمان کار و بار سخن راندم که ‏اگر مایل است به مزرعه بیاید و در کنار من مشغول به کار شود، او نیز ‏شادمان پذیرفت
به راه افتادیم، دستانش را به دستانم حلقه کرد، چه شادمان از این ‏اعتماد او بودم، چه شادمان از برقراری او بودم، به آرامی راه رفتیم، به ‏سوی مزرعه رهسپار شدیم، شروع به کار کردن و سخن گفتن
او حرف می‌زد و من می‌شنیدم و من می‌گفتم و او می‌شنید برایش از ‏نحوه‌ی درست کارکردن می‌گفتم و او با چه اشتیاقی آن را فرا ‏می‌گرفت و به کار می‌بست،
لحظات آرام در حال گذر بودند و ما به آرامی در حال کار بودیم، ‏زمان استراحت که فرا می‌رسید، به زیر درختی در نزدیکیِ مزرعه‌ای ‏می‌نشستیم، از غوطمان خوردیم، به هم نگاه دوختیم، من مسرور و او ‏آرام، سخن راندیم، نه اینبار لب‌هایمان مسکوت بود و چشمانمان به ‏سخن آمده، او از درد زندگی گفت و من از دردهای زندگانی
او از روزگاران پیشتر گفت و من از روزگاران پیش، او از این آرامش ‏گفت و من از این شادی بی‌پایان خود، او تشکر می‌کرد و من ‏سپاس‌گزار بودم، او آرام گرفته از بهشت آدمیان دور بود و من آرام ‏گرفته بر فکرها و روح بیمارم التیام دیده بودم، از آرامش او آرام و با ‏شادیِ او شادمان بودم
سرش را به روی شانه‌ام گذاشت، آرام چشمانش را بست، موهایش را ‏نوازش کردم، صورتش را غرق در بوسه از نوازش دستانم جان ‏گرفتیم
چه شادمان بودیم، چه آرام در آغوش من خفت، نغمه‌ی شادمانی از ‏افکارم را سر‌دادم و هلهله‌کنان جسمم آرام رقصید، او در آرامشی به ‏خواب فرو رفت، سر به بالین من نهاده بود، دیگر ترس بر وجودش ‏رخنه نمی‌کرد و از او و دنیای ما دوری گزیده بود که دنیای ما جای ‏ترس و وحشت نیست، این دنیا به دور از گژی آدمیان است
دنیای زاده به افکار من، دنیای انسان‌های بیمار نیست، ترس کجا منزل ‏دارد به چنین رویای زیبا و به افکار ما و به زندگی آرام دور مسلکان
دیگر از جای خویش برنخاستیم، او آرام به آغوش من خفت و من به ‏آغوش او خفتم، غرق در آرامش چه زیبا لحظات می‌گذشتند، از ‏خواب که برخاستم، هر دو لبخند به لب داشتیم و به سوی کلبه ‏شتافتیم، دیگر آن ترس مرده بود، غریبی جاه نداشت،
با چالاکی گام برمی‌داشت و از این سو به آن سو می‌شتافت، آن همه ‏مهربانی درونش به غلیان آمده، دست تیمار بر سر پدر می‌کشید، ‏یادمان آن چشم‌های مهربان، چشمان مادر بود، دگر ترس نداشت مهر ‏بر جایش نشسته بود، دگر غربت نداشت از هر تن به من نزدیک‌تر ‏بود و دگر آرام بود، شادمان آن روزگاران تلخ به پشت سر نهاده بود،
از اتاقش برخاسته به سوی اتاق من آمد، همان شب نگاهش را به ‏چشمانم دوخت، من با لبخند پاسخ به پرسشش دادم و او شادمان به ‏بسترم آمد، پیشانی‌اش را بوسیدم، خود را به درون من رهانید و بر ‏بازوانم آرام گرفت، چه آرام چشم بر چشم گذاشت، چه راحت ‏خوابید، همه‌ی زشتی‌ها از دنیای ما دور شده جایی برای منزل به ‏جهان ما نداشت و در این بستر جز مهر هیچ حاکم نبود
بخواب آرام و شادمانم کن ای رنج‌دیده‌ی دوران
صدای سرفه‌های پدر بر آسمان بلند می‌شد و من با تکاپو به سمت ‏دهکده‌های اطراف می‌رفتم، اینبار جای ما تغییر کرده بود، پدر در ‏بستر درد بود و من به بالینش می‌آمدم، روزگاران پیشتر و مادری ‏مهربان که بر تخت خوابیده بود، پدر به بالینش می‌آمد، دکتری همراه ‏خویش می‌آورد، صدای سرفه‌ها به آسمان بلند می‌شد، بوی مرگ در ‏هوا می‌پیچید، روزگار دگرباره در حال تکرار خویش است، اینبار ‏پدر به منزلگاه مادر خفته است، حال نزاری دارد، هر روز به سوی ‏مرگ در حرکت است، در این دالان به پیش می‌رود و روز به روز ‏گام‌های بیشتر برمی‌دارد و روز به روز نزدیک‌تر به مدخلش می‌رسد ‏که انتهای این دنیا است
یارم با چه تلاشی به بالینش می‌آید و از آن مرهم به زخم‌هایش ‏می‌نهد، به دستانش می‌ریزد و با سرفه‌هایش تکیده و فرسوده می‌شود، ‏نگاهش رنجور و نالان می‌شود و پر مهر بر پیرمرد خفته بر بستر ‏می‌نگرد
به بالین پدر می‌آیم و او را به آغوش می‌کشم، چه روزگارانی که کار ‏کرد و به ما آرامش هدیه داد، چه تقلاهایی که نکردم، چه رنج‌ها که ‏نبردی و امروز در بستر خفته‌ای، به آرامش چنگ می‌زنی، سالیانی ‏که در بستر درد مانده‌ای، ای کاش رنج نبرده باشی که این رنج زمان ‏است و تحملش بار گرانی به دوش کشیدن
امروز می‌خواهی بار به زمین بگذاری، به چشمانت بوسه بزنم، چشمان ‏مادرم را غرق بوسه خواهم کرد، آن نگاه مهربان را طالبم که ‏دیرزمانی است زِ من دور است، بر پیشانی‌ات بوسه بزنم و عرق ‏رویش را خشک کنم، جرعه‌ای مرهم به دهانت بگذار که با هر صدا ‏و ناله قطره‌ای از جانم را با خود می‌بری و این جهان زشتی‌ها آن را ‏می‌درد
چشمانش را بر هم نهاده، آرام به خواب فرو رفته، پیرمردی و سالیان ‏درازی کار و مشقت، چه از دنیا ستانده و چه به دنیا داده‌ای؟
آرام خفته‌ای و بر بال‌های آرامش نشسته‌ای، حال به پرواز بیا، حال به ‏پرواز بیا و در این سرزمین آرام زندگی کن،
پیرمرد و آرامگاهش که به کنار مادر لانه کرد، امروز به آغوش هم ‏می‌رسند و امروز از غم دوری سخن می‌گویند، امروز آرام می‌گیرند، ‏امروز زِ من هم خواهند گفت، چشمانم در انتظار نگاه مهربان تو ‏است، وجودم در انتظار دیدار تو است، به کنار هم بنشینید، آرام باشید ‏که روزگارانی نمانده به نزد شما بیایم، امروز می‌نگارم و فردا می‌بینم، ‏این خیال ما زمینیان و یا واقع جهانیان است، انسان این‌گونه اندیشیده و ‏غم دوری شما من نیز چون نسان می‌اندیشم که شاد باشم از این وهم ‏به واقعیتی در خیال
پس از فوت پدر، آرامش ابدی‌اش، به سختی مشغول کار شدم تا ‏بیشتر کسب رونق کنم و زندگیِ آرام‌تری برایش بسازم، آرام باشد و ‏حسرت هیچ به دل نداشته باشد، تلاش ما به زندگی، شادیِ دیگران ‏است که از شادیِ آنان شاد و سرمست خواهیم بود و از این احساس ‏والاتر کس ندیده بر جهان
به سوی مزرعه می‌رفتم در آن مشغول کار می‌شدم و به سختی تلاش ‏می‌کردم، محصول را برداشت و باز می‌کاشتم، دو چندان برابر ‏دورترها کشت می‌کردم و چندین برابر برداشتم، به سرعت به سوی ‏دهکده‌های اطراف می‌رفتم و محصول را به فروش رسانده مایحتاج ‏زندگی فراهم می‌کردم، بیشتر رونق داشتم و از این کار درآمد ‏بیشتری نصیبمان می‌شد، هرگاه به دهکده‌های اطراف می‌رفتم، جز ‏آن مایحتاج زندگی برای یار توشه‌ای از زیبایی‌های دنیا همراه ‏می‌ساختم، به چیزهایی که علاقه داشت و یا من فکر می‌کردم که ‏علاقه دارد
چه شادمان در میان بازارهای تو در تو به گشت‌وگذار مشغول می‌شدم ‏تا تحفه‌ای برایش گرد آورم و زمان گرفتنش از دستم برق شادمانی را ‏در نگاهش ببینم و شادمان شوم
کار آن روزگاران سخت بود و با تلاش رونق بسیار به زندگیِ ما ‏هموار بود، دغدغه‌ای از این دنیا بر سر نداشتم، چه آرام روزها از پی ‏هم می‌گذشتند، چشمانم را بر چشمانش باز می‌کردم که هنوز خفته ‏بود، خود را در آغوش من سپرده بود، چشمانش را بسته بود، سنگینی ‏آن نگاه را حس می‌کرد و لحظه‌ای بعد چشم از هم می‌شکفت، چون ‏غنچه‌ی گلی نو رسیده، شادمان و زیبا بود
به آرامی بوسه‌ای می‌کرد و از جای برمی‌خاست، از اتاق دور می‌شد ‏من دل‌تنگ از جایم برمی‌خاستم، به سویش می‌رفتم، گویی سالیان از ‏کنارم دور ماند و از آغوشم دوری گزیده است، به نزدیکش می‌رفتم ‏و در آغوشش می‌کشیدم، هر دو مست شراب نخورده شادمان ‏می‌نگریستیم و با هم می‌خوردیم و می‌آشامیدیم و آرام می‌گرفتیم
او در خانه بود و من به مزرعه مشغول کار کردن که یا او تاب نمی ‏آورد و می‌آمد یا من بی‌تاب به سویش رهسپار می‌شدم، به هم نگاه ‏می‌کردیم و آرام می‌گرفتیم، سخن می‌گفتیم و به صدایمان روحمان ‏به رقص و پایکوبی در می‌آمد،
دگربار به سر کار بازمی‌گشتم، چندی بعد به سوی هم و چه ‏لحظه‌های دلکشی بود لحظه‌های دیرین، چه شیرین بود حس دلتنگی ‏که از هر سو به سویمان فوران می‌کرد، هر لحظه با آن درگیر بودیم و ‏در کنار یکدیگر دلتنگ هم
به کلبه بازمی‌گشتم، چراغش روشن بود، گرمای وجود او گرم کرده ‏زمستان سرد را، به سویم می‌آمد از نگاه کردنش، از آمدنش، از ‏چشمانش و از مهر فراوانش، سرمست می‌شدم و آرامش همه‌ی ‏وجودم را در برمی‌گرفت
به اتاق می‌رفتیم، به آغوش هم پناه می‌بردیم، از دنیا و زشتی‌هایش ‏دور می‌شدیم و در آن خلوتگاه خویش به آرامش می‌رسیدیم، فکرم ‏آرام می‌گرفت، لحظه‌ای دور از دنیا و انسان‌هایش و تمام زشتی‌ها و ‏شرم‌هایش همه‌ی جانم آرام گرفته است و شادمان بودم، او آرام بود و ‏لبخند می‌زد، من شادمان به آغوش خود می‌فشردمش، در این زیبایی ‏به خواب می‌رفتیم و با بوسه‌ای از خواب برمی‌خاستیم
زندگی زیبا و پر آرامش ما در حال گذران بود و در این احساس ‏پاک و زیبایی هر دو شادمان زندگی می‌کردیم، چه به سرعت ‏می‌گذشت روزها، یک‌به‌یک ماه‌ها می‌آمد و پس از آن ماه دیگری، ‏سال‌ها می‌آمد و پس از آن سال دیگری
آرام بودیم و این آرامش جهان را به تندی حرکت می‌داد و چرخ ‏گردون با تمام توان زندگی را می‌گذراند و روزها را پس از ماه دیگر ‏ماه‌ها را پس از سال دیگر به فراموشی سپرد، این‌گونه می‌گذشت و ‏من به خویشتن می‌نگریستم
درون آینه‌ای بر چهره‌ی خود فرومی‌رفتم و در آن دیگر چهره ‏روزگاران پیشتر نمی‌دیدم، موهایم در میانشان سپیدی پدیدار ‏می‌گشت، رنگ از خود باخته بود، در میان ریش‌ها نیز رخ به سپیدی ‏باز می‌شکفت و سیمای خویش باخته‌تر از دیروز نمایان و شادمان بود ‏و خرسند، بر پیشانی و در کنار چشم خطوطی نقش بسته که چون ‏عمر درختان بر کنده‌ی تنومندشان خطوط عمر زندگی را به ما ‏خاطره‌ساز است، چهره‌ام پیرتر شده لیکن دلم آرام است