من آن یاغی بر این نظم جهانم
بر این قدرت پرستی‌ها نسانم

بر این هنجارهای بس کذایی
من آن تابو شکن من آن فغانم

نخوان طالب مرا تنها بر این هرج
که من طغیانگر آری من همانم

ندیدی تو چنین شوری خدایا
ببین این کس منم طغیان همانم

بخوان با من تو ای جانا همانا
کند دنیا دگرگون هم نسانم

به پا خیز ای تو طالب بر رهایی
که ما طغیانگر و من هم همانم

ببین شور از چنین چامه خدایا
ببین عصیان و هم کفرم همانم

تو دانی از من آری هر چه فکرم
به زودی این جهان داند که جانم

به دنیا می‌زنم هر بار فریاد
ببین طغیانگر و یاغی همانم

به پایان آمد آری این‌چنین شعر
نه چون یزدان تویی زیرا من آنم

دگرگون می‌شود نظم و نسان هار
که من طغیان و هم یاغی و جانم