به سیلاب شد است غرق او آدم فقر است
بر پول و به دنیا همو آتش و درد است

در این دار مکافات مگر حوصله‌ای هست
گر هست تمامش تو بگو جستن زر هست

ای وای در این دوزخ دنیا همه ترس است
صبح و به شب و روز هماره پی زر هست

او غرق به سیلاب غمش ماتم و درد است
آشوب و به فریاد تقلا و به ترس است

از او شده دور و همه دنیای گریزان
در پیچ و تب زندگی گشتن دوران

او در پی پول و گذر ماتم و درد است
با این نفران سیل تمنا همه حرف است

گر سیل به دنیا همه بیننده‌ی درد است
بر او نظری نیست که زاییده‌ی فقر است

او غرق به سیلاب نیاز آدم فقر است
این ساختن جام جهان در پی زر هست

سازد همه انسان دل بی‌رگ و به مرگ است
هیهات که دنیا همه ظلم و همه درد است

انسان نیاز ساکت و او قانع به مرگ است
پایان چنین بندگی امروز به عزم است

فریاد بکش با من و از بند رها باش
پایان جنون و همه دنیا به رزم است