آن زمانی که جهان بر روی من ویرانه گشت
سوختم در خود نفس در جان من دیوانه گشت

آن زمانی که خلاء وسعت جهان بیمار بود
آن خدا از خون و شهوت جان او مکار بود

آن زمانی که عدم مبنای فکران غار بود
هر کسی در فکر کشتار و تنان بردار بود

آن زمانی که جهان در جنگ و در کشتار بود
بچه‌ها در انتحار دست خدا در کار بود

آن زمانی که قیامت آتش و آزار بود
آن خداوند کریمان قاتل و بیمار بود

آن زمان باران سردی بر سرم بارید تا
روح را آرام گیرد شوید از ما هر بلا

باد سردی آید و قطران باران بر سرا
فکر را او می‌رباید با توانش بارها

اشک سرد آسمان از خیل این رنج و عذاب
می‌ترواد از تن از خون و خیال و از تو خواب

مستی و آرامش و باران سرما ما بتاب
فکر و تن برخیزد از ما از درون آن نقاب

بار دیگر بارش سردی بر انسان آسمان
این زمین را بس بشوی از آن خدایان از فغان