خب دوستان تا اینجای برنامه و در این قسمت های گذشته ما در باب مشروطه، پهلوی اول و پهلوی دوم صحبت کردیم و حالا ‏قراره که در باب انقلاب ایران صحبت بکنیم.‏
‏ انقلاب سال پنجاه و هفتی که منجر به یک انقلاب اسلامی در ایران شد.‏
‏ تا اینجا موضوعاتی رو بیان کردیم که به ما این راه رو نشون میداد که در نهایت ایران دچار یک انقلابی خواهد شد.‏
‏ چرا که در نکته اول ما در باب انقلاب مشروطه ای صحبت کردیم که مردم خواسته هایی داشتند.‏
‏ شاید یکی از بارزترین خواست هاشون به نوعی شرطی کردن سلطنت بوده.‏
‏ یعنی دوست داشتند که قدرت اول کشور پاسخگو به مردم باشه و قدرتش مهار بشه.‏
‏ این حتی از اسم انقلاب مشروطه هم بر میاد و ما میتونیم این رو درک کنیم که پس این انقلاب اگر یک هدف غایی و نهایی ‏داشته باشه همین شرطی کردن پادشاهی بوده و وقتی ما داریم در باب این صحبت میکنیم که انقلاب قریب الوقوعی در پشتوانه ‏این انقلاب مشروطه میتونسته شکل بگیره این هست که پهلوی اول و پهلوی دوم هر دو در طول حکومتشون این خواست ‏عمومی و مردمی که چند ده سال از خودشان در گذشته اتفاق افتاده بوده را زیر پا گذاشتند و هر دو در دوران پادشاهی شان به ‏نوعی دیگر تبدیل به یک دیکتاتور شدند و حکومت را تبدیل به یک حکومت استبدادی کردند و خواسته اصلی مردم که ‏پادشاهی پارلمانی و مشروطه بوده را زیر پا گذاشتند.‏
‏ چه رضاشاه چه خوب همه در باره اش می دانند و مشخص برای مردم بوده که تا چه حد به دیکتاتوری علاقه داشته و چه ‏مقداری هم در دوران حکومتش این دیکتاتوری را به پیش برده و چه محمدرضا شاه پهلوی که من حکومتش را به دو بخش ‏تقسیم کردند و در بخش دوم هر روز نزدیک تر به این حکومت استبدادی شده بود و نظام سیاسی ایران در خفقان کامل قرار ‏داشت و ایران در این برهه از تاریخ هم تبدیل به یک حکومت استبدادی شده بود.‏
‏ پس وقتی انسان هایی در یک کشوری هستند که در پنجاه سال گذشته اش به عنوان مثال آرزوی رسیدن به یک آزادی سیاسی ‏را دارند و قرار است که این حکومت پادشاهی را تبدیل به یک حکومت پادشاهی مشروطه بکنند.‏
‏ قاعدتا هرچقدر که از این معنای ابتدایی خودشان دورتر بشوند، قوت های انقلاب هم درشون قدرتمندتر میشه و بیشتر به این ‏سمت پیش میرن.‏
‏ اما ما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر در باب این انقلاب صحبت بکنیم.‏
‏ در وهله اول به نظرم در باب این انقلاب باید به طیف ها و انواع نگرش سیاسی که در اون دوران در ایران باب بوده بپردازیم.‏
‏ اینکه در این تاریخ صد ساله ایران چه نوع های نگرشی شکل گرفت و قدرتمند بود.‏
‏ خب این طیف ها هر کدوم نقشی رو بازی کردن.‏
‏ در این تاریخ ایران و در انقلاب 57 به ویژه همشون دارای نقشی بودند.‏
‏ ما می توانیم این نوع نگاه های سیاسی رو در اون دوره به سه دسته کلی تقسیم بندی بکنیم.‏
‏ یک دسته کمونیسم بود.‏
‏ اون نگاه کمونیستی مارکسیستی که در ایران و در جهان جاری و ساری بود.‏
‏ یعنی به مثل امروز نبود که کمونیسم و مارکسیسم جوابش رو در دنیا داده باشه و مثال ها و مصداق های فراوانی ازش وجود ‏داشته باشه که مردم بدونن.‏
‏ ثمره این نوع تفکر هم یک نظام پر از رفاه رو برای مردم به ارمغان نمیاره.‏
‏ یعنی مردمی که با اتحاد جماهیر شوروی روبه رو شدن و اون اردوگاه های کار اجباری و الی آخر ماجراها رو دیدند، متوجه ‏شدند که آمال و آرزوهاشون در نگاه کمونیستی شکل نمی گیره.‏
‏ اما اون برهه از تاریخ به نوعی رویای کمونیستی در بین بیشتر آدم ها جاری و ساری بود.‏
‏ حتی اگر با خیلی از دوستانی که در اون دوره از تاریخ زندگی کردند صحبت بکنید مواجه با این میشید که هیچ جوونی در ‏اون تاریخ نبوده که علاقه مند به کمونیسم نباشه و چپ خودش رو ندونه.‏
‏ هیچ آزادیخواهی نبوده که خودش رو چپ ندونه ولی به نوعی آمال و آرزوی بیشتر مردم این نگاه چپ بوده.‏
‏ این نگاه چپی که در خطه ای هم که ما زندگی میکردیم مطمئنا پر رونق بوده.‏
‏ اما نمیتونسته در اون حدی که در کشور های دیگه قدرتمند شده بود قدرتمند بشه.‏
‏ چرا که ایران یک کشور مذهبی بوده و این قاعدتا یک سدی در برابر راه اونها بوده و بعد این نزدیکی فکری هم که ‏کمونیست ها با اتحاد جماهیر شوروی داشتند هم به نوعی لطمه میزده.‏
‏ چون روسیه در طول تاریخ به ایران لطمه های زیادی زده بود و زده در طول این تاریخ ما شاید بیشترین کشوری که به ما لطمه ‏زده همین روسیه باشه و این نزدیکی فکری با روس ها مردم رو بدبین می کرده نسبت به اروپا.‏
‏ اما در مجموع نگاه کمونیستی قاعدتا یکی از نگاه ها و طیف های فکری قدرتمند پیش از انقلاب در ایران بوده و در اون برهه ‏تاریخ از همون دوره های گذشته هم قدرتمند بوده.‏
‏ چه در دورانی که رضاشاه به قدرت رسید، چه در دورانی که محمدرضا شاه به قدرت رسید.‏
‏ در تمامی ادوار یکی از طیف های فکری قدرتمند همین نگاه کمونیستی بوده.‏
‏ نقش های مهمی هم در این تاریخ ما بازی کردند.‏
‏ چه در کودتای 28 مرداد، چه پیش تر از اون، چه در دورانی که در دوران رضاشاه به نوعی قصد و هدف داشتند که بخش هایی ‏از ایران رو از ایران تجزیه بکنند و در طول این مدت چندین ساله ای که ما داریم درباره اش صحبت می کنیم.‏
‏ کمونیست ها همواره یک نقش مهمی را بازی کردند و فرای آن هم گفتم در بین جوان ها همیشه یک قوه مستحکم و ‏قدرتمندی بودند.‏
‏ یک جور نماد روشنفکری بودند.‏
‏ همه ی روشنفکر های آن دوران به نوعی باورهای چپی داشتند.‏
‏ یک نزدیکی و قرابت و سمپاتی با چپها داشتند.‏
‏ خیلی کم و به ندرت می توانستید روشنفکری را پیدا بکنید که اعتقادات چپی نداشته باشد.‏
‏ پس یکی از طیف های قدرتمند آن دوران کمونیسم و آن نگاه چپ بود.‏
‏ یکی از طیف های فکری قدرتمند کلاسیک و سنتی ایران هم قاعدتا همیشه دین و مذهب بود.‏
‏ یعنی ایران در طول این تاریخ چند هزار ساله اش همیشه کشور مذهبی بوده، همیشه کشوری بوده که به نوعی مذهب زده و دین ‏زده بوده حتی پیش تر از اسلام هم ایرانی ها این نهاد قدرتمند رو در خودشون داشتن.‏
‏ یعنی در دوران ساسانیان این نهاد دین و قدرت زرتشتیان خیلی بالا و عظیم بوده.‏
‏ بعد از اون هم به همین شکل همیشه ایران نهاد مذهب رو در کنار نهاد سلطنت داشته.‏
‏ پس یکی از قدرت های کلاسیک فکری هم در اون دوران همین مذهبیون بودند.‏
‏ اونها هم در طول این تاریخ نقش های بسزایی رو بازی کردند.‏
‏ چه در دوران مشروطه، مخالفت هایی که با مشروطه خواهان میکردند و یا برخی از این طیف های فکری که حتی با مشروطه ‏خواهان نزدیکی هم میکردند.‏
‏ اما غالب اونها مطمئنا مخالف این نوع نگرش بودند و اصولا مخالف هر نوع نگرش پیشرویی بودند.‏
‏ در طول تاریخ اما نقش هایی رو بازی کردن در همون دوران مشروطه و چه بعد تر از اون و مواجهه شون با نظام فکری پهلوی ‏اول و این تنگنایی که قرار گرفتند و ما در باب این مظلومیت هم صحبت کردیم و کم کم تبدیل به یک سمپاتی برای عموم ‏مردم شدند و دوباره اون پایگاه اجتماعی رو به دست آوردند.‏
‏ یکی از طیف های فکری قدرتمند هم که همیشه به صورت کلاسیک مذهبیون بودند.‏
‏ همیشه هم در حال نوسان بودند.‏
‏ یعنی در دوران مشروطه پایگاه اجتماعی به شدت ضعیفی داشتند.‏
‏ اما با طی طریقتی که پهلوی ها در دوران حکومتشان می کنند، این پایگاه اجتماعی هر روز قدرتمند و قدرتمند تر میشد.‏
‏ در کنار کمونیست ها و مذهبیون یک طیف فکری دیگه ای هم وجود داشته که حالا ما به اسم ملیون میشناسیمشون جبهه ملی ‏هایی که قرابتی با ایران داشتند، نماد های مختلفی هم در طول این تاریخ از خودشان به جای گذاشته اند.‏
‏ مثل مصدق که یکی از نمادهای پرقدرت و قدرتمند این ملیون در طول تاریخ ایران بوده و ما میتونیم این سه طیف فکری رو به ‏عنوان سه نماد قدرتمند در سپهر سیاسی ایران و به نوعی مخالفت با حکومت پهلوی در نظر بگیریم.‏
‏ سه طیفی که هر کدوم با یک نگاه خاصی دنیا رو پیش میبردند و هر کدوم آرزوها و آمال های خودشون رو داشتند.‏
‏ چپ هایی که دوست داشتند در نهایت یک حکومت کمونیستی رو روی کار بیارن با اون تعاریف مشخص شون نسبت به ‏برابری و نوع نگاه اقتصادی شون. در کنارشون.‏
‏ مذهبیون که قاعدتا دوست داشتند یک حکومت شرعی با عدالت علی و این مسائل به بار بیارند و یک بخشی هم که میلیونی ‏بودند که با تفکراتی نزدیک به تفکرات جوامع غربی در پی بوجود آوردن یک حکومت غربی بودن، نه به مفهوم اینکه قرار ‏باشه خودشون رو نزدیک به حکومت های غربی بدونن، نه به این معنا که قرار بوده اونها رو به عنوان یک سمبل و نمادی در ‏راه پیشرفت قرار بدن.‏
‏ همون کاری که مشروطه خواهان کردند و به نوعی می شه گفت که این ملیون همون مشروطه خواهان گذشته بودند که کم کم ‏بال و پر گرفتند و قدرتمندتر شدند و اینها اون هایی بودند که دوست داشتند یک نظام سیاسی به وجود بیارن که نزدیک به اون ‏جوامع غربی و اون جوامع پیشرفته جهان باشه.‏
‏ جمهوریت رو در ایران قدرتمند بکنند و یا اگر قرار هست که پادشاهی در ایران وجود داشته باشه برگردند به همون قوانین ‏مشروطه و پادشاه رو قانونمند در جای خودش قرار بدن.‏
‏ پادشاهی که سلطنت کنه و قدرت اجرایی و حکومت رو به دست دولت بده.‏
‏ این سه طیف فکری پیش از انقلاب قدرتمند بودند و هر کدوم هم.‏
‏ در راه این پیش بردن انقلاب خدماتی را انجام دادند.‏
‏ چون ما قرار هست که در این قسمت خاص در باب انقلاب ایران صحبت بکنیم، قاعدتا باید با این سه گروه بیشتر آشنا بشیم و ‏این سه طیف فکری رو بیشتر بشناسیم تا در نهایت برسیم به اینکه چگونه این گروه ها به یک انقلابی رسیدند و اصولا ‏موضعشان در باب انقلاب چگونه بوده و الی آخر ماجرا.‏
‏ چون شناخت این سه گروه و این سه طیف فکری بزرگترین کمک رو به ما میکنه در راه شناخت انقلاب.‏
‏ خب قاعدتا پیدایش این گروه ها هر کدوم بر می میگرده به یک بخشی از جامعه یعنی کمونیست هایی که خوب.‏
‏ با شنیده شدن این آمال و آرزوی جهانی به اسم کمونیسم در جهان دائما در حال بازتولید بوده و یک زمانی از تاریخ ما یک ‏بخش بزرگی از جهان را تحت سیطره ی تفکر کمونیستی میدیدیم.‏
‏ این برهه از تاریخ، برهه ی قدرت کمونیسم در جهان بود.‏
‏ همه جای دنیا این آرزو و آمال شکل داشت و قدرتمند بود.‏
‏ ایران هم از جهان مستثنی نبود و من گفتم که بیشتر روشنفکران ایرانی عقاید چپ را داشتند.‏
‏ آمال و آرزو را در این نگاه های چپ میدیدند و این فریادی که از برابری میزد برای همه لذت بخش بود.‏
‏ ما در قسمت های دیگر هم در باب این برابری صحبت کردیم و گفتیم که انسان ها به ذات علاقه مند به این برابری هستند و ‏اصولا با ناعدالتی و بی انصافی سر سازش ندارند.‏
‏ حتی مثال هایی هم در این باب زدیم.‏
‏ پس قاعدتا شنیده شدن آمال و آرزویی که صحبت از برابری و انصاف می کند برای همه لذت بخش است.‏
‏ خصوصا برای کسانی که بیشتر فکر می کنند و بیشتر در پی تغییر هستند.‏
‏ پس ریشه های کمونیسم در ایران همان جوری که در سرتاسر جهان شکل گرفته بود در ایران هم شکل گرفت و ثمره این ‏شکل گرفتن، پیدایش گروه های متفاوت کمونیستی در ایران شد که در طول تاریخ پیدایشش کارهای مختلفی کردند.‏
‏ چه آن زمانی که قرار بود در برابر مصدق از خودشان واکنش نشان بدهند و واکنشی نشان دادند، چه در زمانی که قرار بود در ‏ایران کارهایی انجام بدهند و کارهای خاص خودشان را انجام دادند و اصولا تبدیل به یک نوعی از نگرش سیاسی شده اند.‏
‏ فرای آنها مذهبیون هم یک جایگاه همیشگی در بین مردم داشتند و این‌ها در طول تاریخ همواره قدرتی را داشتند.‏
‏ اما این قدرت همیشه در حال نوسان بوده یعنی همان طوری که ما صحبت کردیم در دوران پیش تر از مشروطیت، مردم ایران به ‏نوعی سعی می کردند که این نگاه خودشان و راه خودشان را جدا بکنند.‏
‏ آن روشنفکرانی که جهان غرب را دیده بودند به این نتیجه رسیده بودند که یکی از بزرگترین عوامل عقب ماندگی کشور های ‏اسلامی وجود اسلام است و سعی داشتند که این فرهنگ را به نوعی تبدیل به فرهنگ غالب بکنند و تا جایی هم در این راه ‏پیش رفتند.‏
‏ پس یعنی وقتی در دوران مشروطیت ما می‌دیدیم که این پایگاه اجتماعی کم رنگ تر و کم قدرت تر شده به نوعی که شما ‏مواجه می شدید با کسانی که حاضر نبودند این لباس را به تن بکنند، این لباس را از تن در میاوردن.‏
‏ این لباس به نوعی مورد مضحکه مردم بوده و عناوینی از این دست که وقتی تاریخ مشروطه رو میخونی باهاش مواجه میشی.‏
‏ یعنی این پایگاه اجتماعی تزلزل داشته اما بعد از به قدرت رسیدن پهلوی و اون اتفاقاتی که باهاش شده گفتم تبدیل به یک نماد ‏مظلومیت میشه و باز مردم به صورت ذاتی با این قشر مظلوم واقع شده احساس سمپاتی میکنن و به سمتش کشیده میشن.‏
‏ و حالا در این نوسان و دوران حکومت پهلوی دوم هم این قدرت به مراتب بیشتر و بیشتر میشه.‏
‏ پس این طیف فکری که ما به نام مذهبیون میشناسیم هم در ایران ریشه دار قدرتمند بودند.‏
‏ چه پیش تر از مشروطه و در طول تاریخ همواره یک نهاد پرقدرتی بودند که گفتم این پایگاه اجتماعی شون گهگاه دچار تزلزل ‏میشده، گاهی قدرتمند و گاهی ضعیف می شوند.‏
‏ در طول تاریخ صد ساله ایران هم رفتارهای گوناگونی از خودشان نشان داده اند.‏
‏ به عنوان مثال در مواجهه با مصدق، آیت الله کاشانی که به عنوان نماد این نوع تفکر بوده هم به نوعی در برابر مصدق قرار می ‏گیرند.‏
‏ یا در طول تاریخ کارهای ریز و درشتی که می کنند، گروه هایی که به وجود می آورند از گروه های افراطی وحشتناک مثل ‏فدائیان اسلام در نظر بگیرید که کارهای وحشتناک و ترور های وحشیانه ای انجام می دهند تا گروه های مختلفی که حالا قرار ‏است که صحبت بکنند و راهکارها و ایده هایی بدهند، به نوعی تبدیل به روشنفکران دینی بشوند شبیه به شریعتی و عناوینی از ‏این دست.‏
‏ پس اینها هم در طول این تاریخ صد ساله رفتارهای خاص خودشون رو نشون دادند.‏
‏ ریشه هاشون برمی گشته به همان ریشه های کلاسیک و سنتی ای که در ایران وجود داشته و همواره هم وجود داشتن این پایگاه ‏رو مدام در حال تغییر میدیدن.‏
‏ در بین مردم و توده ها فرای اون جبهه ملی ای رو داشتیم که این جبهه ملی هم ریشه هاش بر میگرده به همون مشروطه خواهان.‏
‏ قاعدتا نزدیکترین طیفی که شاید هسته اصلی اون مشروطه خواهان رو در نظر بگیریم در نهایت تبدیل به اون ملیون شدن و ملی ‏گرا ها شدن.‏
‏ ملی گرا هایی که اونها هم قدرت رو داشتن.‏
‏ اونها قرار بوده که اون اتفاق درست ایران رو از اون ابتدا رقم بزنن.‏
‏ قرار بوده که فرهنگ رو در لایه های مختلف جامعه تغییر بدن.‏
‏ همون جماعتی که قرار بوده مذهب رو کم رنگ تر بکنه قرار بوده که قدرت مذهب و این نهاد رو ضعیف بکنه.‏
‏ قرار بوده که برای پیشرفت و تعالی مردم قدرت پادشاه رو کم تر بکنه.‏
‏ قرار بوده که ایران رو به اون مشروطه برسونه.‏
‏ به پادشاهی پارلمانی برسونه و کم کم ایران رو در راستای رسیدن به دموکراسی کمک بکنه.‏
‏ پس ملی گرایان هم از همون دوران مشروطه وجود داشتند و در طی طول این تاریخ هم نقش های مهمی ایفا کردند.‏
‏ بزرگترین نماد و نشانه شون رو هم میشه به مصدق مربوط دونست چرا که بیشتر این ملی گرا ها قبله آمال شون رو در همون ‏مصدق می بینند و مصدق به عنوان نمادی از این ملی گرایان شناخته شده.‏
‏ پس این طیف هم یک طیف ریشه دار در ایران بوده که رفتار های مختلفی رو در طول این تاریخ انجام داده.‏
‏ اما فرای این ریشه ها و پیدایش این گروه ها و این طیف های فکری، تقسیم بندی های بیشماری هم بین این ها شکل گرفته.‏
‏ یعنی طی مرور زمان در طول این تاریخی که پیش تر از انقلاب اتفاق افتاد، من گروه های فکری رو میدیدم که مدام در حال ‏بازتولید خودشون هستن و تبدیل به شاخه ها و گروه ها و فرقه های مختلفی میشن ولی در دل مذهبیون با یک گروه های ‏رادیکالی روبرو می شدیم مثل فدائیان اسلام که اتفاقا بیشتر این سردمداران امروزی جمهوری اسلامی هم از همین طیف فکری ‏میان.‏
‏ یعنی شما وقتی اسمی از نواب صفوی می برید قند تو دل همین جماعت مجنون هستش که آب میشه.‏
‏ یعنی یک گروه رادیکالی که با ترور دیگران قصد داشته که خودش رو قدرتمند بکنه و به نوعی در سپهر سیاسی ایران با قتل ‏عام و کشتار بدرخشه.‏
‏ مذهبیون تبدیل به طیف های مختلفی شدند از مذهبیون که به نوعی در پی نزدیکی با پادشاهی در ایران بودند تا مذهبیون ‏رادیکالی که به فکر از بین بردن پادشاهی و در عین حال از بین بردن تمام مخالفین بودند.‏
‏ مذهبیون دارای گروه های مختلفی شدند اما متحدتر از دیگران بودند یعنی راحت تر زیر یک پرچم قرار میگرفتند.‏
‏ حالا در آینده که قرار است ما بیشتر در باب این انقلاب صحبت بکنیم میرسیم به این مطلب.‏
‏ اما وقتی به تقسیم بندیشون نگاه میکنیم میبینیم که بیشتر تقسیم بندی یکپارچه ای داشتند.‏
‏ یک تقسیم بندی که اگر از طیف اول تا آخر رو میخواستید درش قرار بدی همه به یک ریشه بر می گشتند و ریشه فکری و ‏اعتقادی شون که از یک ماخذ مشخصی آب میشده.‏
‏ و در عین حال نگاه هم یک نگاه مشخص بوده.‏
‏ فرامین یک فرامین مشخص بوده و راحت تر با هم جمع میشدند و این طیف به نوعی اتحاد بیشتری با هم داشت.‏
‏ در کنار آن وقتی به کمونیست ها نگاه می کنید، کمونیست ها هم دچار تقسیمات زیادی می شوند.‏
‏ از کمونیست هایی که قرار بوده به صورت مسالمت آمیز حکومت را تغییر بدهند تا آن هایی که قرار بوده نزدیکی به وجود ‏بیاورند با حکومت تا آن هایی که قرار بوده فقط و فقط ضدیت بکنند با دیگر گروه ها تا گروه هایی که قرار بوده جنگ های ‏مسلحانه بکنند و حکومت را مسلحانه به زانو در بیاورند و حتی تا آنجایی که شما کمونیست هایی را می دیدید که مذهبی ‏بودند، یعنی حالا کمونیستی که قرار است با مذهب گره بخورد.‏
‏ که نمونه گروه هایش را هم همه با آن آشنا هستیم که حالا این اعتقاد کمونیست را با اعتقاد مذهبی گره دادند.‏
‏ چرا که هم مذهب در ایران قدرتمند بوده و هم پایگاهی داشته و حالا سعی کردند که این دو نوع نگاه مختلف را که با هم در ‏تضاد هست با هم به نوعی جمع میکنن.‏
‏ اسطوره ها رو از هم به قرض بگیرند و در نهایت یک نگاه من درآوردی رو شکل بدهند.‏
‏ از کمونیسم هم دچار تقسیمات متعددی شد.‏
‏ شاید بارزترین این نگاه ها یک اون نگاهی باشه که به فکر جنگ مسلحانه افتاد و یک بخش دیگه ای هم اونهایی باشند که با ‏مذهبیون خودشون رو ادغام کردند و نزدیکی فکری با مذهبیون شکل دادند.‏
‏ جبهه ملی هم دچار تقسیماتی شد.‏
‏ جبهه ملی هم تقسیماتی رو در طول خودش دید که شاید مهم ترین این تقسیمات رو بشه به اون بخشی نسبت داد که حالا آرا و ‏عقاید خودش رو در باب ایران و ایرانیت، در باب پیشرفت و پیشروی ایران، در باب مشروطه و مشروطه خواهی و عناوینی از ‏این دست با مذهب گره دار و ملی مذهبیون رو شکل داد که اونها هم نمادهای مستحکم و قدرتمندی دارند که قابل شناخت ‏هستند برای همه.‏
‏ پس ملی گراها هم در خودشون یک سری تقسیماتی رو داشتند که بزرگ ترین و نمادین ترین این تقسیمات را میتوانیم ‏برگردانیم و با مذهبیون به نوعی گره دهیم که نگاه هایشان نزدیک به مذهبیون شد.‏
‏ حالا ما در همین ابتدای امر و این تقسیم بندی، این سه طیف مختلف و قدرتمند فکری ایران پیش از انقلاب به یک نقطه ‏مشترکی رسیدیم به یک نقطه مشترکی که همه این عناوین رو بر میگردونه به مذهبیون.‏
‏ یعنی ما مذهبیون رو تصویر کردیم که گفتیم فرامینی مشترک داشتند، نگاهی مشترک داشتند و اگر بینشون تقسیماتی هم ‏شکل گرفته این تقسیمات در یک راستا و در یک سویه بوده.‏
‏ همه با هم به نوعی همپوشانی فکری رو داشتن چرا که اون ریشه ی فکریشون یکسان بود.‏
‏ اما در عین حال وقتی به کمونیسم هم نگاه میکنیم، وقتی دو تقسیم بندی رو براشون قائل میشیم، یکی اون بخشی که قرار بوده ‏مسلحانه بجنگن، دومین بخش میشه اون کمونیست هایی که قرار بوده اعتقاداتشون رو با اعتقادات مذهبی گره بدن.‏
‏ یعنی باز هم یک سر این تقسیم بندی دوباره به مذهبیون بر می گردد و در عین حال وقتی جبهه ی ملی رو هم خواستیم در این ‏تقسیم بندی ها جای بدیم، شخصیت های موثرش رو اگر زیر نظر قرار بدیم می بینیم که اینها هم در اون تقسیم بندی نهایی ‏یک طیفی رو بوجود میارن که با این مذهبیون احساس خویشاوندی و نزدیکی می کنن، افکار خودشون رو گره میدن با ‏اعتقادات مذهبی.‏
‏ مثالهاش هم زیاد هست.‏
‏ اون کسانی که در دوران مصدق وزیر بودند هم به همین شکل بودند که اون برخیشون که بعدها نگرش های نزدیک به نگرش ‏های مذهبیون دیدم.‏
‏ مثلا نماد هاشون هم اون بخش مذهبیشون قدرتمند و مستحکم بوده.‏
‏ مباحث شون همیشه مباحث مذهبی بوده.‏
‏ به نوعی تعبیر به همین روشنفکران امروز دینی میشن.‏
‏ اینایی که قرار هست که اسلام رو به شکل جدیدی برای دیگران معنی بدند.‏
‏ پس در این تقسیم بندی طیف های فکری هم به این نقطه میرسیم که باز هم مذهبیون قدرتمند بوده.‏
‏ اما فرای این تقسیم بندی ها و این نتیجه ای که ما گرفتیم باید بریم و ببینیم رفتار پهلوی دوم نسبت به این طیف های فکری ‏چگونه بوده.‏
‏ حالا پهلوی اول هم رفتار های مختلف و متضادی داشته اما موضوع قابل بحث ما نیست چرا که بیشتر پهلوی دوم هستش که ‏باید روش مانور داده بشه چون در نهایت در دوره ی پادشاهی اون بوده که این انقلاب اتفاق افتاد.‏
‏ اما میشه یه اشارتی هم در باب پهلوی اول کرد.‏
‏ پهلوی اول که قاعدتا با این طیف فکری همواره مخالفت داشت، چه با کمونیست ها، چه با جبهه ملی ها و چه با مذهبیون.‏
‏ اما شاید بشه دید در این تقسیم بندی اگر بخوایم بینشون تفاوت بزاریم بگیم که پهلوی اول ضدیت بیشتری رو با روحانیون و ‏با اون بخش فکری مذهبیون داشت و بعد از اون با کمونیست ها و به نوعی جبهه ملی ها کمتر در تنش بوده هرچند که با اونها ‏هم به شدت در تنش بوده.‏
‏ اگر اون ملی گراها رو به نوعی مشروطه خواهان در نظر بگیریم اما بیشترین حجم از این ضدیت خودش رو با مذهبیون داشتند.‏
‏ حالا ما محمد رضا شاهی رو داریم که در برابر این عناصر بیشترین نزدیکی فکری رو با مذهبیون داره.‏
‏ یعنی نقطه عکس پهلوی.‏
‏ خب به شدت از کمونیسم می ترسه و خیلی از جاها سعی می کنه با همون همان سیاستی که آمریکا برای مبارزه و مقابله با ‏کمونیسم پیش گرفته بود، یعنی بها دادن به مذهبیون برای ریشه کن کردن کمونیست ها پیش برود.‏
‏ خب همه می دانیم که کمونیسم شاید بزرگترین مخالف و دشمن در برابرش آمریکا است.‏
‏ آمریکایی که بر پایه نظام سرمایه داری همواره شکل گرفته و به نوعی نماد سرمایه داری در جهان است و همواره این تضاد را ‏با نگاه فکری کمونیستی داشته و بیشتر اوقات هم برای مقابله و مبارزه راه حل و راهکارش میدون دادن به مذهبیون بوده، چرا ‏که خب همه می دونیم که نگاه کمونیستی یک نگاه ماده گرایانه ای هستش که درش خدا رنگ و بویی نداره.‏
‏ به نوعی آتئیست هستند و بی خدا هستند و این افراد بی خدا شاید بزرگترین دشمن در برابرشون می تونن مذهبیون باشن که ‏اونها رو به طور کلی قبول ندارن.‏
‏ یعنی مذهبیون ایرانی که اونها رو نجس می دونن کافر حربی می دونن.‏
‏ پس شما وقتی می خواید برای دور کردن یک دشمنتون حتی حاضرید به یک دشمن دیگه هم رو بیارید، یه دشمنی دارید که ‏می دونید با بها دادن به این دشمن می تونید اون دشمن رو از سر راه بردارید.‏
‏ و این راه حل امریکایی که در طول تاریخ چه در گذشته و چه در حال و در طول تاریخ معاصری که ما باهاش رو به رو هستیم، ‏همون رفتارهایی که در افغانستان هم انجام می دن در کشورهای دیگه هم انجام دادند و ثمره اش قدرت گرفتن یه گروهی مثل ‏القاعده و طالبان و الی آخر ماجرا بوده.‏
‏ در اون برهه از تاریخ هم توسط محمدرضا شاه اعمال می شده برای اینکه با کمونیست که به نوعی دشمن اول و اصلی خودش ‏می دونسته مقابله کنه به مذهبیون بهای بیشتری می داد.‏
‏ در کنار این صحبت کردیم و گفتیم که پهلوی دوم روحیات مذهبی هم داشته.‏
‏ یعنی شما کتاب خاطراتش رو وقتی می خونید دو بار اذعان می کنه که من رو ائمه کمک کردند و از مرگ نجات دادند.‏
‏ این یعنی همون روحیات مذهبی.‏
‏ وقتی به حج میره یعنی روحیات مذهبی تا آخر عمرش وقتی پایبند به مذهب اسلام بود، به دین اسلام و مذهب تشیع هست.‏
‏ یعنی همون روحیات مذهبی.‏
‏ وقتی هر سال به زیارت.‏
‏ امام هشتم شیعیان در مشهد میره این هم باز به همون معنای مذهبی بودن هست.‏
‏ در کنار این مذهبی بودن برای مقابله با کمونیسم و اون سیاست خاصه ای که در آمریکا و حتی در ایران در اون دوران اتخاذ ‏میشده به مذهبیون بهای بیشتری داده.‏
‏ نمونه های بسیاری هم داره و این مذهبیون رو قدرتمند تر کرده.‏
‏ ما یک تعریف مشخصی رو دادیم.‏
‏ تا اینجای کار.‏
‏ اینکه ما یه پهلوی اولی داشتیم که یه ضدیت خالصی داشته با مذهبیون، مذهبیون رو در موضع ضعف قرار داده و در موضع ‏مظلومیت قرار داد و سمپاتی بین مردم شکل گرفته و حالا پهلوی دوم با توجه به روحیات مذهبی و برای جلوگیری از کمونیسم ‏و اشاعه کمونیسم در ایران به این مذهبیون میدان داده.‏
‏ پس این قاعدتا دارای همه چیز را برای مذهبیون به پیش میبرد.‏
‏ حالا یک سری مذهبی هستند که یک پایگاه اجتماعی را به دست آوردن و قدرت را هم به دست میگیرند و میتوانند بیشتر و ‏بهتر در باب افکار و عقاید خود صحبت بکنند و این افکار و عقاید حالا خریدار هایی هم دارد.‏
‏ پس در این سه طیف این رفتار متناقضی بوده که محمدرضاشاه داشته با کمونیسم که قضیه اش مشخص بوده و مذهبیون هم که ‏دربارش صحبت کردیم هم سمپاتی ای که به صورت شخصی با مذهبیون داشته و هم راهکاری که برای از بین بردن کمونیسم ‏داشته.‏
‏ در کنار این با ملی گراها هم که از ابتدای امر سر مخالفت رو داشته.‏
‏ اگر ما نماد و نشانه ای رو در باب این جماعت.‏
‏ ملی گرا در نظر بگیریم و اون رو تعبیر و تفسیر به مصدق بکنین که قاعدتا مثال درستی هست و دور از ذهن نیست.‏
‏ چون شما می‌تونید ببینید که در بین این ملی‌گراها بزرگترین اسطوره شون مصدق هست و همیشه هم به مصدق رجوع می‌کنند.‏
‏ شما فقط کافیه که به رفتار محمدرضا شاه در باب مصدق نگاه بکنید.‏
‏ اینکه مصدقی که برای ایران کارهای مفید و بزرگی رو انجام داد و ملی کردن صنعت نفت کار کوچکی نبوده، در تاریخ ایران ‏کاری به شدت گره گشا بوده و حتی پیشرفت هایی که خاندان پهلوی در دوران محمدرضا شاه هم بهش می‌بالند به دلیل اون ‏سرازیر شدن اون ثروت ناشی از نفت بوده.‏
‏ حالا رفتار محمدرضاشاه در قبال مصدق چگونه بود؟
‏ مصدق که تا آخرین لحظه هم حتی با اینکه قدرت رو برای مدتی به دست گرفت، اعلام جمهوریت در ایران نکرد.‏
‏ در صورتی که توسط دوستان و اطرافیانش به شدت.‏
‏ مورد مشاوره بود که حتما این کار رو بکنه.‏
‏ اما باز هم تنها خواسته اش برگشتن به حکومت مشروطه بود.‏
‏ همیشه یکی از خواسته های مهمش این بود که ما حکومت مشروطه رو باید احیا کنیم.‏
‏ حتی در آینده هم وقتی نگاه میکنید به این جماعتی که ملی گرا بودن در پی اصلاح اون حکومت بودند و همواره بزرگترین ‏خواسته شون اصلاح حکومت پهلوی و پادشاهی پارلمانی و به نوعی بازگشت به دوران مشروطه و در عین حال پیشرفت در ‏همون نظام فکری بود.‏
‏ اما محمدرضا شاه پهلوی میاد و خب دادگاه معروفی که برای مصدق شکل میده و در نهایت اون رو تبدیل به نوعی مجازات ‏حصر خانگی میکنه تا آخر عمرش در همون خانه میمونه. مونه.‏
‏ مصدق و بزرگ ترین موضوع این است که بردن نام این آدم تبدیل به یک گناه بزرگ می شود.‏
‏ یعنی شما دیگر هیچ اسمی از مصدق در سپهر سیاسی ایران نمی بینید؟
‏ و این جبهه ای که نسبت به ملی گراها توسط محمدرضاشاه پهلوی گرفته می شود، در صورتی که کمونیست ها و یا مذهبیون ‏دوست داشتند که این حکومت از بین بره، اما ملی گراها بیشتر در پی اصلاحاتش بودند و رفتار متناقض محمد رضا شاه با ملی ‏گراها هم شروع می شود و شما می بینید که در طول این تاریخ چگونه با اشخاص شاخص این جمع ملی گراها رفتار می شود و ‏چگونه به زندان های طویل مدت می افتند.‏
‏ هیچ نوع قدرت سیاسی در اختیارشان قرار نمی گیرد تا بتوانند ذره ای اصلاحات را شکل بدن و جامعه رو به یک بالانسی ‏برسونن و تمام خواسته و هدف محمدرضاشاه به همین مرتبت میرسه که خودش به عنوان قدرت اول و یک پادشاه مستبد در ‏قدرت بشینه.‏
‏ خب فرای اینها الان بهتر هست که یک مقداری در باب اهداف این گروه ها هم با هم صحبت بکنیم.‏
‏ خوب دو نوع دو طیف فکری که ما به عنوان کمونیست و مذهبیون می شناسیم قاعدتا به دنبال حکومتی بر پایه ایده آل ها و ‏آرمان های خودشون بودند.‏
‏ یعنی شما میتونستید با کمونیست هایی روبرو بشید که قاعدتا می خواستند یک حکومت کمونیستی رو در نهایت به سرانجام ‏برسانند و مذهبیون هم که قاعدتا دوست داشتند حکومت رو تبدیل به یک حکومت مذهبی بکنند، قوانین رو بر پایه شریعت و ‏احکام خدا بنویسند.‏
‏ اما جبهه ملی قاعدتا به دنبال یک نوع اصلاحات بوده و به نوعی بزرگداشت اون مشروطه بوده و تغییرات در دل مشروطه بوده.‏
‏ یعنی شما میتونید نماد این.‏
‏ اصلاح طلبی رو در اون دوران در دل همین ملی گراها ببینید.‏
‏ پس از بعد هدف هم کاملا مشخص بوده و بعد رفتار محمدرضاشاه هم با این عناصر مختلف در طی تاریخ اتفاق افتاده و رفتار، ‏رفتار اشتباهی بوده.‏
‏ یعنی هر کسی بخواد به این نگاه بکنه به این معادله ای که ما داریم مطرح میکنیم، قاعدتا میدون دادن به مذهبیون بزرگترین ‏اشتباه بوده.‏
‏ تا این حد در برابر جبهه ملی قرار گرفتن اشتباه بوده.‏
‏ شاید باید راه دیگه ای اتخاذ میشد و بعد بیشتر به ملی گراها میدان داده میشد تا اتفاقات به شکل دیگری رقم بخوره.‏
‏ اما اون برهه از تاریخ و اون دوره دوم حکومت محمدرضا شاه که ما در بابش صحبت کردیم و گفتیم که دوره استبداد ‏محمدرضا شاه پهلوی است.‏
‏ او را به این سمت سوق داد که با این کار.‏
‏ همه رو به خفقان بکشونه.‏
‏ و مطمئنا ملی گراها رو بزرگترین رقیب خودش می دونست دیگه.‏
‏ یعنی شما مصدق رو مطمئنا بزرگترین رقیب پادشاه ایران می دیدید و بعد رفتاری که در قبال اون شد هم دقیقا در رفتاری که ‏شما بخواید با بزرگترین رقیب خودتون برای از میدون به در کردنش کنید.‏
‏ اما زیاد در باب این مسائل صحبت نمی کنیم.‏
‏ میریم سراغ خود انقلاب.‏
‏ انقلاب ایران رو میشه به سه مرحله تقسیم بندی کرد و حالا در باب هر کدوم از این مراحل جزئی سعی می کنم توضیح بدم تا ‏در نهایت به انقلاب برسیم.‏
‏ ایران یک مرحله انقلابی داره که اون مرحله ابتدایی هست که به نوعی بروز نارضایتی ها از طیف های مختلف فکری هست.‏
‏ یعنی از بعد از بیست و هشت مرداد ما مواجه می‌شویم با یک طیفی که قاعدتا از حکومت وقت ناراضی هست.‏
‏ این بخش اول انقلاب هست.‏
‏ مرحله ی اول هست.‏
‏ از بعد از بیست و هشت مرداد و شکل گیری اون قدرت فائقه.‏
‏ این بخش شاید طولانی ترین بخش هست که قرار بوده کم کم این اتفاق شکل بگیره و کم کم پیش بره و به مرور زمان هم ‏هر کدوم از این گروه ها و طیف های فکری به این مخالفت به نوعی دامن زدن و بهش اضافه شدن.‏
‏ یعنی مثلا در سال چهل و دو و اون اتفاقاتی که توسط مذهبیون اتفاق افتاد به نوعی نزدیک شدن به این طیف نارضایتی هست.‏
‏ یعنی ما تبدیل به یک مملکت یک گروه هایی رو در خودش داشت که کم کم هر کدوم اعلام نارضایتی رو نسبت به ‏حکومت اعمال می کردند.‏
‏ ملی گراها مطمئنا بعد از اون رفتاری که با مصدق شد این اعلام و این موضع خودشون رو نسبت به حکومت داشتند.‏
‏ هر چند که تا اون انتها و اون نهایت انقلاب هم در پی اصلاحات بودند نه در پی یک انقلاب.‏
‏ این خیلی کم مواجه میشیم که اونها بخوان انقلاب کنن.‏
‏ بیشتر دوست داشتن که اصلاحات بکنن.‏
‏ اما ریشه ابتدایی شاید همین مقابله ملی‌گراها با حکومت بوده که به نوعی در پی اصلاحات هست.‏
‏ به نوعی در پی تغییرات هست.‏
‏ در پی بهبود بخشیدن به اتفاقات است.‏
‏ اما تمامی این طیف های فکری از کمونیست ها تا مذهبی و ملی گراها کم کم و کم کم در این استراتژی و این نگاه و این نقد ‏به حکومت وارد شدند.‏
‏ یک برهه طولانی از تاریخ ایران در این محدوده قرار داره.‏
‏ حالا باز هم شاید دربارش صحبت بکنیم.‏
‏ مرحله دوم اون این بخشی است که حالا گروه هایی وارد جنگ مسلحانه می شوند با حکومت وقت.‏
‏ به نظر من این دومین مرحله از انقلاب ایران است.‏
‏ گروه ها گروه های محدودی هستند و بیشتر هم با اعتقادات کمونیستی.‏
‏ حالا چه کمونیست هایی که مذهبی هستند و چه کمونیست هایی که کمونیست هستند.‏
‏ این طیف فکری به دنبال این جنگ مسلحانه بوده.‏
‏ حالا هم در باب اعتقاداتی که به او گفته شده بوده این راهکار وجود داشته که می توانند یک طیفی که باورمند به این انقلاب ‏هستند از طریق جنگ های مسلحانه این انقلاب را شکل بدهند و هم شرایط و خفقان را در حالی می دیدند که شاید راهکار و ‏راه عملشان همین جنگ های مسلحانه بوده.‏
‏ این مرحله دوم از این اتفاقات در راه رسیدن به انقلاب هست و مرحله سوم عمومی شدن این خواست ها هست.‏
‏ یعنی اون مرحله سوم اون مرحله ای هست که حالا از طیف های فکری فراتر میره.‏
‏ و این خواست انقلاب و به نوعی تغییرات مبدل به یک خواست عمومی میشه که اون فقط در همون سال های انتهایی انقلاب ‏هست.‏
‏ در همون دو سه سال آخر هست.‏
‏ یعنی شاید بشه از سال پنجاه و پنج تا پنجاه و هفت رو در نظر گرفت که این تبدیل به یک خواست عمومی میشه.‏
‏ پس شما با سه مرحله در این انقلاب مواجه هستید.‏
‏ یک بعد از 28 مرداد.‏
‏ دو تبدیل شدن این اتفاق به یک جنگ مسلحانه و مبارزه مسلحانه.‏
‏ و مرحله سوم مردمی شدن این انقلاب و توده ها رو درگیر این انقلاب کردن.‏
‏ که خب قاعدتا وقتی توده ها در هر جامعه ای وارد این اکت عکس سیاسی بشن و بخوان انقلابی رو بکنن قاعدتا به ساده ترین ‏شکل ممکن این انقلاب شکل میگیره.‏
‏ هر کدوم از این طیف های مختلف سیاسی در این مراحل نقش های مهمی را ایفا کردن.‏
‏ یعنی شما میتونید مرحله اول و ابتدایی و این جرقه رو از ملی‌گراها ببینید.‏
‏ با اون اتفاقاتی که در قبال مصدق می افته یک طیف فکری سیاسی در ایران در برابر نظام پهلوی قرار میگیره و این طیف ملی ‏گرا علم به نوعی پرچم مخالفت رو بلند میکنه.‏
‏ اما همون طوری که در پیشتر هم صحبت کردم در باره اش جبهه ملی به دنبال انقلاب نبوده و همواره به دنبال اصلاحات بوده و ‏دوست داشته که به نوعی ما به مشروطه بازگردیم و این استبداد سیاسی کم رنگ تر بشه و خفقان کم رنگ تر بشه و پادشاه به ‏همون سلطنت خودش برگرده.‏
‏ اما این تیم به مرور زمان شکل میگیره و قدرتمند تر میشه.‏
‏ حالا مذهبیون هم وارد این وادی و این گودی می شوند.‏
‏ یعنی شما به یک باره صدای مخالفی رو می شنوید که داره مستقیما با پادشاهی مخالفت می کند و در برابر پادشاه صحبت می ‏کند و اتفاقا ریشه اش هم از ریشه های مذهبی می آید.‏
‏ حالا رفتارهای پر تناقضی را دارید از پادشاه یک کشور که مدام داره به این به نوعی آتش هیزم اضافه می کند.‏
‏ یعنی شما پر از تناقض هستید؟
‏ در دوران حکومت پهلوی از هر لحاظی که به این حکومت نگاه بکنید تناقض رو می تونید درک بکنید.‏
‏ پدری که به این نهاد روحانیت با یک نگاه غضب آلودی نگاه می کنه و باهاش مدام در حال ضدیت است و بعد پسری که در ‏برابر اون به اونها بها میده و اونها را ارزشمند می کنه حالا همین پسری که این نهاد رو قدرتمند کرده ایران رو از اون ارزش های ‏اسلامی مدام دورتر و دورتر می کنه.‏
‏ حالا قرار هست که با اون فرهنگ غربی پیش بره.‏
‏ در کشوری که سنتی هست، در کشوری که از نظر فرهنگی اجازه داده نشده تا یک طیفی از مردم وجود داشته باشند که این ‏عقاید رو نقد بکنند، این عقاید رو زیر سوال ببرند و بعد این توده ها به این مرحله برسند.‏
‏ حالا پادشاهی هست که این زندگی و نوع زندگی غربی ها رو به نوعی تبدیل به زندگی ایرانی ها قرار هست که بکنه.‏
‏ یعنی همون نوع کارهایی که پهلوی اول انجام داد اما به شکل دیگری.‏
‏ یعنی پهلوی اول اگر حجاب رو از سر زنان کشید حالا این بار ما مواجه هستیم با زندگی غربی که با این ارزش های ارزشهای ‏اسلامی در تضاد هست.‏
‏ حالا قرار هست که سینمایی داشته باشیم که یک سینمای.‏
‏ باز اروپایی باشد.‏
‏ در صورتی که کشور، کشور سنتی است.‏
‏ مردم مردم سنتی هستند و بعد نهاد مذهب هم به واسطه کارهایی که در طول این تاریخ انجام شده قدرتمند تر از سابق است و ‏این تضاد کامل است و این رفتارهایی است که مدام دارد این تناقض را بیشتر می کند و تضاد را بیشتر می کند و بعد آن قشر ‏مذهبی هم قدرت مانور بیشتری دارند.‏
‏ یعنی ارزش های مختلفی که در اسلام نفی شده را شما دارید در کشور جاری و ساری می کنید و بعد در کنارش میدان می ‏دهید.‏
‏ به این مذهبیون که بیایند و درباره این موضوعات صحبت بکنند.‏
‏ قاعدتا زمانی که قرار باشد یک روحانی در باب مسائل ایران صحبت بکند، موضع دارد نسبت به اینکه چرا باید مشروب ‏فروشی ها در ایران آزاد باشند، چرا باید این حجم از بی بند و باری با تعاریف خودش در ایران جاری و ساری باشه؟
‏ چگونه ممکنه که در سینما های ایران فیلم های پورن و یا نیمه پورن نمایش داده بشه؟
‏ و الی آخر ماجرا.‏
‏ و این تضاد مداوم باعث میشه که درگیری بیشتر مردم میشه با این مباحث.‏
‏ خب میدون رو در اختیار مذهبیون قرار دادید و مذهبیون مدام دارن عقاید خودشون رو تکرار میکنن و مردم هم این ها رو ‏میشنوند.‏
‏ این تناقض ها و تضاد ها رو می بینن و کم کم گرایش پیدا میکنن چرا که اصلا از نظر سنتی هم یک وابستگی رو دارن.‏
‏ حالا یک برهه ای از تاریخ مظلومیت این ها رو هم دیدن، بیشتر باهاشون سمپاتی برقرار کردن و حالا قدرتمندانه همون طیف ‏مظلوم شده داره در باب عقاید و افکارش صحبت میکنه.‏
‏ حالا هی مدام داره یارکشی بیشتری از دل این مردم برای خودش انجام میده.‏
‏ این مرحله ابتدایی که ما در باب انقلاب دربارش صحبت کردیم که گفتیم شروع کننده اش قاعدتا ملی گراها بودند.‏
‏ کم کم گفتم به قشرهای دیگه هم انتقال پیدا کرد و مذهبیون شاید پیروزمندانه ترین رفتارها رو برای خودشون انجام دادند.‏
‏ یه قیامی رو هم انجام دادند که با اتفاقاتی همراه شد و این قدرت رو برای اونها بیشتر کرد.‏
‏ فرای اون یک شخصیت شاخصی رو هم معرفی کردند.‏
‏ یعنی مذهبیون یک شخصیت شاخصی رو هم معرفی کردند که یک نوعی نماد این اتفاقات برای مذهبیون باشه.‏
‏ هر چند که در ملی گراها و کمونیست ها این اتفاق نیفتاد.‏
‏ یعنی اونها شخصیت شاخصی رو معرفی نکردند که سردمدار این اتفاقات باشه در جبهه فکری خودشون.‏
‏ با توجه به اینکه انسان ها مدام در پی پیدا کردن رهبر هم هستن این هم یکی از نقاط ضعف اون دو طیف فکری بوده به واسطه ‏تعدد بیش از حدشون و یا اینکه همسویی بیشتری با هم داشتند و اتفاقات ریز و درشتی که بینشون وجود داشته.‏
‏ اونها موفق به تولید یک سردمدار نشدند اما مذهبیون قاعدتا شدند و مذهبیون هم به واسطه این تسلیم بودن و این فرهنگ ‏تسلیم بودن و این فرمانبرداری که مدام درشون تکرار میشه قاعدتا رهبر رو هم راحت تر قبول میکنن.‏
‏ پس در این برهه ابتدای انقلاب که خیلی قدم به قدم و آهسته آهسته شکل گرفت، ما یک چهره ای رو هم در مذهبیون دیدیم ‏که تبدیل به چهره اولشون بشه.‏
‏ اما مرحله دومی که ما دربارش صحبت کردیم و جنگ های مسلحانه رو تعریف کردیم که بیشتر هم از سمت کمونیست ها ‏اتفاق افتاد.‏
‏ خب مطمئنا هر انسانی با هر عقل سلیمی می‌توانست به این نتیجه برسد که برای یک کشوری مثل ایران با بیش از سی میلیون، ‏سی و پنج میلیون جمعیت این نسخه درستی برای انقلاب نیست و اصلا راه به جایی نخواهد برد.‏
‏ اما این را باید مد نظر بدهیم که درست این نمی تواند راه حلی برای انقلاب باشد اما قاعدتا شور انقلابی را به دل مردم بیدار می ‏کند و این مراحل دست به دست هم می دهند تا آن مرحله آخر اتفاق بیفتد.‏
‏ یعنی شاید هر کسی با نگاه کردن به اینکه یک گروه چندهزار نفره ای قرار باشد که با جنگ مسلحانه، یک حکومت قدرتمند، ‏یک پادشاهی و یک ارتش نیرومند را از پای در بیاورند، غیرممکن است و بعد راه را هم باز می گذارد برای آن پادشاه و یا آن ‏قدرت سیاسی و آن حکومت که قلع و قمع بکند و آن افراد را از بین ببرد.‏
‏ چرا که در همه جای دنیا دفاع را محترم می شمارند و کسی که قرار باشد در برابر حکومت ها تا مسلحانه به میدان بیاید.‏
‏ تقریبا همه جاهای جهان حق می دونند کشتنشون رو و مجازات کردنشون رو.‏
‏ و اصلا این هم یک دریچه ای رو باز کرد برای حکومت پهلوی.‏
‏ برای قلع و قمع کردن مخالفینش.‏
‏ پس قاعدتا هر کسی بخواد به این معادله نگاه بکنه میدونه که این اتفاق یک اتفاق صد در صد پر از شکستی است برای اون ‏طیفی که قرار هست به صورت مسلحانه در برابر حکومت وقت بجنگند.‏
‏ اما در کنار این باید این رو در نظر بگیریم که این قدرت شورمندانه کردن انسان ها رو بسیار داره.‏
‏ این حرکات می تونه انسان ها رو به این وادی برسونه که در راه این انقلاب وارد بشند و اصولا به نوعی تبلیغ بزرگی است برای ‏این انقلاب و این رفتارهایی که به صورت جنگ های مسلحانه از طرف کمونیست ها و طیف فکری کمونیستی به صورت کلی ‏حالا چه مذهبی و چه غیر مذهبی اش به نوعی جرقه های انقلابی کردن مردم رو زد و ما رو به اون مرحله سوم و به نوعی مردمی ‏شدن این اتفاق پیش برد.‏
‏ حالا طیف های مختلفی که در طول این سالیان متمادی در پی تغییرات در ایران بودند در پی تحولات در ایران بودند.‏
‏ چه در پی اصلاحات و چه در پی انقلاب به مرحله ای می رسند که این انقلاب جنبه عمومی پیدا می کنه و مردم هم خودشون ‏رو دخیل می دونن.‏
‏ حالا قدرت در اختیار اون کسی هست که بیشتر پایگاه اجتماعی داشته باشه.‏
‏ خب قاعدتا کمونیست که در ایران نمی تونه پایگاه قدرتمندی داشته باشه.‏
‏ حالا امروز که هیچی.‏
‏ امروز که در باب کمونیسم صحبت کردن یکم دور از واقع هست به واسطه اینکه خب یه نتایجی رو از خودشون در جهان ‏نشون دادند و یک ثمره ای رو داشتن و به نوعی با دیدن این ثمره ها مردم کمرنگ تر شده اعتقاداتشون نسبت به.‏
‏ در اون برهه ابتدایی گفتم جوون ها و روشنفکرا نسبت به این اعتقاد به شدت احساس سمپاتی داشتند و خیلی باهاش ارتباط ‏برقرار میکردند.‏
‏ اما نکته مهم این هستش که اونها نمی توانند در بین مردم پایگاهی رو به دست بیارن چون کشور یک کشور سنتی هست، ‏اعتقادات و اعتقادات سنتی هست.‏
‏ مذهب طی مرور زمان جایگاهی پیدا نکرده که مورد نقد قرار بگیره.‏
‏ پایگاه های فرهنگی وجود نداشته تا بتونه کمرنگش بکنه.‏
‏ پس قاعدتا این نگاه مذهبی پررنگ هست و این نگاه کمونیستی که حالا قرار هست مذهب رو زیر سوال ببره نمی تونه خیلی ‏جنبه عمومی به خودش بگیره.‏
‏ حالا این کمونیسم وقتی با نگاه مذهبی ادغام میشه می تونه یک پایگاه مردمی رو به دست بیاره اما پایگاه اصلی مردمی رو هم ‏در اختیار دوباره مذهبیون قرار میده چرا که خیلی سادست.‏
‏ یعنی اون طیف توده های جامعه، اون طیفی که در جامعه وجود داره با دیدن این اتفاق مشخص به این نتیجه میرسه که حتی ‏کمونیست ها هم به سمت مذهب کشیده شدن.‏
‏ پس باز قدرت فائقه مذهب هست که قرار میده.‏
‏ در مجموع این که این مردمی شدن ادامه پیدا کرد و شاید به واقع مظلوم ترین این جماعت همون جماعت ملی گرایی بودند که ‏همون مشروطه خواهان سابق بودن پایگاه هاشون رو کم رنگ تر و کم رونق تر دیدند.‏
‏ جایی برای صحبت کردن و عرض اندام نداشتند و این طیف های فکری با رفتار های مختلفی که از خودشون نشون دادند و ‏طریقه مواجهه ای که حکومت باهاشون داشت هر روز قدرتمند تر شدند و حتی از خود اون ملی گراها هم یک تعداد بی ‏شماری است به سمت مذهب کشیده شدند.‏
‏ حالا چه اعتقادات مذهبی از قبل داشتند و چه سعی کردند این اعتقادات مذهبی رو رنگ و بوی علمی و امروزی هم بهش ‏بدند.‏
‏ در مجموع که همه چیز به نفع اون طیف مذهبی به پیش رفت، تمامی این گروه ها به نوعی جاده رو برای اونها هموار کردند و ‏راه رو در اختیار اونها گذاشت.‏
‏ برآیند تمامی این صحبت ها ما رو به جایی رساند که مذهبیون قدرت را قبضه بکنند، همه چیز رو در اختیار بگیرند.‏
‏ خب قاعدتا همه چیز دست به دست هم می داد و این شکل رو بروز میداد.‏
‏ یعنی شما از تک تک عناصر رو در کنار هم بزارید.‏
‏ از رفتار پهلوی اول تا رفتار پهلوی دوم با این طیف فکری تا تناقضاتی که پهلوی دوم در طول حکومتش داشت و این پایگاه رو ‏بهشون داد تا چهره سازی ای که مذهبیون برای خودشون انجام دادن و یک شخصی رو تبدیل به یک نمادی برای خودشون ‏کردند تا ریشه های سنتی که در این کشور وجود داشت به واسطه مظلوم واقع شدن قدرتمندتر شد.‏
‏ نهادهایی وجود نداشتند که این نگاه رو نقد بکنند و همواره به خفقان رفتند.‏
‏ میدونی که به این مذهبیون داده شد تا راحت تر و آزادانه تر صحبت بکنند و در عین حال اون دو تفکر دیگه هم که مدام در ‏حال کشش به مذهبیون بودند یعنی کمونیست هایی که گروه هایی رو در خودشون به وجود آوردند که حالا نگاه های مذهبی ‏داشتند.‏
‏ فرای اینکه یک گروه مذهبی با نگاه کمونیستی شکل گرفت، فرای این تصدیقی در تفکر مذهبیون بود.‏
‏ یعنی مردم رو وادار می کرد که حالا نگاه کنید که یک تفکر کمونیستی هم در نهایت با نگاه مذهبیون نگاهش رو گره زده و یا ‏جبهه ملی که سردمدارانش که در اون دوره حتی مصدق.‏
‏ به عنوان وزیر شناخته می‌شدند هم نزدیکی خودشان را با این نگاه مذهبی به نوعی گره زدند و به نوعی ملی مذهبی ها را پدید ‏آوردند و این نزدیکی فکری را به پیش بردند و ثمره تمام این‌ها ریختن آب به چاه به نوعی مذهبیون بود.‏
‏ راه را آسفالت کردن و به پیش بردن برای مذهبیون راه را هموار کردن.‏
‏ برای اینکه مذهبیون قدرت را قبضه بکنند و آن قدرت فائقه ای که در بین مردم بود و قوه محرکه اصلی برای انقلاب بود هم در ‏اختیار.‏
‏ به نوعی مذهبیون قرار بگیرند.‏
‏ حرف ساده و روشن زده می‌شد.‏
‏ هدف مشخص بود.‏
‏ ایمان در پیش بود.‏
‏ نقطه سیاه و سپید مشخص شده بود.‏
‏ همه راه‌ها در پیش بود تا این مذهبیون بتونن بیان و قدرت رو به دست بگیرند و حالا این نارضایتی عمومی از شرایطی که در ‏ایران وجود داشت دست به دست هم داد تا این انقلاب شکل بگیره.‏
‏ نکته مهم و اصلی این هستش که این انقلاب انقلابی به واسطه انقلاب گرسنگان نبود که بخواد کمونیست ها درش نقشی ایفا ‏بکنند.‏
‏ انقلابی بر پایه.‏
‏ وطن پرستی نبود که حتی بخوان جبهه ملی ها توش نقشی بازی بکنند.‏
‏ انقلابی در راستای اصلاحات نبود که جبهه ملی ها بخوان درش نقشی بازی بکنند.‏
‏ انقلابی بود که ماورای این یه بخشی بخش ایدئولوژیک به خودش گرفته بود و فرای اون هم شاید اصلی ترین دلیلش هم ‏فقدان و خفقان سیاسی بود که مذهبیون تونستن از اون احساسات مردمی استفاده بکنند.‏
‏ عناصری که در کنار هم وجود داشت رو به کار بگیرند تا همه چیز و همه کفه ترازو رو به نفع خودشون بکنن.‏
‏ در این انقلاب موضوعات مختلفی نقش ایفا کرد.‏
‏ بعضی از اتفاقات کلیدی نقش های مهمی را بازی کرد.‏
‏ یعنی شما وقتی به تاریخ ایران نگاه می کنید یا فراتر از آن به تاریخ تمام جهان، انقلاب و گاهی اتفاقات کوچکی هم رخ می ‏دهد، یعنی تبلور احساسات به یک باره باعث یک دگرگونی بزرگ می شود و انقلاب ایران هم از این قاعده مستثنی نبود.‏
‏ یک اتفاقات ریزی در این تاریخ افتاد که خیلی بزرگ بود که خیلی به نوعی احساسات مردم را برانگیخته کرد.‏
‏ از آن اتفاقی که در سینما رکس آبادان افتاد شما در نظر بگیرید تا به عنوان مثال اتفاقی که برای شخصیت های کمونیستی افتاد.‏
‏ حالا کمونیست هایی که به نوعی قرابتی هم با مذهبیون داشتند.‏
‏ همان همون مرحله ی دومی که ما در باب جنگ های مسلحانه صحبت کردیم هم در این تهییج احساسات به شدت نقش بازی ‏کرد و نقش ایفا کرد و در نهایت مردم و مردمی که حالا وارد این صحنه ی سیاسی شده بودند رو به جایی رساند که به انقلاب ‏برسیم.‏
‏ با پادشاهی روبه رو بودیم که در یک دنیای خیالی برای خودش زندگی میکرد.‏
‏ به واسطه ی این پروراندن چاپلوسان که به دور خودش جمع شده بودند و جای هر گونه نقد و انتقادی رو گرفته بودند، اونها رو ‏به یک مرحله ای رسوند که از دنیای واقعی و جهان واقعی پیرامون خودشون هر روز دورتر و دورتر بشن.‏
‏ اگر اتفاقی توسط مذهبیون هر روز در حال انجام شدن بود، کسی نبود که به اونها خبری بده و اونها رو با مردم و زندگی عادی ‏مردم رو به رو بکنه.‏
‏ اون استبداد وحشتناکی که بین در این برهه ی دوم حکومت محمدرضا شاه پهلوی شکل گرفته بود و هر روز قدرتمند تر میشد ‏و در اون سال های آخری دیگه تبدیل به یک قوه ی مستحکمی شده بود.‏
‏ در نظام فکری پهلوی دوم باعث میشد که دورتر از اون دنیای واقعی قرار بگیره و به نوعی یک باره همه چیز رو در برابر ‏خودش ببینه و ببینه که چگونه تمام قبله آمالی که برای خودش ساخته و آرزوهایی که ساخته به یکباره در برابرش فرو ریخته.‏
‏ این دوری از حقیقت و واقعیت، این دوری از دنیای واقعیات به واسطه ی ساختن اون دنیای پر از چاپلوسی در کنار خودش هم ‏خیلی راهگشا بود.‏
‏ برای اون انقلاب، ایران و انقلاب رو به راحتی به پیش برد چرا که میتونست این اتفاقات کمی پیش تر بیفته.‏
‏ به عنوان مثال این نزدیکی فکری که برای پهلوی دوم اتفاق افتاد و در نهایت به این نتیجه رسید در اون چند ماه آخر حکومتش ‏که باید با ملی گراها احساس نزدیکی و قرابت بکنه و این اصلاحات رو در اختیار اونها بذاره، اگر یک نگاه بهتری نسبت به ‏محیط پیرامون خودش داشت می تونست در چند سال گذشته اتفاق بیفته و خیلی از این اتفاقات به وقوع نپیوندد.‏
‏ و می تونست این مرحله مردمی شدن انقلاب اتفاق نیفته و باز هم همون سه طیف فکری باشند.‏
‏ آزادی های سیاسی داده بشه و کم کم این اتفاقات شکل و رنگ دیگه ای بگیره.‏
‏ اما پادشاه ایران خب قاعدتا احساس می کرد که من انقلابم رو با مردم کردم و کارهایی که قرار بود رو انجام دادم و دیگه مردم ‏نیازی به آزادی سیاسی ندارند.‏
‏ از نظر اقتصادی هم ایران در یک رونقی قرار داره و ما قرار هست که پله های ترقی رو پیش بریم.‏
‏ حالا در باب اینکه در دوران پهلوی هم مشکلات اقتصادی بوده یا نه؟
‏ که قاعدتا بوده در همه جای دنیا بوده و هست.‏
‏ اما اینکه اون دوران، دورانی بوده که رفاه رو مردم تا حدی داشتن به صورت نسبی رفاهی رو داشتند درش شکی نیست و این ‏مشخص است که انقلاب ایران انقلابی نبوده که در راه نان باشد، برای کار باشد و یا عناوینی از این دست باشد.‏
‏ بخشی از این انقلاب به واسطه تحرک ها و تحریک های مذهبیون بوده که جنبه های ایدئولوژیک داشته و بخش دیگر و مهم ‏تری هم به واسطه خفقان و استبداد سیاسی بوده که این مهم ترین رکن را داشته و فریاد این روز ها این طیف های فکری به ‏ویژه طیف هایی مثل کمونیست ها و مخصوصا ملی گراها بیشتر در باب این خفقان سیاسی بوده که نیاز داشتند ایرانی ها به ‏واسطه آن آرزومندی که از دور زمان ها داشتند به این آزادی های سیاسی برسند.‏
‏ در باب انقلاب.‏
‏ باز هم میشه صحبت کرد.‏
‏ صحبت دربارش بسیار هست.‏
‏ ما قسمت بعدی این برنامه را در باب جمهوری اسلامی اختصاص می دهیم و بیشتر در باب جمهوری اسلامی صحبت می کنیم.‏
‏ حالا در آنجا شاید در ابتدا یک مقدار بیشتری هم در باب این انقلاب صحبت بکنیم اما اصولا صحبت در باب تاریخ ایران ‏بسیار زیاد است.‏
‏ همیشه ساعت ها درباره اش صحبت کرد.‏
‏ ما قرار نیست که این برنامه چند قسمتی ایران صد ساله یک تاریخی را بیان بکنیم.‏
‏ قرار هست که با بیان کردن بخشی از این تاریخ به یک برآیند درستی در باب تاریخ ایران برسیم و بدانیم که چرا امروز در این ‏جایگاه قرار داریم.‏