خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که ما در باب این خدایان بیشمار در زندگی ما و جایگاه خدا در زندگیمون ‏صحبت بکنیم.‏
‏ با توجه به قسمت گذشته و تاثیراتی که وجود این خدا از نظر فرهنگی بر زندگی ما داشت صحبت کردیم.‏
‏ حالا توی این قسمت بهتر هستش که حالا در باب این خدایان بر زمین صحبت بکنیم.‏
‏ یعنی این فرهنگ و این تاثیر خداوندی بر زندگی ما نهایتا یک نتیجه و ثمری هم خواهد داشت.‏
‏ یک فرهنگی که به ما یک نوع زیستی رو میده.‏
‏ همون طور که توی قسمت های گذشته هم دربارش صحبت کردیم.‏
‏ این حس مالکیت رو به ما میده و این قدرت پرستی رو میده.‏
‏ این برتری طلبی رو میده.‏
‏ این عناوین بی شمار رو با ما مطرح میکنه و حالا با توجه به فرهنگی که به ما خورانده حالا قرار هست که یک نتیجه و ثمری ‏هم داشته باشه.‏
‏ قاعدتا نتیجه و ثمرش در وهله ی اول این باور به خدا هست.‏
‏ این معنای خدا که این فرهنگ رو ساخته و باعث شده ما یک سری رفتار هایی داشته باشیم.‏
‏ این رفتار های ما نوع زندگی ما رو در آینده رقم میزنن.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با این نوع از زیست که درگیر اون هستید.‏
‏ در برابر خیلی از عوامل یک رفتارهای مشخصی رو انجام میدید.‏
‏ چرا که این فرهنگ مشخص به شما این رفتارها رو آموزش داده.‏
‏ آموزه هایی هست که شما از این معنای مشخص گرفتید.‏
‏ اما تنها و تنها قضیه به همین جا ختم نمیشه.‏
‏ فرای این شما مواجه می‌شید با این معنای مشخص از خدا در آسمان ها که حالا قرار است مابه ازایی هم بر زمین داشته باشد.‏
‏ به نوعی از خودش بازتولید داشته باشد.‏
‏ دوباره شما این خدا را بر زمین در اشکال مختلف هم ببینید.‏
‏ حالا این خدا شکل تازه ای بگیرد باز به میدان بیاید.‏
‏ یک شکل تازه در یک نقش تازه در یک جایگاه تازه.‏
‏ و حالا شما مواجه میشوید با این خدایان بیشمار بر زمین.‏
‏ آن خدای تصویرشده در آسمان ها که با شما مطرح کرد یک فرهنگی را به وجود آورد.‏
‏ یک معنای خاصی داشت که به واسطه آن معنا فرهنگی را با شما در میان گذاشت.‏
‏ حالا قرار است که از خودش تولید بکند.‏
‏ حالا قرار است که در شکل های مختلفی هم وارد زندگی شما بشود.‏
‏ قاعدتا آموزش های بیشماری که در این فرهنگ ما میبینیم تا در نهایت به این خدا سازی ها به این باور به خدایان برسیم.‏
‏ آموزش هایی که از همان ابتدا هم همراه ماست همیشه و همیشه باهاش زندگی میکنیم.‏
‏ یعنی شما در نظر بگیرید یک کودک ایرانی در یک خانواده ایرانی وقتی متولد میشه تا چه اندازه ای درگیر این معانی ‏مشخص از خداست، از همون ابتدا تا چه اندازه با او مطرح میشه؟
‏ اون خانواده تحت سیطره هر دین و باوری که باشند حتی بی دین حتی بی خدا.‏
‏ حتی ما در کمی پیشتر در همین برنامه در باب این نگاه بی خدایی هم صحبت خواهیم کرد.‏
‏ اما نزدیک به بحث خودمون باشه.‏
‏ در نظر بگیرید این کودکی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم در بستر ایران به دنیا میاد حالا با چه آموزه هایی روبه رو ‏میشه؟
‏ چه آموزه هایی به او فرهنگ زیستن رو خواهد داد؟
‏ چگونه او را آزموده می کنند که خدای قدرتمندی مالک بر جهان در جهان هستی وجود دارد و او فرمانده است و ‏فرمانبرداری؟
‏ تو برده و عبد و عبید او هستی.‏
‏ تو باید فرامین او را به گوش جان بسپاری.‏
‏ او مالک بر توست.‏
‏ مالک بر روز جزاست و الی آخر.‏
‏ که تمام این عناوین رو قاعدتا همه ی شما هم شنیدید و باهاش هم درگیر بودید.‏
‏ همون طوری که توی قسمت های گذشته هم پیرامون این معنای خدا و فرهنگ سازی ها هم ما صحبت کردیم.‏
‏ حالا این کودک تا چه اندازه درگیر این مفاهیمی که با او مطرح میشه خواهد شد؟
‏ تا چه اندازه تعلیم و تربیت در راستای قبول این خدا شکل میگیره و به پیش میره؟
‏ در همون نقطه ابتدایی پدر و مادر هستند که با او مطرح میکنند.‏
‏ بعد از اون وارد مدرسه میشه.‏
‏ معلمان، مدیران، حتی همکلاسی ها، دوستان با او مطرح می‌کنند.‏
‏ همین عناوین و همین صحبت ها و همین آموزه ها و آموزه هایی که تحت عنوان معنای خدا و فرهنگ خدا با او در میان ‏گذاشته می‌شود، پیرامون مالکیت خدا و قدرت خدا و برتری خدا و فرمانبردار بودن در برابر خدا، بردگی در برابر خدا داشتن، ‏ترس، نادانی، ناتوانی در برابر این خدا.‏
‏ تمامی این عناوین یک به یک از سوی پدر و مادر، معلمان، مدیران، دوستان و بعد از دانشگاه، استادان دانشگاه حتی بالاتر، ‏همکاران، همراهان، دوستان معمول در بزرگی هم محله ای ها، فلان عالم دینی، مرجع دینی، هر کسی حتی بالاتر از آن در دل ‏فرهنگ شما اگر شعری می‌خوانید، اگر کتابی می خوانید، اگر فیلمی می‌بینید، اگر موسیقی ای گوش می‌کنید، باز هم همین ‏ندای پرتکرار گاها به صورت مستقیم و گاها هم به صورت غیر مستقیم باز با شما مطرح میشه.‏
‏ همین فرهنگ به شما خورانده میشه.‏
‏ همین فرهنگ مشخصی که پیرامون معنای خدا ما درباره اش بحث کردیم مدام داره به شما تکرار میشه که شما در برابر این ‏خدا پست و حقیر هستید.‏
‏ او فرمانده بر جهان هست.‏
‏ شما در برابر او بنده و عبد و عبید هستید.‏
‏ نافرمانی در برابر او بدترین عقوبت ها رو در پی خواهد داشت.‏
‏ طغیان و یاغی گری بدترین صفات از صفات شیطانی است.‏
‏ و الی آخر.‏
‏ این آموزه ها یک به یک داره به گوش شما خوانده میشه.‏
‏ نه فقط توسط پدر و مادر، نه فقط توسط معلم ها، دوستان، همراهان و همکاران.‏
‏ حتی توسط هنر.‏
‏ حتی توسط فیلم. سریال. کتاب. شعر.‏
‏ هر عنوانی که بتونه فرهنگ انسان ها رو تغییر بده، بتونه تاثیری بر نوع تفکر اون ها و باور اون ها داشته باشه.‏
‏ همین معانی رو به صورت مستقیم و غیر مستقیم با انسان ها مطرح میکنه.‏
‏ حالا شما تصور کنید این کودک انسانی با این تعالیم بزرگ میشه و همین تعالیم در او گسترش پیدا میکنه.‏
‏ نکته ابتدایی در برابر اون خدا فرمانبردار هست.‏
‏ اون معنا رو قبول کرده.‏
‏ به این معنای بزرگ باورمند هست.‏
‏ اما این معنای بزرگ در خلال خودش یک فرهنگی به او داده.‏
‏ فرهنگ داده شده نسبت به او چیست؟
‏ اینکه یکی از این خدایگان قاعدتا پدر و مادر او هستند.‏
‏ او جایگاه قدسی اون خدا رو قبول کرده.‏
‏ پس باز هم این جایگاه رو قبول خواهد کرد.‏
‏ او قبول کرده که فرمانبردار باشه.‏
‏ پس باز هم فرامین رو قبول خواهد کرد.‏
‏ او این مالکیت رو و این برتری رو و این قدرت رو و این عناوین بیشماری که در معنای خدا در فرهنگ خدا وجود داره رو ‏قبول کرده پس قاعدتا در دل دیگران هم قبول خواهد کرد.‏
‏ جایی که قدرت دیگری رو بالاتر و برتر از خودش بدونه اون رو به عنوان خدا قبول خواهد کرد.‏
‏ این معنای مشخص از خدا، این فرهنگ مشخص از خدا در نهایت قرار هست که بازتولیدی از این خدا داشته باشه.‏
‏ انسان هایی که خدایی رو به وجود میارن مطرح میکنن تا در نهایت خودشون هم خدا باشن.‏
‏ خودشون هم جا پای اون خدا بذارن.‏
‏ انسان ها رو به قبول این خدا، قبول این قدرت سوق بدن تا در نهایت قدرت اون ها هم تنفیذ بشه. قبول بشه.‏
‏ یعنی شما مواجه هستید با این نظام ساختارمند ساخته شده تا در نهایت بعد از در میان گذاشتن اون معنای خدا، خدایگان ‏بیشماری هم بر زمین وجود داشته باشن.‏
‏ این بستر باز شده فراهم شده تا فرماندهی وجود داشته باشد.‏
‏ یک روز خدایی در آسمان ها.‏
‏ یک روز خلیفه الله بر زمین.‏
‏ یک روز پیامبر خدا.‏
‏ یک روز پدر و مادر تو.‏
‏ و الی آخر.‏
‏ و این چرخه و این بازتولید خدا هم در حال تکرار است.‏
‏ شما مواجه می شوید که دارد مدام تکرار می شود و انسان ها با آن درگیر هستند.‏
‏ این آن نقطه ایست که ما داریم درباره اش صحبت می کنیم.‏
‏ وقتی از فرهنگ خداوندی صحبت کردیم.‏
‏ به چند مورد میشه درباره اش اشاره کرد.‏
‏ یکی این هست که اون انسانی که این مطالب رو میگیره و می شنوه.‏
‏ همچین روحیاتی در او زنده میشه. روحیه فرمانبرداری.‏
‏ روحیه قبول کردن.‏
‏ بزرگی و برتری دیگران.‏
‏ اصلا باور به این برتری و بزرگی.‏
‏ روحیه ی قدرت پرستی تمام او زنده خواهد شد.‏
‏ اما مرحله دوم این است که او قبول می کند که این فرهنگ و این فرهنگ بخشی از زندگی او می شود.‏
‏ حالا بعد از خدا در آسمان ها شاید پدری هم جای اون خدا رو بگیره.‏
‏ حالا اون پدر هم در همون نگاه قرار می گیره.‏
‏ حالا همون رده های خدا رو می پوشه.‏
‏ جا پای همون خدا می ذاره.‏
‏ قرار هست که در نقش او فرو بره.‏
‏ قرار هست که جای او رو بازی کنه.‏
‏ و حالا این فرزند آموزش دیده قبول می کنه اون جایگاه رو.‏
‏ چرا که این جایگاه رو این اصل رو پذیرفته.‏
‏ اما این انسان پر از تحقیر میشه.‏
‏ در برابر اون خدا پر از تحقیر میشه.‏
‏ حتی نقطه ابتدایی.‏
‏ ما گفتیم این معنای خدا و این فرهنگ خدا شکل می گیره.‏
‏ اما انسان ها چرا در پی بازتولید این خدا هستند؟
‏ چرا دوباره خدا رو می سازن؟
‏ چرا که خودشون هم در برابر اون خدا تحقیر میشن.‏
‏ انسان که برده در برابر اون خدا هست در برابر اون خدا حق صحبت کردن نداره، نقد کردن نداره، بدترین عقوبت ها در ‏برابرش هست.‏
‏ او بزرگ بزرگان هست.‏
‏ او خوار و خفیف و ذلیل در برابر این خدای قدسی و بزرگ است.‏
‏ آیا پر از حس تحقیر نیست؟
‏ آیا نباید جواب و سرپوشی بر این تحقیر خود بگذارد؟
‏ چه چیزی می تواند این تحقیر وجودی او را آرام کند به جز اینکه دیگران را تحقیر کند به جز اینکه خودش را در مرتبت ‏بزرگی ببیند؟
‏ وقتی شما کوچک و پست و نا توان شدید و حقیر شدید، حالا چگونه می‌توانید این حقارت خودتان را سرپوش بگذارید با ‏بزرگ شدن.‏
‏ بزرگ شدن نیازمند این است که حقیرانه در برابر شما باشند.‏
‏ کوچکان در برابر شما باشند.‏
‏ همان طور که ما در باب معنای خدا هم صحبت کردیم و گفتیم بزرگی معنایی ندارد مگر به واسطه کوچکی دیگران.‏
‏ قدرت معنایی ندارد مگر به واسطه ضعف دیگران و حال انسانی که پر از حس حقارت است باید سرپوشی بر این حقارت خود ‏بگذارد تا به این چرخه، تا به این سیستم باورمند بماند تا چشم امیدی داشته باشد به این سیستم.‏
‏ سیستمی که به او نوید بده اگر تو در برابر این خدای قدسی سر تعظیم فرود میاری، دو فردای دیگه خودت هم میتونی جا پای ‏همون خدا بزاری.‏
‏ همون ردا رو به تن بکنی.‏
‏ گاه میتوانی مبدل به خدای فرزند خود، خدای همسر خود و یا خدای مردمان کشور خودت بشی.‏
‏ این حس تحقیر در اون نقطه ابتدایی باید براش سرپوشی گذاشته بشه و با تحقیر دیگران بزرگ خوانده شدن خود به این حس ‏خواهی رسید.‏
‏ و این چرخه، این فرهنگ خداوندی به تو نوید این رو خواهد داد که تو خلیفه اللهی، تو جانشین خدا بر زمین هستی و تو خود ‏خدا بر زمین خواهی بود و این اون فلسفه خداوندی و اون فرهنگ خداوندی است که دائم در حال بازتولید خدا بر زمین هست ‏و شما مواجه میشوید با این آموزش های بیکران در جهان که در نهایت خدایان بیشماری را هم پدید می آورد.‏
‏ یعنی شما وقتی به جهان پیرامون خودتان نگاه می‌کنید، مواجه می‌شوید با خدایگان بی شماری که در جهان هستی وجود دارند.‏
‏ یک بار خدای در آسمان ها ست، یک بار پیامبر خدا ست، یک بار پدر شماست و یک بار مادر شماست.‏
‏ یک بار معلم در مدرسه است، استاد دانشگاه است، رییس کارخانه است.‏
‏ رییس جمهور، پادشاه، امیر، خلیفه و الی آخر.‏
‏ هزاران هزار عنوان برای آن خدا تراشیده می‌شود و شما مواجه می‌شوید با خدایگان بی شماری که در حال بازتولید هم هستند.‏
‏ دوباره همدیگر را زایش می کنند.‏
‏ یک بار اون خدای اینقدر قدرتمند هست که بر تمام موجودات زنده حکمفرماست.‏
‏ یک بار در حد بسیار کوچکی بر دوست خود که از او ضعیف تر هست.‏
‏ یعنی شما به این چرخه نگاه کنید.‏
‏ به این نظام و نگاه کنید این نظام چگونه به پیش می رود.‏
‏ چرخه های او با چی قابل چرخیدن هستند؟
‏ با همین باورمندی، با همین امید به خدا شدن.‏
‏ انسانی که در این چرخه قرار می‌گیرد با میل به رسیدن به این جایگاه خداوندی است که آن جایگاه را می پرستد و حالا به او ‏این اجازه داده می‌شود تا مدام در حال بازتولید باشد تا تلاش کند برای رسیدن به آن جایگاه قدسی در پیش رو.‏
‏ و اوست که با هر توانی که در اختیار دارد قدم برمی‌دارد برای رسیدن به آن جایگاه قدسی و بزرگ.‏
‏ برای رسیدن به خدا شدن.‏
‏ و اتفاقا هم در این راه موفق می‌شود چرا که جا پای خدا می‌گذارد و تبدیل به خدای در برابر می‌شود.‏
‏ شما تصور کنید در یک کارخانه مشخص رییس کارخانه می‌شود خدای بزرگ آنجا اما باز هم خدایگان تولید می‌شوند.‏
‏ یکی از آن اشخاص می‌شود سرکارگر.‏
‏ سرکارگر که آنجا یک خدای برتر در آسمان داره، اون خدا رییس اون کارخونه است.‏
‏ او در برابر او تحقیر میشه.‏
‏ کوچک میشه اما بلافاصله با بازتولید خودش هم مبدل به یک خدا میشه.‏
‏ حالا سرکارگر دیگران هست.‏
‏ او خدای بر این کارگران هست.‏
‏ حالا در برابر این کارگران می تونه اون احساس تحقیر شدن رو پاسخ بده.‏
‏ می تونه با تحقیر دیگران خود رو بزرگ کنه.‏
‏ اما یکی از اون کارگران رو در نظر بگیرید که پر از تحقیر در برابر این خدا فرمانبردار باید تمام اون فرهنگ ها و معانی رو به ‏پیش ببره.‏
‏ حالا پر از اون تحقیر به دنبال یک کارگر ضعیف تر از خود خواهد گشت تا این احساس پر از تحقیر خودش رو پاسخ بده.‏
‏ و این چرخ دوار در حال گردش هست و این خدایگان بیشمار در حال بازتولید.‏
‏ و این ها همه و همه برگرفته از همون فرهنگ خداوندی همان معنای خداوندی ست که درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ عناوین بی شمار قدرت پرستی.‏
‏ این برتری طلبی همه و همه در حال بازتولید هستند و این خدایگان هم در حال تکرار هستند.‏
‏ شما نگاه بکنید ما با معنایی به اسم خدا رو به رو هستیم که در نهایت در پی ساختن جایگاه این خدا بر زمین هست.‏
‏ به تمامی این جایگاه ها نگاه بکنید.‏
‏ تمام جایگاه هایی که از ابتدا ساخته شده برای این خدا فرای خدای در آسمان ها.‏
‏ ما تا چه اندازه خدا بر زمین داریم؟
‏ آیا پادشاهان خدا نیستند؟
‏ آیا امیران، رییس جمهورها، رییس ها، کارخانه ها، اینها همه و همه اشل و نمونه ای از آن جایگاه خداوندی نیستند؟
‏ آیا در دل ارتش ها شما وقتی رو به رو می شوید با این ارزش گذاری ها، با این تقسیم بندی ها باز هم شاهد این خدایگان ‏بیشمار نیستید؟
‏ باور به این فرهنگ خداوندی نیستید؟
‏ آیا قرار نیست این ها بازتولید بشود و این یک فرهنگ غالبی باشد که همه به آن پایبند باشند و این آن نقطه ای است که ما با ‏این خدایگان بی شمار روبه رو هستیم. هستید.‏
‏ یکی از اون المان های مشخصی که ما درباره اش صحبت کردیم گفتیم احساس مالکیت.‏
‏ حس مالکیت رو یکی از عناوین و معانی ای هستش که ما باهاش خدا رو میشناسیم.‏
‏ یکی از فرهنگ هاییست که خدا غالب بر جهان میکنه.‏
‏ حالا شما مواجه هستید با پدری که مالک بر فرزند خود است، با همسری که مالک بر همسر خود هست، حتی با رییس کارخانه ‏ای که مالک بر کارگر خود است و این ارباب ها و رعیت ها و بردگان بی شمار که مدام در حال تولید هستند و این فرهنگ ‏غالبی است که داره هی تکرار میشه، هی از خودش بازتولید میکنه و خدایگان بی شمار رو هم شما در جای جای جهان میبینید و ‏قاعدتا این ها همه و همه برگرفته از همون آموزه هاست.‏
‏ انسان ها الگویی از اون خدای در آسمان میگیرند.‏
‏ نگاهی به اون خدای در آسمان میکنند.‏
‏ تحقیری که شدن رو حالا پاسخ میدن با الگوی در برابر و خود رو به جای خدا مینشونه.‏
‏ بسته به اینکه چه جایگاهی داشته باشن، چه قدرتی داشته باشن، با چه موجوداتی در ارتباط باشن، جا پای همون خدا و ردای اون ‏خدا رو به تن میکنن.‏
‏ یک بار در اشلی قدرتمند و بزرگ تحت عنوان رهبر یک کشور که سرنوشت میلیون ها انسان در اختیارشون باشه، یک بار در ‏یک جایگاه کوچک در کنار دوست خودشون که از او ضعیف تر هست در کنار کارگری که همکار او هست ولی از او ‏ضعیف تر هست، از نظر جسمانی، از نظر فکری و یا از هر نظر دیگری و او جایگاه رو به دست میاره با الگویی که از خدا گرفته ‏و تحقیری که در وجودش داشته.‏
‏ برای پاسخ به این تحقیر.‏
‏ اما فرای این الگو گرفتن شما مواجه میشید با این فرهنگ.‏
‏ این تاثیر حتی بر دل جامعه بی خدایان.‏
‏ یعنی شما روبرو هستید با جماعتی که خود رو بی خدا می دونه؟
‏ با توجه به همان ایمانی که ما در قسمت اول درباره اش صحبت کردیم نه از نظر علمی، از نظر ایمانی باور دارد که خدایی در ‏جهان وجود ندارد اما باورمند به فرهنگ خداست.‏
‏ خدا را در شکل فیزیکی خودش قبول ندارد.‏
‏ میگه خدایی وجود نداره.‏
‏ خدایی در آسمان ها نیست.‏
‏ الله یک توهمه و یک داستانه.‏
‏ اما به این فرهنگ، به این چهارچوب باور داره.‏
‏ باور داره که باید برتری وجود داشته باشه.‏
‏ قدرت وجود داشته باشه، بزرگی وجود داشته باشه، فرمان وجود داشته باشه.‏
‏ به تمام عناوینی که معنای خدا رو ساخته اند باورمند هست اما به فیزیک اون خدا باور نداره.‏
‏ هیچ تفاوتی میان این جماعت و جماعتی که به خدا باور دارند و به ادیان باور دارند نیست.‏
‏ چرا که هر دو به دنبال یک معنای مشخصند.‏
‏ معنایی که ما با او درگیری داریم معنای خدا از فرهنگ خداست نه شخص خدا.‏
‏ حالا شما مواجه میشید دست و پا زدن جماعتی برای تغییر سر در میان تاج.‏
‏ حالا این جماعت دارن دست و پا میزنن که سر در میان تاج رو تغییر بدن نه تاج و تخت رو واژگون نمیکنن.‏
‏ حالا میخوان دست و پا بزنن تا فلان شاه بره و فلان شاه بیاد فلان خدا بره تا فلان خدا بیاد، فلان باور بره تا فلان باور بیاد.‏
‏ موضوع سر تغییر جایگاه ها هست.‏
‏ این جماعتی که به خدا باور ندارن و خود رو تحت عنوان بی خدا می شناسند به فرهنگ خدا به معنای خدا باور دارند.‏
‏ فرهنگ خدا در وجود اونها رسوخ کرده.‏
‏ خیلی از اونها منظور کلیت و همه بی خدایان نیست.‏
‏ اما جماعت غالب در میان بی خدایان هم به همین شکل هستن.‏
‏ یعنی با اون معنا و فرهنگ خداوندی هیچ تناقضی ندارن، هیچ ایستادگی در برابر اون ندارن.‏
‏ موضوعی که برای اونها وجود داره مصادیق این خدا هست.‏
‏ مصادیق این خدا رو به صورت فیزیکی و جسمی رد میکنن.‏
‏ حالا شما مواجه میشید با حکومتی که در جهان تشکیل میشه بر پایه ی همین نظام مشخص فکری.‏
‏ خداوندی بر پایه ی همین فرماندهی و فرمانبرداری اربابی و رعیتی.‏
‏ مالکیت بر دیگران.‏
‏ برتری، یگانگی، قدرت پرستی و الی آخر.‏
‏ عناوینی که خدا رو تشکیل میده.‏
‏ اما این جماعتی که این قدرت رو تشکیل دادن ادعای بی خدایی دارن.‏
‏ چه تفاوتی در این موضوع هست که اونها به خدایی در شکل الله باور داشته باشن یا نداشته باشن که باور و معنا و فرهنگی که ‏اونها تعقیب میکنن همین فرهنگ خداوندی ست؟
‏ همین باور به خداست.‏
‏ تفاوتی نمیکنه که شما به الله باور دارید یا ندارید.‏
‏ آیا به این معنا باور دارید؟
‏ آیا این فرهنگ روی شما تاثیر گذاشته؟
‏ آیا شما در پی ساختن خدایان تازه هستید؟
‏ آیا با این فرهنگ درگیری دارید؟
‏ با این فرهنگ زندگی میکنید یا نه؟
‏ این فرهنگ رو رد کردید و کنار گذاشتید و یک فرهنگ تازه ای را پدید آوردید، ارزش ها را دگرگون کردید.‏
‏ ما مواجه می شویم با بی خدایانی که اتفاقا معتاد به همین نگاه و همین نظریه هستند.‏
‏ اتفاقا حتی به مراتب بزرگتر از حتی خداپرستان هم باورمند به این نگاه هستند.‏
‏ حتی میان جایگاه هم عوض می کنند.‏
‏ حالا انسان را در معنای کلی خودش جای خدا می‌نشانند.‏
‏ اصلا تمام مفاهیم الهی و فرازمینی کنار گذاشته می شود.‏
‏ انسان با کرامتی می آید که دقیقا جا پای خدا گذاشته.‏
‏ حالا خود خداست که بر زمین.‏
‏ حالا دیگر در لفافه گفته نمی شود که مردم بخوان خودشون رو برسونن به اون جایگاه.‏
‏ اینبار این گوی و این میدان در اختیار شماست تا خدا بشید تا این خرقه رو به تن بکنید تا خودتون رو جای خدا بزارید.‏
‏ شما مواجه میشید با نظام های دیوانه واری که در جهان هم شکل گرفته تحت عنوان همین نگاه های سکولار دور از خدا به ‏نوعی دور از حقیقت.‏
‏ اما به گفته ی خود بیخدایان که اتفاقا بیشتر درگیر همین معانی خداوندی هستند چرا که بی پرواتر اورتر دارند این تصویر را ‏ارائه می کنند و ما این گره خوردن فرهنگ رو با بیخدایی هم میتونیم ببینیم.‏
‏ یعنی فرهنگ خدا گره خورده با همان معنای مشخص از پرستش خدا.‏
‏ اما فرای این موضوعات دیگه ای هم داریم.‏
‏ یکی اینکه یک میدان داری می بینیم از این تفکر الهی در زندگی خودمون، در زندگی روزمره ی ما خدا همواره ما باهاش ‏درگیری داریم در همه اتفاقات ما یعنی این خدا در جای جای زیست ما هست.‏
‏ فرای این خدایان بیشماری که به وجود میان و ما باهاشون درگیر هستیم در همه جا می بینیم.‏
‏ همه در پی این هستن که خود رو به اون جایگاه خدا برسونن.‏
‏ ما با معانی و مفاهیمی که خدا مطرح میکنه، با فرامینی که خدا مطرح می کنه درگیری روزمره داریم.‏
‏ یعنی به عنوان یک انسان گاها با این مضامین رو به رو می‌شویم.‏
‏ در زندگی عادی خود فرمانی که او داده را ما باید در زندگی خودمان اجرایی بکنیم.‏
‏ بسته به زندگی روزمره ماست.‏
‏ بحث های ماست.‏
‏ اگر ما قرار است در باب یک موضوع مشخص صحبت بکنیم، حالا مواجه می‌شویم با این بحثی که به خدا پیوندش می‌دهد.‏
‏ یعنی به عنوان مثال خود من از خودم صحبت می‌کنم.‏
‏ من باور مشخصی به آزادی و جان دارم، به برابری دارم، به باوری که در دل آن صحبت از این می‌کند که آزادی به مفهوم آزار ‏نرساندن به دیگران هست.‏
‏ برابری همه جان ها هست.‏
‏ این باور من وقتی مطرح بشود، در یک مباحثه مشخص بلافاصله درگیری با معنای خدا پیدا می‌کند.‏
‏ یعنی اگر شما به عنوان یک انسان در یک بحث مشخص پیرامون این موضوع مشخص و برابری جان ها صحبت بکنید، یک ‏علم بزرگی را در برابر خود دارید به اسم خدا.‏
‏ حال این خدا به شما خواهد گفت که من برابری رو قبول نمی کنم.‏
‏ انسان اشرف مخلوقات است.‏
‏ انسان با دیگر جانداران برابر و همتا نیست و این برابری جان های شما بی ارزش است چرا که یک کلام قدسی و الهی وجود ‏دارد که این رو به کنار می بره.‏
‏ دلیل اصلی که من در برابر اسلام، در برابر خدا، در برابر قرآن، در برابر این نگاه ها قد علم کردم و باور های خودم رو مطرح ‏می کنم این هستش که این باور ها در برابر من ایستادگی می کنند.‏
‏ یعنی ما مواجه میشیم با معنا و مفهوم خدا.‏
‏ این خدایگان بی شمار که در زندگی روزمره ی ما، در بحث های ما، در قانون گذاری ما، در زندگی اجتماعی ما دخیل هستند، ‏همه زندگی ما رو تحت تاثیر خود قرار میدن.‏
‏ اگر ما چشم امید داشته باشیم برای زندگی بهتره همه جانداران برای اینکه انسان ها رو به سمت و سوی گیاهخواری سوق ‏بدیم.‏
‏ حال یک علم بزرگی وجود دارد که خدا فرموده است که ما حیوانات را آفریده ایم تا شما از آن ها استفاده کنید.‏
‏ حالا شما باید در این نقطه ی ابتدایی در برابر این خدا ایستادگی کنید و این خدا را محو و نابود کنید تا بتوانید باور خودتان را ‏با دیگران مطرح کنید چرا که این خدا یک خط بطلانی بر تمام بحث ها فصل الخطاب است بر تمام بحث ها.‏
‏ این نظام دیوانه وار دیکتاتوری که هیچ نوع نگاه نقادانه ای را در خودش جای نمی دهد و هیچ صحبتی را قبول نمی کند که ‏اگر شما فلان موضوع را با او مطرح کنی در نهایت می گوید که این گونه خواسته این گونه امر کرده و موضوع تمام می شود.‏
‏ هیچ جایی برای بحث جایی برای پیشرفت، جایی برای دگرگونی باز نخواهد گذاشت و شما مواجه می شوید با این نگاه دگم ‏و بسته و خشک که قرار است همه چیز را برای خود بکند.‏
‏ این نگاه خداوندی که قرار است فصل الخطاب تمام موضوعات باشد.‏
‏ شما اگر بحثی را مطرح می کنید پیرامون گیاهخواری در نهایت با یک جمله ای که خدا اینگونه فرموده است.‏
‏ همه چیز باید تموم بشه.‏
‏ این نقش خدا در زندگی ماست.‏
‏ این اون خدایگان بی شمار در زندگی ما هستن که حتی در یک شکل کلی تحت عنوان فرامین هم زندگی ما رو تا این اندازه ‏تحت تاثیر خودشون قرار میدن.‏
‏ زندگی روزمره ی ما رو.‏
‏ زندگی قانونی ما رو.‏
‏ زندگی ای که در آن پیشرفت قرار باشه اتفاق بیفته.‏
‏ در باب پیشرفت هامون، در باب قانون گذاری هامون و در باب زندگی معمول خودمون.‏
‏ یعنی شما تصور بکنید ما در کشوری زندگی میکنیم که قوانین بیشماری ضد انسان ها و جانداران وجود داره.‏
‏ بر ضد یک جنسیت خاص به اسم زنان وجود داره.‏
‏ اگر شما صحبتی پیرامون تغییر این قانون ها و پیشرفت در این قانون ها و دگرگونی ها بزنید بلافاصله یک خط بطلانی به اسم ‏خدا وجود داره که خدا اینگونه فرموده.‏
‏ خدا گفته که شهادت زنان نیمه مردان به حساب میاد.‏
‏ خدا در دل قرآن پیرامون چهار همسر داشتن مردان صحبت کرده.‏
‏ این یک فصل‌الخطاب است برای تمام کردن اوضاع.‏
‏ این آن فرهنگ خداوندی است که حال غالب می‌شود.‏
‏ حال تمام معانی را در خود جای می‌دهد و جا برای هیچ دگرگونی نخواهد گذاشت.‏
‏ و وقتی ما در باب این خدایگان بی‌شمار صحبت می‌کنیم، فرای آن نگاهی که این خدایان را در حال بازتولید است و این نظام ‏بیمارگونه را به وجود میاره، فرای این‌ها ما مواجه می‌شویم با این معانی و مفاهیم و قوانین و فرامین خداوندی که زندگی عادی ‏ما، قوانین ما، زیست ما رو تحت تاثیر خودش قرار می‌ده، همه چیز ما رو تحت تاثیر خودش قرار می‌ده و اصولا این خدایی رو ‏ما می‌شناسیم که به عنوان محوریت اصلی همه زندگی ما قرار می‌گیره.‏
‏ حال همه چیز رو انسان‌ها از دل او می‌خوان.‏
‏ تمامی توانایی ها و دانایی های خودشون رو لعن می‌کنن، به دور میندازن تا شاید به واسطه این خدا به هر چیزی برسن.‏
‏ حتی شما نگاه بکنید کنید ما جهانی را ساختیم در دل این باور خداوندی که به واسطه نادانی ها و ناتوانی ها حتی انسان ها میل ‏به پیشرفت هم نخواهند داشت.‏
‏ جهان پر از زشتی و فلاکت است.‏
‏ پر از ظلم و بدبختی ست.‏
‏ اما جماعتی هستند که به خدا دل بستن خود را نادان و ناتوان می دانند تا در نهایت ولی و نماینده او جهان را تغییر دهد.‏
‏ حالا محوریت همه چیز این خداست.‏
‏ این خدایان بی شمار، این خدایان بی شمار بازتولید شده ای که حالا قرار است در آینده شما کاری نکنید نادان و ناتوان در آن ‏لاک پر از حماقت و بلاهت خودتان فرو برید تا شاید آن ها به شما مددی برسانند.‏
‏ حالا شما هر جایی که نگاه می کنید خدای تازه ای سر بر میاره.‏
‏ خدای تازه ای موضوع تازه ای رو مطرح می کنه و شما باید در برابر او فرمانبردار باشید.‏
‏ باید فرامین او رو با جان و دل قبول کنید و این خدایان بی شمار دائم در حال تولید هستند چرا که این فرهنگ خداوندی، ‏فرهنگ غالب در میان جوامع ما هست.‏
‏ تنها به کشور های اسلامی هم ختم نمیشه و در همه جای جهان هم شاهدش هستیم.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.‏
‏ در پناه آزادی.‏