دنیای سبز دیربازانمان را به نابودی سپردیم و از آن هیچ باقی نگذاشتیم تا زندگی بر ما ارزانی دارد،

دنیای نخست سرخ شد و در خون خود بر خویشتن و جانان جهان گریست، لیک آدمیان بر آن بودند تا باز به ارزش‌های خودساخته‌شان پیش روند و این‌گونه شد که جهان را سیاهی فرا گرفت،

اسمان تیره و تار گشت و دیگر خورشید به رویمان نتابید، او نیز کلافه شده بود، او هم از این دنیای دیوانه‌وار به تنگ آمد و شنیدم که در شبی خویشتن را کشت تا آسوده بخوابد

آسمان تیره و تار بی‌آنکه آفتاب بر آن طلوع کند چه غمناک بود،

ماه کم سو و بی‌توان به جای مانده بود، آخر آدمیان به ماه سفر بردند و او را دست و پا بسته بر جای نهادند، او را به حصر کشیدند و مالکانه بر او تاختند تا بر آنان بتابد و حال هر بار ماه را می‌دیدیم که با توانی تحلیل رفته و جانی بی‌رمق بر جای خشک مانده است و او را توانی برای رفتن و دورماندن نیست، آدمیان او را محکوم به ماندن کردند تا بر دنیایشان بتابد و یگانه نور باقی مانده بر جهانشان باشد

هر چند برای ماه هم نقشه‌های بسیار کشیده بودند، شنیده بودم که می‌خواهند در آینده‌ای نه چندان دور او را تکه تکه کنند و از اجسام او ابزار تازه‌ای بسازند، آنان تنها به انتظار آن بودند تا بتوانند ماه تازه‌ای خلق کنند و جایگزین او کنند و پس از مطمئن شدن از ساختن نور تازه، به سر اسیرشان آن بیاورند که آرزو کرده‌اند،

آنان به سر خیال ساختن خورشید داشتند، ابنای بشر تا آنجا خویشتن را پیش می‌دید که هر ناممکنی را خلق کند، او بر آن بود تا ماه را دوباره بیافریند، خورشید را دوباره بازآفریند و ابرها را بارور کند، او می‌خواست تا آنچه از دورتری خوانده بود را به جهانیان ثابت کند،

شاید در آن دوربازان هزاری نام قدرت بر دیگران نهاد و نتوانست وجود آنان را بر دیگران به اثبات رساند اما از آن روز که خویشتن را یگانه قدرت دنیا خواند بر آن شد تا بر این ادعای خویش صحه گذارد و آن را به تمام جهانیان به اثبات رساند و امروز روز اثبات مدعای او بود

حال دوران پروردگاری او به جهان بود، حال زمانه‌ای بود که انسان خالق یکتای جهان نامیده می‌شد و هر نکرده‌ای را به کرده‌ای بدل می‌ساخت، او هر موجود در دنیا را ناجود کرد تا دوباره بیافریند و این بار به همگان بفهماند که خالق جهان، خویشتن است

دنیای آلوده‌ی آدمیان جای زیستن نبود، تنها جای کار کردن بود،

معنای زیستن را از خاطر برده بودند، جز معدود شمارانی که بر تخت حکومت‌ها نشستند و خدایی کردند، دیگران محکوم خوانده شدند و باید آن می‌کردند که اربابان امر فرمودند و این‌گونه بود که مدام در فلاکت، آدمیان غوطه خوردند و معنای زیستن را از خاطر بردند، اگر از کسی درباره‌ی شادی می‌پرسیدی از آن هیچ به خاطر نداشت،

اگر از او در باب عاطفه می‌پرسیدی برایش غریبه بود، اما تا هر آنچه در اختیار داشتی می‌توانستی از آنان پیرامون ابزار بپرسی، پیرامون پیشرفت ماشین‌ها سؤال کنی، در باب فنّاوری و برتری بخوانی و بیشمار از آنان بودند که دوباره به کار در آیند و آن کنند که اربابان فرا خوانده‌اند

در این روزگاران برخی از آنان را برگماشتند تا بر کار ماشین‌ها نظارت کنند، تعدادشان بیش بود، دنیای را ماشین‌های بیشمار فرا گرفته بود و بی‌معطلی، پیاپی می‌ساخت، تولید می‌کرد، ابزار برون می‌داد و جهان را احاطه می‌کرد، در کنار آنان بودند بسیاری از آدمیان که در حصارهایی بنشسته باید از صبح تا شام فکر می‌کردند، باید راه می‌ساختند، باید ابزار به وجود می‌آوردند، باید راه تازه‌ای برای رسیدن به امیال می‌پروراندند و آنان محکومان به فکر کردن برای ساختن خطاب شدند

به دنیایی که آدمیان خویشتن آن را پروراندند، بودند آنانی که زندگی از دیگران ربودند و خویشتن زندگی کردند، هر چند که آنان هر چه از عاطفه و مهر بود را از خود دور کردند و در آنان هیچ از مهر باقی نماند، لیک آنچه لذات زندگی بود را به آغوش گرفتند و از آن بهره جستند، به دنیایی که همه چیز را از نو می‌آفرید

والانشینان و مالکان بر آن شدند تا لذت بیشتر برند، پس آنان که فکر می‌کردند در اتاق‌هایی محبوس از شام تا سحر و از سحر تا شام ایده پرداختند تا ابزاری برای لذت آنان آفرینند و آنگاه بود که کارگران ساختند و سرآخرش والانشینی به تخت از ابزار ساخته لذتی برد که تا کنون آدمی از هیچ به دنیا نبرده بود، آنگاه فاتحانه برخاست و به بالکن برجش در طبقه‌ی صدم رفت و فریاد کشان به همگان خواند:

که انسان خالق یکتای جهانیان است

به زیر پای او در میان شهرها بودند بیشمارانی که در تمنای قطره‌ی آبی به جان هم بیفتند،

آب را نیز انسان باید که می‌ساخت، ساخته بود، آب شور را تصفیه کرده بود، از فاضلاب‌ها آب تمیز برون داده بود، از دل کوه‌ها هر چه آب معدنی بود را استخراج کرد، او والاتر از آن رفت و آب آفرید لیک آب معدود بود، به طول این عمر کرای انسان هر چه آب بود را از میان برد، گاه به دیوانگی به خون رنگینش کرد، گاه به آز مصرفش کرد، دیگر آبی برای همگان وجود نداشت و هر آنچه از آب باقی مانده بود و یا توان به ساختنش در انسان بود برای آنان که از والانشینان بودند فرستاده می‌شد، پس از آن به آنانی دادند که شبانه‌روز فکر می‌کردند و ته‌مانده‌ها را به کارگران سپردند تا جان برای ساختن داشته باشند

اما شهرهای آنان فراتر ازآنچه کارگران، متفکران و والانشینان بود، بیشمارانی داشت که هیچ نداشتند، آنان را آلودگان خطاب می‌کردند، در این وانفسای دنیای گاه آنان را به تیغ می‌سپردند تا بر آنان آزمایش‌های تازه کنند، گاه انسان را به ابر انسان بدل سازند، گاه به آنان نیرویی ماورا عطا کنند، گاه آنان را به یاد گذشتگان به پرواز در آورند، دندان تیز و چنگال بران به او بخشند و گاه برای از میان بردن امراض به تنشان سم زدند و تکان خوردنشان را در کف و خون به نظاره نشستند تا شاید راه چاره‌ای برای درمان دردها بجویند، برای درمان دردهای والانشینان

بر آنان آزمون کردند تا بدانند چگونه می‌توان عمر آدمی را چندین برابر کرد، کردند و این‌گونه به آزمون بسیار به مرگ هزاران و در سوگ انسان، آدمی چندین برابر عمر کرد، صد ساله شد و به صد سالگی جوان پنداشته شد، آدمی هر چه می‌خواست را به دست گرفت و از خود کرد و این‌گونه به آنچه در سر پرورانده بود جامه‌ی عمل پوشاند

به زیر برج صدها طبقه از اشراف، آنان که آلودگان خطاب می‌شدند به جان هم لول خوردند، برای آب یکدیگر را دریدند، در میان آشغال‌ها برای تصاحب غذا صورت یکدیگر را پاره کردند،

زباله‌ها همه‌ی دنیای آدمیان را فرا گرفته بود، همه چیز را به خود دفن کرده بود و حال انسان‌های والانشین، آلودگان را بر آن داشتند تا از زباله‌ی آنان بخورند و بیاشامند، گاه شیشه‌های نوشیدنی آنان را به کام بردند، گاه از ظروف پلاستیکی آنان خوردند و گاه از زباله‌های شیمیایی نوشیدند

سرفه می‌کردند، خون بالا می‌آوردند، گلوهای پاره‌شان در برابر دیدگانشان بود و در این ظلمت جان می‌سپردند و باز خالقان بر آنان نگاه بردند و به هم خواندند که برای از میان بردن این آلودگی از زباله‌ها باید که آلودگان بیشتری آفرید

آنان را آفریده بودند؟

شاید پرورانده بودند، شاید به اسارت خوانده بودند، شاید از ماشین‌ها طلب کردند و شاید ابنای تازه‌ای پدید آوردند تا تنها خدمت‌گزار آنان شود،

آنان را آفریدند تا به اربابان خویش پاسخ گویند، با جان و تن به راه او و پیشرفتش خدمت کنند و این‌گونه بود که آلودگان باز پیش رفتند و آن کردند که اربابان فرا خوانده بودند

جنگ‌ها به بمب‌های نامرئی و مرئی به پیش می‌رفت، می‌رفت و شهرها را در چشم بر هم زدنی از میان می‌برد،

آدمی‌زاده‌ی دیروز با تمام عقده‌ها و کینه‌ها با هر چه از انتقام آموخته بود، با هر چه از قدرت به خویش خوانده بود، حال باز هم به مانند گذشتگان برای دریدن دندان تیز می‌کرد و در انتظار می‌نشست

خویشتن را مالک رودخانه‌ای میان دو کشور خواند و فریاد زنان و عربده‌کشان بمب‌ها را به روی شهر برابر ریخت، آنان را به خاک و خون برد و آنگاه که پیروزمندانه رفت تا دریاچه را صاحب شود، دید که خون آنان دریاچه را سرخ گون کرده است، دستور داد تا آب را آلودگان بنوشند و سیراب شوند و آنان که از مدت‌ها بی‌آب مانده بودند خون را خوردند و دریده‌تر شدند تا باز به فرمان او این بار برای تصاحب زنی در دوردست، پشت چشم نازک کردنی از خانان و دهان به دهان گذاشتن با کودکی از صاحب‌منصبان، آلودگان به پیش خوانده شوند تا این بار گوشت تن همسایگان را بدرند و فرمانروایی پادشاهشان را به رخ دیگران بکشانند

در زمین سرد و خاموش هیچ از جان به جای نمانده بود، جانان جهان را به دوربازی در سلاخی از میان بردند و همه را منقرض کردند تا یگانگی دوباره فرمانروای عالمیان گردد، تنها نام انسان به جای ماند و آدمیان یگانه‌ی جهان شوند

آنان که خویشتن را آفرینندگان جهان می‌دیدند بر آن شدند تا به انقراض هر چه نسل از جانداران جهان است، بیافرینند و در این آفریدن‌ها جهان تازه‌ای را بیالایند، به میان شهرها آنچه از درخت بود را از میان بردند و به جای آن تکه‌ آهنی پدید آوردند که گازهای سمی را به خود می‌بلعید و هوا به آنان باز پس می‌داد،

دیگر درختی نبود تا زندگی بخشد و ماشین‌های ساخته به دستان بشر آن خواست بکند که درخت کرده بود، لیک در ساختن آنان هزاری مشکل پدید آمد، در رقابت به ساختن این جان‌بخش برخی آنی ساختند که گازها را به طبیعت بازگرداند و نفس از نفس آنان ربود، آنچه ساخته بودند تا هوا را تصفیه کند درست کار نکرد و دوباره سم به جهان بخشید، درخت‌های آهنین ساخته به دستان بشری به هوایی که باران خواست سوخت و بر زمین ریخت و باز زبالات آهن جهان را پر کرد،

به جای نفس بخش ماشینی پدید آمد تا دوباره هر چه از نفس بر جهان باقی بود را به کام خویش ببلعد، پس آنان که از والانشینان بودند ماسک‌هایی به رو زدند تا نفس نیز ارزانی بر آنان باشد و دیگران آنچه از سم و کثافات است را استشمام کنند

دیگر جانی نبود تا بدرند و از گوشت و خونش ببلعند، پس بر آن شدند تا جانی پدید آورند برای دریدن، آنچه گوشتش، خونش خوش‌طمع‌تر از دیگران بود، او را پدید آوردند و با خلقش به انتظار بارور شدنش نشستند، آنگاه که بارور شد او را سلاخی کردند و از گوشتش خوردند، برخی از آلودگان را به دنیایی دورتر از آنچه آلودگی بود پروراندند تا به دورگاهی او را سلاخی کنند و گوشت‌های خون‌آلود را برای بی‌همتایان زمین بفرستند تا از جان آنان بدرند و سیر شوند

آفرینندگان زمین همه چیز را آفریدند و هر بازآفرینی بی‌آنکه آنان بخواهند را آلودگان خطاب کردند،

به ژن‌های برتری دست یافتند تا از آن تولیدمثل کنند تا آنان داعیه‌داران این آفرینندگان تازه شوند، آنان که ورای این ژن برتر بودند را آلودگان خطاب کردند که باید تنها از جان برای پیش‌بردن جهان به دست آفرینندگان تلاش می‌کردند، باید آنان به پیش می‌رفتند تا دنیای آنان را بسازند، از جان می‌گذشتند، به کام از زباله‌های آنان فرو می‌بردند تا به زیر خانه‌های آنان زباله‌ای باقی نماند و جهانشان به این آشغال‌های ساخته به دستشان مدفون نشود،

به زیر برج‌های آنان بود که کسی از آفرینندگان ظرف نوشیدنی خود را به زمین انداخت و آنگاه یکی از آلودگان فرا خوانده شد تا در چشم بر هم زدنی آنچه سرور فرا خوانده است را ببلعد و در کوتاه زمانی جان دهد، جنازه‌اش تبدیل به سوختی برای سوزاندن گردد تا ماشین‌های ساخته به افکار والانشینان بهتر از پیش کارکنند

آفرینندگان وظیفه‌ها را یک به یک فرا خواندند آنان که از آلودگان بودند تنها جانی برای تقدیم بر آنان داشتند و آنان را که خویشتن می‌آفریدند از هر چه جان و بی‌جان جهان بود، از انسان ساخته به دنیایشان تا ماشین‌ها همه را ابزار دیدند و بر آنان خواندند تا آن کنید که فرمان به روی شما خوانده است

ساعت‌های شهرها کوک شد تا به ساعتی خاص هر که را آنان آفریده‌اند به خواب روند، آنان به خواب رفتند و آنگاه که نیروی تازه را جستند بر آن خوانده شدند تا کار کنند تا آنچه از ابزار است را پدید آوردند،

تولیدات ساخته شد و آنان که خلق خوانده شدند به خلق کردن پرداختند، همه‌ی روز از صبح تا شامی که ساعت، آوایی برای خوابیدن کرد، کار کردند و بی هیچ خواسته تنها آنچه وظیفه به دوششان بود را عملی ساختند، آنان ساختند و آنگاه که از ساختن فارغ آمدند با شنیدن صدای کوک زنگ‌ها به خواب رفتند تا دوباره به صدای زنگی برخیزند و دوباره کار کنند

یکی از آنان که ژن خوشی داشت فریاد زد:

باید بیشتر کار کنند، این خوابیدن آن‌ها نشانی از تنبلی بر جان آنان است، ما برای ساختن آنچه خورشید نام نهاده‌ایم، برای ساختن ماه تازه و برای ساختن زمینی دوباره نیاز به کار کردن بیشتر آنان داریم،

پس او جمعی از آلودگان را به پیش فرا خواند و بر آنان هزاری آزمایشات کرد تا سراخرش دارویی پدید آورد که همه‌ی نیرو را به آنان بازگرداند و بی‌آنکه نیاز به خوابیدن بود کار کنند و دوباره همه چیز را که آنان دستور داده‌اند بسازند

در میان این ساختن‌ها و در میان این آزمایش‌ها، چندی از آلودگان مرد و وظیفه‌اش را که به جان در خدمت خالقان بود عملی ساخت تا به سراخرش دوباره تولید کنند، بی وقفه بسازند و همه چیز را بازآفرینند، هر چیز که در دوردستی به جهان زنده بود و به آنان زندگی ارزانی داد

در این دنیای وانفسای انسانی هر چه از مهر و زیستن بود به فراموشی سپرده شد، از آن هیچ باقی نماند تا کسی مبادا هوای زندگی به سر کند، آنان برای زیستن به دنیا نیامدند و به آنان خوانده شد برای ساختن پا به جهان گذاشته‌اید

شعارها یک به یک برایشان خوانده شد و آنان را واداشت تا دوباره کار کنند، کارگران به داروی خورده بی‌آنکه این بار ساعت صدایی بتراود نه خوابیدند و نه استراحت کردند تنها کار کردند تا بسازند و دوباره همه چیز را از سر گیرند و این‌گونه بود که جهان آدمیان پر از آنچه ساخته بودند شد، همه جای جهان را ابزارهای بیشمار فرا گرفت، ابزارهایی که دیگر بلااستفاده بود، مثلاً آنان در دیربازی اسبابی برای خوابیدن ساختند،

حال دوباره به این ساختن‌ها ادامه دادند بی‌آنکه کسی در دنیا نیازی به خواب کند، هر چه ساختند بر هم انباشته شد، دنیا را بیشتر از آنکه کسی برای مصرف به آن زیسته باشد، سازندگان فرا گرفت و هر کس به کشورش تفکر کرد که مصرف‌کنندگان به دورتری از آنان زیسته‌اند، آنان ساختند تا در همان دوردست از آنچه آنان ساخته‌اند بهره برند اما بی‌آنکه بدانند ساختند و دیدند کسی را طالب ساخته‌هایشان نیست و این‌گونه بود که به هزاری ابزار که خویش ساختند غرق ماندند و در آن نفس از خویشتن ربودند

زمین مدام سرفه می‌کرد، نفسی برای ادامه نداشت، یار دیرینش آن ستاره‌ی عظیم چندی پیش خود را کشته بود و با نداهای آخرش مدام به گوش زمین می‌خواند که خویشتن را از میان ببر، لیک زمین که مادر اینان بود با آنچه از مهر به جانش باقی بود نتوانست آن کند که دیگر هیچ از آنان به دنیا باقی نماند، مدام برای دیگران به ماه و خورشید می‌خواند که آنان روزی به خویش خواهند آمد و دوباره زیستن را به یاد خواهند آورد

زمین مدام تصویر دورتری را به یاد می‌آورد، آنجا که زمین سبز بود، آنجا که بر تنش جان‌های بسیار می‌زیستند، مدام خاطراتش را به یاد آورد و به یاد آن روزگاران اشک می‌ریخت و جانش بیشتر از پیش خورده شد

به یاد آورد در روزگارانی پیشتر که جانان جهان به سبزی تنش گام می‌نهادند، آنجای که خورشید به رویشان چهره می‌گستراند، آنجای که درختان با شکوه به آنان نفس ارزانی می‌دادند، بر علف‌های سبز مادر می‌نشستند و آنجای بود که به آغوش کشیدن یکدیگر مهر را به جان ارزانی می‌بخشیدند، آنجا بود که به بوسه‌هایی بر صورت یکدیگر زندگی می‌کردند، آنجا بود که به آغوش کشیدن جانی زندگی آموختند و وای که آنچه او به یاد می‌آورد را هیچ‌کدام از آدمیان به خاطر نداشتند، هیچ از آن روزگار برایشان به جای نماند و همه‌ی دنیایشان را پیشرفتی به ساختن و ابزار داشتن تصویر کرد

زمین نالان، حال تمام جانش را آهن و سرب فرا گرفته بود، حال سبزی‌اش به تیرگی بدل شده بود، جای آنکه نفس به جانش دمیده شود، سم بود که از هر سوی به نهایش نواخته شد، بمب‌ها یک به یک تنش را خورد و درون رفت، بمب‌ها هر کدام طراوتی داشتند، گاه به آتش سوزاندند و تنش را به درون خوردند و به هسته‌اش رسیدند، گاه به سمی او را آب کردند و در خود وانهادند، گاه به عطری مسموم صدای سرفه‌ها جانش را خراشید و به اندرون برد و هر بار به بمبی در خود سوخت و خاکستر شد

بر تنش در ازای هر چه از جان بود آهن پدیدار شد، ماشین به میان آمد و همه جا را صنعتی به حرص انسان فرا گرفت، ابزاری ساختند تا او را در آسمان نگاه دارند، آخر او از این منظومه هم کلافه شده بود، می‌خواست تا به دوردست‌تری رود، اما برای مهار او نیز دستار پدیدار کردند تا چون ماه که به بند در آمده بود زمین را نیز به آهنی در بند کشند و به حصر برند

زمین به تنش زخم‌های بسیار داشت که همه از خالق شدن انسان پدید آمد و هر چه از دور گفت را به خویشتنش تعبیر کرد و این‌گونه بود که هر بار بیشتر در سکوت مرگباری فرو رفت و دوباره با مرگ هم‌آغوش شد

در دل آدمیان بودند آنانی که ساخته شدند تا بجویند آنانی که در طلب زندگی زیسته‌اند، آنان را به دار مجازات درآوزیزند و به همگان بخوانند که ارتداد در برابر آنچه خواسته‌ی خالقان است چه سرنوشتی خواهد داشت

ماشین‌های جستجوگر بر آن شدند تا در هر گوشه پرسه زنند و هر چه از زندگی است را ویران کنند،

دیدند که مادری کودکش را به آغوش کشیده است، او از آلودگان بود، او در خفا کودکی را به نزد خویش خوانده بود، می‌خواست تا به مهر با او باشد و از او جان تازه‌ای گیرد، این‌گونه بود که با هر بوسه اشکی به زمین ریخت، از اشک چشمانش زمین نیز به یاد آورد دوردستانی را که مادران از ابنای هر چه جان در جهان بود، از حیوان تا گیاه از انسان تا ماه همه و همه به آغوش مهر در آمیختند و اشک ریختند، اشک چشمان او به جانش رسوخ کرد و هر بار اشک‌های بسیار از جانان جهان را در خویشتن دید

او دید و ماشین‌های جستجوگر آن را دیدند و به چشم برهم زدنی آنان را دست و پا بسته بردند تا در برابر آفرینندگان نشان دهند، آنانی را که عصیانگران دنیای نام داشتند،

پیشوا فرمان داد تا آنان را به دست دستگاه دوردستشان بسپارند، آنچه آدمی ‌ساخت تا از او کسی را پدید آورد که خالق خوانده بود،

کودک و مادر را به درون دستگاه سپردند و در کوتاه زمانی به تکان‌های شدید آن دو، دو ماشین تازه پدید آمدند، ماشینی که باید بارور می‌شد و هر بار بر زمین کشت دیگری خوانده می‌شد و ماشینی که با چند گام در درون ابزارهای انسان جهیدن به فردا بدل به ماشینی برای جستجوی مهر برمی‌آمد و دوباره نظم حاکم را به پیش می‌برد

زمین می‌دید و از دیدن این دردهای مداوم به خون گریست، در خویش ماند و در خود آرزوی مرگ کرد، چند بار نام خورشید را فریاد زد و از او خواست تا او را به آتشش بسوزاند، از یاد برده بود که دیگر از خورشید ذره‌ای نیز به جهان باقی نیست، دانست که آدمیان در تدارک و پدید آوردن، آنچه خورشید نامیده‌اند بر آمده‌اند

دید بیشمار از آنان که با سینه‌ای افرا بر خود می‌بالند که خالقان حقیقین دنیا‌ همان‌اند، به پیش می‌روند و آنگاه بود که خورشید تازه را که به آهن گداخته و سرب آتشین می‌سوخت بر اسمان نهادند، او بر جای ماند و آتش زد، هر چه از زمین و اسمان بود، آدمیان دانستند که آنچه آفریده‌اند به مانند خویشتنشان بهر نابودی به پیش آمده است اما او را جای دادند و بر این آفریدن‌ها بالیدند

زمین همان‌گونه که آرام می‌سوخت می‌دید که جنگ تازه‌ی آدمیان از برای خورشید تازه بر آمده است، آنان که این خورشید تازه را آفریدند، قوای زمین را به دست گرفتند و او را به حصر در آوردند و این‌گونه هماره خورشید را از آن خویش کردند، اگر گاهی نیاز بر آن بود تا از خورشید دور شوند که آنچه ساخته‌اند پرورانده شود، خورشید را دور کردند و زمین را چرخاندند و این‌گونه بود که باز زمین دید آدمیان برای تصاحب و به رشک به جان هم افتاده‌اند، بمب‌های تازه به روی هم می‌ریزند، دوباره یکایک را به آتش می‌کشند و آنکه بیشتر در آتش سوخته است جان پر درد زمین است که از داشتن چنین جانی در خویش به تنگ آمده فریاد مرگ مداوم سرمی‌دهد

دوباره آتش و خون و جنگ به میان بود، آلودگان را در برابر بمب‌ها نشاندند تا به جانشان آنان را در امان دارند و آنگاه دوباره پس از آنکه بیشمار آلودگان به مرگ رفتند بمب‌های خویش را به سوی دشمنان بتازند و باز آلودگانی در دوردستی طعمه‌ی حریق شوند، نتوانند نفس بکشند و در هزار بیماری جان دهند

چرخش دوار آنان و طواف دیوانگی‌شان مدام تکرار شد و هر بار به طریقتی همه را سوزاند و زمینی به جای ماند که در اجساد و زباله‌ها در بمب‌ها و بیماری‌ها در بی‌جانی و بی‌مهری در بی‌عاطفگی و خشونت، در حسادت و کینه در انتقام و برتری در یگانگی و قدرت در رنج و درد، دفن شد و سوخت و خاکستر شد

زمین مدام اشک می‌ریخت، فریاد می‌زد، ناله سر می‌داد، از جانان جهان طالب بیدار شدن بود، برایشان از دنیای نابودشده‌شان می‌گفت، از دنیایی که آنان را به نابودی همگان خواهد برد و انسان مست شده هیچ از آنچه او گفت نشنید و دوباره مالکانه به جهان چشم دوخت، دوباره باید می‌ساخت و می‌آفرید، او در این جنون به ساختن دوباره ساخت و دوباره پروراند تا بیشتر در این اجساد ساخته‌اش در جنون غرق شود و دفن بماند

روزگاری به پیش می‌رفت که از آلودگان هیچ به دنیای باقی نماند، آنان را نیز منقرض کردند، آنان را نیز به تباهی بردند، آنان که گاه به مهر چشم دوختند نیز محکوم به نابودی شدند و تنها از همه‌ی جانان جهان قشری به جای ماند که ژن خوب و هوش مصنوعی داشت، صاحب بود و فرمانده خطاب می‌شد، آفریدگار و خداوند بود، او بود که همه چیز از ماشین تا جان و خورشید را پدید آورده بود، او بود که دوپای ابزارساز لقب گرفت و او بود که مالکانه به دنیا چشم دوخت و حال دنیایی بود که تنها او در آن باقی ماند

آنچه از کارگران و متفکران بود را نخست طعمه بر خویش کرد، آنان را واداشت تا بسازند، در خویشتن نمانند و دوباره بمب‌های قدرتمندتری پدید آورند، آنان را به بردگی واداشت و بر آنان تاخت تا آن‌قدر کار کردند که بی‌جان بر جای ماندند و قلبشان باز ایستاد

بر آن بود تا بر آن ابزارها بیفزاید تا ابزارها و ماشین‌ها را به پیش برد، ربات‌های تازه‌ای بیافریند که همه کار بکنند که صدها برابر به انسان کار کنند و پیش برند، آنان را به آخرین روزهای زیستن کارگران ساختند و به جای خود نشاندند،

آنان دوباره ساختند و فرمان بردند، آنچه به آنان دستور خوانده شد را به پیش بردند و دوباره جنگ‌ها سر گرفت تا خالقان به یکتایی همه چیز را صاحب شوند، آنکه قدرت بیشتری داشت دیگران را از بین برد و آن‌قدر بر یکدیگر آتش و بمب افکندند تا سرآخرش یکی از آن هزاران اقوام به جای ماند و همه چیز را صاحب شود

تنها خالقانی به جای ماندند که قدرتمندترین جهانیان لقب گرفتند، آنجا بود که آنان به نام فاتحان به زمینی چشم دوختند که هیچ از زندگی در آن به جای نمانده بود و همه چیز نیستی و نابودی بود، در آن دنیا و به تکاپوی یگانگی آنان بر آن شدند تا در میان ژن‌های خوب و هوش‌های برتر، آنان که کهتر خوانده شدند را به بند گیرند تا دنیا را دوباره بسازند،

آنان را به بند در آوردند و دستور دادند تا برخی فکر کنند و برخی کارگری پیشه کنند و دوباره جهان را تکرار کنند به نظم کهن خویش

اینبارخالقان فرمان به خلق زندگی می‌کردند، درخت می‌خواستند، حیوان برای کشتن و زندگی که ادامه یابد، خورشید ساخته به دستشان بیشتر می‌سوزاند و بیشتر به پیش می‌راند،

باری کسی از آنان به پیش آمد و خواند که باید خورشید تازه‌ای بنا کنند و برخی را به این کار گمارد، آن‌قدر همه را دوباره به کار گماردن تا سرآخرش از آنان نیز هیچ تن باقی نماند و همه در مرگ غوطه خوردند و به کام رنج رفتند،

آتش خورشید ساخته به دستشان هر بار قدرتمندتر می‌شد او نیز علتی بر مرگ بیشماران گشت و دوباره خالقان در میان خود کهتران را جستند و آنان را به بردگی گماشتند، آن‌قدر این سیر دوار گذشت و تکرار شد تا سراخرش کسی باقی نماند و چند تن از آن ‌قدرتمندان، خالقان و مالکان در برابر یکدیگر صف‌آرایی کنند و دوباره نجوای یگانگی در اسمان و زمین گوش‌ها را کر کند و آنان را به خویش فرا بخواند

آنگاه بود که به هزاری زشتیِ درون که همه از یگانگی و صاحب بودن از برتری و کینه، از قدرت و انتقام سرچشمه می‌گرفت بر آن شد تا آنان یکایک را بدرند و تکه و پاره کنند، در میانشان خون جاری شد و سراخرش برترینشان به جهان ماند و یکتای عالم شد

آنگاه به فراز جهان رفت و بر زمین و اسمان خورشید خود ساخته و ماه در بند، خدای دیربازان و خدای امروز، انسان مرده و انسان از میان رفته، تمام جانان جهان که منقرض شدند و هر چه در دنیا از دیرباز تا کنون بود خواند

من یگانه‌ی دنیا، خدای جهان و پروردگار عالمیانم

آنجای آنچه او در طول تمام این سال‌ها ساخته بود را پدیدار کرد و در دنیایی که هیچ از آن باقی نمانده بود، زمین آرزوی مرگ می‌کرد، ماه در بند در شرف مردن بود، خورشید ساخته به دست بشر هر لحظه به زمین نزدیک‌تر می‌شد و هیچ از زندگی و جان باقی نمانده بود دست بر دگمه‌ای برد و با فشردنش هاله‌ای او را در بر گرفت

هاله‌ای با شکوه و نورانی که دور تا دور او را در حبابی نگاه می‌داشت، او به این تصویر بر خویش بالید و آنگاه آنچه ساخته بود عمل کرد و بمب منفجر شد

بمبی عظیم و بزرگ، والاتر از آنچه تا کنون آدمی‌ ساخته بود و بر آن می‌بالید، قدرتی فراخ که هر چه قدرت در جهان است به پایش سجده خواهند برد، برتری وصف نشدنی که همه از آن او بود، کینه‌ای پر زور و هزاران ساله که انتقام همه‌ی دنیای را می‌گرفت و اینسان بود که جنون آدمی به فشردن دکمه‌ای دنیای را پایان داد و در چشم برهم زدنی همه‌ی دنیا ویران شد

خورشید، ماه، اسمان، زمین، حیوان، انبات، انسان، جان و گیتی، همه و همه از بین رفت و نابود شد و هیچ از دنیای باقی نماند.