سخنی با شما

به نام آزادی یگانه منجی جانداران
بر خود وظیفه می¬دانم تا در سرآغاز کتاب‌هایم چنین نگاشته¬ای به چشم ‏بخورد و همگان را از این درخواست باخبر سازم.‏
نیما شهسواری، دست به نگاشتن کتبی زد تا به‌واسطه آن برخی را به خود ‏بخواند، قشری را به آزادگی دعوت کند، موجبات آگاهی برخی گردد و ‏این‌چنین افکارش را نشر دهد.‏
بر خود، ننگ دانست تا به‌واسطه رزمش تجارتی برپا دارد و این رزم ‏پاک را به ثروت مادی آلوده سازد.‏
هدف و آرمان، من از کسی پوشیده نیست و برای دانستن آن نیاز به ‏تحقیق گسترده نباشد، زیرا که هماره سخن را ساده و روشن‌بیان داشتم و ‏اگر کسی از آن مطلع نیست حال دگربار بازگو شود.‏

بپا خواستم تا برابر ظلم‌های بیکران خداوند، الله، یهوه، عیسی، انسان و یا ‏هر نام دیگری که غایت و هدف را هماره باقدرت تلاقی داده است، ‏فریاد برآورم و آزادی همه جانداران را فراهم‌سازم. رهایی جاودانی که ‏دارای یک قانون است و آن احترام و آزار نرساندن به دیگر جانداران، ‏گیاهان، حیوانات و انسان‌ها است.‏
بر خود ننگ می¬دانم که در راستای رسیدن به این هدف والا که همانا ‏آزادی است قانون رهایی را نقض و باعث آزار دگر جانداران شوم.‏
با مدد از علم و فناوری امروزی، می¬توان راه گذشتگان را در پیش نگرفت ‏و دگر چون گذشته برای نشر کتب از کاغذ استفاده نکرد، زیرا که این ‏کاغذ از تن والای درختان زیبا غارت شود و موجبات مرگ این جاندار و ‏تخریب طبیعت را حادث گردد.‏
من خود هیچ‌گاه نگاشته¬هایم را بر کاغذ، جان درخت نشر ندادم و تنها ‏خواسته¬ام از ناشران کتب نشر ندادن این نگاشته¬ها بر کاغذ است. حال چه ‏از روی سودجویی و چه برای ترویج و اطلاع‌رسانی.‏
امروز می¬توان با بهره¬گیری از فناوری در برابر مرگ و تخریب درختان ‏این جانداران والا ایستادگی کرد، پس اگر شما خود را مبلغ افکار ‏آزادگی ‏
می‌دانید که بی¬شک بی¬مدد از این نگاشته نیز هیچ‌گاه به قتل طبیعت دست ‏نخواهید زد. اگر هم تنها هدفتان سودجویی است و بر این پیشه پا فشارید ‏بی¬بهره از کشتار و قتل‌عام درختان می¬توانید از فناوری بهره گیرید تا ‏کردارتان از دید من و دیگر آزاد اندیشان به‌حق و قابل‌تکریم گردد.‏
به امید آزادی و رهایی همه جانداران

بر جهان و جان تلاوت می‌کند جان جهانی را
جهان در جان بیاراید همه بودن نشانی را
اگر جان در میان ناشد جهان را هیچ بی‌نامی است
بگو دنیا خودش جان است و جانانی است
چه ‌گویم ‌تا جهان ‌باشد همه جان است و این جامی است
که همتای نفس بودن همه جان است و پرسانی است
چرا این‌گونه دنیا را پدید آورد و او آن کیست
چرا انسان پدید آمد چگونه او جهان را زیست؟
به پرسش صدهزاری پرسش پرسان که تو دانی
جهان در چیست و این جام جهان بر کیست ارزانی

پر از صد پرسش و صد گفتن بی سود این انسان
که دنیا را به بودن دور و از زیدن همه دور است او پرسان
ازای این چگونه چیست بودن را چرا هرسان
به کام مرگ داده او نفس جان و تن ایمان
به کام مرگ در کام همه رؤیای خود او کیست
چرا اینسان به مرگ آورده خود را و در این تن چیست
بگو جام جهان انسان به خود دارد هزاری جان دیگر آن
همه را تحفه خواند او به کام خویشتن انسان
بلد از ترس و مولود از دل اوهام او زاییده خود را سان
که سان غول بربر در میان آورده دندان جان
بگوید او قضا از آن من دنیا برای من همه دنیای را دستان
که ترس ‌پیشتر او را ‌به‌ خود خوانده در این بدشکلی‌اش انسان
و شاید صدهزاری راه دیگر در دلش او را چنین انگاشت
که ‌بدسیماتر از دیوان ‌به ‌رو گشت و خودش‌را دیو درتن‌کاشت
هزاران سال در راه هم از پیش هم از تکرار در پیش‌اند
و این انسان که ملکش خوانده دنیا و به مرگ جان تو خویش‌اند
به دل غار است او را بین که در آن خانه‌ی تاریک
نگاهی برد بیرون راند و او را دید او خاری است
به چوب ناتوان در پیش خود چشمی‌ و ‌بیند پیش‌ترراهی است
به سوی جانِ در بر رفت و او را خار پنداری است

به ضرب جهل اول او تنش را خون به جان در خاک
به خاک پشت تن زد در امانی کشت او را باک
به باک و ترس من در این فساد افتاده‌ام ای وای
بیا دریاب این تن را بیا فرسوده را ما رای
به دندانی برای آسیابان روی کرد و دید
که بیجا کشته آن جان را و در سوگش به خود لرزید
شتابان همهمه سر داد آری کشته‌ام من جان
که چشمش در پی آن تن حریم من شدا او ران
بکشتم خوب کردم من چنین از خاک خود تقدیر
منم آن پاسبانانان و آری آسیابانان و دندان دلم لرزید

کسی در آن حوالی نیست تا بیند که اینسان جان
به کام مرگ در آمد به خونش غره شد انسان
خودش را دید بر خود لعنت و آری هزاران آفرین‌ها گفت
خودش را او ستود و از دلش رختی به دور از مهر تن او خفت
هزاری بار بر خود خوانده و آن چهره را او دید
تکاپوها و بودن‌های او را خواب رؤیا دید
به گلگون چهره‌اش نقشی و تصویرش بر آن تصویر
همه تن خود به خون دید و به خون آغشتنش را زید
همه زیدن به کام مرگ بودن بود تا آنجای
به غارش او برون آمد بدیدا یک تنی تن چید

به تعقیب نفس جانی بدو در باد او با سنگ
به پشت سر نشاندست او همه زهر خودش را ننگ
به روی و بر زمین او دید او اینسان که جانی در جهان بیداد
به مرگ و در تکاپو جان دهد بیمار و او بیزار
به لعن و کینه‌ها او جان به جان خود نفس لرزید
زمین افتاد و اشکش جاری و چهره از آن دیرین خود را دید
بدیدا کشته یک تن را به چوب و درد در بیزار
به مرگ او خجسته بال گشتا لیک جان بیمار
به بسط فکر در اوهام و در این کام وهم آفاق
بگفتا در کنارش گوشت خواهی تازه خونی دارما در باغ

نظر بر تیره رویش دید او کشت است حالا جان
تناول می‌کند می‌خواند از خوردن به خون انسان
ز یادش دور او آن تن به دندان آسیابان راه در تن بود
به کامش برد از خون و به سختی آن فرو در گور
یکی در دست بود و کشت او در کام خاکی جان
یکی در گور معده برده او اینسان به خاک انسان
به خاک سر به رو آویزد و هر دم بخواند باد
به خاموشی خود خواند به یادآورده او این داد
به باران و به دریا و به کوه و هر چه در هستی است
نظر را دور افکنده به قعر مرگ او هستی است

به کام جهل شد او از جنون و هر دمی را خواند
سر آخر کودکش را در دل تعلیم خود او راند
به راندن او به تیغ از دست هرباری به او این گفت
بدر جان را بدر با این دریدن خوی کن آری پدر
خوی او را ساخت این دیوانگی و جهل در آن خاک دور
تمدن زایشش از قلب این دیوانگی دیوانه بود
او یکی را کشت دیگر تن به او آموخت
خون خروشیدن به او دیوانگی را کوفت
هر تنی در قلب این دیوانگی از خود برون با خشم
کز همه دانستن آنان هر چه دانایی بدانند و خرد در رشک

هر چه باد و خاک و طوفان سنگ آسان گفت
هر چه حیوان داد کرد و آن نباتان رُفت
هیچ تن را آن صدا در آن میانه نیست
هیچ کس آن قلب فریاد هزاران رای را نشنید
نیست دیگر آن صدا هر چه صدا در پیش آید چیست
جز ندای جهل فریاد همه دانندگی در این میانه کیست
هیچ تن را در دل شب‌گردی آنان به راهی نیست
کز همه راهی به دوران دار راهی برده در این زیست
باز خواندند و کسی فریاد آنان را شنیدا سنگ
سنگ با صد داد فریادش یکی او را به خود در چنگ

سنگ شادان روی بر باد و به باران گفت
او شنیدا این صدا از جای خود آشفت
تا به شادی در میان سنگ راهی بود آری دید
او تراشیدن بدیدا قلب خود را چید
دید سنگی را به تخت شاه در پیش‌اند
به ترس خود نیایی را پرستیده بدین کیش‌اند
سنگ تصویر خودش را دید در آن کام بد رویی و اینسان خام
او به کام خویش مالک خوانده را قی کرده بادا باد از آن جام
زبانش بست او ساکت خموش و دیگر او هیچ است
جهان بیکرانی او خودش را خوانده از پیش است

خود دگر هیچ و جهان در روی او بیش است
جمع انسان در برابر خاک و سجده در چنین کیش است
سنگ مسکوت از پی این جهل و اینسان هیچ
در پی مرگ است او هر دم به کام خویش
فوج فوج این آدمان بهر همان سنگ‌اند
هیچ تن از او صدا را ناشنیده در پی جنگ‌اند
جنگ این عزم و عظیمان در پی هر دم از این آفاق
در پی آن ذره بر کرا و در این دولت از عشاق
یا به خاک‌اند و پی ایمان خود در پیش
یا به عزم ساختن یزدان دیگر روی هم در بیش

یک به یک اجسام و اجرام و همه دنیای را اینان
برای کوته و کوچک شمردن خار هر تن در دلا ایشان
کز تنی در خاک در آن قلب آسان آستان خورشید
بوی قدسی می‌تراود هر تنی در شمع خود او این‌چنین چرخید
دام پردازان از این وهم و از این آلودگی در وجد
یک به یک را در دل آن تن فریبا خورده از تن سنگ
سنگ دیرین بت بر این معبد به کام هر تنی در کیش
صد هزاری مرد با هم همدل و همراز و آن هم ریش
باد دید و درد دریا در دلش غریده فریاد است
رودها جاری به این مسکوت ماندن درد بیداد است

هر چه از طغیان و از بودن به این زیدن در آنان بود
مرگ بر کام و به جهل شاد آنان خوانده این بر پود
تار و پود این نسان را او غلام و وای حوری داد
هر تنی را خورد در این ناجوانی جان جانی داد
بر دل تحقیر خود را فضل او سیل دگر را کشت
نه که تیغی داشت لیکن با همه کوچک شمردن خار کردا رشد
رشد از او را غنیمت روز در روز دگر پیش است
حال او افضل ز دیگر مردمان آری همو خویش است
در بر آن برکه با هر راهداری روی در نیش است
وای زیباتر کمال فضل دنیا از همو خویش است

یک به یک سلطان و یزدان و خدا ارباب این دنیا است
شاه از شاه دگر والد خدا در پیش رو آن‌ها است
خاک در پیش و همه تن هر چه در پیشان بگو قدسی است
هر چه در روی و به کام من بگو آن شهد ما سمی است
زهر این نوشان به روی کام او بلعید آن تن خار
به خاری از خودش او شاه را شادان از این انکار
مکر دادار از دلش او زاده هر تن را در این حیران
به کام خود چنین بلعد به شادی مست او انسان
آمد از غار و به سنگا او تراشیدا هزاران تار از ایمان
همان رای از دلش خواند به زشتی تنش در خون آن دیوان

یکایک را به صرف خویشتن او خواند هر دم روی
که کامش را پر از جهل و جنون بر تیره‌اش افزوی
تو بخوانا این طریقت زشتی آری برتری را پیش
بخوان و از منا باشا قبیله من در این بد کیش
یکایک محترم بشمار هر تن را خدایی ناب
برای زیستن در این جهانا بایدا پر تاب
به خاک پاک پای آن خدا بر سورمه‌ای در چشم
برای طاعتش ریختن به خون هر تنی پر خشم
خودش را او گلاویز چنین بازی بدمستان
به کام این جنون خود را فریبی داد او ترسان

خودش را او فرید و خود در این بازی مهیا شد
برای خویشتن او در چنین بدطینتی را او پذیرا شد
به تخت دور چشمانش بدوزد هر تنی پر ترس
بخواند روز فردای خودش را دید او پر بزم
که هر چه تخت شاهی و خدایی و تنی در روی
همه از آن او باشد همه دنیای باشد اوی
بدینسان او در این دیوانگی‌ها ماند و آن دیوانه شد
او خودش را خواند در این جهل و با این وهن هم خانه شد
یکایک در برش بر او شمارند این‌چنین را رای
تویی آن مالک و ملک جهانت پیش تن برسای

امر کن فرمان تو فرمانبران بسیار در می‌زد
فوج بسیاری برای ترس او در خویشتن خیزد
آن یکی در دورتن راهی تو را او چید
ترس جانت را به غوغایی به دیگر راه‌ها را دید
دیده‌ای او را و این کین را به کام خویش
برکن و برخوان و برجایش نشان کن طینت بدکیش
کینه را از انتقام و آز تن هر تن خودش را دید
خود شد و از آن شد و این‌گونه بادی آسمان لرزید
باز هم تنهایی بسیار باد و هر چه در دنیا است
هر چه جان از بهر این دیوانگی لرزان و او تنها است

هیچ تن را خوش نیامد از چنین دیوانگی و جهل آری راه
لیکن او جبر و به فرمان خوانده خود را هر تنی از شاه
باز جبر است و به تحمیل و همه مرگ تن از آزاد
مرگ هر تن را درستی از پی آزادی و بسط همه بیداد
شاه سلطان شد خدا بر این زمین انسان بخواند راز
هر چه می‌خواند بگوید هر تنی را او است در آن ساز
ساز خوش کوکش به کار و خواند آرام از دلش اینسان
به کام من درآی و خود به کام من در آمیزی چنین آسان
به دستش سنگ بود و باز در پیش دلش جانی
به زخم سنگ او دردا بریدا سر ز انسانی

یکی را کشت تا او را نثار شاه باشد در چنین فانی
دگر تن را بکشته با همان سنگی است ارزانی
سنگ پیشین را خموش و خوش به بادی او به رویش دید
باد بر چنگال انسان بود آری او ز خود ترسید
از دل رعد و به قلب آسمان در خود به خود پیچید
من از این دور و دگر بازا نیایم در دل این زشتسان بد زید
سنگ‌ها در دست و چوبان در بر روی است
حمله از جمع نسان آن‌ها به دنبال نفس کوی است
آن هوا را بین که فریاد و به دور از این نسان جوی است
مرگ می‌خواند به جای زندگی این مرگ از خوی است

به سر کوبند و با چوبی که در جان دگر رخشید
مرگ را خوانده به ماه و انتحاری گشت آن خورشید
وا مصیبت هر دم از دم‌های دیگر می‌تراود مرگ
مرگ را اینان پرستیدند و در این مرگ پیشه بردن جنگ
در دل قعر زمین و بر دل آن کوی
او چنین جستا یکی از تیره روزان روی
جان آهن را برون داد و یکی را کشت
هر چه می‌سازد برای این‌چنین مرگ است او را کشت
کشت هرسان هر تنی انسان و آهن دید خود لرزید
داد زد فریاد کرد و آسمان را او به خود دردید

آسمان چشمان خود را بست و بدینسان آدمی فریاد کرد
آهن و سرب و همه دنیای را بیمار کرد
هر تنی آیات بر گوشش بخواند و یک به یک را خواند اوی
از نو تکرار و به تکرارش بخواند و مرگ را او راند پوی
به راندن در میان سیل جان‌ها هر تنی را دید
ز تیغ تیز او کشت و نفس‌ها را به کین او چید
یکی را کشت چون او را به خوردن میل آری داشت
یکی را کشته چون او زشت تن بود و بدنمایی کاشت
تن دگر را او درید و خواند او طرد است
مرتد از باور نها ایمان ما او زشت تن مرد است

آن تن دیگر به تیغ تیز او رقصید
سر ز اندامش برید و خواند این شعر عبث را چید
باید او کشتن به قربانی برای شاه شاهان شاد
او مقامش را به تنفیذ منا در این جهان او داد
او همه دنیا بداد و داد از داد همو آزاد
زاد و بی زاد و همه نازاد گر او این‌چنین او زاد
هر چه مهمل ناگهان دیدی که بیسان از شمارش روی در روی‌اند
دیده‌ای فرمان قتل و مرگ کشتن هر تن به جان پویند
دیده‌ای گردن بریدن سهل و آسان تیره روزی کشت
دیده‌ای فکری میانه نیستن باید همه تن را به تن آن کشت

کشتن ارباب جهان از دور و دوردستان خود او خواند
باید از کشتن گذر در این جهان و کشتن از کشتار ما او شاد
شاد و شادان از چنین دد سیرتی و مرگ
ملک خود را او پرستیدن به کام جنگ
هر چه در پیش است و هر چه اوپدید از این جهان آورد
از دل این آفریدن مرگ را او حکمتی بر خویشتن پر کرد
جنگ در پیکار جنگ دیگری در خویشتن فریاد
باز بر پیش و بخوان بر جنگ دیگر جنگ‌ها از داد
هر تمدن خوانده یک دیوانگی را از پی جهل دگر با کوش
هر تنی آید بخواند آن حدیث زشتی‌ات را روی

آن همه حافظ شدا در این چنین کام جنون و جهل
کز یکی منشأ هزاری زشت رویی آفریده قهر
کینه هر سان می‌تراود او شکوفه می‌زند در دشت
دشت جهل این خرابان از همین خوانده خودش را خشم
خشم می‌سازد یکی از راه دیگر راه را ایمان
دین دیگر می‌خرابد از جنون دیگری بر جان
هر تنی خواند یکی در درد دیگر آن صدای زور
زور می‌خواند همه دم از برای کشتن تن گور
عارفان هذیان‌گران و شاعران و کاسبان
این چنین آن عالمان صنعت‌گران و خالقان

هر تنی از علم اینان کز همه جهل و جنون خواند است
می‌تراود بهر هر چه او به دیرین آن زمان گفت است
می‌شنید و شادمان هر دم به تکرارش چنین خواند است
من همه چیز جهان دانم به قدرت مست او هر دست
هر چه از فرهنگ و از دانش به عرفان و تمدن بود
یک به یک در کام آن جهل سترور خانه‌ها بر رود
کشت هرسان جان آنان را به این کشتار خود دانای کرد
زهر از آز و حماقت خواند و آن‌ها را در این دیوانگی‌ها نای کرد
باز در پی پیش این جهل قدیمین روز پر بگشای
او تراود مست تو شادان از این جهل خودت زیبای

از دل آهن به سرب و از دل آن سرب یک تن دید
بمب دیدا وای دیدی با یکی کل جهان لرزید
می‌تراود هر دمی از جهل آری جنگ‌هایی ناب
هر تنی در این جنون خواند است اینسان او بهایی تاب
با دلش با خون و با جانش همه دنیای را ویرانه دید
باز دید و این جنون را در دل این خانه دید
دید هر تن در دل این صد جنون و کاست زید
دید و پرسان در پی بیداری این رای دید
به باد در خفا او گوش تن جان برد
به سنگ در حماقت مانده از انسان همو سر خورد

به تابان نور در آن آسمان خورشید جان را گفت
بر دل آن ماه او از تارکی و هر چه زیبایی جهان را گفت
دید آن تن جان زیبا را و آن اشجر به زیبا زنده است
دید و از او، او شنیدا درد بودن را که تن بیننده است
از دل مهر همه حیوان به جان خود همه جان‌های دید
به جان خود درید و جان خود را او دوباره جان خود آزاد زید
به جا از پیش او بیشی و در آن پیش تن رو رای
بیامد در بر دیگر نفس او از دلش برپای
به مغز و در دل اینسان خرد او هر چه تیره روزیا را راست
به حصر این خرد اینسان به کام مرگ آری هر تنی برخاست

هر چه بودا کز تنی دور از دل اینسان پلیدی راه
او شنید و شادمان فریاد راهی جسته‌ام من رای
داد زن در قلب معبر او هواری شادمان خواند است
پیش آیید ای نفس جاندارگان در پیش من جان است
من جهان جان بدیدم جان من آری جهان را دید
جان بدیدم این‌چنین آزادی جان و جهان رخشید
احترامی را که از آن این‌چنین آزادگی برپای برخیزد
من بدیدم نشر در این سام و سامان را بپا خیزید
خیز در پیش و بخواند و او همه افضل به کهتر خواندنا را کاست
داد فریادش برابر بودنی بودا که ایشان خواست

باد او را هم صدا آواز تندی او به رو تن داد
خواند بر هر تن که پیش آی و بدان از تن رهایی را فزانِ باد
تندر دریا به طوفان خواند و آرام در دل دنیا نفس چرخید
آز کینه دور بادا انتقامان محو از این تیره روزی دید
بیشماران از دل جانان به پا فریاد گردان رود
ما همه با هم جدا این تیره روزی را چه باشد سود
ما بخوان یک تن همه هم جان و از هم کیش
راه ما را یک بخوان راه همه ما در دل هم خویش
راه را این جام جسته کز دلش فریاد خوانده هر دمی
هر دمی خواند است این جان را تلاوت جان ما بیش از کمی

گر به ایمان و رهایی و به این بندا بلندی باد رای
ما چنین فریاد دنیا دار بر دنیای دادار است جای
بشنو این فریاد جام و جان دنیای است پای
بشنو از آن دیربازان دور دستی داده فریادی است نای
من هزاری خواندم و او خواند در این دور ماندن راه خویش
حال فریاد بلندش را بگو با خود بخوان از راه پیش
جان به فریاد و به طغیان او تو را خواند است پیش
او تو را فریاد آورد است در اینسان رزم خویش
او تو را می‌خواند و بر آرمان این جهان
آرمان شهر تو را او این‌چنین پنداشت جان

جان همه دنیا همه زیدن همه تن جان بُد است
بر دلش اینسان جهیدن آسمان‌ها را خوش است
آسمان در پیش و این خاک و همه جام جهان
در دل ما پیش آید کز جهانم دل‌خوش است
این‌چنین شادان هزاری صد هزاران تن به پیش
آمده در پیش فریادی رساندا بهر بیش
بهر دریابیدن و دریافتن در این سرای
بهر بودن در کنار یار و در جان و به پای
بهر اینسان خواندن از جان هر چه معنا دار آن
خوانده او یک تن برابر جان هر تن جانمان

دیده‌ای از این‌چنین فریاد آزادی نشان
احترامی کز همه معنای آن ای شادمان
باز تن صدها هزاران در دل معبر به پیش
در دل طغیان برای این‌چنین بودن تو بیش
باز فریاد و به ارزش صدهزاری راه ساخت
از دل فریاد خود او آن جهان را داشت کاشت
باز در پیش است و زایش صدهزار آزاد زاد
زادمان روز و بدین بودن هزار آزاد باد
باد از چنگال زشتی او رها در پیش بود
هر تنی را خواند از این بودن و آری کیش بود

او به کیش مهر او از قلب جان در بیش بود
او به بیداری صدای آنچه دریا خویش بود
هر چه دریا خواند خورشید و جهان تکرار کرد
جان بگفت و اشجر و سنگ و همه فریاد کرد
لب گشوده سنگ از اینسان جهان بیدار جان
شادمانا او دگر آن سنگ دیرین نیست پای
لب بر این بیداری بسیار از سیل نسان تکرار کرد
هر چه او گفت و دگر گفتند را این جام انسان ناب کرد
او دگر آن دوردستان جان بد زی نیست جان
او همه هم جان دیگر جان دنیا بود آن

شادمانانِ همه در این‌چنین رؤیای زید
آن همه رؤیای خود را در دل این جام و این دنیا کشید
او کشید و صد به تکرار همه نقشش هزاری راه دید
آن هزاران تن به صف اول تغییر در این جام دنیا او رسید
حال دنیا را دگرگون و جهان دیگری در پیش باد
باید از فریاد این جام جهان را پیش زاد
زادگاهش قلب این دنیا به بیداری است جان
او به بیداری جهان دیگری را بسط زان
زان همه فریاد بیداری و اینسان راه دار
این جهان در پیش باید خواندنش را پیش دار

دست در دستان و فریاد بلندی آسمان
جام دنیا را به تغییر جهان از خویش جان
هر تنی فریاد آن رؤیا خود را پیش کرد
هر تنی از بهر رؤیا خودش درگیر کرد
آرزوها را به هم در پیش تن فریاد بود
هر تن از آن اوج در آن ساختن برداد بود
داد خود را او به فریادی بلندا جار کرد
جار کردا راه خود را او طریقت باز کرد
جان چنین والا و با ارزش چه تن والای زید
هر تنی بر جان خود رخشید و او را آفرید

باز دنیا بین که اینسان هر چه تغییر است پیش
با توان ما چنین دنیا دگرگون باد بیش
با هم و یک دل به فریاد بلندی خواند جان
باز سازم این جهان را با دل و این خشت جان
جان من در پیش از بهر همه تغییر پیش
بایدا این جام را سازم بدین ساز عزم بیش
من نه فریاد همه جان جهان این است خوان
من به دوری خوان و این فریاد را از جان بدان
این‌چنین فریاد دنیا و همه از جان به پیش
این‌چنین دنیا به زیبایی رود او راه بیش

حال دنیا آن همه جان جهان در پیش رو
چشم دوزد بر دل و بر جان و بر اندام او
او تویی آن تن تویی کز قلب تو فریاد راد
این جهان را آن همه تغییر در پیش است داد